دانشجویان علاقه مند به شعر و ادبیات ، در تالار شیخ انصاری دانشکده حقوق دانشگاه تهران از شخصیت ادبی خیام و تلاش های حسین منزوی در احیای غزل جدید تجلیل کردند.
به گزارش خبرنگار ادبی " مهر" در این نشست دانشجویی که فانوس خیال نام گرفته بود ، حاضران با تجلیل از حکیم عمر خیام - شاعر ، فیلسوف و ریاضیدان ایرانی ، در ارتباط با آثارفکری و ادبی وی یه گفت و شنود پرداختند .
در ادامه مراسم که با استقبال گرم دانشجویان و علاقه مندان به حوزه ادبیات توام بود ، تنی چند از دانشجویان شاعر به قرائت سروده های خود پرداختند.
سپس علیرضا طبایی شاعر معاصر و منتقد ادبیات ، به جایگاه فرا خوانده شد.
وی که از اولین شاعرانی بوده است که همزمان با کار سرودن و نوشتن ، حرفه مطبوعاتی را نیز دنبال کرده است ، برخی از آثار و اشعار خوانده شده توسط دانشجویان را در سطحی کیفی خواند.
طبایی که سالها مسئولیت صفحه شعر مجله جوانان امروز - قبل و بعد از انقلاب - را بر عهده داشته است ، یاد آور شد : بازخوانی ادبیات گذشته و آثار پر بار قدیم می تواند برای ما موثر باشد.
طبایی که اولین شعرهای مرحوم حسین منزوی را در صفحه شعر مجله جوانان امروز منتشر کرده است و برای وی نقش راهنما را داشته است ، درباره سابقه دوستی و همکاری خود با حسین منزوی مطالبی عنوان کرد.
وی گفت : نمی توانم بگویم که حسین منزوی آغازگرغزل جدید در ایران بود ، اما می توانم بگویم که نام او در فهرست آغازگران این مسیرقرار دارد ، زیرا تعهد او به قالب های شعر کلاسیک ، مثال زدنی است.
طبایی خاطرنشان کرد : حسین منزوی ، درست در زمانی به غزل پردازی روی آورد که فضای شعری آن دوره ، فضای شعر نیمایی و موج های شعر سپید بود ، اما منزوی و چند شاعر دیگر با اهتمامی که از خود نشان دادند ، به مخاطبان شعر فهماندند که شعر کلاسیک ( سنتی ) هنوز می تواند پویا و اثرگذار باقی بماند .
این شاعر و منتقد ادبیات یاد آور شد : بسیاری از همان غزل های اولیه حسین منزوی ، انصافا امروز می تواند به عنوان نمونه های برتر نسل شعری حسین منزوی مورد توجه و بررسی قرار بگیرد.
طبایی تصریح کرد : من هم مثل خیلی های دیگر از مشکلات متعدد و مسائل روزمره حسین منزوی با اطلاع بودم ، او با مشکلات و فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم می کرد ، اما هیچگاه تسلیم آن نشد و همواره حرکت دروادی ادبیات را در اولویت کاری و زندگی خویش قرار داد.
طبایی با اشاره به جریان نقد شعری در سالهای اخیر گفت : حالا وقتش رسیده است که چهره های برتر شعر امروز را بهتر و بیشتر بشناسیم و این نکته را بدانیم که شعر افراد ، بزرگترین و بهترین دفاع از آنان در برابر منتقدان است.
وی با تاکید مجدد بر مشکلات عدیده حسین منزوی در سالهای زندگی اش ، تصریح کرد : مناسب است که برای رفع ، و یا حداقل کاهش گرفتاری های شاعران و نویسندگان ، تدابیری از سوی مسئولان امر ، اتخاذ گردد.
این مراسم ، با اهدای جوایزی به دانشجویان شاعر در ساعت 20 پایان یافت.
... وسوسه چیدن و سیب
عطش خاک و شکوفایی باران با توست
شوق باراوری روح بهاران با توست
تو همان گندمی و وسوسه چیدن و سیب
شور حوایی و ان جذبه پنهان با توست
تو همان جان جهانی ، به تجلی گه راز
در تن خاکی من ، روح بدم ، جان با توست !
تو همانی که برانگیختی از خاک مرا
کشش روح و تنی ، معجزه ان با توست
من و ان خواب زمستانی و این هستی سبز !
اه... ای معجزه گر ، شیوه دستان با توست
کفر اگر راه مرا می زند ای پاکی جان
تو مرا باش ، مرا باش که ایمان با توست...
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
عليرضا طبايي معتقد است: اكثر شاعران ما از ظرفيتها و قابليتهاي قالب نيمايي در شعر معاصر بيخبرند.
اين شاعر پيشكسوت به خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، گفت: چون بيشتر شاعران ما از قابليتهاي قالب نيمايي اطلاع ندارند، كمتر از آن قالب و ظرفيتهايش استفاده ميكنند و دليل عمدهاش نداشتن شناخت از شعر فارسي است. بسياري از ناثران، نه شاعران، از ادبيات كهن و ميراث ادبي ما اطلاعي ندارند و متاسفانه مطالعه آنها در اين زمينه يا در حد صفر است يا در حد بسيار نازل، ادبيات كهن را ميشناسند.
وي با بيان اين مطلب كه شاعران از دو ديدگاه با ابزار ادبيات و سرايش بيگانهاند، افزود: اولين ديدگاه اين است كه وزن را نميشناسند و با آن بيگانهاند و چون نميشناسند، فكر ميكنند وزن يك عامل مزاحم و عرضي است و در لحظه سرودن شعر، باعث ميشود شاعر رشته انديشه و شكل سرايشش را از دست دهد و انديشگياش مختل شود.
طبايي وزن را عامل بيروني شعر دانست و گفت: فكر ميكنم اگر شاعر وزن را بشناسد و وزن با ذهن او آنچنان آميختگي داشته باشد و در لحظه سرايش اصلا به آن فكر نكند، آنچه در ذهنش به شكل شعر زاده ميشود، بهصورت موزون پديد خواهد آمد. اگر شاعري با وزن آشنايي داشته باشد، نه تنها وزن مزاحم او نيست و آسيبي به جريان سيال خلاقيت او نخواهد زد، بلكه يكي از عوامل انسجامدهنده به انديشه و شعرش خواهد بود.
او متذكر شد: متاسفانه طيف وسيعي از شاعران ما كه به سراغ قالبهاي سنتي و نيمايي رفتهاند، با وزن بيگانهاند. امروز اكثر كساني را كه به نثر روآوردهاند، شاعر نميدانم، بلكه آنها بيشتر ناثرند و منثور مينويسند و تنها كارشان اين است كه سطرها را زير هم بنويسند كه اين گروه از جريان شاعري به طور كامل بهره نبردهاند.
طبايي يادآور شد: ميتوان تصور كرد كه بعضي شاعران وزن را ميشناسند و در زمينه شعر - چه در قالبهاي كهن و چه نيمايي - به تجربههايي دست زدهاند، اما بعدا حس ميكنند اين قالبها جوابگوي نياز آنها نيست و آنوقت به آفاق بيوزني ميرسند كه حساب اين دسته جداست. منظورم، عدهاي از شاعران است كه بدون شناخت از وزن و بدون آشنايي از جريان موزون انديشگي و آنچه باعث انسجام فكر آنها ميشود، از وزن استفاده نميكنند؛ كار اينها در حقيقت ابتر و ناقص است.
وي ادامه داد: در روزگار ما شاعراني كه وزن را نميشناسند و از ظرفيتهاي قالبهاي نيمايي آگاهي ندارند و نميدانند كه قالبهاي نيمايي ميتواند دنياهاي گستردهاي را در برابر شاعران بگشايد و از اين پتانسيل استفاده كامل ببرند، از شكل شعر نيمايي و قالبهاي سنتي دوري گزيدهاند.
اين شاعر با اشاره به دسته ديگري از شاعران كه از قالب نيمايي استفاده نميكنند، توضيح داد: عدهاي نيز از قالبهاي نيمايي به اين دليل استفاده نميكنند كه به آن اعتقادي ندارند و فكر ميكنند كه شعر بايد در همان محدوده سنتي نفس بكشد و كارهايشان را در قالب مثنوي، قصيده، غزل، قطعه، رباعي و در نهايت چارپاره محدود ميكنند. آنها اعتقادشان اين است كه به قالبهاي نيمايي اعتقادي ندارند. حسابشان هم با خودشان است و قضاوت اهالي شعر و جامعه درباره شعر آنان قضاوت خاصي است و داوري با زمان است.
وي دليل اين موضوع را كه بيشتر كساني كه امروز شروع به سرايش ميكنند، كمتر از قالبهاي نيمايي بهره ميبرند، نشناختن وزن و ظرفيتهاي نهفته در آن دانست و تصريح كرد: اين دسته از شاعران با وزن و به همين دليل با قالبهاي نيمايي بيگانهاند.
هذيان هايي كه به نام شعر مي گويند
اشاره:
عليرضا طبايي شاعر انزوا گزيده كشورمان متولد چهاردهم آذرماه 1323 در شيراز است. او از جمله شاعران و چهره هاي فعال نسل دوم شعر نيماست كه سابق بر اين، همكاري زيادي با مطبوعات كشور داشته و مسئوليت صفحات ادبي چند مجله را همزمان دردست داشت كه جمعي از شاعران مطرح امروزي نيز دست پرورده هاي همان دوره از فعاليت هاي او به شمار مي آيند.
از اين شاعر تاكنون مجموعه شعرهايي چون "جوانه هاي پاييز"، "از نهايت شب" و "خورشيد هاي آنسوي ديوار" منتشر شده است. آخرين مجموعه شعر او نيز با عنوان "شايد گناه از عينك من باشد" از سوي انتشارات آيينه جنوب در نمايشگاه بين المللي كتاب عرضه خواهد شد.
به بهانه از سرگيري فعاليت هاي تازه اين شاعر، با او به گفت وگويي مشروح نشستيم كه ماحصل آن را در اينجا مي خوانيد:

به عقيده شما نقش زمان در هنر چيست و چه تأثيري بر جريانات هنري دارد؟
من اعتقاد دارم كه زمان يكي از اصلي ترين عناصر تعيين كننده در هنر است؛ چرا كه "زمان" همواره "سره" را از "ناسره" و هنر و شهرت اصيل را از شعر و هنر تقلبي جدا مي كند. همواره كساني مي توانند در قلمرو هنر موفق باشند كه بدانند در كدام زمان زندگي مي كنند، در كجا ايستاده اند و زمان را به عنوان محور مختصات حيات انساني خود در جامعه بشناسند و بدانند كه زمان يك سري وابستگي ها ويژه دارد. اصولاً هر زمان شرايط ويژه خودش را داراست و حوادث، رويدادها و جنبه هاي مختلف علم و پيشرفت هاي حاصله از تكنولوژي و تئوري هاي تازه و آنچه را كه براي نسل هاي قبل مطرح نبوده است، در هر برهه از آن زمان ممكن است مطرح شود و هنرمند راستين و شاعر راستين كسي است كه اين زمانه را بشناسد. بتواند از ويژگي ها و خاصه هاي زمان خود آگاه شده و آنها را به صورت موادخام و به شكل ناخودآگاه از صافي ضمير خود عبور داده و بعد، فرايند آن را در آثار خود متجلي كند. همين جا، اين نكته را هم عرض كنم كه زمان يك عامل بسيار تعيين كننده و سرنوشت ساز در جاودانگي يا ميراm ي و از ميان رفتن يك اثر هنري است. خيلي ها ديده اند و ما نيز در روزگار خودمان شاهد اين بوده ايم كه عده اي در محدوده دوراني خاص مي آيند، سر و صداهايي راه مي اندازند، جرياناتي را به وجود مي آورند، هاي و هوي بسيار مي كنند وگروهي را نيز تحت تاثير خود - به هر شكل - قرار مي دهند؛ اما بعد از مدتي كه گرد و غبار فرو مي نشيند آن وقت اين داور زمان است كه قضاوت ديگري مي كند. يك دفعه مي بينيد بعد از 30 يا 50 سال يا يك قرن، چهره هايي كه به حق يا ناحق در روزگاري تحت تاثير يك سري شرايط رشد كردند و يا خود را به شكل هاي خاصي تحميل كردند و يا اين كه حتي برخي نيز دچار شكفتگي هايي شدند، چهره ي حقيقي و واقعي هر دو گروه، در حقيقت رو شده و نقاب از چهرهٍ آنها كنار زده مي شود. و اين، حاصل زماني است كه فرصت بيشتري براي قضاوت پيدا شده است. در حقيقت "زمان" داوري است كه در رسيدن به اين قضاوت ما را كمك مي كند. خيلي از مواقع با گذشت زمان شرايط عوض مي شود. شرايطي كه در روزگاري مي توانست عامل برتر بودن به حساب آيد، در روزگاري ديگر رنگ مي بازد. فرم ها و تئوري هايي كه در يك برهه از زمان به عنوان پديده هاي تازه مي توانست مطرح باشد. به دلايلي، مثل تكرار بيش از اندازه، يا به دليل اين كه اصالتي در آن وجود نداشته است يا سرآمدن زمان آن، از دور خارج مي شود. آن وقت چيزي به جز باد، در دست مدعيان باقي نمي ماند.
آيا با اين حساب مي توان راحت تر گفت كه هركس دوره اي دارد كه بايد آن را طي كند؟
من به اين شكل كه شما مطرح مي كنيد ممكن است قبول نداشته باشم... ولي از ديدگاهي، اين يك عقيدهٍ محاسبه شده است. اگر اصالتي در هنر باشد و اگر زمينه هاي ايجاد يك اثر، در وجود يك هنرمند، ذاتي او باشد و اگر هنرمند، داراي نبوغ، آگاهي، دانش و اطلاعات كاملي باشد كه با استفاده از آنها بتواند روح زمانه و نياز مردم زمان خود را درك كند و به آنها پاسخ دهد و آنها را با هنر خود بياميزد، هم هنر يا شعرش يك هنر اصيل و والا خواهد بود، و هم مي تواند متعلق به همه زمانها باشد. هم نامش و هم اثرش، البته. از بهترين و ساده ترين نمونه ها، مي توان روي نام حافظ، مولوي، فردوسي، سعدي و خيام و حتي نظامي انگشت گذاشت. اين بزرگان، اگرچه هر كدام از لحاظ موقعيت زماني، در يك محدوده خاص زندگي كرده اند؛ اما به اين دليل كه ويژگي هاي لازم يك شاعر را داشته، و روح زمانه خود را مي شناخته اند، و به اين دليل كه آثار و ادبيات مكتوب و حتي شفاهي، متعلق به روزگاران گذشته خود را خوانده و با آن مأنوس بوده اند؛ همچنين از نياز مردم زمانه خود، آگاه بوده و بر رويكردهاي زمان خود تسلط داشته اند، و به دلايلي ديگر؛ آثارشان، آينه اي است كه از انعكاس رويدادهاي زمانه آنها و حس و درك و دانش آنها سرشار از تصويرهاي بديع و زنده است. زيرا آنها بر رخدادها مي نگريستند، تعمق مي كردند، مي انديشيدند، و تصاوير آنچه را كه در زمانه مي گذشت، از صافي ضمير و دل خود مي گذراندند و به اين دليل، رسوب آن رويكر دها و انديشه ها و حس ها، در آثار آنها جاودانه شده است و مثل همه آثار و آفرينش هاي هنري، رنگ جاودانگي گرفته است.
