برای شعر امروز احساس خطر می کنم !
نورا حسینی : " علیرضا طبایی" ، در ترانه سرایی و شعر امروز ، هم نامی اشنا دارد ، هم تاکنون سهم قابل اعتنایی در تربیت و معرفی بسیاری از شاعران به جامعه ادبی کشور داشته و با این حال ، کمتر در بند شهرت و اهل جنجال های رایج مطبوعاتی بوده و بر خلاف بسیاری از شاعران دیگر ، کمتر به مصاحبه رضایت داده و بیشتر کوشیده تا گفتنی ها را در شعرش و با شعرش بگوید و با این حال ، انتشار مجموعه جدید اثارش " شاید گناه از عینک من باشد " که در بر دارنده اثار ۲۵ سال اخیر اوست ، بهانه ای شد تا شاعر را ، پای مصاحبه بنشانیم و برخی شنیدنی ها را از زبانش بشنویم .
چرا " علیرضا طبایی " را شاعری انزوا طلب می دانند ؟
بعد از شروع انقلاب و تحولاتی که به وجود امد ، ترجیح دادم مدتی فقط بیننده ، شنونده و خواننده شعر و ادبیات باشم . هرچند تمام حوادث و حرف های این سال ها در اندیشه و قلب من رسوب کرده و مایه خام کتاب اخرم شد . اما کمتر در محافل و انجمن های ادبی حضور داشتم و سکوت را برگزیدم . نکته دیگر تحولاتی است که طی دو سه دهه اخیر بر فضای ادبیات ما حاکم شده و ان را دگرگون کرده است . چهره های تازه ای به میدان امدند ، چهره هایی از گذشته کمرنگ شدند ، حتی بعضی ها به سمت فراموشی رفتند .
چرا ؟
دلایل مختلفی داشت ، به دلیل شرایط تازه سیاسی ، اقتصادی و البته ، گروهی نیز اثارشان با روح زمانه همخوانی نداشت و به فراموشی سپرده شد ، اما نکته قابل توجه شرایط تازه اقتصادی بود که فضای تازه ای بر دنیای نشر و ادبیات حاکم کرد .
گروهی که امکانات مالی گسترده ای داشتند و یا وابسته به بعضی از کانون ها انجمن های خاص بودند فرصت پیدا کردند ، اثارشان را در سطح گسترده تری مطرح کنند و کسانی مثل من که نه وابسته به انجمن و سازمانی بودم و نه پشتوانه مالی داشتم از دنیای شعر و ادبیات فاصله گرفتند .
البته یک نکته را باید تاکید کنم که انزوا گزینی به معنای بیگانگی با جریان شعر و روند خلق و افرینش شعر نبود . من کار خودم را کردم ، شعرهایم را نوشتم ، اندیشه و حسم را در اثارم ارایه دادم و به میزانی زیاد ، شما در همین مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد " می توانید ان را ببینید ، ولی امکان نشر فراهم نبود .
پس این انزوا گزینی داوطلبانه نبود ؟
نه ، داوطلبانه نبود و اجباری بود ، اما من را از دنیای سرودن و نوشتن دور نکرد و من در حال حاضر همین مجموعه شعر را منتشر کردم . یک مجموعه غزل هم گرداوری کردم که احتمالا زیر نام " تصویرهای شوکرانی " به چاپ خواهد رسید .
علاوه بر ان مجموعه دیگری هم اماده چاپ است که در بر گیرنده گزیده ای از پنج مجموعه شعر من خواهد بود . از " جوانه های پاییز " که در سال ۱۳۴۴ منتشر شده تا اخرین کتابم که اماده چاپ است .
یعنی در این سال ها هیچ رابطه ای با مخاطبان اثارتان نداشتید ؟
چرا ، مواردی که می توانم به ان اشاره کنم ، همکاری با رادیو و تلویزیون و همکاری چند ساله با " فصلنامه هنر " است . نقدهایی را هم بر اثار " نیما یوشیج " ، " سهراب سپهری " و ... نوشته ام که در مجله " فرهنگ و زندگی " چاپ شده است .
از اخرین کار شما ۲۵ سال می گذرد و در این سال ها زبان دچار دگرگونی بسیاری شده ، ایا می توانیم این تغییرات را در کتاب اخرتان ببینیم یا خیر ؟
موضوعی که به ان اشاره کردید یکی از دغدغه های اصلی من است ، در این ۲۵ سال تمام اثار شاعران معاصر حتی شاعران نوپا را دنبال کرده ام ، شاعرانی که به خصوص در طی سه دهه اخیر اثارشان را عرضه کرده اند ، طبیعی است که زبان شعر شاعران امروز با شاعران پیش از انقلاب متفاوت باشد و من این تفاوت را در دو جنبه پررنگ می بینم ، یکی در غزل امروز و یکی هم در اثار منثور . در این دو مقوله از ادبیات سنت شکنی ها ، نواوری ها و کاربرد تازه از زبان به خوبی احساس می شود .
