به اعتقاد عليرضا طبايي، منوچهر آتشي از چهرههايي است كه آثارش در ادبيات معاصر خواهد ماند و بهخصوص آثار اوليهي او فراموش نشدني است.
اين شاعر در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا) عنوان كرد: آتشي به عنوان يكي از شاگردان بلاواسطهي نيما از شاعران نسل بعد از او بود كه همراه با شاعران ديگري مثل اخوان ثالث، شاملو، نادرپور، سپهري، فرخزاد و چند چهرهي ديگر راه نيما را ادامه دادند.
طبايي با اشاره اينكه آتشي فرزند بوشهر و دشتستان است، افزود: او در شعرش از همان سالهاي اول و قبل از انتشار كتابش، نشان داد كه يك روايتگر صميمي از محيط جنوب، مردم، فضا و محيط اطراف خودش است و شعرش به همين دليل از شعر ديگران متمايز بود.
او همچنين متذكر شد: يك ويژگي خاص حماسي در زبان شعرهاي اوليهي آتشي بود كه اوج آن را در شعرهايي مثل "اسب سپيد وحشي" و "عبدوي جط" و چند شعر ديگر كه در همان دهههاي 40 و 50 منتشر شد، ميتوان ديد. به علت دارا بودن ديناميسم خاصي از زبان و بيان حماسي همراه با يك خشونت ذاتي، استواري و صميمت معصومانه، شعر آتشي بيانگر محيط جنوب، تشنگي و سوختگي سرزمينش و دردهاي مردمش بود، به همين دليل هم بعد از انتشار "آهنگ ديگر" در نيمهي اول دههي 40 نشان داد كه دوستداران شعر معاصر و نيمايي با چهرهي تازهاي مواجهاند كه شعرش با ديگران تفاوتهايي دارد.
طبايي در ادامه يادآور شد: آتشي اين زبان را در سالهاي بعد هم ادامه داد، اما هيچ كدام از كتابهاي بعد از "آهنگ ديگر" آن موفقيت اوليه را به دنبال نياورد. با نزديك شدن به سالهاي انقلاب، آتشي هم مثل خيليهاي ديگر در كوران زندگي گداخته و دچار افت و خيز شد. چندين و چند سال به دليل زندگي خاص و فقدان تلخ پسرش و دلايل ديگري از ادبيات دور شد. بعد از دههي اول انقلاب با زبان ديگري به اين عرصه وارد شد؛ اين بار اگرچه هنوز به آن پيشينه و زبان خودش وفادار بود، اما زبان تازهاي برگزيد و به شعري منثور روي آورد، با زبان ويژهاي كه بعدها اين زبان و شعر بيشتر به پست مدرن شهره شد. آتشي همراه با چند نفر ديگر به عنوان يكي از كساني كه در اين زمينه راه و روش خاصي را ايجاد كرد، مورد توجه گروهي از شعردوستان و جوانان قرار گرفت.
او افزود: در اين سالهاي آخر به اين دليل كه مجبور بود براي گذران زندگي در جاهاي مختلف كار كند و در طول روز ناگزير به قلم زدن بود، فشار مضاعفي را بر خود وارد ميآورد. چندين و چند سال مسووليت صفحات شعر "كارنامه" را داشت كه بعضي كارهايش در اين مجله ديگر نشاني از كارهاي گذشته نداشتند و آن فخامت زبان و مضامين برآمده از دل مردم ديگر در اين نوع آثار ديده نميشد. او در اين سالها بيشتر به نقد روي آورد.
... رنگین کمانی از گل و اشراق
با ان که خاکی بود ، اما اسمان دل بود
از نسل ان دریا پریزادان ساحل بود
در چشم ها ، رنگین کمانی از گل و اشراق
لبخند او ، شعر طلوع ماه کامل بود
اوای او ، امیزه ی ارامش و اغوا
عطر حضورش ، دلگشای باغ بابل بود
اندام او ، طرح تراش نقره و اتش
بر تاک گردن ، خوشه گیسو ، حمایل بود
من ساحل خاموش بودم ، در شب توفان
" شب بود و تاریکی و گردابی که هایل بود "
او رو به ساحل ، رو به سوی من ، مرا می خواند
بر قایقی از موج ها می راند و غافل بود
تا او مرا راهی نبود ، اما چه ناهموار
" اول مرا اسان نمود و سخت مشکل بود "
می امد و از دور می دیدم ، همان او بود
می امد اما دیر ، اما پای در گل بود
تا دست ما ، با هم بیامیزد ، چه اندوهی !