در مقابل، گروهي هم هستند كه آگاهانه و از سر عمد، و برخي هم ناخودآگاهانه و از سر تقليد، شروع مي كنند به نوشتن و ساختن بعضي "آثار" به اصطلاح مدرن، و ايجاد - به قول خودشان - نوآوري ها و معيارگريزي ها، و شكستن ها و ويران كردن ها. نوشته هايي سطحي و كودكانه، خالي از اصالت و زيبايي. نثرواره هايي كودكانه، خالي از حس و تپش و خون، و بيشتر براي كسب شهرت موقت. كه البته مي دانيد اين نوع شهرت و موقعيت ها همواره ناپايدار است و بسياري از مواقع، قبل از اين كه خود شاعر بميرد، آثارش از بين مي رود و با مرگ شاعر آثارش نيز به فراموشي سپرده مي شود؛ چرا؟ چون آن اصالت لازم در كارش نيست و با اين حساب مي توان گفت بله، حق با شماست. اين گونه افراد و جريان ها صددرصد براي خودشان دوراني دارند و بالاخره محكوم به فنا هستند.
بسياري از جريانات ادبي موجود كه سابقه زيادي هم در ادبيات معاصر دارند، به همين دليل "من درآوري بودنشان" نتوانسته اند پايگاهي در ميان مردم ايران باز كنند؛ شما فكر مي كنيد اين جريانات كاذب فرم گرا، معناگريز و موج هاي كوتاه و بلند و ناب و غيرناب شعر تا چه زماني مي توانند در عرصه ادبيات كشورمان مطرح باشند و دست و پا بزنند؟
ببينيد... من لازم مي دانم قبلا اين جا يك توضيحي بدهم كه اول مسئله براي خودمان مشخص شود؛ براي اين كه يك جرياني به گذرگاه جاودانگي دست يابد و رنگي از جاودانگي به خود بزند و مقبول جامعه قرار بگيرد، حتما لازمه اش اين نيست كه عوام فريبي كند، يا آن جريان را عوام بپذيرند. معمولا در هر جامعه اي، اين خواص هستند كه اصالت ها را درك مي كنند. عبدالرحمن جامي گفته است:
شعر كافتد قبول خاطر عام
خاص داند كه سست باشد و خام
آن كس كه يك شبه معروف مي شود و مردم كوچه و بازار شعر او را يك باره حفظ و با خود زمزمه مي كنند، معمولا خود همين نوع استقبال عامه از او نشان مي دهد كه هيچ نوع تازگي و بدعت سازنده اي در او، و اثر او وجود ندارد. چون معمولا ثابت شده كه جامعه و عوام بيشتر چيزي را مي خواهند كه نسبت به آن انس داشته باشند؛ يعني ذهن آنها با آن خو گرفته باشد و در واقع پيش زمينه اي از آن در حافظه داشته باشند تا راحت جذب آن شوند؛ اما درست در نقطه مقابل آن، همين عوام كه در رويارويي با تازگي ها و نوآوري هايي كه هيچ نوع زمينه ذهني و پذيرشي از قبل درباره آن ندارند، جبهه گيري مي كنند و يك نوع مقاومت از خود نشان مي دهند و اين يك امر طبيعي است. هميشه وقتي مكتب تازه اي ياجريان نويي ايجاد شده است، در آغاز با مقاومت هايي از سوي عوام روبرو شده است؛ اما به مرور، طبقه خواص هنر در آن زمينه و صاحبان انديشه نو يا نوانديشان ادبي هر عصر و هنر شناساني كه با نوآوري و تازگي الفت دارند، اينها وقتي اصالت را در يك اثر درك كردند و آن را پذيرفتند، كم كم اين نوع پذيرش آنها جواز پذيرش ديگران مي شود. مجوزي مي شود كه مردم نيز رفته رفته آن اثر و تازگي اش را قبول كنند.
با اين حساب چرا اين نوآوري هاي چند دهه اخير نتوانسته است از صافي خواص ادبي جامعه عبور كرده و به متن پذيرش توده ها راه پيدا كند؟ و چرا با اين همه تاخير مواجه شده اند؟
توجه داشته باشيد كه در برابر اين جريانات زود گذر و در مقابله با اين اداهاي سودجويانه و كاسب كارانه، هرچه به اين زمان نزديك تر مي شويد، داوري و قضاوت نسبت به حقانيت شعر اصيل بيشتر شكل مي گيرد. چنان كه ظرف همين سال هاي اخير، فريادها و اعتراضات گوناگوني را نسبت به آن جريان مرموزي كه به ناحق دارد اين زهر مسموم را به خورد جوانان ما مي دهد، شاهد بوده ايم. اگر دقت كرده باشيد همين سال گذشته گفت وگوهاي بسياري از سوي خبرگزاري ها و رسانه ها با شاعران مطرح و غير مطرح كشورمان در اين زمينه انجام شد كه تقريبا همه آنها به گونه اي معترض بودند به آن چيزي كه در روزگار ما زير عنوان "شعر" دارد منتشر مي شود و همه آنها ظرف سال گذشته معتقد بودند كه آثار وابستگان اين نوع جريانات، قبل از اين كه زاده نياز باشد بيشتر نتيجه هياهو و شهرت طلبي هاي عده اي محدود است كه از بيسوادي و كم سوادي آنها مايه گرفته و متاسفانه يكي از دلايل سطحي و بي ارزش بودن آن، آشنا نبودن اين عده با سنت هاي پويا و گنجينه هاي ادب گذشته است و ديگر اين كه وابستگان جريان كاذب شعري، زمينه را خالي ديده اند و احساس كرده اند كه فرصت براي نشر آثار ارزشمند كمتر فراهم شده است و عده اي خام انديش، به محض تأمين هزينه چاپ يك اثر، در اين روزگار، صاحب يك اثر مي شوند. صاحب مجموعه شعر مي شوند! من خيلي ها را مي شناسم كه به دليل داشتن امكانات مالي فراهم شده، هر چند ماه يك بار دارند يك كتاب شعر چاپ مي كنند؛ آنهم چه نثرهاي كودكانه اي! اين آثار معمولاً از صافي هيچ مميزي هم نمي گذرد. - هر چند در اين رابطه، وجود مميزي البته خطرناك تر از نبودنش است-. به عقيده من، زمان در موضوع شعر و ادبيات، خودش بهترين "مميز" است؛ چون خود زمانه مي داند كدام پاره از شعرها را بايد در سينه مردم و نسل ها حفظ و كدام دسته از آثار را بايد از حافظه مردم پاك كند.
ولي آقاي طبايي، به نظر مي رسد زمانه هم دير به كار مميزي كردن خود مشغول شده و انگار زمام از دست زمانه هم خارج شده است!
در هنر نبايد منتظر بازگشت زودهنگام انعكاس آثار خود باشيم. در واقع اين يك نوع سرمايه گذاري درازمدت است كه نياز به زمان بيشتري دارد، نبايد انتظار داشته باشيد بعد از پنج يا بيست سال نهال يك مكتب نتيجه بدهد، به بار بنشيند و به اوج خودش برسد. من حتي مي خواهم بگويم بدعتي را كه نيما در شعر ايران پايه گذاري كرد و پيشنهادي كه از سال 1301 تا امروز در زمين ادبيات و شعر ما ريشه دوانيده، هنوز هم فرصت مي دهد كه در مكتب اش بتوان به خلاقيت هاي تازه تر و بيشتري دست يافت؛ اما با محتوا و هنجارهاي ديگر؛ و نمي توان گفت كه نيما در آن روزگار آمده پيشنهادي به اهالي شعر ايران داده است و حالا ما بگوييم كه از پس اين همه سال اكنون باز بايد بدعتي تازه تر در شعر ايجاد كرد! من معتقدم جريان هنر از اين هم بطئي تر است. آن هم به دليل برخوردار بودن از اصالت زمان بايد اين نوع آثار را از غربال خود بگذراند.
و شما باز دوباره به سراغ عامل زمان برگشتيد؟
بله... اين يك واقعيت است، زمان به دليل وجود انسان هايي كه مي آيند و مي روند، اجازه مي دهد تا نسل هاي تازه، هر كدام با فرهنگ، ادراك، برداشت و دانش خود، در برخورد با هنر و ادبيات، حق داشته باشند كه اصيل ها را بپذيرند و بي اساس ها را دور بريزند، و در مقام داوري آگاه متوجه شالارتان بازيها بشوند.
آيا جريان هاي كاذب ادبي معاصر به اين غربال نزديك شده اند؟
من معتقدم خيلي از آثاري كه با پيشنهاد نيما خلق شد (حداقل در زمانه ما) از غربان زمانه عبور كرده است؛ مثل خيلي از شعرهاي اخوان، شاملو، فروغ و سهراب سپهري و حتي خود آثار نيما. كار محك زني زمانه روي اين نسل از شاعران تقريباً تمام شده است و پاسخ گرفته ايم و تصورم اين است كه اقبال چند نسل به بعضي از شعرها - نه همه - نشان داده است كه كدام يك از اين آثار اصالت دارد و كدام يك از آنها اصالت ندارد؛ ولي يادتان باشد هنر زوربردار نيست. نمي شود با آن پارتي بازي كرد و اگر تمام امكانات جهان را براي جلب مخاطب و توجيه آثار يك شاعر به كار بيندازند و در تمام رسانه هاي جهان بزرگ نمايي و پخش و منتشر هم بشود، هم خواص و نخبگان جامعه و هم مردم كوچه و بازار بانام آن شاعر آشنا مي شوند، ولي هيچ ضمانتي وجود ندارد كه صدسال ديگر هم زمانه، همين شاعر ساختگي و آثار مصنوعي و بي روح و كليشه اي او را بپذيرد. اين يك واقعيت است. هنر غيراصيل و شبه شعر را به زمان نمي توان تحميل كرد!
يعني رسانه بر زمانه هيچ غلبه اي نمي كند؟
رسانه در كوتاه مدت اثر خودش را مي گذارد و زمانه در درازمدت. جاي تعارف نيست. خيلي از چهره هاي معروف در ميان عام وخاص هستند كه مدام از طريق رسانه ها به آنها پرداخته مي شود، ولي اگر از همين مخاطبان رسانه ها بخواهيد تا يكي از آثار آنها را از حفظ بخوانند، آن وقت متوجه مي شويد كه هيچ كس، هيچ اثري از آنان را در خاطر ندارد. البته از بعضي ها در كوتاه مدت، و براساس رويدادهاي زماني- مكاني شعري در حافظه ها باقي مي ماند و چون شعر در حافظه باقي ماند لاجرم نام شاعر نيز به جاي مي ماند؛ اما وقتي نام شخص مطرح شود و اثري از او در اذهان باقي نماند، به محض آنكه دست هاي حمايت گر از پشت آن فرد برداشته شود، بعد از مدتي اسم او هم از خاطره ها محو مي شود.
من خاطرم هست كه مقاله كوتاهي از شما تحت عنوان "شعري كه پا دارد" در سالهاي قبل از انقلاب خاطر بسياري از شاعران آن دوره را آزرد و البته بسياري را هم خوشحال كرد. گويا شما از همان سه دهه قبل نيز اين دغدغه را داشتيد. اين طور نيست؟
بله.... حق با شماست. من آن سالها در مقاله اي كوتاه نوشتم كه بسياري از شاعران بايد به شعرشان سنجاق شوند و هرجا كه قرار است شعرشان خوانده شود بايد خودشان هم حضور داشته باشند و رسانه ها نيز در پشت سرش باشند و او را توجيه كنند. اما بعضي مواقع هم شاهد هستيم كه در يك جمع چند نفري يك شعر خوانده مي شود، اين شعر حتي بدون انتشار رسمي، در نسخه هاي دستنويس و كپي برداري هاي شخصي، كار خودش را مي كند و مخاطب خودش را بدون چاپ و انتشار در هيچ رسانه اي پيدا مي كند و مثلا بعد از شش ماه يا دو سال ناگهان چشم وا مي كنيد و مشاهده مي كنيد كه شعر آن شاعر، ناخواسته در تمام كشور منتشر شده است. مثلا شعر چاپ نشده اي از فريدون توللي كه معروف بود و آن شعر را هيچ كس در جايي نخوانده بود، ولي اكثر ادب دوستان كشور آن شعر را و صاحبش را به خوبي مي شناختند. چون خود شعر پا داشت و راه خودش را پيدا كرده بود و نياز به رسانه نبود. اگر در شعري پويايي وجود داشته باشد، اگر جوهره شعر بودن، نوآوري، پيام و نبض و طپش و حركت سيال يك زندگي در آن وجود داشته باشد؛ آن شعر خودش راه مي افتد و براي خودش جواز مي گيرد و خودش را به زمانه تحميل مي كند. من در سالهاي بسيار دور براي اولين بار قصيده معروف سيف فرغاني را با اين مطلع خوانم كه:
"هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد..."
برخي از مصرع هاي اين قصيده آنقدر زنده است كه آدم فكر مي كند همين الان سروده شده است و جالب است بدانيد كه او اين قصيده را در شكايت از مغولها - كه به ايران حمله كرده بودند برآن سيطره داشتند - گفته و سروده بود.
آن كس كه اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سُم خران شما نيز بگذرد
در مملكت چو نعره شيران نماند هيچ
اين عوعو سگان شما نيز بگذرد
بعدها ديدم كه اين شعر خوشبختانه در كتابهاي درسي و برخي از متون تدريس دانشگاهها مطرح شد، اما من همان بار اول كه اين قصيده را از سيف فرغاني خواندم جذب آن شدم و بعدها براي هر كسي مي خواندم مي گفت فلاني، يك نسخه از آن به من بدهيد. مي خواهم بگويم اثر يك شعر زيبا در خود آن اثر است و نيازي نيست شاعر راه بيفتد و پشت سر شعر خود بايستد و از آن دفاع كند يا پي در پي ادعانامه صادر كند، تئوري بدهد و...