فکر می کنم کسانی که غزل های مرا در همین مجموعه اخیر خوانده باشند ، حس می کنند که زبان شعر من در زمینه غزل سیر تحول را طی کرده است به این معنی که غزلی ، فی المثل در سال ۵۰ منتشر شده است با غزلی که یک سال پیش سروده ام ، اگرچه در ادامه هم هستند اما از نظر زبان به طرف نواوری ، تحول و ساختار شکنی در زبان و بیان پیش رفته است .
تصور می کنم برای اینکه بهتر بشود قضاوت کرد ، صبر کنیم تا مجموعه غزل های من در کتاب " تصویرهای شوکرانی " چاپ شود . در ان کتاب که غزل های امروز من است ، تحول و نواوری کاملا حس می شود .
اما در رابطه با اثار منثور ، این اثار از دیدگاهی متفاوت شده است ، البته دگرگونی در این بخش جای نگرانی دارد و ان هم بی بند و باری و کم سوادی حاکم بر گویندگان این نوع نثر است ، شاهد این سخن هم اثاری است که چاپ شده ، وقتی بیشتر این اثار را می خوانید ، با گونه ای از نثرواره های سطحی و بی ارزش روبرو هستید که فاقد معنی و زیبایی است . در حقیقت این نثرواره ها زبان مردم روزگار ما نیست و توده مردم ، حتی خواصی که با دقایق شعر و سخن اشنا هستند با ان هیچ نوع ارتباطی برقرار نمی کنند ، اما در رابطه با اثار نیمایی من ، اثار چاپ شده انچنان دچار تحول نشده است .
بسیاری از شاعران بزرگ امروز روزگاری اثارشان در مجله جوانان چاپ می شد و به نوعی شاگرد شما محسوب می شدند ، نظرتان درباره اثار امروزشان چیست ؟
من اطلاق نام شاگرد را چندان درست نمی دانم ، ما در دهه ۵۰ و ۶۰ با چند طیف از شاعرانی اشنا می شویم که اثارشان در مجله جوانان چاپ می شد ، اولین دسته شاعرانی بودند که اثارشان شناخته شده بود و خیلی پیشتر از من شروع کرده بودند . اینها هرکدام برای خودشان جایگاه و رتبه بلندی داشتند و نیازی هم به معرفی من نبود . شاعرانی مثل شاملو ، اخوان ، سپهری ، فروغ ، مشیری ، براهنی ، سپانلو و ...
اما دسته دوم شاعران هم نسل من بودند که با انها حشر و نشر داشتم ، اثارشان خوانده می شد ، چاپ می شد ، گاهی همفکری می کردیم ، نظریه هایی طرح می کردیم ، راجع به این نظریه ها بحث می کردیم و کارها در یک فضای دوستانه به طرف تکامل پیش می رفت . اثار این گروه که نام تعدادی از انها را خواهم برد امروز به تکامل رسیده و هرکدام در حد خودشان اثار ارزنده ای را خلق کرده اند و می توانم مدعی باشم که هم در پیشرفت و تکامل کارشان موثر بودم و هم در شناخت جامعه نسبت به انها نقش داشتم . شاعرانی مثل حسین منزوی ، محمدعلی بهمنی ، عمران صلاحی ، حسین اهی ، مهدی و محمد ذکایی ، جواد محبت ، مینا اسدی ، سیروس مشفقی ، عباس صادقی ( پدرام ) و ...
نسل بعدی شاعرانی هستند که با جوانان شروع کرده اند و فضای فکری و تکامل شعر انها در ان سال ها شکل گرفته است . به گونه ای که من در کار شاعری و توفیق انها موثر بودم . شاعرانی مثل نصرالله مردانی ، عباس باقری ، اردلان سرفراز ، احمد عزیزی ، کریم رجب زاده ، محمدرضا عبدالملکیان ، حسین اسرافیلی ، محمدرضا حسن بیگی ، طه حجازی ، روح انگیز کراچی ، سیروس احمدی فر و ... شاعرانی که اگر قرار باشد نام انها را بیاورم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود .
البته طیف دیگری هم از شاعران که وابسته به شعر سنت گرا بودند اثارشان در مجله جوانان چاپ می شد .