تدبیرها می کرد و من هم ، لیک باطل بود
می امد و افسون دریا بود در لحنش
افسوس ، از این افسانه ، ما را باد حاصل بود
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
به گزارش خبرگزاري موج ، عليرضا طبايي در گفتگو با ستاد خبري بيست و يكمين نمايشگاه بين المللي كتاب تهران گفت: برپايي نمايشگاه به رونق كتابخواني و گسترش سطح آگاهي عامه و بهبود شرايط اقتصادي بازار كتاب كمك مي كند و مي توان تدابيري انديشيد كه اين نمايشگاه فرصت برابري در تمام طول سال براي همه مردم و اهالي فرهنگ فراهم كند.
وي با اشاره به جهاني شدن شعر گفت: براي جهاني شدن شعر به دو عامل زبان و محتواي غني نياز داريم تا بتوانيم با ترجمه و برگرداندن آن به زبانهاي زنده دنيا، پيام، انديشه و فرهنگ خود را به گوش مخاطبان برسانيم.
عليرضا طبايي عصر امروز ( جمعه ) با حضور در نمایشگاه کتاب با مخاطبان اثار خود دیدار می کند .
به گزارش خبرنگار مهر ، این شاعر که سال گدشته جایزه شعر خبرنگاران را به خاطر کتاب " شاید گناه از عینک من باشد " دریافت کرد ، عصر امروز از ساعت ۱۶ تا ۱۹ میهمان غرفه موسسه ( نشر ) داستانسرا در راهرو ۲۳ بخش ناشران داخلی است .

طبایی کتاب هایی چون " جوانه های پاییز " ( ۱۳۴۴ ) ، " از نهایت شب " ( ۱۳۵۰ ) ، " خورشیدهای ان سوی دیوار " ( ۱۳۶۱ ) را هم در کارنامه دارد .
از این شاعر مجموعه هایی از اشعار نیمایی ، غزل ها و نیز اشعار انتخابی از تمام کتاب هایش به زودی منتشر می شود .
با منصورها ، در سپیده دم اخر
ای کاش از شمایان بودم
باشد ، شفای دست شمایان
زنگار خواب و خستگی از بال های زخمی من
ـ بزداید
باشد ،
کاین بال های مایوس
پرواز را ، دوباره بیاموزد
***
پندار من ، شفاعت اهوها ،
ـ یاهوهاست
اما ،
ای کاش در جنون رگانم ،
خون عقاب های جوان بود ،
خون هجوم ، خون توانستن
ای کاش ،
در لحظه های چاره ، در لحظه ی لزوم ،
در دست من جسارت پرتاب
در دست من توان فشردن بود
***
ای کاش از شمایان بودم
ایمان من ، عظیم تر از روح ترس بود
روشن تر از تلالو ایینه در ضیافت خورشیدهای شرقی اغاز
تا زخم تازیانه و دشنام را
بر پیکر برهنه خود ، ازمون کنم
تا قامت برهنه انسان را
تن پوشی از محبت باشم
تا با لبان زخم بخندم
وانگاه ، در سپیده دم اخر
با چشم های بسته ، ایمانی از یقین
تا نحرگاه ، عرصه ی میدان را
با گام اشتیاق بپویم
تا لحظه ی همیشه دراید
تا لحظه ی همیشه ،
ـ غریو من
افاق را به بانگ اناالحق ،
ـ بشکافد
تا لحظه همیشه ، معراج خون من
رخسار اسمان را ، برتابد
***
ای کاش
ـ از شمایان بودم
از مجموعه " خورشیدهای ان سوی دیوار "
اینک زمستان ... نیمه همزاد من !
دکتر علی بخشی
از انتشار اخرین مجموعه شعری " علیرضا طبایی " بیست و پنج سال می گذرد و ۲۵ سال ، زمان کمی نیست . اینک ، بعد از یک سکوت طولانی ، شاهد انتشار مجموعه تازه ای از او هستیم که " شاید گناه از عینک من باشد " نام گرفته است .