شما به عنوان يكي از دست اندركاران تقريبا خارج از گود، حركت هاي شكل گرفته ادبي در دهه هاي اخير را چگونه ارزيابي مي كنيد و چه نوع خط و مرزهايي ميان آنها قايل هستيد؟
گروهي از سخنوران، يا بهتر بگويم اديبان سنت گرا هستند؛ يعني بيشتر با آثار سنتي مأنوس بوده و هستند و در هيچ زمينه، نياز به نوآوري را در خودشان احساس نمي كنند و اين زمينه در شعر آنها نيز وجود ندارد. اصلا همان الگوها و حرف هاي گذشته را دارند و ممكن است گاهي چند تعبير و تشبيه تازه به كارشان اضافه كنند. اما بينش ها و ديدگاهها، همان ديدگاههاي قديمي است.
اهالي اين جريان، چه رسانه باشد چه نباشد، در محدوده خودشان فعال هستند و در بعضي از انجمن هاي ادبي دور هم جمع مي شوند و براي يكديگر مي خوانند. توده عوام هم كه نسبت به آنچه قبلا شنيده اند انس بيشتري دارند، بعضي از آثار اين گروه از شاعران را شايد بپذيرند؛ اما روح طراوت و نوآوري كه متعلق به زمان ما است و حرف تازه اي كه بايد هر شعر داشته باشد، متاسفانه از اين گروه فاصله دارد. جريان دومي هم هست كه درست برخلاف گروه اول گام مي زند؛ يعني كساني هستند كه تمام الفت ها و پيوندها را با گذشته درخشان ادبيات ما كنار گذاشته اند و معتقدند كه ديگر روزگار حافظ و سعدي تمام شده و حتي دوره نيما يوشيج و اخوان و شاملو نيز به سر آمده است!ديگر روزگار، روزگار كامپيوتر و ارتباطات و انرژي هسته اي است و مكتب هايي چون معناگريزي و هنجارگريزي، شعر رفتار و شعر فرم، شعر گفتار و شعر حجم و ... را مطرح مي كنند. اين گونه افراد متاسفانه جريان انحرافي و روند مسمومي تحت عناوين شعر روشنفكري راه انداخته اند و در برخي از نشريات مثلا پيشرو ادبي نيز آثار خود را چاپ مي كنند و دوستداران و خواستگاران اينها نيز عموما گروه معدودي از افراد جوانسال و ميانسال هستند. اينها نيز در مجامع و محافل خودشان براي دل خودشان گرد مي آيند و مي خوانند، بت سازي مي كنند، كه اگر جريانات رسانه اي قطع يا محدود شود، روي كار آنها خيلي اثر مي گذارد. چون اينها اگر رسانه هايشان حذف شود يا در سايت ها و بلاك ها پرسه خواهند زد يا در حواشي بولتن هاي خصوصي! يكي از همين گروه ها گفته بود كه كتاب شعر اگر با 200 يا 300 نسخه هم به چاپ برسد كافي است. اينها فكر مي كنند دليلي ندارد كه همه مردم شعر را بفهمند و نثر واره هايي زير نام شعر و در مكتب "شعر معناگريز"! سر هم كرده اند. شما انتهاي همين معناگريزي را بگيريد و برويد و ببينيد به كجا مي رسيد! شعري كه معنا نداشته باشد يعني تمام هذيان هاي جهان و حرف هاي ياوه و بيهوده اي را كه از الان تا ميليون ها سال مي توان از اين گونه حرفها زد و از اين گونه "شعر"ها سرود. چون ديگر تعهدي به معنا وجود ندارد. چون در اين صورت، همه، و از جمله اين خانم ها و آقايان، مي توانند با خيال راحت ادعاي شاعري بكنند. خود را بيارايند، در محافل و مجامع دعوت شوند، و به سفر خارج بروند كه بورسيه شوند و با چند چمدان ادعا و خودشيفتگي برگردند و... ديگر نگويم بهتر است.
و اما جريان سومي نيز در كار و كوشش است كه به نظر من زلال ترين و متعهدترين است و در اين مسير، پوياترين. و آن جريان اصيل شعر است. جرياني است كه در ظاهر نمود ندارد ولي در ميان خود شاعران كشور جريان دارد، مطرح است و نمود دارد. شاعران شعرهايشان را در دفترهاي خود مي نويسند، اين شعرها به دست اهلش سپرده مي شود و چون اصالت دارد و داراي آن ويژگي هايي است كه بايد باشد، اتفاقا جذب مي شود. هم مخاطبين اصيل و فهيم شعر آنها را مي فهمند، هم خواص، و به تبع آن، جوامع ادبي و محافل دانشگاهي و فرهنگي از آن استقبال مي كنند و به مرور جامعه باآ-نها ارتباط برقرار مي كند. من معتقدم اين جريان، كمتر مجال عرضه آثار خود را پيدا مي كنند. اساسا مسئولان صفحات ادبي مجلات ما يا از آن طرف پشت بام مي افتند يا از اين طرف. گاه در مطبوعات غزل هايي عرضه مي شود كه تنها و به ظاهر، چهارچوب غزل و فرم آن را دارد، همه قواعد و اسلوب ها رعايت شده است، از ديدگاه شكل يا فرم يا قالب- هر چه مي خواهيد بناميد- نقصي ندارد؛ اما، بي روح است و بي جان. تجُسّد يك غزل است. مثل اين است كه شما با يك مجسمه روبرو هستيد كه اگر چه به يك فرشته يا پري شباهت دارد، اما روح ندارد، خون و گرمي و عصب و تپش ندارد. سرد است و بي جان. و گاه از آن طرف بام مي افتند- روزنامه ها و مجلات و رسانه هاي ادبي را مي گويم- يعني گاهي از چاپ آثار سنت گراها- چه غزل باشد، چه نيمايي- روي بر مي تابند و به چاپ نثرواژه هايي بي معنا و بي روح، نثر واره هايي هذيان گونه، سطحي و سُست- از همان گونه، كه قبلاً اشاره كردم- مي پردازند تا دل مخاطبان و خريداران خود را،- كه همان نويسندگان اين آثار جاودانه (!) باشند به دست بياورند. تازه، اين در صميمانه ترين و خوش باورانه ترين شكل تصوّر است؛ زيرا من عقيده دارم بعضي از گردانندگان اين صفحات و صاحبان اين نوع رسانه ها، به طور عمد و از سردشمني با شعر اصيل، چنين مي كنند. اگر مامور كسان و جرياناتي نباشند كه از شعر زنده و پرتپش روزگار ما زخم خورده و آگاهانه در پي ويراني آن به كوشش برخاسته اند...
آقاي طبايي! شما فكر مي كنيد كدام جريان بر ديگري، برتري يافته است و آيا تصوّر يك دوره بازگشت ادبي ديگر در ادب امروز ما مي رود؟
داوري كردن در اين باره، نه امكان پذير است و نه به حقيقت نزديك. اما با اين همه، اعتقاد دارم كه تاثير اين گروه ها بر يكديگر غيرقابل انكار است.
در مورد ميزان و شدت تاثير و تاثر هر جريان، و يا اثرگذاري و اثرپذيري هر يك بر ديگري، نمي توان تصويري دقيق به دست داد.يك عده از كساني كه در محدوده معناگريزي ها و شعر فرم و شعر ديگر و خارج از محدوده كار مي كنند و پيرو آن افكار و انديشه ها هستند به هر حال در دو حالت به اين گونه سبك ها روي آورده اند: يا به فكر كسب وجهه و شهرت و اينجور مسائل هستند، كه اگر به دنبال اصالتي هم باشند، به مرور از آن جمعيت و طرز فكر آنها فاصله مي گيرند. خيلي نمونه در اين مورد داشته ايم و كساني بوده اند كه آمدند كار خود را از همين نقاط مغشوش فرم هاي شعري شروع كردند و از آن در هم گويي ها به نقطه اي ديگر رسيدند و كم كم راه را از چاه تشخيص دادند و به جريان اصيل شعر پيوستند. برعكس اين قضيه هم رخ داده است: خيلي از شاعراني كه حتي نامي دارند و صاحب سبك و زباني خاص در سال هاي قبل از انقلاب بوده اند- و به دليل سرودن شعرهاي قبلي شان اعتبار خوبي در جامعه ادبي ما دارند- ظرف سالهاي اخير به سمت و سوهاي ديگر حركت كردند و آثارشان به يك باره فرم هاي خاصي گرفت. جالب اين است كه حالا هم هرگاه يادي از آن بزرگان مي كنند، از آثار سالهاي قبل آنها ياد مي شود كه اين يكي، ديگر خيلي تأسف بار و كشنده است.
شما چه توجيهي براي گرايش هاي اين گروه به ناهنجار گرايي در شعر داريد و آنها چرا دچار اين گونه خطا و بيراهه روي ها مي شوند؟
من البته دلايل مختلفي را پيش خود تصور كرده ام. نمي دانم ماهيت اين گرايش ها در چيست؟ گاهي انسان به آخر خط مي رسد. مثلاً مواقعي كه با برخي از آنها صحبت كرده ام مي گويند:"آخر چه كار كنيم؟ جوان هاي امروزي اينجوري مي پسندند" يكي نيست از آقايان بپرسد كه مگر شعر بايد ضرورتاً مورد پسند جوانان امروز باشد؟! شعر يك نياز عاطفي و دروني است و يك شاعر بايد آن را با تمام وجود خويش حس كند. نياز ناخودآگاهي است كه من چه بخواهم و چه نخواهم در وجود من شكل مي گيرد، و من ناخودآگاه بايد آن را بيان كنم. "ديگري هست كه به من مي گويد بگو". من شاعر صاحب نام چگونه به خود اجازه مي دهد كه بگويم چون جوانهاي امروزي از اين نوع كارها خوششان مي آيد، من هم از اين گونه نثرواره هاي هذيان گونه مي سرايم! تا از قافله عقب نمانم؟! اين ديگر خيلي باعث پس رفت و تاسف است و متاسفانه تاكنون چندين چهره صاحب نام در اين دام افتاده اند كه البته خودشان را يك جورهايي توجيه مي كنند.
اما در گروه قالب گرايان و غزل سرايان هم بيراهه هايي در حال شكل گرفتن است. شايد هم غزل بر لب يك دره عميق ايستاده است؟
ببينيد، حُسن كار و تفاوت غزل و مكتب غزل سرايي با آن مكاتب جديد و قالبهاي من درآوردي اين است كه در زمينه غزل ، ما صاحب الگوهاي شناخته شده و منسجم از شاعران بزرگ كشورمان هستيم؛ آنهم در هر دوره و زمانه اي. به اين جهت الگوي غزل صدمه نخواهد ديد، ولي به هر حال از آنجا كه انسان براي تازه شدن ناگزير به تحمل برخي از تجربه هاست، تصوّر مي كنم كه در اين مورد هيچ غمي نباشد. بايد بدون نگراني اجازه داد خيلي ها در قالب غزل و دوبيتي و ديگر شكل ها به تجربياتي تازه دست بزنند. اگر اين نوع تجربيات در غزل معاصر به نتيجه برسد، زمينه تازه اي است و به گستره و غناي ادب پارسي چيزي افزوده مي شود. اگر هم تجربه هايي لوس و بي مزه و غيرضروري به جاي نينجامد، اين آثار محكوم به فنا هستند و بازهم زمان جواب مي دهد؛ ولي من ديده ام ظرف همين چند دهه اخير در غزل سير بسيار خوبي داشته ام و داراي تجربياتي قابل قبول و نوآوري هاي خوبي بوده ايم.
يعني نوآوري در غزل بهتر از نوآوري هاي ديگر بوده است؟
بله... صددرصد. در حقيقت ما در قالب غزل و قالبهاي نيمايي طي همين چند دهه نزديك، و حتي يكي دو دهه اخير بعد از انقلاب نيز شاهد رشد و شكوفايي دور از انتظاري بوده ايم كه تجربيات مباركي بوده اند، هر چند شاهد ويرانگر ي ها و شاهد پس رفت هايي هم بوده ايم، ولي غمي نيست. تنها مشكلي كه وجود دارد و لازم است من اينجا اعلام خطر كنم، مشكل، بي بندوباري حاكم بر فضاي شعر فارسي است. وجود نثرواره هاي سطحي و هذيان گونه هائي زير عنوان شعر آزاد و سپيد، حجم و فرم و معنا گريز و مدرن و ديگر... باعث شده حتي آثار شاملو هم زير سؤال برود و آثار شاعراني چون بيژن جلالي خدشه دار شود و تحت الشعاع اين نوع ياوه سرايي ها قرار بگيرد. جريان شعر آزاد و شعر سپيد دارد بيشترين آسيب را در اين گيرودار مي بيند؛ زيرا كساني كه نثرواره صادر مي كنند، راحت ترين و ساده ترين راه را انتخاب كرده اند و به هيچ آموزه اي نياز ندارند جز بي سوادي و كم مايگي و...
حالا به عقيده شما كه كدام يك از جريان هاي موجود براي نسل ها و دهه هاي آينده قابل تكيه كردن است و به كدام يك از آنها مي توان اميد بيشتري داشت؟
هيچ كس از آينده خبر ندارد اما مدعيّان و كساني كه روح زمان خود را به خوبي درك نمي كنند چطور ممكن است آيند را پيش بيني كنند؟ ما هيچگاه حق نداريم در باره جامعه اي كه از آن و سالهاي آينده آن هيچ اطلاع دقيقي نداريم، حرفي بزنيم و اصلاً به چه دليلي مي توان گفت كارهاي فلان گروه ممكن است در سالهاي آتي جايي در ميان مردم باز كند؟ آثار گروه هاي مورد نظر در اين مصاحبه - راحتي خواص و تكنيسين هاي بزرگ مدّعي هم نمي فهمند تا بتوانند مجوزي بدهند به نسل هاي آينده كه به اين شيوه ها روي بياورند.
اگر خواص درك صحيحي از يك اثر داشته باشند و شامه آنها بگويد يك اثر ماندني است، شايد بتوان در باره آثار دهه هاي بعد مثالي آورد. امّا من تصوّر مي كنم تنها شكلي كه مي تواند براي آينده حداقل در حد الگو و دستورالعمل باقي بماند، همان شكل غزل است كه تجربه شده و جاده بسيار پا خورده اي است كه زيرساخت آن هم آماده است. جز اين نوع، قالب هاي ديگري هم براي تجربه نسل هاي آينده مناسب است؛ اما بيشترين شكل هايي كه باز به آن روي خواهند آورد، همان تجربيّات قالبهاي نيمايي است.