این نکته را هم اضافه کنم که هرکدام از این عزیزان با توجه به استعداد ، دانش و روح نواور خود توانسته اند برای خود در میان نام های اشنا نامی بیابند و اثار خود را رنگ و نقشی ویژه بزنند که توفیق انها دیگر بستگی به خودشان داشته و دارد . اما انچه مهم است ، وجود صفحات هنر و ادبیات مجله جوانان در ان سال ها بود که باعث همفکری ، همگامی و پیشرفت و تکامل بیشتر شاعران هم نسل من شد .
نکته جالب اینجاست که افراد بزرگی چون فروغ و شاملو در مجله ای مردمی چون جوانان کار می کردند ؟!
نه ، درست متوجه منظورم نشدید ! اثار افراد بزرگی چون فروغ و شاملو را من خود برای اشنایی نسل جوان با اثار بزرگان ادبیات چاپ می کردم ، به خاطر اینکه هم جوانان با اثار خوب اشنا شوند و هم صفحه از شعرهای خوب این شاعران بی نصیب نماند . در کنار شعرهای این بزرگان ، شعرهای شاعرانی مانند منزوی ، بهمنی و پدرام و ... هم به چاپ می رسید . در کل صفحه شعر همیشه زنده ، پویا و پرتنش بود .
اما الان صفحات شعر بیشتر جنبه صفحه پر کنی پیدا کرده است ؟
این به خاطر همان دلایلی است که در ابتدا گفتم . بسیاری از محدودیت ها و اعمال سلیقه های خاص باعث شده جمعی از اصحاب شعر یا گوشه بگیرند یا به خارج از کشور مهاجرت کنند و یا اینکه اثارشان مورد ممیزی قرار گیرد . مجله جوانان هم مانند بسیاری از رسانه های دیگر با افت و کمبود استقبال روبرو شد و در نتیجه امروز ما کمتر نشریه ای را سراغ داریم که در عین عمومی بودن ، در میان خواص و عوام نفوذ گسترده داشته و با اقبال دوستداران هنر و شعر روبرو شود .
در سخنانتان نوعی نگرانی برای نسل جوان موج می زند ؟
این زمزمه شبانه روزی من است . در مصاحبه های مختلف بارها و بارها ، حتی زیر عنوان " اعلام خطر " این دغدغه را اعلام کردم . به اعتقاد من هنر و شعر یک روند زودگذر نیست و بازتاب هر نظریه در هنر را شاید سال ها بعد مشاهده کنیم . به عنوان مثال حدود سال های ۵۰ ، عده ای زیر نام " موج نو " و نواوری های من دراوردی و بی هویت شروع کردند به انتشار تئوری های خودشان . اکثر این گروه هم کسانی بودند که بعد از تلاش در زمینه خلق شعر و بعد از چاپ کتابشان هیچ توفیقی به دست نیاورده بودند . این افراد به دنبال شهرت و سوءاستفاده از نام و شهرت بودند در نتیجه بذری افشاندند با عنوان دهن پرکن نواوری و ادبیات پیشرو که ما امروز شاهد به بار نشستن ان بذر هستیم و متاسفانه بعد از انقلاب به دلیل اینکه فضا ، فضای خالی بود و جو حاکم بر شعر و ادبیات بزرگان را به حاشیه رانده بود ، فرصت مناسبی برای عده ای که با ادبیات ما بیگانه بودند و شعر و فرهنگ کهن و سنت های پویا را نمی شناختند و استعداد انچنانی هم نداشتند فراهم شد تا میدان داری کنند و شروع به ترویج و نشر تئوری های بی ریشه خودشان بکنند .
نسل جوان نیز که تشنه نواوری و تازگی است وقتی با خیل نثرهای کودکانه و اثار بی معنا و فاقد هوبت روبرو می شود ، تصور می کند شعر همین است ، بنابراین در ضمیر پنهان ذهن خود اینگونه اثار را فرا می گیرد و برای اینده پنهان می کند . من فکر می کنم اگر روند نشر اثار بی هویت ، اثاری که از گذشته ادب ما ریشه بریده و در خاک بیگانه رشد کرده اند ، ادامه یابد ، شاهد فاجعه ای خواهیم بود .
باید اثار ارزشمند شاعران بزرگ چه در گذشته و چه معاصر منتشر شود و در دسترس جوانان قرار گیرد و به انها یاداور شویم این سرزمین اثار ارزشمندی دارد که با انچه امروز زیر عنوان مدرنیته و پست مدرن و پسامدرن و گونه های شبه معناگریز و امثالهم ، بیگانه است . این سرزمین در گذشته و حال شاهد رشد و شکوفایی اثار ارزشمندی بوده که اگر به درستی ترجمه و منتشر شود ، می تواند در ادبیات جهان ، جایی شایسته برای خود بیابد . همچنان که حافظ ، خیام ، سعدی ، فردوسی و مولوی یافته اند .