طبایی را از ابعاد گوناگون می توان باز شناسی کرد . اما انچه در این مقاله می اید ، صرفا پرداختن به مجموعه شعر اخیر اوست . " شاید گناه از عینک من باشد " در دو دفتر جداگانه ـ شیوایی ها و نیمایی ها ـ از سوی انتشارات ایینه جنوب و به شمارگان دوهزار نسخه ، در بهار سال ۸۵ به دست چاپ و انتشار سپرده شده و اینک در بازار کتاب در دسترس همگان است .
***
طبایی در مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد " دو چهره کاملا متمایز دارد که در نهایت با هم می امیزد و در نقطه ای به اشتراک می رسد . چهره نخست او ، در شعرها ـ چه در قالب غزل و چه در قالب های موزون نیمایی ـ چهره ای از انسان ظلم ستیز است که در برابر ناهنجاری ها و بی عدالتی هایی که بر انسان رفته و می رود ، بر پای ایستاده و با همه توان خود لب به فریاد گشوده است :
رنگین کمان نور ، تماشایی است !
اما نه در قبیله کوران ...
این سالگرد چندم خورشید است ؟ ...
او در مجموعه اخر خود که در ادامه و راستای تفکر و اندیشه و حس و شعور اشعار مجموعه های دیگر او است ، نگران سرنوشت انسان هایی است که در فضایی اکنده از تیرگی و عدم اعتماد ، شاهد سقوط ارزش های انسانی خود و دیگرانند و تنها واکنش او ، نگاه کردن ، دیدن ، از خشم و تاسف سرشار شدن و سرانجام زبان به اعتراض گشودن است :
از احتضار ساعت این خانه ، چند قرن گذشته است ؟
شب ها ، صدای خستگی از پلکان خانه می اید
و صبح ها ، صدای فرو رفتن ،
اوار ریختن
پوسیدن
این موریانه های مهاجم چه اشتهایی دارند !
اینان ، چه اشتهای حریصی ...
او در زمانه ای سخت که انسان ها در زیر بار سرنوشتی محتوم و اندوهبار شاهد تاراج لحظه های خود هستند ، در منظرگاهی پوشیده از مه و برف می پرسد :
سقف همیشه ابری این سرزمین ساکت قطبی ، همیشه می بارد ؟
و انگاه با کوله باری از یاس و تلخی ، سرنوشت خود را چون دیگر انسان ها بر شانه فرو افتاده می نهد و تن به پذیرش می دهد و به راه می افتد :
با گامی از صبوری و تسلیم می روم ...
اندیشه مرگ لحظه ای او را رها نمی کند . پایان نقطه حیات و اصولا " مرگ اندیشی " یکی از وجوه عمده چهره شاعر است . او مرگ را " سکوت سترون " و " سکون هراس الود " می بیند که روح انسان به چالش با خود می خواند ، ان هم در بستر جریانی از انتظار . و به باور او " مرگ " چیست ؟ ... مفهوم مرگ " دانایی نزاده " یا " مجهول باستانی " است که هزاران بار به اندیشه درامده است و پاسخی برای ان نمی یابد . همانگونه که خیام و حافظ نیافتند و امروز از زبان طبایی می خوانیم :
ای مرگ
ای لحظه سکوت سترون
سکون هراس الود
دل شوره ای که لرزه بر ایینه غرور می اندازی
و روح را ، به چالش با انتظار می خوانی
دانایی نزاده
مجهول باستانی !
فرمان ایستایی بی پایان ، در جاری زمان
طرفی نبسته پای من از رفتن ...( ص ۲۰۴ )
و این وجه از شعر طبایی در دیگر اشعار او در صفحه صفحه مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد " خود را به روشنی و با تلخی می نماید . از این دیدگاه طبایی را می توان شاعری " مرگ اندیش " با " چهره ای نگران " در میان شاعران معاصر نامید . اما وجوه دیگر در در شعر او کم نیست . اشعاری که درونمایه انها ، اجتماعی و انسانی است و زبان شعرها به رنگ اعتراض است . توصیف ها در فضایی خاکستری ، غمگین و معترض شکل می گیرد و محتوا ، مردم گرایی و تعهد اجتماعی دارد ، بیانگر این حقیقت اند که شاعر در همه حال ، خود را زبان گویای زمانه و عصر خود می بیند و بر این حقیقت متعالی واقف است که هر شعر و هر اثر پویا و زنده ، سندی از روزگار اوست که به دست ایندگان سپرده می شود .