يعني ما شاهد يك دوره بازگشت به نيما خواهيم بود؟
بازگشت... نه به آن مفهومي كه در ادبيات ما رخ داده است، ولي مجدداً از تجربيات نيما با بيان و شكلي تازه بهره گيري خواهد شد. گرچه شعر آزاد مي تواند در آن دوره جايي براي خودش داشته باشد، ولي شامل اين گونه هاي من درآوردي معنا گريز و ناهنجار و از اين نوع فرم ها نمي شود؛ چون اين فرم ها هيچ نوع پيوندي با ادبيات ما ندارند و مردم هم - يعني اهالي ادب و شعر - با آن بيگانه اند.
و اما، هنوز به يك پرسش و يا قسمتي از يك پرسش قبلي شما پاسخ نداده ام . شما پرسيديد كه ما يك "بازگشت ادبي" در پيش رو داريم؟...
بايد بگويم، در مورد تصوّر رجعت به يك دوران "بازگشت ادبي"، اين شكل داوري، پذيرفتني و منطبق با حقيقت نيست. يا لااقل بااين عنوان فكر مي كنم سروده هايي كه با رعايت اسلوب و ساختار كهن، اما با حال و هواي شعر امروز و زبان پويا و زنده آن شكل مي گيرد؛ يعني پر از ضربان و آهنگ زندگي جاري است و تپش هستي را مي توان در هر سطر آن حس كرد، تجربه و حاصل مباركي است كه اطلاق نام و تركيب "بازگشت ادبي" - با آن پيشينه ذهني ما از اين نام - كمي دوراز انصاف است. يعني اين حركت پويا و زنده و جاري، در قفس عنوان "بازگشت ادبي" نمي گنجد. مي توان داوري منصفانه تري كرد. مي توان گفت كه شعر معاصر، با قالب هاي سنّتي، در فضايي صميمانه و گرم آشتي كرده است. يعني شعري است با طراوت زندگي كه در كالبدي كهن نفس مي كشد. من تصوّر مي كنم روح شعر نيمايي وزبان پوياي شعر امروز با درون مايه اي از طراوت، انديشه و حس و درك، همنفس با عشق و حركت و جوشش، با قالب كهن آميخته و حاصل اين پيوند فرخنده، آثاري مثل "غزل امروز" و "نيمايي هاي معاصر" است.
خوب، آقاي طبايي عزيز؛ كمي هم از خودتان بگوييد. از روز و روزگار خود و آثارتان. چه مي كنيد و چه اثر تازه اي داريد؟... آنهم بعد از 25 سال سكوت و انزوا. و در پايان، تعريف و برداشت شما از شعر چيست؟
پس اجازه بدهيد از پرسش آخرين شما شروع كنم.
در باور من، شعر، كلامي است مخيّل، آميزه انديشه و شعور با حسّ و عاطفه و ادراك، در شكلي منسجم و موزون - و يا آهنگين - كه باريه هايي پر از هواي زندگي زمان شاعر نفس مي كشد و به راستي كه اگر هنر نبود و شعر نبود، خشونت زندگي، انسان ها را زير گام هاي سنگين خود له مي كرد. و اما در مورد خودم... مي دانيد من زاده شيرازم، هم شهري حافظ و سعدي و بابافغاني و اهلي و... اواخر سال 1323 در شيراز به دنيا آمدم، به بهانه ادامه تحصيلات دانشگاهي، راهي تهران شدم و ماندگار گشتم. تحصيلات خود را تا مرز فوق ليسانس، در ادبيات نمايشي ادامه دادم - متاسفانه، رشته تحصيلي من هنوز در ايران، دوره دكترا ندارد! - ازدواج كرده ام ولي امروز، پسرانم را دارم كه اگرچه از من دورند، ولي بامنند. و من، خود تنها هستم. خدا روح همسرم را قرين آرامش و نور كند كه نابه هنگام رفت. سال هاي سال با مطبوعات همكاري داشته ام، مسئوليت چند مجله و روزنامه، در زمينه شعر و ادب، با من بوده است خيلي از شاعران موفق امروز را، در آن صفحات پرورده ام. جوانان آن روز و شاعران ميان سال و موفق امروز را.
تا الان، چند مجموعه شعر به دست چاپ و انتشار سپرده ام: "جوانه هاي پائيز" را در سال 1344 ( و به همت انتشارات پيروز تهران) ؛ "از نهايت شب" را در سال 1351 (و به لطف انتشارات بامداد تهران) ؛ و در آخر "خورشيدهاي آنسوي ديوار" را (با همكاري انتشارات توس تهران) كتاب هاي ديگري هم در قلمروهاي ديگر دارم؛ تاريخ و زندگينامه و شعر براي كودكان و نوجوانان. مقاله هاي بسيار، بلند و كوتاه در قلمرو نقد شعر، آفرينش شعر، و در باره حال و هواي شعر و ادبيات. و چند نقد مفصل نيز بر آثار شاعراني چون نيما يوشيج، سهراب سپهري، محمد زهري، اسمعيل خويي، وصال، محتشم و تعدادي ديگر از شاعران معاصر.
آخرين مجموعه اشعار مرا، كه "شايد گناه از عينك من باشد" نام دارد، و دوستداران شعر مي توانند آن را در نمايشگاه كتاب تهران بيابند، از سوي "انتشارات آيينه جنوب" چاپ و منتشر شد، است كه خود، در برگيرنده دو دفتر است: دفتر اول: "شيوايي ها"؛ يعني غزل هاي من، از گذشته تا امروز؛ و دفتر دوم: "نيمايي ها"؛ يعني آثار نيمايي من بعد از كتاب خورشيدها... تا امروز و اگر لطف خدا يارم شود، امسال "گزينه اشعار" خود را كه برگزيده اي از ميان همه مجموعه هاي شعر من، از آغاز تا امروز را در برمي گيرد، چاپ و منتشر خواهم كرد.
سخن آخر من اين است: شعر، زنجيري است پنجاه ساله برگرد زندگي من. افسوني است كه در آن شناورم. زمان ها گذشته و مي گذرد، ولي اين افسون، مرا رها نكرده و شايد هيچگاه رها نسازد مثل گردابي است كه مرا در خود كشيده است و در خود مي كشد. پناهگاهي است كه در آن، نفس مي كشم. قفسي به وسعت تمام هستي كه در آن حسّ دوگانه اي دارم: حس زنداني بودن و امنيت داشتن. در آن زاده شده ام و با من و در من است. مثل صليبي بر دوش هايم، و مثل سنگ سيزيف بر شانه ام: هر روز، همراه آفتاب، اين سنگ را بر دوش مي كشم و تا قلّه غروب مي برم. سپيده دم فردا، باز هم آن سنگ فرو غلطيده، بر شانه من است و من در آغاز كوهپايه هستم. شايد شعر، همان آتش "پرومته" است كه شاعر، آن را از قصر خدايان افسانه اي و ربّ النوع هاي اساطيري برگرفته و پنهان از چشم، براي مردم هديه آورده است. اما به پاداش، بر شانه كوههاي حيرت و سرگرداني، او را به زنجير كشيده اند تا زاغان گرسنه را سفره اي از جگر او باشد. و اين سرنوشت همه شاعران است....
روزنامه اطلاعات شماره ۲۳۶۱۸
سال هاي فاجعه باري بر مديريت فرهنگي ما رفته است و دليل آن را بيشتر در اين حقيقت بايد جستجو كنيم كه از آغاز مهرهها در جاي خود به شكل اصولي و شايسته و با توجه به تواناييشان چيده نشده اند .
"عليرضا طبايي"، شاعر و روزنامهنگار در گفت و گو با خبرنگار گروه فرهنگ و هنر ايلنا، در خصوص كيفيت مديريت فرهنگي پس از انقلاب 57 گفت : از رويداد انقلاب اسلامي در اين مرز و بوم حدود ربع قرن مي گذرد و در طول سال ها حوزه فرهنگي و مديريت حاكم بر آن فراز و نشيبهاي گوناگوني را تجربه كرده است .
وي تصريح كرد: اگر به سال هاي آغازين برگرديم , يعني به طور تقريبي، دهه اول عمر انقلاب اسلامي, متاسفانه بايد اذعان كنيم كه سال هاي فاجعه باري بر مديريت فرهنگي رفته است و دليل آن را بيشتر در اين حقيقت بايد جستجو كنيم كه از آغاز مهرهها در جاي خود به شكل اصولي و شايسته و با توجه به توانايي و كارايي هر يك و نيازي كه حس مي شد چيده نشدهاند .
اين شاعر با اشاره به انتخاب مهرهها و چينش مسوولان فرهنگي كه براساس شايسته سالاري صورت نگرفته است، گفت: اين چيدمان بر اساس مصلحت انديشي، آشنايي و دوستي صورت مي گرفت و اين كار درست در زماني كه بايد خشت اول را درست مي نهادند، آن چنان پيامدها و نتايج تلخي به دنبال داشت كه هنوز هم حوزههاي فرهنگي از آسيبها و ندانم كاريها زيان ميبينند .
وي افزود: در حوزه مديريت فرهنگي انتخاب و انتصاب مسوولان به نحوي بود كه با كمال تعجب ميديدم كه به طور مثال كسي را كه از هنرستان فني و حرفهاي مثلا مدرك ديپلم يا فوق ديپلم گرفته و يا در رشتههاي حسابداري و يا كشاورزي درس خوانده به سرپرستي و يا مديريت حوزهاي از فرهنگ يا هنر و يا سياستگذاري فرهنگي منصوب مي كردند، آن هم در شرايطي كه در همان حوزه مسووليت سپرده شده به او، چندين نيروي آگاه و داراي صلاحيت وجود داشت .
شاعر مجموعه "شايد گناه از عينك من باشد"، اظهارداشت: گاه تنگ نظريهاي مبتني بر بدبيني و سياه انديشي, جريان كار و روال امور را به سويي ديگر مي برد و نتايج تلخ و فاجعه باري را براي فضاي فرهنگي و ادبي و هنري ما رقم مي زند .
طبايي با اشاره به برخي از نتايج تنگ نظري در حوزه فرهنگ گفت: به خاطر موضوعي كه ذكرش رفت بسياري از نيروهاي كارآمد و با تجربه ناخواسته بازنشست يا بازخريد شدند كه همين امر موجب روحيه دلسردي و ياس در افرادي كه سال ها با صداقت كار كردهاند، مي شود. همچنين بسياري از افرادي را كه سال ها با صداقت كار كرده اند، از نظر انديشگاني به اصطلاح (دگرانديش) به حساب مي آورند و به آنها برچسبهاي مختلفي از قبيل بياعتقادي و نداشتن مسووليت زده ميشد , در حالي كه گناه بزرگ آنها اين بود كه رقص كردن به ساز هركس را شايسته شخصيت خود نمي دانستند .
وي ادامه داد :خالي شدن محيطها و حوزههاي فرهنگي از نيروهاي صاحب تجربه به دليل فشارهاي روحي و رواني , تحقيرها و مشكلات مادي حاصل از گراني انسجام گسيخته , يك سونگري , محدوديتنگري و آميختن راهكارهاي فرهنگي و اعمال مديريت و سياستگذاري ها با تعصب و تنگنظري و مسائلي از اين دست، هيچ يك ارتباطي با مسائل فرهنگي و شايسته سالاري نداشت. مثلا حضور در تجمع هاي مذهبي و رعايت ظواهر و پوشش معيار شايستگيها بود و پيداست در اين ميان راه براي افراد موقعيت طلب فراهم ميشد و چه حيلهها و فريب كارهايي كه مجال جلوه مي يافت .
طبايي با اشاره به اين مطلب كه در اين فضا بسياري از نخبگان فرهنگي و شايستگان سياستگذاري در حوزههاي مديريت فرهنگي و به دليل عدم تحمل روحي و رواني و از همه تلخ تر سياست هاي نادرست , نابه جا به كشورهاي ديگر مهاجرت كردند, گفت: همه اين عوامل و گزينشهاي دشوار چه در انتخاب دانشجو و استخدام، بنا به مسائلي كه هيچ يك پيوندي با علم و فرهنگ نداشت موجب تضعيف روحيه جوانان مستعد و شايسته شد .
اين روزنامه نگار افزود : اين سياست گذاريها دو نتيجه تلخ به بار آورد و موجب نازل شدن محيط آموزش به خصوص در سطوح عالي شد و شايستگان نيز جذب امكانات خارج از كشور شدند و پديده فرار مغزها بيش از پيش خود را نشان داد. سرانجام آن كساني كه به مدارج علمي در سطوح بالا دست پيدا كردند كه معيار انتخاب آنها شايسته سالاري نبود , موجب نازل شدن سطح فرهنگي در جامعه شدند.البته سال هاي بعد اين روند رو به اصلاح رفت.اگر مسوولان دير به خود آمدند, اما به اصطلاح جلوي ضرر را از هر جا كه بگيري سود دارد.
طبايي با اشاره به نقش جريان هاي سياسي در مديريت فرهنگي گفت: جريانهاي سياسي از همان آغاز در شكل دادن به فضاي فرهنگي كشور موثر بودند و هنوز هم هستند. وابستگان به جريانات سياسي به خوبي دريافته بودند و دريافتند كه براي پيشبرد اهداف و سياستهاي خود نياز به فرهنگسازي دارند و هر كه در اشاعه و ترويج سياستهاي فرهنگي از طريق تاثيرگذاري بر فرهنگ و نخبگان فرهنگي بكوشد , باز هم كم است . به همين دليل اينان از همان آغاز انقلاب كوشيدند و مي كوشيدند با قرار دادن مهرهها و وابستگان خود در جايگاههاي فرهنگي و تاثيرگذاري بر سياستهاي مديريتي به اهداف و آرمانهاي خود نزديك شوند .
وي در ادامه خاطرنشان كرد: آسيبي كه مي توان آن را زائدهاي بر پيكر فرهنگ و جامعه دانست، اين است كه در اين مرز و بوم استمرار و اعمال سياستهاي فرهنگي، نه بر اساس برنامه اي مدون و از قبل تهيه شده است، بلكه براساس خواست و اراده و يا دلخواه مسوولان شكل مي گيرد كه در راس آن امور قرار گرفته اند يعني با رفتن يك مدير يا كارگزار فرهنگي، برنامه ها و سياستهاي روش او هم مي رود .
اين شاعر ادامه داد:مسوولان و وابستگان و جريانات فرهنگي كوشش داشته و دارند تا هر چه بيشتر مناصب سياست گذاري هاي فرهنگي را اشغال كنند و زير سلطه و سيطره خود بگيرند، چون در اين صورت هم مي توانند رشته هاي گذشته را پنبه كنند و هم صورت مساله را دگرگون و تغيير يافته كنند.