اگر ما فضای نقد سالمی داشتیم ، ان بذرهای مسموم ان سال ها ، امروز جوانه نمی زدند ؟
یکی از مشکلات کمبود منتقدان منصف است . متاسفانه کسانی که در زمینه شعر موفق نبودند و بیشتر به نقد و بررسی شعر می پرداختند ، داعیه دار این نوع تئوری ها هستند و خود انها در گسترش این جریان بی هویت و کاذب ادبی سهم داشته اند . البته فضای نفدها همیشه الوده بعضی از تعارفات و بده بستان های کاسب کارانه بوده است .
شما درست می گویید ، اگر جریان نقد در این سرزمین به مسیری اصولی و بر اساس معیارهای پویا و زنده که با گذشته هم الفت دارند ، هدایت می شد و ادامه پیدا می کرد ، ما هرگز شاهد این بی بند و باری نبودیم که هر کسی به خود اجازه دهد به صرف داشتن امکانات مالی هر مجموعه بی ارزشی را به نام مجموعه شعر ! به دست چاپ بسپارد .
کمی هم درباره ناشران شاعر ! برایمان بگویید ؟
اخیرا بعضی از شاعران و یا کسانی که ادعای شاعری دارند ، خود جواز نشر هم گرفته اند و پشت سر هم با توجه به یارانه های دریافتی و سهمیه کاغذ و امکانات دیگر ، مجموعه های خود و همفکرانشان را چاپ و منتشر می کنند و بازار را از اثار انچنانی خود اشباع کرده اند و جالب است که این گروه از عناوین و نام های ویژه ای نیز بهره برده اند چون فریاد کوروش ! و ...
به غیر از شاعران ناشر ، ما شاهد چاپ اثار شاعران جوان با هزینه شخصی هستیم ؟
این گونه اثار متعلق به دو دسته از شاعران است . دسته ای که امکانات مالی بی حساب دارند و بدون نگرانی و سخاوتمندانه برای چاپ اثار خود سرمایه گذاری می کنند و در پی چاپ کتاب به دنبال کسب نام و شهرت اند و گروه دوم را شاعرانی تشکیل می دهند که به دلیل عدم استقبال ناشران از چاپ مجموعه های شعر ناگزیرند با پس انداز و صرفه جویی ، مجموعه خود را چاپ کنند .
می رسیم به کتاب " شاید گناه از عینک من باشد " . درباره زبان و محتوای کار توضیح دهید ؟
همان طور که اشاره کردم ، زبان در غزل ها سیر رو به تکامل دارد . بعضی از غزل های این مجموعه انچنان که باید و شاید من را امروز راضی نمی کنند و زبان غزل امروز من نیستند .
مطالعه دفتر دوم پرسش هایی را مطرح می کند . استفاده شما از اساطیر و کاربردش در شعرتان ، همچنین یکی از شعرها ـ من و حوا ـ دارای گونه ای طنز است . این موضوع را در شعری دیگر ـ روح سنگی ـ هم می توان دید که مجسمه حافظ جان گرفته و در برابر یک کتاب فروشی می ایستد و اعتراض خود را نسبت به اثار بی ارزشی که در بعضی مجموعه شعر ها به چاپ رسیده طرح می کند که فروشنده کتاب او را به بیرون هل می دهد . در این رابطه کمی توضیح دهید ؟
در رابطه با موضوع اساطیر که اشاره کردید حق با شماست . من در مقدمه کتاب هم اشاره کرده ام که اساطیر چه ایرانی ، چه اسلامی ، چه یونانی و هندی ، از دستمایه های اندیشه و کلام من هستند . من فکر می کنم می توان از شخصیت های اساطیری ، در خلق شعر و کاربرد زبان از دیدگاه تازه سود جست . در همان شعری که شما اشاره کردید شاهد هستید که در اغاز شعر ، افسانه افرینش حوا و رویارویی ادم و حوا در اولین دیدار به تصویر کشیده شده است . ان هم با زبانی که با همخوانی با محتوا ، گونه ای اهنگ نمادین رویاگونه دارد اما در پایان ، هم زبان شعر به زبان طنز نزدیک می شود و هم خواننده شعر یکباره از عالم رویا به میان واقعیت بی رحم و خشن زمانه می افتد . فکر می کنم اساطیر این ظرفیت را دارند که بتوان با بهره گیری از انها به طرح و تصویر زندگی امروز پرداخت و با امکانات و ظرفیت های معاصر ، اساطیر تازه افرید .