چهره دیگر و یا چهره دوم شعر طبایی را می توان متاثر از " عشق " دانست و دریافت . او شاعری همیشه عاشق است . سرشار از عشقی گاه لاهوتی و گاه ناسوتی ! ... عشقی که گاه رنگ زمینی دارد و گاه طعم اسمانی و زمانی . او به " دعوت پنهان خوشه " و " لبخند پنهان گندم " همانند " ادم " دل سپرده است و گاه گاه خود را در معرض " دستبرد و شبیخون رندانه ان فرصت ناگهان " قرار می دهد و در پایان ، پس از تصویر ان " خواهش شعله ور " بار دیگر با تلخی به یاد گذر زمان و فرصت اندک خود می افتد ، بار دیگر حس خاکستری رنگ پیری او را در بر می گیرد و با تلخی می سراید :
چه سرمای بی رحمی از دو ر و نزدیک ها می تراود ( ص ۲۰۲ )
می توان گفت که شعر از دیدگاهی مبتنی بر زبان است و برخاسته از ترکیب واژگان . زبان شعری طبایی در دفتر " نیمایی ها " ـ و در شیوایی ها هم که مجموعه غزل های امروزی اوست ـ زبانی پر از تصویر ، با تشخص و گویا است . واژگان ، با وسواسی شاعرانه و دقیق ، به شکل کمال یافته ، انتخاب شده و به کار رفته اند . صور خیال در شعر او رنگین و همراه با تنوع است و ارایه ها ـ استعاره ، تشبیه ، مجاز ، حس امیزی ، پارادوکس و ... ـ پذیرفتنی و همراه با نواوری است و این همه دستمایه هایی است که شاعر ، برای سفر خود در در افاق رنگین " عشق " به همراه دارد تا ره اوردی با خود بیاورد .
سهمی را که عشق در شکل گرفتن شعرهای مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد " به عهده دارد ، اندک نیست . طبایی اگرچه دیگر جوان نیست ، اما انگونه به زندگی می نگرد و انگونه لحظات زندگی را در پرداخت و بیان عشق ترسیم می کند که خواننده باور نمی کند او به باور خود ، در استانه پیری است و همین جا بگویم که پرداختن به پیری و نگرانی از رویارویی با ان ، یکی از دغدغه های طبایی شاعر است .
دیگر زمستان ، نیمه همزاد من ، اسطوره پیری !
پاپوش برفی ، جامه خاکستری گون ، گیسوی شیری ! ( ص ۹۶ )
و یا در غزلی دیگر انجا که می گوید :
دیر امدی ، ای سبزگون ، پاییز در راهست
پاییز می اید ، زمستان نیز در راهست
لبخند تابستان نمی پاید به لب هایت
این سان که پاییز و زمستان ، تیز در راهست
از من گذشت اما تو را می ترسم ای سرسبز
پاییز با خشمی جنون امیز ، در راهست
این میوه ها ، ارزانی دستی جوان تر باد
پیرم من و زنهاری پرهیز در راهست ... ( ص ۹۲ )
" عشق " که به گفته حافظ " یک نکته بیش نیست " ولی " از هر زبان که می شنوی نامکرر است "در اثار طبایی و به خصوص در مجموعه " شاید گناه ... " جلوه ای دیگر و یا شاید جلوه هایی دیگر و نمودهایی دیگر یافته و در زبانی تازه و با کلامی رنگین و نو ، جذابیتی ویژه دارد . به چند مطلع از غزل های طبایی گوش فرا دهیم تا بهتر دریابیم :
خاک را بیدار کن از خواب ، اعجازی بهاری کن
گونه های باغ را با بوسه هایت ، گل اناری کن ... ( ص ۱۶۵ )
یا :
شب دمیده ست ، بادبان بفرست
قایقی از ستارگان بفرست ... ( ص ۱۶۳ )
گهواره شکفتگی ام را تکان بده
در من بریز و بر تن هر واژه جان بده ... ( ص ۱۶۱ )
و یا :
بیهوده این جا امدی ، دیر است ، می بینی
او را که می جویی دگر پیر است ، می بینی ... ( ص ۲۹ )
می توان از این گونه کلام و از این سطرها و مطلع ها نوشت و نوشت و نوشت که هرکدام عطری دیگر و طعمی دیگر دارد و از سفر عشق روایتی ...