طبايي با اشاره به خطوط قرمز در حوزه فرهنگ گفت: من در متن سياست گذاريهاي فرهنگي نيستم كه بتوانم خطوط قرمز را به طور كامل ترسيم كنم, اما برداشت و دريافتم اين است كه در سياستگذاريهاي فرهنگي و مديريتي جامعه امروز بايد نكاتي را به خاطر بسپاريم؛بر آثار و فعاليتها بر اساس دين و استقلال كشور , مباني مورد احترام و ارزش هاي موجود خدشهاي وارد نشود و حقوق شهروندان و نظم و آرامش آنها ارزشمند شمرده شود و احترام به قانون اساسي, مباني ولايت فقيه و حقوق انساني و ارزشهاي آن رعايت شود, تصور مي كنم در اين چند كلمه ميتوان همه مرزبنديهاي را ديد .
وي در خصوص حدود بخش خصوصي در مديريت فرهنگي گفت: ورود بخش خصوصي در اين محدوده اگر بر اساس اصولي صحيح و منسجم و رعايت همه جوانب و لحاظ ارزشها صورت پذيرد و محدوده فعاليتها مشخص شود و جايگاه هر كس و حدود و اختيارات و امكانات به درستي و از روي نيازهاي موجود مبتني بر آينده نگري و درك مشكلات و نارساييها موجود تعيين شود, به طور قطع مي تواند منشاء مبارك و سودمندي به حساب آيد .
طبايي افزود :باز هم تاكيد مي كنم محدوده فعاليتها و حدود مسووليت هاي افراد و هر بخش بايد به درستي و از روي نياز واقعي ترسيم و تبيين شود , نه بر اساس منافع حزبي, گروهي و جمعي و از لحاظ تنگ نظريها و يك سونگريها اگر بخش خصوصي بتواند از ظرفيتهاي جامعه و تجربه علم فرهيختگان فرهنگي در پيشبرد امور فرهنگي جامعه بهره برداري كند و اين تواناييها را درست در جاي خود به كار گيرد , افقهاي روشني را در برابر تعالي و پيشبرد جامعه خواهد گشود و سرآغاز تحولي تاريخي خواهد شد .
این شعر از مجموعه خورشیدهای آن سوی دیوار انتخاب شده است.
بارو
در نیمروز تشنگی و مرگ
در هول جاری شن و ماسه
بر سفره ی گشاده ی عریانی کویر
ناگاه
موج زلال چشمه آبی
***
در ظلمت غلیظ شب جنگل
که وحشت مکرر اشباح
در لحظه های سربی جاریست
و آن هول ناشناخته
هرچیز را به هیات ترس آوری می آراید
تو،
فانوس مهربانی خورشیدی!
تمثیل آفتابی
***
وقتی گذار بر ظلماتست
و برگ برگ دفتر تقدیر
بازیچه شرارت و غدر و وهن
و دستمایه گذران را
باید،
با ناکسان،
به یکسان
بر سفره ای حقیر نشینی،
آغوش کوچک تو
باروی بی نیازی است
***
تنهایی!
ای برزخ مجسم!
ای راز و رمز بودن نابوده!
او را مگیر ...
به اعتقاد عليرضا طبايي، در نشستهاي ادبي امكان تضارب انديشه و بحث و گفتوگو وجود ندارد.
اين شاعر در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، عنوان كرد: اگر برخورد آرا و انديشهها در نشستهاي ادبي انجام شود و چشماندازها مورد نقد و بررسي قرار گيرند، طبيعي است كه حاصل كار براي ادبيات مفيد خواهد بود.
او در ادامه گفت: اما اگر بخواهيم مانند غول يكچشم به ادبيات نگاه كنيم و تنها صداي خودمان را بشنويم و انتظار داشته باشيم كه ديگران نيز با ما همصدايي كنند، به نتايج مثبتي دست پيدا نخواهيم كرد.
طبايي با تأكيد بر اينكه در نشستهايي كه چه از سوي نهادهاي دولتي و چه بهشكل خصوصي برگزار ميشوند، تنها به گروههاي خاص پرداخته ميشود، افزود: در بيشتر نشستهاي ادبي افرادي از گروهي خاص تنها به اشاعهي انديشه و ديدگاه خاص خود ميپردازند و بر آن پافشاري ميكنند؛ درحاليكه به صداهاي ديگر مجال بروز نميدهند.
او همچنين تصريح كرد: وقتي برگزاركنندگان يك نشست از گروه خاصي حمايت ميكنند و مجال طرح انديشه را به ديگران نميدهند، آنچنان جو ارعاب و خودسانسوري ايجاد ميشود كه فرصت بحث و گفتوگو از سايرين گرفته ميشود.
اين شاعر از ادبيات و هنر فرمايشي انتقاد كرد و گفت: ادبيات بايد مردمي و خودجوش باشد و به همهي صداها مجال بروز دهد؛ در غير اين صورت، نشستهاي ادبي كه برگزار ميشوند، نتيجهاي براي ادبيات نخواهند داشت.
طبايي تعداد استقبالكنندگان از نشستهاي ادبي را فاجعهآميز دانست و متذكر شد: استنباط من از يك نشست ادبي استقبالي است كه خاطرهي شبهاي شعر خوشه و شبهاي شعر گوته را زنده كند؛ اما متأسفانه نشستهاي ادبي امروز اينچنين نيستند.
او در ادامه يادآور شد: بسياري از شركتكنندگان در اين نشستها دچار خودشيفتگي هستند و در عالم خود گمان ميكنند كه سرنوشت ادبيات در اين نشستها معين ميشود.
شاعر «شايد گناه از عينك من باشد» با ابراز تأسف از اينكه نشستها آنچنان كه بايد، شايستهي پيشينهي فرهنگي ما نيستند، گفت: البته اگر كيفيت نشستها پربارتر شود، بسيار بهتر از برگزاري نشستهاي ادبي زياد، اما با كيفيت پايين است.
طبايي همچنين دربارهي جلسات نقد كتاب گفت: در جلسات نقد كتاب، قبل از آنكه معيار نقد حاكم باشد، معيار، رابطه است و ضابطه هيچ جايي ندارد.
او با تشبيه جلسات نقد ادبي به مجالس ترحيم، اظهار داشت: همانطور كه در مراسم ترحيم تنها از خوبيهاي متوفا گفته ميشود، در نشستهاي ادبي هم بهجاي بيان كاستيها، كمبودها و نقايص، تنها به ستايش و توصيف اثر پرداخته ميشود.
عليرضا طبايي با تأكيد بر اينكه نشستهاي ادبي داستان بسيار پربارتر از نشستهاي شعرند، گفت: در روزگار ما منتقد شعر بسيار كم است، در نتيجه افراد بيصلاحيت ميداندار اين كار ميشوند و چون شعر ما امروز به انحراف رفته است، به افراد مخالف اين هنجارها مجال داده نميشود؛ درحاليكه در مجالس نقد داستان شاهد شنيدن صداهاي ديگري نيز هستيم و اين مجالس در روزگار ما پربارتر و مفيدترند.
او با بيان اينكه در نشستهاي ادبي دهههاي 40 و 50 بيشتر به مسائل ادبي پرداخته ميشد، اضافه كرد: در اين كافهنشينيها، پيشكسوتان و صاحبان تجربه آثار جوانترها را نقد ميكردند، كه اين امر، خود در پربار شدن محيط و مسائل ادبي بسيار مؤثر بود.
علیرضا طبایی - شاعر ، گفت : خود احمد شاملو که یکی از پایه گذاران شناخته شده شعر سپید است ، بیشترین بهره و الگو را از تاریخ بیهقی و سایر متون کهن ادبی پذیرفته است.
این شاعر در گفت و گو با خبرنگار ادبی " مهر" ، با بیان این مطلب افزود : آنچه در سالهای گذشته باعث عدم اقبال عمومی به شعر سپید شده است ، تحرکات افراط آمیز عده ای کم سواد و مقلد است که بدون کمترین شناخت از مواریث فرهنگی کشورمان ، دست به تولید آثاری زده اند که یکسره با ارزش های فرهنگی و خواست مردم منافات دارد.
علیرضا طبایی - شاعر تصریح کرد : مردم در حال حاضر ، شعر سپید را با سه خصیصه و ویژگی می شناسند و نسبت به مطالعه آن ابراز تمایل می کنند که به ترتیب ، نداشتن وزن عروضی ، پرهیز از قواعد و مقررات شناخته شده شعر کلاسیک و داشتن حال و هوایی تازه و بهره گیری از بینش و اندیشه نو و مدرن است.
طبایی که سالها درمجله جوانان امروز ، به اداره صفحه شعر پرداخته است ، یاد آور شد : انبوهی از شعرواره هایی که طی سالهای اخیر تحت عنوان " شعر سپید " در مطبوعات و کتابها عرضه می شود ؛ فاقد حرفی روشن و ایجاد پیوند با گذشته پرشکوه شعر فارسی است و برخی از آنها تقلید صرف و کورکورانه از متون غربی است ! ، به همین دلیل مخاطب گسترده ندارند و محکوم به زوال هستند ، من در این زمینه حق را به مردم می دهم .
از شيراز تا ري با عليرضا طبايي *
منصور اوجي :
عليرضا طبايي از نئورمانتيك هاي شعر معاصر است ، همراه با كساني مثل فريدون توللي ، نادر نادرپور ، فريدون مشيري ، پرويز خائفي .
شعرش روشن ، كوتاه و شفاف است كه با يك بار خواندن خودش را بر خواننده اهل شعر مكشوف مي كند . و اين ويژگي شعر روشن ، كوتاه و شفاف اوست .
پرويز خائفي :
عليرضا طبايي از روزي كه او را مي شناسم انساني دوست و دوستي انسان و شاعري مايه ور بوده و هست . از شيراز اغاز كرد و در تهران مطرح شد و عامل رواج شعر امروز در بسياري از نشريات بود . خيلي زود وزن و قافيه و دوبيتي هاي پيوسته را رها كرد و در قالب هاي تازه انديشه اش را بازگو نمود .
انچه براي من مهم است صداقت و پيوند روحي درازي است كه با او در طي اين سال ها از دور و نزديك داشته ام . با همه مشكلات و فراز و نشيب هاي اجتماعي ، او همچنان شعر را رها نكرد و در عرصه مطبوعات فارسي اثاري به ياد ماندني از خود به جا گذاشت .
ارزومندم كه باز هم تندرستي را همراه با فعاليت هاي ادبي داشته باشد .
غلامحسن اولاد " م ـ انديش " :
علرضا طبايي را به عنوان شاعر ، منتقد و صاحب نظر ديرزماني است مي شناسم .
در مصاحبه هاي مختلف با مطبوعات و خبرگزاري ها گفته ام كه نخستين غزل من در مجله اطلاعات جوانان و اولين شعر نيمايي ام در روزنامه پيغام امروز چاپ شد كه در ان روزگار دبير فرهنگي و شعر اين دو نشريه عليرضا طبايي بود و از ان پس همكاري ما سال ها ادامه داشت .
معيار انتخاب او در چاپ شعر ، اصالت و محتواي اثار بود . بدون اينكه اهل زد و بند هاي ژورناليستي زمانه باشد و نان به كسي قرض دهد . بعدها با هم اشنا و دوست شديم . كتاب تازه اش كه مجموعه اي از غزل و شعر ازاد است وانتشارات ايينه جنوب ان را چاپ كرده با اقبال اهل مطالعه روبرو گرديده است .
طبايي شاعري است با فرهنگ ، و دردمند و در قلمرو شعر و انديشه صاحب نظر . اين روزها نيز دبير سرويس فرهنگ و ادب ماهنامه وزين رودكي است ... با ارزوي موفقيت براي عليرضاي عزيز . اندوهش كم باد .
شاپور پساوند :
كمتر شاعري از نسل خود و پيش از خود را مي شناسم كه كار جدي با مطبوعات را بدون عليرضا طبايي شروع كرده باشد . حتي ان سال ها كه من با مطبوعات ديگر تهران نظير اطلاعات هفتگي ، فردوسي ، سپيد و سياه همكاري داشتم بيشتر اثارم را در مجله جوانان كه مديريت بخش فرهنگي ان را شاعر " اي طلسم ارزوها ، ديگرت امشب شكستم " يا همين عليرضا طبايي شاعر همشهري و خوب معاصر به عهده داشت منتشر مي كردم و خودم نيز سال هايي كه در تهران درس مي خواندم سبب اشنايي طيف وسيعي از شاعران امروز كه ان روزها جوان بودند و راهي به جايي نمي بردند با عليرضا طبايي شدم و اين شاعر اراسته ، زمينه چاپ اثار انها و طبعا تشويق هاي بعدي انان را فراهم كرد .
از همين جا شصت و دومين بهار زندگي او را به خود و فرزندانش تبريك مي گويم . صحبت بر روي شعر عليرضا طبايي را در اينده اي نه چندان دور در همين صفحه و مجموعه جديدش " شايد گناه از عينك من باشد " خواهم نوشت ...سر سبز باشد .
همایون یزدانپور :
از پس چهل سال خاطرات دیر و دور که با علیرضا طبایی دارم ، بر این باورم که نسل میانسال شعر امروز وامدار تلاش های صمیمانه این شاعر گرانسنگ و فرهیخته علیرضا طبایی است ، این شاعر خوش قریحه و خوش ذوق در بارور ساختن طبع و معرفی شاعران دهه ۵۰ در گستره ای به وسعت ایران سهم قابل توجهی دارد . احاطه طبایی بر اوزان عروضی و قالب های شعری و سلیقه و دقت و تامل او در بررسی و گزینش شعرهایی که به دفتر مجله اطلاعات جوانان می رسید پشت گرمی بزرگی برای شاعران جوان ان سال ها بود . یادش به خیر در سفرهایی که با دوست شاعرم شهرام شمس پور داشتیم هر وقت به تهران می رفتیم حضور در دفتر شعر مجله اطلاعات جوانان و دیدار طبایی و دیگر دوستان شاعر در صدر کارهای مهمی بود که انجام می دادیم . والایی و سلامت او را ارزومندم .
شهرام شمس پور :
بدون تردید از کسانی که موجب شکوفا شدن شعر شاعران نسل من در اواخر دهه چهل و پنجاه به بعد شد از علیرضا طبایی شاعر و منتقد خوب شیرازی می توان نام برد . طبایی با سخت گیری هایش در چاپ شعر جوان ان روز موجب گردید شاعران نوخاسته زحمت بیشتری برای مطالعه و سرودن شعر به خود بدهند .
و همین دیدگاه بود که رقابتی سازنده و پر شور را در میان شاعران جوان و کارهای تازه با محتوا و به دور از تکرار و مضمون های نو در پهنه غزلسرایی به منصه ظهور رساند . شاید اغراق نباشد اگر بگوییم صفحه هنر و ادبیات طبایی در مجله جوانان رونق چشمگیری یافت و شاعرانی که بعدها مطرح شدند کار خود را از این صفحه اغاز کردند .