روزنامه اندیشه نو شماره ۸۹
در عصر عشقهاي بازاري و نبود مهرورزي، از شبه شعرهاي مدرن چه انتظاري ميتوان داشت؟
عليرضا طبايي ـ شاعر ـ در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، با بيان مطلب بالا عنوان كرد: براي رسيدن به تفاهم، بايد اول به من بگوييد عشق در انديشه و باور شما چه تعريفي دارد، اول عشق را تعريف كنيد تا بشود به تاثير آن در شعر معاصر و نيز شعر كهن پرداخت. اگر عشق را تجاذب دو روح و شيفتگي دو انسان و سرانجام اشتياق آن دو براي يگانه شدن و پيوستن بدانيم، بايد گفت كه از آغاز حيات، انگيزهي همهي هستي، عشق بوده و هست و خواهد بود. از مراحل والا و روحاني گرفته از نياز ما و استغناي خالق، از آتش سرمدي كه در ازل، دم از تجلي ميزند، و شعلهي عشقي كه آتش در همه جا ميافكند، و صداي دلنشين عشقي كه خوشتر از آن، يادگاري زير گنبد افلاك نپيچيده است، تا عشق دو انسان ساده و خاكي در روزگار ما، ... همه و همه حاصل عشق است و شاعران هم، تنها واسطهاي هستند براي بيان اوصاف عشق و شرح جمال آن؛ چه وحشي آنرا سروده باشد، چه وصال يا حافظ يا نيما. يادمان باشد كه عشق، در طول تاريخ، چهرههاي متفاوتي داشته است و مفاهيم گوناگوني.
وي ادامه داد: در همهي عصرها و زمانها هم شاعران، و به زبان بهتر، هنرمندان بودهاند كه تصويرگر عشق، اين تجاذب روحي و جسمي بودهاند و هستند. در گذشته با توجه به شرايط خاص زندگي آن روزگاران، با وجود محدوديتها و بايد و نبايدهاي حاكم بر سرنوشت جوامع و بينش كلي مردم، در محدوده’ همان فرهنگ حاكم، عشق در شكلهايي جلوه مينمود كه امروز نمونهي آن جلوهگريها را در آثار شاعران كهن، و سرايندگان شعر كلاسيك ميتوان ديد و خواند.
اين شاعر سراينده غزل و شعرهاي نيمايي، با اعتقاد بر اينكه بيش از نيمي از آثار كلاسيك، بيشتر از آن كه حاصل عشقهاي واقعي و رويدادهاي طبيعي باشند، حاصل خيالپردازيهاي شاعرانه، عشقهاي مجازي و در يك كلام، نتيجهي آرزوهاي شاعرانه بوده است، گفت: كيست كه نداند حرمتها و محدوديتها، سنتهاي سنگشده و رسومي كه مانند اختاپوس بر دست و پاي جامعهي ديروز پيچيده بود - و امروز هم هنوز شاهد حضور بعضي از اين محدوديتها و بايد و نبايدها هستيم - هيچگاه اجازه نميداد شاعران آنچه را كه در انديشه داشتند، و آنچه را كه در آثار خود، به تصوير ميپرداختند، جامهي عمل بپوشانند.
طبايي با بيان اين مطلب كه امروز مفاهيم ديگري جايگزين برداشتهاي مردم و به تبع آن شاعران، از عشق و شيفتگي و دلدادگي شده است، در ادامه افزود: عاشق در عصر ما ديگر نه كفش مجنون برپا دارد، نه جامهي فرهاد بر تن. شمع و پروانه، در موزهها، آرميدهاند. ديگر سخن از توسن باد و مركب صبا نيست، عصر چت است و اينترنت و تلفن همراه و ساندويچي كه در پيادهرو، در پارك و سينما گاز زده ميشود. دوران ناز معشوق و نياز عاشق گذشته، و امروز كلمات معناي تازهاي يافتهاند. معشوق و عشق سهلالوصول شدهاند. به همين دليل، تصوير عشق هم در ادبيات روزگار ما دگرگونه شده است.
او ادامه داد: وقتي انديشهها عوض شد و افكار شكلي تازه به خود گرفت، كردارها هم به تبع آن انديشهها و افكار، ديگرگونه ميشوند. عشقورزي با شيوهي گذشتگان، بوي كهنگي گرفته است. اگر شاعري بخواهد به همان شيوه از چهرهي زرد و آه گرم و اشك خونين و روزگار فراق و... سخن بگويد، بيش از آنكه از سوي معشوق، نوازش ببيند، مورد تمسخر قرار خواهد گرفت.