یکی از شاخصه های زبانی و از وجوه متمایز کننده شعر طبایی از اثار دیگران ، کاربرد اسطوره در بیان و به کارگیری چهره ها و ویژگی های اساطیری در اثار او است .
طبایی همانگونه که خود در مقدمه کتاب نوشته است ، در لحظه های سرودن و خلق شعر خود ، از جاذبه سنگین کهن الگوها و کشش اساطیر خالی و برکنار نمانده است و حضور انها را می توان در اشعار او دید و خواند و حس کرد . اگرچه به باور بعضی از منتقدان او در به کارگیری اساطیر ، گاه راه افراط در پیش گرفته است ، اما به عقیده من ، اساطیر در شعر طبایی نقشی تصنعی بر دوش ندارند و حضور انها ضرورتی است که هم شاعر حس کرده ، و هم خواننده شعر ان را درک می کند . به نمونه های زیر دقت کنید :
کاووس و نوشدارو و زخمی که ... بگذرم
ای روزگار تلخ ، مرا شوکران بده ! ( ص ۱۶۲ )
یا :
باز غفلت زد شبیخونی دگر در خوابمان
مرگ را نوشید بر دست پدر سهرابمان ... ( ص ۱۵۶ )
نمونه ها فراوان است و با رنگ و عطر دیگر . می توان مصراع ها و ابیاتی دیگر را خواند و دید و بر انها انگشت نهاد که در انها سهراب ، کاووس ، ادم و حوا ، نوح و کشتی ، تبر و ابراهیم ، موسی و اتش و بوته شعله ور ، بهشت و دوزخ ، پهلوی چپ ادم و افرینش حوا ، میر نوروزی ، دختر نارنج و ترنج و شاهزاده ای براسب سفید ، هبوط ، قابیل و سیزیف ، زئوس ، نوشدارو ، شوکران ، پرده و مثل افلاطون ، نیلوفر و گندم و سیب و هزاران واژه دیگر که دارای بار و مفهوم اسطوره ای است به کار گرفته شده و یاداور فضا و مفاهیم اساطیری است . اینها علاوه بر واژه هایی دیگر چون شب و موریانه و همسایه و یا چراغ قرمز و خفاش و کلاغ و تبر و سرو و ... است که بیش و کم شاعر از انها مفهومی نمادین اراده کرده و در جامه ای از نماد و استعاره و ایهام ، برای بیان مفاهیم و دیدگاه خود سود برده است . اینها هم به سخنی دیگر ، حضوری اساطیری در روزگار معاصر دارند .
***
اخرین مجموعه شعر علیرضا طبایی را باید در فرصتی بهتر و در جایگاهی فراخ تر از این مجال اندک ارزیابی کرد .
هفته نامه نیمروز شماره های ۱۴ و ۱۶
شاعر همیشه مسافر
دستانش از نوشتن افاق
و پایش از تلاش نمی ماند
همزاد باد بود
و از تبار موج
همبال با پرنده ی خورشید
از مبدا پگاه می اغازید
و کوله بار خود را
از تازه های راه می اکند
او شاعر همیشه مسافر بود
***
صیاد لحظه های نبوت
با اب و باد و اتش
ـ با خاک ، الفتی داشت
با ریشه های تشنه سخن می گفت
اواز ماهیان را ، می نوشید
و شعر صخره ها را ، می خواند
تنهایی سترون دیوارها
و غربت عظیم درختان
عریانی زمین ،
و اسمان یائسه را می دید
اوار دست ها را ، حس می کرد
بیم نگاه ها را درمی یافت
و سوگ قلب ها را ، می گریید ...
همزاد باد بود
و از تبار موج ...
***
فرجام ،
ان لحظه مقدر رویید
صیاد لحظه های نبوت
با لحظه مقدر امیخت :
پاهایش از نوشتن افاق
و دستش از تلاش ، فرو ماند
وز حلقه های روز و شبان ،
ـ تاریک
بر گرد خویشتن ، قفسی ساخت
***
اینک درون اینه ، روح پرنده ای ست
در پشت چهره ای مسخ
یاداور اسارت اعصار
***
اه ای پرندگان رها در اوج !
با بادها ، به شکوه بگویید
در گوش موج ها ، بسرایید :
همزادی از تبار شمایان ،
در ژرف این حصار فلک سای ،
ـ می پوسد
پروازتان به کام ، گوارا باد .
از مجموعه " خورشیدهای ان سوی دیوار "