کسانی مثل محمدعلی بهمنی ، حسین منزوی ، سپیده کاشانی ، جواد محبت ، حسین اهی ، محمدرضا عبدالملکیان ، مرحوم حمید حاجی زاده ، عباس صادقی ( پدرام ) و تعدادی از شاعران جوان فارس مانند کاظم شیعتی ، غلامحسن اولاد ، شاپور پساوند ، حسن اجتهادی ، عطاالله کشاورز ، همایون یزدانپور ، افسر نیک روی ، پروین نگهداری ، نزهت اسدپور ، نسیم رنجبر ، زنده یاد محمدجواد سپاهی(شاهد) ... به هر حال کسانی مثل علیرضا طبایی در هر زمان سرمایه ای برای پیشبرد ادبیات ما خواهند بود .
صدرا ذوالریاستین :
... بودن علیرضا طبایی در شیراز می توانست اثر غیر قابل انکاری در لبریز شدن این شهر از خرد و رای داشته باشد . هرچند هرجای دیگری هم که می زیست ، مقوله شیرازی بودن او ، ان چیزی نبود که تن به نسیان دهد . بودنش راه به " چراغ راهی " می برد که به طور مثال کسانی مثل فریدون توللی ، هاشم جاوید ، سید علی مزارعی ، سید احمد حجتی ، پرویز خائفی ، منصور اوجی ، شهرام شمس پور و ده ها شاعر دیگر شیرازی در این شهر افروخته بودند و امروز نیز روشن است اما نبودنش نیز علاوه بر اینکه او را از اتش خودی گدازان به دور داشت ، توان مدیریت و احاطه او را به کل ایران زمین تعمیم داد و مرکزیتی شد برای نشان دادن استعداد شاعران جوان و در مجموع همه شاعران ، یا حداقل بخش قابل ملاحظه ای از این طیف .
او با زیر چشم داشتن صفحات و بخش های فرهنگی نشریات خاصه شعر ، حرکتی اثرگذار در بروز و ظهور شاعران جوانی داشت که امروز شماری از انان از چهره های اشنای شعر معاصرند .
خدمات کسانی مانند فریدون مشیری ، منوچهر اتشی ، عباس پهلوان ، کامیار عابدی و علیرضا طبایی و ... بی تردید در ذهن تاریخ پنجاه سال اخیر فرهنگ و ادب پارسی خواهد ماند .
*برگرفته از روزنامه نیم نگاه شماره ۲۷۰۲
یک نیمکت، یک چتر، یک بارانی و یک مرد، چشم انداز تنهایی
یک سایبان از گیسوان بید مجنون، دفتری از شعر نیمایی
مه، بر فراز کاج ها گسترده بال خستگی را، تا فرود آید
تکیه زده بر ابر، می نوشد زلالی از شکاف سقف مینایی
حس می کند آرامش این برکه، نجوای حضوری را، اثیری گون
حسی شبیه رویش... حس فرود قو... حضوری نرم و رویایی
می آید از مه ، می نشیند گوشه ای از نیمکت: آقا اجازه هست؟
با نیم خیزی گرم، در پندار می بافد پرندی از هم آوایی
یک تندر، اما ناگهانی تر؛ طلسم بابل و چشمان یک افعی!
می بلعد او را ناگهان امواج... امواج شبی همزاد و یلدایی
"من... من شما را می شناسم از همان روز ششم... از فصل شرم و برگ
سیاره ای نیلوفری، باغی به متن بی زمان در ناکجا جایی..."!
همچند یک رنگین کمان می چرخد آن زن تا به سمت مرد، در مه
می نوشد از شرم نگاهش پرسشی بی پاسخ از متنی معمایی
"ها... یادم آمد، عدن! یادت هست؛ غفلت بود و رامش، سبزه و نجوا
این چشم ها... این دست... این دل لرزه ها، آن سیب، این افسون حوایی"
***
زن می رود همراه با مه، مرد نجوا می کند با حیرتی تاریک؛
دیر است و دور، از من چه می خواهند این حواپری زادان دریایی
زن رفته، مه بر خاسته، بر نیمکت یک مرد، یک بارانی و یک چتر...
یک شعر... اما ناسروده، حاصل اندیشه ی عشقی مقوایی!
نشست يكصد و نود و سوم كانون ادبيات ايران به بررسي و نقد عطسه هاي عصباني اختصاص داشت. ناهيد يوسفي شاعر مجموعه و عليرضا طبايي ـ شاعر مؤثر و راهنماي بسياري از جوانان دهه 50 و 60 در شعر ـ و هادي خوانساري شاعر جوان و ناشر مجموعه عطسه هاي عصباني در اين نشست حضور داشتند.
عطسه هاي عصباني ، آخرين مجموعه شعر ناهيد يوسفي، موضوع نقد و بررسي نشست هفته كانون ادبيات بود. شاعر ابتدا چند قطعه از اشعار اين مجموعه را خواند و سپس عليرضا طبايي ـ شاعر مجموعه شايد گناه از عينك من باشد ـ درباره شعر ناهيد يوسفي گفت: من راجع به شعر خانم يوسفي از آغاز تا به امروز صحبت مي كنم. او در عطسه هاي عصباني از شيوه هاي شاعري گذشته فاصله گرفته است.
طبايي با اشاره به بحران مخاطب در شعر معاصرگفت: آن چه شعر امروز را درگير كرده اين است كه چرا انتشار كتاب شعر مورد استقبال مواجه نمي شود. من فكر مي كنم براي پاسخ به اين امر بايد به دو مؤلفه در شعر توجه كرد. اول چه گفتن و بعد چگونه گفتن. بحران امروز در شعر ، چگونه گفتن است. چرا كه چه گفتن سبك و شيوه تفكر شاعر است و در تمام جهان امري شخصي است. البته اين را هم بايد گفت كه شاعران امروزي به نظر مي رسد كه حرفي براي گفتن ندارند وحرف ها تكراري و كليشه اي شده است. طبايي افزود: من با شعر يوسفي از سال هاي 50 و صفحه مجله جوانان آشنا شدم. شعر او در آن سال ها با شعر امروز عطسه هاي عصباني متفاوت است هم در نحوه بيان و هم در نگرش او به دنيا.
طبايي با بيان اينكه يوسفي شاعري را با شعر كلاسيك آغاز كرد و به شعر نيمايي رسيد گفت: آن چه از همان سال ها براي من در شعر يوسفي جالب بود ، نوآوري هاي او در قالب نيمايي بود. در اين اشعار جذابيت افسون كننده و روح گريزنده روستايي وابسته به خطه شمال ديده مي شود. او در اشعارش دلش مي خواهد با طبيعت يكي شود و بياويزد.
عليرضا طبايي با اشاره به وزن در اشعار يوسفي و ارائه نمونه هايي از اشعار بيژن جلالي ، شاملو و احمدرضا احمدي گفت: آنچه باعث شده يوسفي اين زبان را در اين مجموعه به كار بگيرد ويژگي خاص روزگار ما و زندگي ماشيني است كه لحظه اي مجال تأمل را فراهم نمي كند. طبايي گفت: يوسفي در اين مجموعه در بعضي از ابيات در ساختار دستوري دست برده و پيشنهادهايي راارائه داده است مانند فعل "بپروازان" در جايي كه مي گويد« از من كناره بگير و مرا بپروازان» و يا "نمي خروشانمت" وقتي كه مي نويسد «بيشتر از اين نمي خروشانمت».
وي افزود : يوسفي احساس خود را از زندگي به شعر آورده است و دغدغه انساني را دارد كه محكوم به زندگي در شهر است و از طبيعت دور افتاده است.
در ادامه نشست ، هادي خوانساري ـ شاعر مجموعه "چريكهاي جوان" ـ درباره عطسه هاي عصباني گفت: اين مجموعه از جهات مختلف مجموعه اي موفق است.
او در ادامه درباره روابط عمومي شاعران و اهميت آن در انتشار اثر و خواندن آن گفت و به شاعران روابط عمومي اشاره كرد كه كساني هستند كه به واسطه نبودن استاندارهاي مشخص در شاعري ، در اين سطح مطرح مي شوند. خوانساري به رويكردهاي مختلف اين اثر اشاره كرد و گفت : عطسه هاي عصباني نيز نوعي اعتراض شاعر است وحدت و متافيزيك تعيين كننده و رويكردهاي عرفاني از رويكردهاي شاعر در اين مجموعه است. يوسفي روايت گر نوستالژي است كه در اشعارش نيز ديده مي شود. او به زندگي شهري مي پردازد و به قواعد دست و پا گير آن اعتراض مي كند.
اين نشست روز دوشنبه هشتم مردادماه در محل كانون ادبيات ايران برگزار شد.
عليرضا طبايي مجموعهي شعر تازهاي منتشر ميكند.
به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، اين مجموعه با نام «یک تندر، اما ناگهانيتر» غزلهايي تازه سرودهشده و همچنين بخشي از غزلهايي است كه در كتابهاي ديگر اين شاعر مانند: «جوانههاي پاييز»، «خورشيدهای آنسوي ديوار» و «از نهايت شب» آمدهاند.
بهگفتهي طبايي، غزلهاي اين مجموعه، شكل اصيل غزل امروز و چهرهي غزل معاصرند.
اين شاعر همچنين در نظر دارد تا گزيدهاي از شعرهاي شاعران مختلف از سال 1320 يعني بعد از «افسانه»ي نيما يوشيج تا امروز را منتشر كند؛ البته به تأكيد او، تنها شعرهاي اثرگذار و اخص و كامل؛ نه هذيانها و موجهاي كاذب زودگذر.
او در عين حال گفت، اين كتاب ممكن است در چند جلد باشد، كه تا الآن تنها يادداشتهايي برداشته شده و هنوز بهشكل مدون درنيامدهاند.
طبايي «گزيدهي آثار» را هم از همهي مجموعههاي شعرش در قالبهاي غزل و نيمايي براي چاپ آماده كرده است.
از سوي ديگر، نمايشنامهي منظوم «تاريخ تكرار، تكرار تاريخ» از او منتشر خواهد شد.
«شايد گناه از عينك من باشد» آخرين مجموعهي منتشرشدهي عليرضا طبايي است .
نداشتن پيام و تعهد و رسالت انساني در آثار و افتادن شاعران جوان در دام بيهويتي فرهنگي، با ادبيات كهنه قهر كردن و ادبيات معاصر را نيز نشناختن از مهم ترين آسيبهاي شعر معاصر است.
عليرضا طبايي شاعر و روزنامهنگار در گفت و گو با خبرنگار ادبي فارس، با بيان اين مطلب گفت: معتقدم كلاف سردرگمي كه امروز زير عنوان بحران مخاطب در شعر ماست و با فضاي ابهام آلود شعر مطرح است حاصل عوامل مختلفي است كه اين عوامل دست به دست هم دادهاند و شرايط امروز را به وجود آوردهاند.
وي سه عامل اجتماعي و فرهنگ، سياسي و اجتماعي و همچنين وجود معضلي به نام شعر فرمايشي را از مهمترين عوامل بحران در شعر معاصر عنوان كرد و افزود: سالهاي بين 60 و 70 و به خصوص بعد از آن، شعر ما به سمت خالي شدن از كساني بوده است كه حرفي براي گفتن داشتند و خالي شدن صحنه شرايطي فراهم آورد كه تعدادي از كساني كه مترصد و دنبال موقعيت بودند، ميداندار شدند.
اين شاعر پيشكسوت در تشريح علل اجتماعي و فرهنگي تصريح كرد: تئوريهاي مدرن با عناويني مانند«فرامدرن» و «معناگريز» نيز از ديگر مسايلي بود كه وارد ادبيات ما شد و سبب ترويج نوع خاصي از بينش شد. از سوي ديگر معيار برخي افراد فقط پول بود و معتقد بودند كه معيار، شايستگي ادبي نيست و فقط پول است. اين فضا به عدهاي فرصت داد كه به تكثير كارهاي خود بپردازند.
طبايي به عامل سياسي و اجتماعي پرداخت و اظهار داشت: كساني مايل بودند كه فرهنگ ما تحول به سمت پسرفت داشته باشد و مردم را از فرهنگ و شعر معاصر دور كنند. اين افراد كه هم در داخل و هم هم خارج از كشور بودند، شعر را اسباب تخدير جامعه ميدانستند.
وي در تبيين معضلي به نام شعر فرمايشي يا هنر از بالا عنوان كرد: هنر بايد خودجوش و از توده مردم نشأت بگيرد. بايد از محيط اجتماعي و مردم شروع شود و هيچ گاه با هنري كه از بالا ديده شود و به صورت دستوري از جايي سرچشمه بگيرد، موافق نبودهام.
طبايي گفت: ما در يكي دو دهه اخير شاهد هستيم كه شعر و هنر با موضوعات و مضامين خاصي در ارتباط است و فقط پيرامون همان موضوعات مانور داده ميشود كه اين با آزادي هنر مغايرت دارد و آزادي هنر هرگز به معناي بيبند وباري نيست.
شاعر مجموعه«يك تندر، اما ناگهاني» به خالي شدن فضاي ادبيات از وجود شاعران شايسته و افتادن زمام امور در دست شاعران بي مايه و يا كم مايه اشاره كرد و افزود: اشاعه تئوريهاي غربي و تئوريهايي كه با روح قوم ايراني بيگانه است از ديگر آسيبهايي بود كه شعر ما به آن گرفتار شد. از سوي ديگر نوعي شعر ترويج شد كه از بين مردم ايران شايد يك ميليونيم هم با آن ادبيات پيوندي ندارند و اين ادبيات وارداتي و بر اساس آن شكل گرفته است.
طبايي در ادامه بيان كرد: يك تئوري ميگويد كه دوران شعر حافظ و خيام و فردوسي و ديگر كلاسيكها گذشته است و حتي روزگار نيما و سپهري و شاملو نيز سرآمده است و بر همين اساس شاعران ما اين آثار را نميخوانند.
اين شاعر خاطر نشان كرد: عنادها و دشمني گروههايي كه ميخواهند انرژي و پتانسيل دروني شعر ما را بگيرند، در اين وضع مؤثر است. چرا كه اين پتانسيل ميتواند در جهت استقلال فرهنگي ما باشد .