طبايي عشق را در روزگار ما، داراي مفاهيم و چهرههاي ويژهي خود دانست و يادآور شد: پيداست كه از كوزه همان برون تراود كه در اوست؛ وقتي معناي عشق به نازلترين و بازاريترين شكل خود، سقوط كرد، و جاذبههاي والاي روحي، به جاذبههاي رنگ و روغن، نور و دكور و بازيچههاي دلالان زراندوز بدل شد، طبيعي است كه آثار و پيامدهاي چنين عشقهايي، از گونههاي همان «آثار» بينظير سوپرمدرن و پسامدرن در عصر ماست؛ آثاري مصنوعي، خالي از حس و خون و حركت و بهدور از هرگونه اثرگذاري.
وي دربارهي عشق در شعر معاصر متذكر شد: دفترهاي شعر شاعران چند دهه، فقط چند دهه قبلتر از امروز را ورق بزنيد، كارنامهي شاعران دهههاي ٣٠ تا ٦٠ را، مثلا. و آن وقت واقعا دچار تاسف و تاثر و تعجب ميشويد بر مدعيان شاعري امروز، بهخصوص بر انبوه آنان كه مدعي پيروي از مكتبهاي مدرنوار ادبي و غربي هستند، چه رفته است؟ آن همه شكوه و جاذبه، آنهمه مفاهيم عالي انساني و روحي، و آنهمه تلاش و تكاپو براي صعود بر قلههاي عظيم انساني و مردمي به كجا منتهي شده است! عشق، در والاترين و انسانيترين پايگاه و جايگاه خود، در شعر شاعران چند دهه قبل از اين، انعكاسي از انديشهها و افكار انسانهايي بود كه ميخواستند پنجه در خورشيد اندازند، و بر سراسر شب تاريخ، جرياني از نور و روشني، باراني از مهر و دوستي بگسترند، و با قلبي به بزرگي همهي مهرباني و گرمي همهي آتشفشانها، تاريكي را از ريشه برآورند و بسوزند. با انسانها، يگانه شوند و به مقام و جايگاهي برسند كه انسان، آيينهي جلوهي ذات خالق گردد و اهريمن را براندازد.
اين شاعر معاصر عشق را در آثار معاصران شاعر غايب دانست و ادامه داد: در شعر امروز عشق اگر هم حضوري كمرنگ دارد، آلوده به غرضهاي نازل و گاه غير انساني است. عشق به متاعي بازاري تبديل شده است كه ميتوان آنرا بهآساني، در بازار پيدا كرد. ديگر از آن حال و هواي عرفاني جاذبههاي آسماني و حتا انديشههاي متعالي زميني، نه تنها خبري در شعر روزگار ما نيست، بل آنچه هست اعلام مرگ عشق، پيام نابودي مهرورزيهاي ساده و پاك و دعوت به همرنگ شدن و همگامي با جرياني است كه انسان را و شاعر را ابزاري فاقد ارزش و موجود سرگردان و بيهدفي ميخواهد كه در چرخهي هستي از خاك برآمده است و بيهدف و بيمقصود، راه ميپويد و تنها به خور و خواب و خشم و... ميانديشد و عشق در قاموس او، آميختگي دو تن است براي لحظاتي كوتاه. پيداست كه از چنين طرز تفكري، چه پيام و چه حاصلي، خواهد روييد.
او دربارهي عشق، و فرق ميان جلوههاي آن در شعر كلاسيك و شعر روزگار ما ادامه داد: اگر بخواهيم در داوري خود، به نتيجه برسيم، بايد بهياد داشته باشيم كه امروز، معنا و مفهوم عشق مثل همهي مفاهيم ديگر، تحت تاثير عوامل داخلي و خارجي زمانهي ما، نسبت به گذشته، تغيير كرده است. مقولهي «عشق» هم، چه در زندگي و چه در شعر، شكلي «خصوصي» پيدا كرده است و ديدگاه خود را، در آن به نمايش درميآورد. او نه ميتواند و نه ميخواهد مثل گذشتگان چشمي به آسمان داشته باشد و چشمي به عرفان، او ناگزير بر خاك ايستاده است و بايد اگر چشمي هم به آسمان داشته باشد، ناگزير نگاهي به خاك گرداگرد خود بيفكند، زيرا از هر سو وابسته به خاك است. پس طبيعي است اگر عشق او خاكي و نگاهش زميني باشد، مساله اينجاست كه ما روي اين خاك چگونه زندگي ميكنيم. آيا مثل كرمي حقير، خود را به آلودگيهاي خاكي ميسپاريم يا خاك اطراف خود را با عطر بينش و انديشهي خويش، عطرآگين ميسازيم و مشام همعطران خود را، آكنده از شميم دلنشين زيستن ميكنيم؟
طبايي در پايان تصريح كرد: عشق، تا انسان هست، خواهد بود و اين «انسان» است كه ميتواند ارزشهاي وجودي خود را در عشق بدمد، و عشق او، آيينهي زيبايي و مهرورزي و مهرباني باشد و شاعر اگر انسان باشد، عشق او، شعر او، تجليگاه اينهمه است.
