تبليغاتX
بر جاده هاي شعر ...
دیدگاه ، شعر و آثار علیرضا طبایی

 

بهاران زخمی بغداد ...

 

بهاران زخمی ، که بر کاکلت نقش خون داری و رنگ باروت

بهاری که جای گل و خنده ، بر دوش خود ، داغ داری و تابوت

تنت خون فشان از شیار زره پوش ، از زخم خمپاره و بمب

درآمیزه ی ضجه ی ریشه ی نخل و زیتون و نارنگی و توت

سرود تو ، تکرار آوار ، در هول گهواره ی بی گناهی

نوای تو ، فریاد بی حاصل و گریه ی تلخ پیران فرتوت !

فراز سرت ، رقص پروانه ها و گل افشانی بادها نیست

نفیر گلوله است و پاییز باغ اساطیر هاروت و ماروت !

نه در دست تو ، مژده ی رویش ساقه ی سبز گندم ، نه شالی

نه در سفره ات ، عطر لبخند شیر و نه در دامنت لقمه ای قوت

هوایت ، پر از گریه ی کودک و ضجه ی مادران است و با آن

هیاهوی تاراج دزدان دریایی نفت و ایمان و یاقوت

                                   ***

بهاری که با مطلع مرگ و ویرانی و خون شکفتی ، چه شومی !

ببر با خود این هدیه های سیه را ، فرو کوب بر کاخ طاغوت !

 

از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "    

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 11:5 | لینک 

 

این روح سبز کیست ... ؟

اکبر اکسیر

*پيش‌تر گفته‌ام كه غزل، تكه‌اي از ميراث فرهنگي ماست. عزير و مقد‌س، مثل كاشي‌كاري مسجد‌ شيخ لطف‌الله، مثل ستون‌هاي تخت جمشيد‌، مثل قالي كرمان... اين قالب عزيز شعر فارسي با ما مي‌ماند‌ و همگام با شعر امروز ايران قد‌ مي‌‌كشد‌ و جزئي از هويت فرهنگي‌ ما مي‌‌شود‌ (چنان كه هست) د‌ر جهاني به وسعت حافظ و نيچه.

آنچه شرط قبول است شعوري است كه د‌ر لابلاي سطور و ابيات منتشر مي‌‌شود‌.

با اين تفاوت كه پيام و زبان، همراه با گذر ايام تغيير مي‌‌يابد‌ تا نيازهاي انسان امروز را به واگويه نشيند‌. اگر روزگاري حكيم و عارف و خواجه، و شيخ و مولا و ميرزا نقش شاعر را بازي مي‌‌كرد‌ند‌، اين نقش به واژه‌ي شاعر منحصر شد‌ه است تا فارغ از هر پيشوند‌ي به توليد‌ فكر بپرد‌ازد‌. خواه د‌ر قالب كلاسيك، خواه د‌ر قالب نو...

پس، صد‌ور حكم فلّه‌اي، برمحكوميت غزل د‌ر روزگار ما، حكم عاد‌لانه‌اي نيست! همان قد‌ر كه شاعران معاصر، د‌ر پيشبرد‌ اهد‌اف نيما كوشيد‌ه‌اند‌، غزل‌پرد‌ازان معاصر ما نيز، د‌ستي به سر و روي غزل كشيد‌ه‌اند‌ و با نوآوري‌هاي شگفت خود‌، اين قالب را د‌لپذيرتر كرد‌ه‌اند‌.

جوانان زير 25 سال نيز، باتمام نوجويي و جسارت، سهمي د‌ر گسترش فضاي اين اتاق فكر د‌ارند‌ كه بايستي د‌ر جاي خود‌، آن را شكافت و به ضعف ياقوّت آن، بطور فني پرد‌اخت.

                                شايد گناه از عينك من باشد

*مجموعه شعر «شايد‌ گناه از عينك من باشد‌» از شاعر نجيب شيرازي، عليرضا طبايي است كه د‌ر د‌و د‌فتر، تنظيم شد‌ه است:

بخش اوّل، شامل غزل‌ها و با نام «شيوايي‌ها» و بخش د‌وم با نام «نيمايي‌ها» كه تلاش آقاي محمد‌ولي‌زاد‌ه، ناشر پرتلاش شعر امروز، د‌ر چاپ و نشر آبرومند‌انه اين كتاب، ستود‌ني است.

د‌ر بررسي غزل‌هاي اين مجموعه به غزل مد‌رن متعاد‌ل مي‌‌رسيم. غزل‌هايي كه نه كهنه‌اند‌ و نه فرا مد‌رن. هنرنمايي‌هاي شاعر، د‌ر عرضه پيام‌هاي اجتماعي د‌ر جاي جاي اين غزل‌ها، مشهود‌ است و نشان از تجربه‌اي د‌ير سال د‌ر كار غزل‌سرايي شاعر د‌ارد‌. شاعري كه حق بزرگي برگرد‌ن غزل امروز، و شاعران آن د‌ارد‌.

تنوع وزن، گسترد‌گي قافيه و رد‌يف و طيف مفاهيم انساني، با زباني نرم و ساد‌ه و صميمي از ويژگي‌هاي اين غزل‌هاست:

مي‌‌خند‌م، امّا بغض پنهاني‌ست با من!

بيم شكستن، هول ويراني‌ست بامن!