... از اضطراب باغ در طوفان
شب ، بر فراز خانه ام ، پوشیده و سنگین ، گذر دارد
در من کسی پرپرزنان ، اما ، تمنای سحر دارد
بر خاک می افتند یک یک لحظه هایم ، در هجوم باد
آیا کسی از اضطراب باغ ، در توفان خبر دارد ؟
این برگ های آخرین را ، نیز غارت می کند ، یک یک
پاییز بی رحمی که خوی کولی تاراج گر دارد
بر دوش دارم آسمان ها شب ، چنان میراثی از این قوم
مرده ست گویی آن که قفل از این طلسم شوم ، بردارد
بر بام ها ، مانند هر شب ، شهر افسون حرامی هاست
یک روز ، آیا می شود این خفته ، سر از خواب ، بردارد
با چنگ و دندان ، بارها از این هیولا ، سر جدا کردم
افسوس این گرگ ـ اژدها ، نه هفت سر ، هفتاد سر دارد !
در مطلع شب ، خون سهراب و سیاوش ریخت بر آفاق
تاریخ این شب ، ریشه در چاه شغاد و طشت زر دارد
***
عمری که با شعر و هنر سر شد به باطل رفت و ناکامی
از عمر خود ، کام ابلهی گیرد که گنج سیم و زر دارد !
هرگز کسی نگشود و من هم ، این معما را ندانستم
آخر چرا این خاک ظالم ، کینه با اهل هنر دارد ؟
گهگاه ، می گویم به خود برخیزم و با شب درآویزم !
می پرسم از خود باز هم ، یک دست ، آیا هیچ اثر دارد ؟
***
روزی عصایی اژدها شد ، طرفه اعجازی شگفت ، اما
گر اژدهایی زن شود ، آیا نه رنگی طرفه تر دارد ؟
این بود آیا حاصل چشم انتظاری ها ، ـ چه اندوهی ! ـ
من دیر دانستم که نادانی ، بهایی این قدر دارد
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد"
شعري كه با مردم پيوند ندارد ، ميرنده است
گروه ادب وهنر ، كيوان ايران دوست:"عليرضا طبايي" از شاعران مطرح و برجسته نسل دوم شعر نيمايي است كه همواره بر طريقت پيشنهادي "نيما يوشيج" وفادار مانده است. طبايي كه ساليان دراز مسووليت اداره صفحات هنر وادبيات مجله "جوانان امروز" را بر عهده داشت، طي اين سالها موفق شد تا چهرههاي درخشاني در عرصه شعر پرورش دهد و به قول زنده ياد" عمران صلاحي" هم با قلم و هم با قدمش در شعر معاصر تاثيرگذار بوده است، فضاي شعر امروز را چندان روشن و اميدوار كننده ارزيابي نميكند و نسبت به آينده آن نگران است. او كه در طول نيم قرن سابقه شاعري، همواره در متن جريان شعر و فرازها و فرودهايش قرار داشته است، حرفهاي زيادي براي گفتن دارد...

شما به عنوان شاعري نوپرداز و صاحب نام كه همواره نسبت به جريانات افراطي و انحرافي كه شعر امروز را به بيراهه ميبرد هشدار دادهايد، آيا فكر نميكنيد با وجود اين كه شيوه پيشنهادي نيما بر اساس ضرورتي انكار ناپذير ارايه شد اما خود بدعتي بود كه باعث شد اين جريانات و موجهاي انحرافي در شعر امروز زير نام نوآوري، به اين شكلها مطرح شود؟
راهي را كه نيما يوشيج پيشنهاد كرد، ضرورتي بود كه در زمان خود نياز به طرح آن، احساس ميشد. نيما براي برون رفت از فضا و شرايطي كه بر شعر پر بار فارسي سايه افكنده بود و باعث شده بود شعر به سرايش تكرار و دل زدگي سقوط كند و از روح و طراوت فاصله بگيرد، راهي را ارايه و طرح كرد و چون ضرورتي تاريخي و انكارناپذير مينمود، پيروان و راهروان خود را يافت و زمان هم،بر اين ضرورت، مهر تاييد زد و بر آن صحه گذاشت. حاصل كار آن شد كه "شعر نيمايي" به شاخهاي پر بار بدل گرديد و به بار نشست. اما عوامل اجتماعي و رويكردهاي سياسي دهه پنجاه تا شصت نقشي ديگر زد و صحنه از شاعران نام آور و چهرههاي ماندگار و تاثيرگذار خالي شد. به ويژه در فاصله دهه شصت تا هفتاد، صحنه خالي مانده، فرصت را به دست كساني داد كه نه شعر فارسي و نه شعر معاصر را ميشناختند، نه آن پايه و مايه را در خود داشتند كه به گنجينه شعر و ادب فارسي چيزي بيفزايند. شرايط سياسي هم مزيد بر همه اينها شد. تني چند از ميان ما به جهان ديگر رفتند، تني چند كوچ كردند و غربت نشين شدند و گروهي ديگر، به اجبار و در گريز از عذر زمانه در گوشهاي عزلت گرفتند. ميدان به دست دو گروه افتاد. اهل سنگشدهها از يك سو و خيل مشتاقان نام و شهرت از سوي ديگر و گروه دوم همانها بودند كه تشنه نام و شيفته صداي خود بودند، منهاي هيچ اهليت صلاحيتي. صحنه از اين دو گروه پر شد وصداي چند تن كه حرفي داشتند و پيامي ودردي داشتند و تعهدي، در ميان صداها و هياهوهاي بازار، بيرنگ و بيجان شد. چند تن ورشكسته ادبي كه تلاش ساليان دراز، آنها را به هيچ نرسانده بود، در جامه تئوريسين ادبي ميدان دار شدند، خيل جوانان بيخبر را به دنبال كشيدند و دستهاي پنهان و آشكار گروههايي كه از شعر معاصر، زخم خورده و سيلي آن را بر گونه حس ميكردند، به حمايت از هياهوگران برخاستند، نشريهها و ماهنامههاي شبه روشنفكري، قارچ گونه روييدند و مبلغان و ترويج كنندگان شبه شعر و كالاهاي مسموم ادبي شدند. شعر معاصر دراين فضاي مسموم از نفس افتاد وحتي چند چهره نام آشنا از غم نان و از بيم عقب افتادن از قافله روز، همراه هياهوگران شدند و مردم كه ديگر در آيينه اين گونه آثار، چهره خود را نميديدند و پيوند ميان دردها و رنجهاي خود، با اين به اصطلاح اشعار، نمييافتند، با آن بيگانه شدند و طبيعيترين واكنش آنها، لبخند استهزا و عدم اقبال به آن بود: "بايكوت"! در هر زمان، گروههايي فرصت طلب و شهرتباز، جرياناتي از اين گونه را به وجود ميآورند وجاي غم نيست. زمانه، داور بيرحمي است كه داوري خود را، بيرحم و استوار، خواهد كرد. كمي صبر كنيد.
اين افراد غالبا به دنبال نام ونان امروزند و داوري زمان چندان برايشان اهميت ندارد؟
قبول دارم. اين شكل انديشه فرصت طلبان و كساني است كه هميشه نان را به نرخ روز ميخورند، اما براي كسي كه نگران سرنوشت شعر و دلسوخته ادب فارسي است، آينده بسيار مهم است.
اين جريانات از چه سالهايي پا گرفتند و شما چه كساني را در اين زمينه مقصر ميدانيد؟
جريانات انحرافي، در همه زمانها، شكل گرفته و وجود داشته است. اما ريشه موجهاي كاذب امروز را، بايد در همان دهه شصت تا هفتاد پيدا كرد و شاعران درجه سه و چهار و "به پايان خط رسيدهها" سردمدار اين جريانات و تئوري پردازان اين امواج هستند. به خصوص دو سه تني كه سالها است در خارج از ايران با جامه مدرنيته به ترويج اين امواج مسموم مشغولند و رسانههاي تبليغي - چه مكتوب و چه صوتي و تصويري- از آنها غولهاي ادبي ساختهاند و به آنها چهره حق به جانب بخشيدهاند. در حالي كه كارنامه شعري و آثار ادبي آنها، حقيقت ديگري را بيان ميكند.
چرا اين جريانات در دو دهه اخير به تدريج تقويت شدند و شعر اصيل نيمايي به حاشيه رفت؟
غولهاي رسانهاي و تبليغات مداوم و كركننده، اين كوتولههاي ناقص الخلقه را روي دوش خود نشاندهاند و دستهاي پنهاني با هزينههاي گزاف از اين جريانات حمايت ميكنند. دليل حمايت آنها هم - گفتم- دشمني و كينه با ادب و شعر فارسي است.شعري كه در خود نيروي بيكران و ديناميسم باورنكردني براي برانگيختن مردم و به ويژه قشر تحصيل كرده جوان روشنفكر دارد. همان گونه كه در سالهاي 56 و 57 اين گونه شد.آنها كه سلامت شعر معاصر فارسي را هدف گرفتهاند، هنوز هم جريان تاثيرگذار شبهاي شعر و دفترهاي شعر شاعران متعهد را در دهه چهل و پنجاه فراموش نكردهاند، اما در مورد قسمت آخر پرسش، من عقيده ندارم كه شعر نيمايي به حاشيه رفته است. اين حقيقتي است كه صداي شعر اصيل امروز، در ميان هياهوي كر كننده هذيانها و نثروارههاي بچگانه، كمتر به گوش ميرسد واين موقتي است.
واكنش شاعران و منتقدان صاحب نام و برجسته در قبال اين امواج انحرافي و بدعتهاي ويرانگر چه بود؟
متاسفانه شاعران و منتقدان صاحب نام، در قبال اين جريانات، يا سكوت كردهاند، يا آن گونه كه مينمايد، آن چنان كه بايد و شايد، واكنش نشان ندادهاند، اما من فكر ميكنم، همين كه آنها خود را آلوده اين امواج نكرده و نميكنند، خود واكنشي اعتراضگونه است. تنها دو سه تن از برجستگان عرصه شعر، كوشيدند تا به حريم اين امواج نزديك شوند. اما عدم استقبال فرهيختگان و دوستداران شعر، از آثار آن چناني آنها، خود بهترين سند اشتباه آنها است. به عنوان مثال، در مجالس بزرگداشت و يادبود و تجليل از آنها، بدون هيچ استثنا، همه شعرهاي نيمايي آنها را ميخواندند و تنها شعرهاي نيمايي آنان مطرح ميشد و مورد تجليل قرار ميگرفت. اين عبرت انگيز نيست؟
صرف اين كه شاعران مطرح و صاحب نام خود را آلوده اين امواج نكردند و اين خود واكنشي اعتراض گونه است، صحيح. اما آيا از اين افراد كه پيوسته شعار تعهد سر ميدادند، اين گونه واكنش نشان دادن كافي است؟ در حالي كه چند دهه قبل شاعراني چون مهدي حميدي و فريدون توللي كه در چارچوب قواعد و معيارهاي شعر فارسي حركت ميكردند، تنها به جرم رمانتيزم در شعر به شدت مورد سرزنش قرار گرفتند؟ نظر شما در اين زمينه چيست؟
اين پرسشي است كه گاه گاهي براي من هم مطرح ميشود و شما در اصل بايد پاسخ اين پرسش را از كساني بپرسيد كه سر در لاك بيتفاوتي و يا محافظهكاري كرده و در برابر جريانات انحرافي، سكوت كرده و ميكنند، نه از من. اما نظر من اين است كه امروز، جاي خيلي چيزها عوض شده است. همه، چهره حق به جانب دارند و تجربه زمان به آنان آموخته است كه ظاهر كار را، به شكل فريبندهاي،آراسته كنند. ديروز، شاعران پيشرو و متعهد به كساني كه در جبهه آنان نبودند، مارك " متحجر و عقب مانده" يا "پوسيده" و "مرده" ميزدند، امروز اما ويرانگران و شبه شاعران، چهره خود را، در پشت نقاب "مدرنيته" و "ضرورت زيستن در دهكده جهاني" و "هم زباني جهاني" پوشانيدهاند و به كساني كه احساس تعهد و مسووليت ميكنند مارك "فناتيك" ميزنند. يعني جاي افراد و لقب آنان تغيير كرده است. آنها كه از "شعر جهاني" و "زبان مشترك" و "ترجمه پذيري شعر" دم ميزنند وزير اين عناوين، به ويرانگري شعر فارسي ميكوشند بايد بدانند هنر و هنر شعر هم، هنگامي ميتواند جهاني شود، كه اصالت بومي داشته باشد نه رونويسي يا تقليد از ترجمه آثار شرقي يا غربي. شعر فارسي و اصالت آن، هنگامي ارزش خود را در سطح جهاني به نمايش ميتواند بگذارد كه روحيه قوم ايراني را در خود داشته باشد و نمايش دهنده زندگي، انديشه، نياز و فراز و فرود نبض حيات معنوي ومادي مردم اين مرز وبوم باشد. آن چه با مردم پيوند ندارد، ميرنده است. حالا زير هر اسمي و پشت هر نقابي. چه هياهو دربارهاش راه بيندازند، چه در مورد آن سكوت كنند.
و در پايان شما راه برون رفت از اين ورطه را چه ميدانيد؟
به باور من امروز، بايد كساني كه در خود تعهدي انساني حس ميكنند واحساس مسووليتي در قبال شعر اصيل و به ويژه شعر نيمايي و كلاسيك فارسي دارند، گردهم آمده، زير نام يك انجمن، به دفاع از هويت شعر فارسي و دستاوردهاي شعر نيمايي و گزينش راهكارهايي براي آسيبزدايي از شعر برخيزند. شاعران متعهد و كساني كه سالها با عرق ريزان روح و انديشه ورزي و مايه گذاشتن از حيات و هستي خود، جان در شعر فارسي دميدهاند، امروز هم بايد با شكلي متعارف از تشكل و همبستگي، به پاسداري از قلمرو شعر ادامه دهندو اجازه ندهند با ترويج زهر مسموم امواج كاذب و دروغين نوآوري و در جامه مدرنيته و پسامدرن و ... نبض تپنده شعر معاصر از حركت بايستد. امروز بايد همه شاعران و ادب دوستان فرهيخته به ياري شعر معاصر فارسي برخيزند تا بيش از اين زلال استعدادها به مرداب انحراف و كوير كينهورزي ناآگاهان و زخمخوردگان نريزد.
این گفتگو در روزنامه همبستگی شماره ۱۹۳۳ منتشر شده است .
افكار مولانا مانند پلي است كه روي امواج زمان بنا شده است و با گذشت زمان كهنه نميشود و حكمت موجود در آن ميتواند در هر زماني و براي هر قومي كارگشا باشد.
عليرضا طبايي، شاعر معاصر در گفتگو با خبرنگار شبستان با بيان اين مطلب اظهار داشت: مولانا جلالالدين شاعري است كه در ادبيات فارسي چهره ويژهاي دارد. او از يك طرف نابترين لحظهها حسي و عاطفي را به صورت شعر درميآورد و شاهكارهاي جهاني خلق ميكند و اشعار نابي را در ديوان كبير و مثنوي معنوي به وجود ميآورد و گاه در مقام يك ناظم و معلم قرار ميگيرد كسي كه ديگر شاعر نيست بلكه يك مصلح اجتماعي است و درصدد اصلاح اخلاق جامعه برميآيد.