عشق تو نمی میرد عنوان ترانه مشهوریست از علیرضا طبایی ، که نزدیک به ۴۰ سال پیش سروده شده است . این ترانه در بازخوانی مجدد ، در فیلم میم مثل مادر مورد استفاده قرار گرفت که این امر به دلیل عدم کسب مجوز و موافقت شاعر ، اعتراض طبایی را در پی داشت .
خبر ایسنا را در اینجا بخوانید
بگذر ز من ، ای اشنا چون از تو من ، دیگر گذشتم
دیگر تو هم ، بیگانه شو چون دیگران ، با سرگذشتم
می خواهم در دل ... عشقت بمیرد
می خواهم تا .... دیگر ، ... در سر ، یادت ، پایان گیرد
بگذر ز من ، ای اشنا چون از تو من ، دیگر گذشتم
دیگر تو هم ، بیگانه شو چون دیگران ، با سرگذشتم
کوته کنم این قصه ی بیهوده را
کی عشق تو ، سازد رها ، جان مرا
هر عشقی می میرد ، ... خاموشی می گیرد ، ... عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو ، ... دیگری در قلبم ، ... جایت را ، نمی گیرد
بگذر ز من ، ای اشنا ...
سید محمود سجادی
" علیرضا طبایی " را سال هاست می شناسم ، سال های سال . از زمانی که هر دو بسیار جوان بودیم و اشعارمان در مجلات معتبر ادبی مثل فردوسی ، خوشه ، دریچه و ... چاپ می شد . اما او در همان زمان ها ، سرپرستی صفحات شعر یکی از پرمخاطب ترین مجلات هفتگی را که مخصوص جوانان بود ، به عهده گرفت و چندین سال به کار سنگین خواندن ، گزینش و چاپ شعرهای جوانان و به خصوص راهنمایی و ارشاد انها در این امر مهم پرداخت و از این رهگذر ، شاعران مطرحی بالیدند . طبایی " جوانه های پاییز " را در سال های اولیه دهه ۴۰ توسط انتشارات پیروز تهران به چاپ رساند که مورد بررسی و بحث عده ای از منتقدان و شعرشناسان قرار گرفت . پس از ان مجموعه شعر " از نهایت شب " را در سال ۱۳۵۰ چاپ کرد و چاپ ان کتاب باعث تثبیت طبایی به عنوان یکی از چهره های جدی و مطرح در شعر جوان ان زمان شد و سال بعد ، در ردیف گزیده اثار کوتاه از شاعران جوان که توسط انتشارات پدیده منتشر شد ، نمونه هایی از شعرهای کوتاه و گزیده اش را خواندیم و سپس ، چند سالی کتاب چاپ نکرد تا این که در سال ۱۳۶۰ " خورشیدهای ان سوی دیوار " او توسط انتشارات توس به بازار کتاب امد و بعدا ، او هم مثل من ، مجموعه شعر مستقل دیگری منتشر نکرد و تنها گاه گاه شعرهایی از او در مجلات و جنگ های ادبی به چاپ می رسید یا در بعضی محافل و همایش های ادبی ، شعری را به خواست حاضران می خواند و همچنان از چاپ کتابی جدید طفره می رفت تا در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ، کتاب "شاید گناه از عینک من باشد " با امضا وی توسط انتشارات ایینه جنوب منتشر شد و دوستداران اثارش را شگفت زده کرد .
مجموعه شعر " شاید گناه از عینک من باشد " در دو دفتر " شیوایی ها " و " نیمایی ها " تدوین شده که دفتر شیوایی ها ، دربرگیرنده غزل ها و سروده های کلاسیک و شامل ۸۰ غزل است و با توجه به سابقه کارهای طبایی می توان او را مرد غزل نامید . شاعری که نماینده و نماد غزل به شکل نوین است .
دانش و تجربه طبایی و شجاعت و مهارتش در بهره گیری از اوزان جدید ، به کارگیری بحور دورانی در غزل ، جزو تلاش های ارزنده او در این حیطه است . طبایی بدیع و قافیه بلاغت و صناعات شعری را به خوبی می داند . اما در ورا دانسته هایش کار می کند و ارایه های ادبی در شعرش به طور فطری ظاهر می شوند و هرگز ارایه ها را به الایه ها بدل نمی کند .