وي با توجه به نقش مصلحانه مولانا در ادبيات ادامه داد: هنگامي كه مولانا در مقام يك معلم عرفان عقايد خود را بيان ميكند از قالب و بيان شعري بهره ميگيرد و با بهرهگيري از اين زبان مسايل عرفاني، افكار صوفيانه و مسايل اجتماعي را تعليم ميدهد. بنابراين برخي از كارهاي مولوي جنبه شاعرانه ناب و برخي ديگر جنبه تعليمي و آموزشي دارد كه با زبان شعر بيان شده است.
طبايي خاطرنشان كرد: از ويژگيهاي ديگري كه در شعر مولوي به صراحت وجود دارد، اين است كه مولوي شاعري فارسيزبان است و از كلام فارسي براي بيان لحظههاي ناب شاعرانه و افكار و انديشههاي تعليمي خود بهره گرفته است. اما با اين وجود كه مولانا بيترديد جزء مفاخر قوم ايراني است، چهرههاي جهاني نيز دارد كه بسيار بااهميت است.
اين شاعر با اشاره به تأثير آثار و افكار مولوي در عصر حاضر گفت: افكار مولانا مانند پلي كه روي امواج زمان بنا شده است و با گذشت زمان كهنه نميشود و حكمت موجود در آن ميتواند در هر زماني و براي هر قومي كارگشا باشد.
وي تصريح كرد: تأثيرپذيري از افكار و انديشه متعالي مولوي به حدي است كه حتي امروز با گذشت چندين قرن از حيات او آثارش به زبانهاي مختلف دنيا ترجمه ميشود و شايد دليل آن ماديگرايي بيش از اندازه انسانهاست كه باعث شده آرامش در زندگي انسانها گوهر دستنايافتني گردد و در واقع افكار مولوي پاسخگوي آناني است كه ميخواهند از دغدغههاي مادي زندگي امروزي دور شوند و به آرامش روحي برسند.
وي در پايان عنوان كرد: كاش كسي پيدا ميشد كه گزيدهاي از آثار ناب مولوي را تهيه و تدوين ميكرد و يا گزيدههاي مختلفي كه در اينباره وجود دارند را با دقت بيشتري مورد بازنگري قرار ميداد زيرا مولوي اعتقاد چنداني به شكل ظاهر كلام، صور خيال و معاني و بيان نداشت. بنابراين اگر كسي چنين كاري انجام دهد باعث ميشود تا عده بيشتري به مطالعه بهترينهاي مولوي روي آورند و انس بيشتري با آثار او بگيرند.
هر شام، شام بازپسين است*
نويسنده: ولي ا... دروديان
پژوهشگران تاريخ ادب پارسي برآنند كه زايش و رويش و بالش غزل پارسي از نخستين روزهاي پيدايش شعر دري آغاز گرديد و با غزل هاي دل انگيز رودكي و شهيد بلخي به صورت يك <نوع ادبي> رواج و روايي يافت و در قرن هاي بعد، شاعراني چون فرخي سيستاني، انوري، جمال الدين اصفهاني، ظهيرالدين فاريابي، نظامي و خاقاني گنجوي در كمال آن كوشيدند.
از اواخر قرن پنجم، متصوفه، غزل را براي آموزش آرا و عقايد خود به كار بردند و غزل صوفيانه با سنايي و عطار و مولانا به اوج كمال خود رسيد. غزل عاشقانه در قرن هفتم با سعدي و غزل عاشقانه - عارفانه با حافظ به مرتبه اي از رشد و كمال رسيد كه ديگر حدي برآن متصور نيست و پس از حمله و هجوم مغول در ابتداي قرن هفتم با كساد شدن بازار قصيده سرايي، به شكل مسلط ترين و رايج ترين ساخت و صورت شعر پارسي درآمد. غزل پارسي كه از نظر ساختار بيروني تا روزگار ما تغييري نيافته، در طول قرن ها از نظر درونمايه، فراز و فرود فراوان ديده است. از قرن هشتم و نهم به بعد هم در شيوه وقوع و هم در سبك هندي و هم در جنبش مشروطيت و هم در كنار شعر نيمايي مدام در تغيير و تحول و حركت و حيات بوده است. باري، از عليرضا طبايي (شيراز: 1323 ش) پيش از اين سه دفتر شعر <جوانه هاي پاييز> (1344)؛ <از نهايت شب> (1350) ، <خورشيدهاي آن سوي ديوار> (1360) و چندين و چند مقاله در نقد و بررسي شعر شاعران مطرح امروز ايران چون محمد زهري، سهراب سپهري، نيما و ... خوانده ايم. اينك چهارمين دفتر شعر وي منتشر شده است. كتاب داراي 265 صفحه است كه 165 صفحه آن حاوي غزل ها و بقيه آن دربرگيرنده شعرهاي نيمايي او است. طبايي از دوستداران و معتقدان نيما است و جوهر نخستين آموزه نيما را گفته است هر شاعري بايد با چشم خود به جهان و زمان و زمانه خود بنگرد.
نه با چشم پيشينيان خود، به درستي دريافته و بدان عمل كرده است. در همين بخش نخست، نهايت تلاش او را در ساخت و پرداخت غزل امروز پارسي مي بينيم. اين غزل ها نه با واژگان غزل سنتي بلكه با نگاهي نو و زباني نو سروده شده اند. اين غزل ها، نقد حال او است و نقد حال ما نيز هم. اگر تعريف شهيد عين القضات همداني كه شعر را آيينه اي مي داند كه هركس مي تواند تصوير خود را در آن ببيند بپذيريم، طبايي آيينه اي بلند و پاك فراروي ما داشته كه انسان ايراني، تصوير خود را به روشني در آن باز مي يابد:
اين خانه را، قرار بر اين است
هر شام، شام بازپسين است
گويي سرشت طرفه اين خاك
با طعم خون و فقر، عجين است
هرگوشه را كه مي سپري، در تو
احساس ترس، چله نشين است
گويي كه سايه ات به خيانت
با دشنه اي نهان، به كمين است
هر روز، بي نصيب زخورشيد
شب نيز، بي ستاره ترين است
بربام، خاك مرده نشسته
داغ ستم به پشت و جبين است
تا قله مي كشاني و فردا
آن بار، باز روي زمين است
(خاك سيزيف، صص 82- 83 )
طبايي با ما از آوار پيري مي گويد، از آن برف كه چون باريدن آغازد، ديگرش سر باز ايستادن نيست. از بي خوابي ها، از خواب ها آغشته به كابوس هاي سنگ و سرب و رسن، از جشن سخن سوزي، از خون و آسياب، از فروپاشي خانه اي كه خداوندش را انديشه آباداني آن نيست. از نوشيدن جام شوكران مرگ به ناگزيري، از هواي سنگين خانه، از سايه هاي وحشت، از شام غريباني كه هرگز دريچه اي به روشناي صبح ندارد، از تب مرگ و يال افشاني پاييز در گستره باغي كه ديري است از آواز شاد قناري ها تهي است. از سرماي استخوان سوز پيري، از داغ و درد مرگ بي هنگام همسري مهربان كه شاعر را در آستانه كهولت به خود وانهاده است. از بيزاري و سيري از خويش و بيگانه...
طبايي مي نويسد: <اساطير، بويژه اساطير ايراني، با زندگي ما و ادبيات ما آميخته است و شعرما، از گذشته تا امروز، بدون سودجستن از بن مايه هاي اساطيري و جدا از مفاهيم زندگي شمول و نمادين اساطير ايراني - اسلامي، يوناني و رومي و حتي هندي و ... ناكارآمد و ناتمام است. مفاهيم اساطيري و شخصيت هاي هميشه زنده اسطوره اي، تاريخ انسان اين آب و خاك را و زندگي امروز فرد فرد ما را، با گذشته فرهنگ و تمدن و سرزمين ما پيوند مي زند. شخصيت هاي اسطوره اي، در شعر معاصر نفس مي كشند و نبض تپنده ميراث انساني ما هستند. حضور اساطير در زندگي معاصر و در شعر معاصر نمادين نيست، حقيقتي عيني است. انسان امروز، حضور آ نها را با خون و عصب و شعور و نبض خود حس مي كند.
من هم در لحظه هاي سرودن، از جاذبه كهن الگوها و كشش اساطير خالي نبوده ام. اساطير، چه ايراني و يوناني، در همه لحظه هاي شعر من حضور دارند. همانگونه كه در فضاي زندگي من و در زمانه من... >(از مقدمه كتاب)
باري، لذت بردن از شعر طبايي، بخشي در گرو آشنايي با اين اساطير و افسانه ها است. اين اساطير، به طبيعي ترين شكل خود بدون هيچگونه تكلف و تصنعي در اين مجموعه آمده و شاعر در بيان حس و انديشه خود از آنها بهره برده است.
بسياري از غزل هاي اين دفتر از نظر قالب و محتوا در كمال هماهنگي و تناسب اند و غزل ها فرم نهايي خود را باز يافته اند. نام بردن از تمامي آنها سخن را به درازا مي كشاند. براي مثال مي توان از غزل هاي <امشب كسي در من تو را مي خواهد از من، همصدا با من>(ص 21)، <كوتاه كن ماجرا را اين قصه پايان ندارد.>(ص 33)، <عطش خاك و شكوفايي باران با توست>(ص 35)، <ديده برهم مي نهم هر دم كه آرم ياد از تو>(ص 45)، <بيا يك شب شريك سفره تنهايي من باش>(ص 47)، <مي خندم اما بغض پنهاني ست با من>(ص 53)، <آمد خزان داغ هزاران نيز با آن>(ص 67) و <پاييز مي آيد زمستان نيز>(ص 92) نام برد.
از شعرهاي نيمايي اين مجموعه نيز يادي كنيم. اين شعرها صفحه 189 تا پايان كتاب را دربرمي گيرد شعرهاي نيمايي طبايي همه مطابق اسلوب و بهنجار است. اين شعرها نيز حس و انديشه شاعر را به روشني و كمال بازتاب مي دهند.
* نگاهي به مجموعه شعر <شايد گناه از عينك من باشد>، سروده عليرضا طبايي، انتشارات آئينه جنوب، 1385.
اين مقاله در روزنامه اعتماد ملي شماره ۲۷۶ منتشر شده است .
عليرضا طبايي اعتقاد دارد: شعر دههي 80 با شعر دههي 70، و شعر دهههاي پيشين، تفاوت اساسي دارد.
اين شاعر، شعر دههي 80 را داراي دو خصيصهي مهم دانست و در ادامهي گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، تصريح كرد: شعر دههي 80 دو خصيصهي برجسته دارد؛ يكي اينكه در زمينهي شعرهاي كلاسيك، آن گرد و غبارها و تجربههاي لجامگسيخته، كه از طرف شاعران جوانتر بهعمل ميآمد، و هم آزمون بود، و هم خطا در آن راه داشت، كمتر شده است. همچنين در شعر كلاسيك شاهد زلالي بيشتري هستيم و شاعران ما بخصوص جوانترها به تجربههاي تازهتري دست يافته و كلام را بهتر ميشناسند. آن ناهنجاريها كه در شعر اين شاعران ديده ميشد، كمتر شده، بهطوريكه از ساختارشكنيهاي بيپشتوانه و رعايت نكردن زبان ادبي و كلاسيك ديگر خبري نيست.
طبايي با اعتقاد به اينكه در شعرهاي آزاد نيز همين روال وجود دارد، گفت: انتشار بعضي مطبوعات، كه بيشتر به صورت فصلنامه و ماهنامه منتشر ميشدند و هدفشان جذب خواننده بود؛ نه تعالي فرهنگي، متأسفانه بيشترين ضربهها را بر پيكر شعر فارسي زده است؛ زيرا هدف آن مطبوعات، جذب خواننده و حمايت از جرياني بود كه بيشتر ويرانگر بود و يك سردرگمي و بيساماني را اشاعه ميداد. در اين جريان هر كس با هر اندازه از استعداد و آگاهي، هر چه را به ذهنش ميرسيد، زير هم مينوشت. حتا نثرهاي كودكانه را ميفرستاد و در اين نشريهها چاپ ميكرد، و اين بيشترين ضربه را به حيثيت ادب و شعر معاصر ما وارد كرد.
او با بيان اينكه با تعطيلي، مميزي و سانسور به هيچ وجه موافق نيست، متذكر شد: از تعطيلي هيچ نشريهاي حمايت نميكنم و كار ادبي را در اين زمينه گامي مفيد در اعتلاي فرهنگ ميدانم؛ اما بيبند و باري را اصلا قبول ندارم. ضمن اظهار تأسف از تعطيلي بسياري از مطبوعات ادبي، فكر ميكنم اين شايد فرصتي باشد براي كارگزاران اين نشريهها، كه به ميراث ادبي ما بيشتر بيانديشند و اگر بخواهند كارشان را انجام دهند، معياري را براي چاپ شعر درنظر گيرند، تا مقداري از آن آشفتگيها كم شود.
طبايي معتقد است: اگر شعر معاصر ما بتواند بر اساس بهكار گرفتن تجربههاي گذشتگان و بهره بردن از ميراث ارزشمند ادب فارسي و دميدن روح زندگي امروز در خود، هواي تازهاي را منتشر كند، ميتواند جريان بالندگي شعر را به رونق تازهاي برساند.
وي اميدوار است شعر دههي 80 همهي تجربههاي تازه را با موفقيت به انجام رساند.
او همچنين در پايان متذكر شد: يادمان باشد هر جريان ادبي كه از گذشتهي ارزشمند خود ببرد و بهصورت مطلق درآيد، به جايي راه نميبرد و خشك خواهد شد. اميدوارم كه شعر امروز بيشتر با ميراث پرارزش ادبيمان آشتي كند و شاعر امروز يادش باشد كه تجربههاي شعر از مشروطه تا امروز تكرار شده، و در تكاپوي شعر معاصر كمك خواهد كرد.
سرزنش
این چنین سرزنش آلوده مرا،
به تماشا منشین.
دست ویرانگر خود را نفرین کن،
ـ نفرین کن،
ـ نفرین!
دست هایی که مرا،
و تو را
قفسی ساخته از تنهایی.
حقارت
تنها نشسته بودم.
خود را نگاه کردم،
و گرد خویشتن را،
ـ کاویدم:
یک مرد با حقارت یک کرم!
***
هشدار تند " خنظله "، در گوشم،
ـ پیچید.
بانگی درون حنجره ام توفید:
گر مهتری به کام نهنگ است...
***
چمدان کوچکم را، بستم.
از مجموعه "از نهایت شب"