غزل در سنت شعر و ادب ایران قالبی مناسب و مالوف برای مهرورزی و بی تابی های عاشقانه و کشش و کوشش عاشق و معشوق و توصیف دلربایی ها و جذابیت های مخاطب غزلسرا بوده و هست . حتی وقتی در سبک عراقی ، غزل بیشتر به عرفان متمایل شد و مفاهیمی معنوی وارد در این حیطه گردید ، بعضی شاعران غزل پرداز ، با نوعی اعتراض به طرف همان جذابیت های نیرومند عشق و سرمستی و بیان زیبایی های صوری معشوقه و راز و نیازهای ان عوالم کشیده شدند و عشق را با همان مفاهیم جسمی و صوری و ناسوتی ان مورد تاکید قرار دادند . عشق واقعی ، عشقی که در عوالم بشری وقوع می یابد ، عشق زمینی و مکتب وقوع ، از این رهگذر تاسیس شد و شکل گرفت که در این مختصر مجال ورود به ان نیست .
فضای کلی کتاب طبایی ، فضایی خاکستری ، اندوه زده ، تاریک ، یاس اور و ... است و شاعر مردی است که اندوهان دیرین در دل دارد و سخت دلتنگ است :
این خانه را قرار بر این است
هر شام ، شام بازپسین است
گویی سرشت طرفه این خاک
با طعم خون و فقر عجین است
شعرهای نیمایی طبایی هم دست کمی از شعرهای شیوایی او ندارند و شاعر با انتخاب عنوان " شاید گناه از عینک من باشد " به طور ضمنی و امیخته با طنز ، پاسخ منتقدان را داده است . به این معنی که گناه تیرگی فضای شعرها را به گردن عینکش انداخته که همه چیز را خاکستری می بیند . هرچند روح شاعر به عنوان یک هنرمند بالاتر از این است که با برخورد با هر ناملایمی یا منظره ی نادلخواه ، شکسته شود و به کنج عزلت بنشیند و گله گزاری سر کند .
اسطوره و پرداختن به اسطوره های مذهبی ، ملی و تاریخی یکی از مولفه های دایمی شعر ایران است و نیز یکی از شاخصه های شعر طبایی . علاوه بر احساس تلخ ، اندوه ، پیری و یاس ، بهره گیری از اسطوره و نمادهای گونه گون و جدید از ادم و حوا ، یا گندم و سیب ، از لبخند بودا تا افسانه سیزیف ، از رستم و شغاد و چاه و بیژن و افسانه میر نوروزی که حافظ هم ان را به کار برده ، سهراب و سیاوش و سودابه و ... اما طبایی کوشیده است استفاده از اسطوره در شعرش دستمالی شده و مبتذل نباشد . دفتر دوم کتاب نیمایی ها است مشتمل بر شعرهایی در قوالب ازاد و نیمایی که وزن ، نظم و هارمونی دارند و مطالعه ان ها نشان می دهد طبایی در سال های اخیر ، جریان زبان در شعر معاصر را به دقت تعقیب کرده و از به کارگیری ظرایف زبان در اشعار ازاد خود غافل نمانده ، که اگر فرصتی باشد ، در اینده این وجه از ویژگی سروده های او ، مورد ارزیابی قرار خواهد گرفت .
روزنامه ارمان شماره ۳۸۲
باز هم کاووس و دقیانوس !
با گریه ، نومیدانه گفتم :
ـ کی ؟!
خندیدی و با طعنه گفتی :
ـ صبر کن ، وقت گل نی !
من ، سر به پیش افکندم و چیزی نگفتم
ان قطره لرزان اتش را
در متن انگشتان نهفتم ...
***
دیدی ؟!
وقت گل نی امد ، اما همچنان ... افسوس !
بر بام قصرش ایستاده
ـ بر عصای نقره ی ترصیع کاری تکیه داده
ـ حکم می راند به مرگ اباد ، دقیانوس !
و باز ، پیش چشم اشک الود تهمینه
سهراب ، بر دوش پدر خم گشته ، خونین یال و خونین پر
با بغض دیرین سال ، در سینه !
و تهمتن پشت در بسته
عصیانی ، اما خسته و در هم شکسته
بر شانه فولادی نرده
در غربت سرد پیاده رو ، نهاده سر
و نوشدارو ، باز هم ، در گاوصندوق طلایی پوش کی کاووس ؟!
دیدی ؟!
وقت گل نی امد از راه !
دیدی که نی ، گل داد
لیکن ... ولی ... اما ... دریغا ماه
ـ خورشید هم حتی ـ
یک بار دیگر ، در محاق افتاد !
***
دیدی !
ای داد و ای بیداد ، افسوس !
یک بار دیگر داستان ما !
یک بار دیگر قصه سهراب و کاووس !
در جشن دقیانوس !
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