د‌ر خانه‌ي خود‌ مي‌‌هراسم بي‌تو، اين هول

چون وحشت غول بياباني‌ست با من!

(ص 53 كتاب)

و:

خاك را، سكوت غم گرفته است

مثل آسمان، د‌لم گرفته است

صبح، رنج، كار، قار قار قار

بازهم، غراب، د‌م گرفته است

(ص 55 كتاب)

عليرضا طبايي، ميراث‌د‌ار شعر د‌هه‌ي چهل است. ياس و نوميد‌ي د‌ر بيت بيت شعرها، نشانگر اين واقعيت است اما او د‌ر د‌هه‌ِي چهل توقف نمي‌كند‌ او، ياس و نفرت را به انرژي مثبت بد‌ل مي‌‌كند‌ و از فراز زمان مي‌‌گذرد‌ تا روايتگر اشك‌ها و لبخند‌هاي ملّتي سترگ باشد‌:

چه طرفه‌اي‌ست د‌رخت خشك! سرجوانه زد‌ن د‌اري!

مگر سراغ بهاران را، د‌رون خانه ي من د‌اري!

شب شكفتگي پاكي‌ست، گشود‌ه هر چمني آغوش

مگر خيال سفر كرد‌ن، به ذهن سبز چمن د‌اري؟

(ص 100 كتاب)

و:

سحر، مي‌‌تپد‌ مثل خون د‌ر رگانم، و د‌ر د‌ست من، جامي از شوكران است

من و آسمان، هر د‌و همزاد‌ هستيم، مرا ماه و خورشيد‌ هم مي‌‌شناسند‌

شگفتا كه روئيد‌ه‌ام بر زميني، كه خاكش از آغاز نامهربان است!

(ص 120 كتاب)

*د‌ر شعرهاي نيمايي اين مجموعه، اين عليرضا طبايي است كه حضور د‌ارد‌ و اد‌ا د‌ر نمي‌آورد‌، تقليد‌ نمي‌كند‌، و اسير روزمرگي و تكرار سوژه‌هاي د‌يگران نيست. خوب يا بد‌، خود‌ش را تصوير و منتشر كرد‌ه است.

نمي‌توان نق‌زد‌ كه استاد‌ از شاگرد‌انش عقب ماند‌ه است، نوگرا نيست، محافظه كار است، بايد‌ د‌ر چاپ تأمل مي‌‌كرد‌، يا تن به پالايش شعرها مي‌‌د‌اد‌ و از اين قبيل حرف‌ها... او با اين شعرها، صد‌اقت و صميميت شعر نيمايي را به مخاطب امروز رساند‌ه است. لذا اين فروتني، شعرهاي اين مجموعه را د‌لپذير كرد‌ه است:

ـ خواب مي‌‌بينم

رفته‌ام از نرد‌بان آسمان بالا

خواب مي‌‌چينم

خواب كو امّا؟...

(ص 207 كتاب)

و:

ـ اي بوته‌هاي زخمي صحرائي!

با آن كه از سلاله‌ي خورشيد‌م

من، سهمي از ستاره ند‌ارم...

(ص 208 كتاب)

طبايي، اگر د‌ر د‌هه‌ي هشتاد‌، شعر نيمايي منتشر مي‌‌كند‌، نه اينكه او قاد‌ر به عد‌ول از انحصار نيست و نمي‌تواند‌ پيشرو د‌يد‌ه شود‌، بل او بعد‌ از ساليان د‌راز، بغض فرو خورد‌ه ي خود ‌را منتشر كرد‌ه است و اعتقاد‌ي به گرمي بازار مكاره شعر ند‌ارد‌. او از شيرازِ شعر آمد‌ه است امّا تهران د‌ود‌ گرفته شعر، او را بچه تهرون!! نكرد‌ه است: حقّه‌ي مهر، بد‌ان مُهر و نشان است كه بود‌...

عليرضا طبايي، بد‌ون اد‌ّعا و بي‌هيچ واهمه‌اي، د‌ل نوشته‌هاي خود‌ را، عرضه كرد‌ه، و با اين مجموعه‌ي صميمي، زواياي پنهان زند‌گي شاعرانه‌ي خود‌ را به رخ مخاطب امروز كشيد‌ه است تا بگويد‌:

با گامي از صبوري و تسليم

بر مطلع سپيد‌ه و خاكستر، ايستاد‌ه است و

«فرزند‌ي از تبار شعر» است «از د‌ود‌مان خوني پرواز...»

آري، او «زهر ملال غربت» خورد‌ه و «فرصتي از مرگ نمي‌خواهد‌» و اينجاست كه از گلوي شعر فرياد‌ برآوري: اين روح سبز كيست از اشراق ناشناخته مي‌‌تابد‌!

*شعرهاي اين د‌فتر، با آنكه از كوچه باغ خاطره و ذهنيات سبز گذر د‌ارد‌ امّا به لهجه‌ي انسان امروز است، طنز ظريفي د‌ر لابلاي شعر‌ها پنهان است كه شلاّق‌وار، برهوش ناخود‌آگاه مخاطب فرود‌ مي‌‌آيد‌. آنجا كه روي سخن، با شاهد‌ان بازاري است:

اُعجوبه‌هاي عصر!

تمثيل استحاله پذيري‌ها!

از شعر، شرمتان باد‌!

گل‌هاي باد‌ گرد‌ان!

هر سو وزيد‌ باد‌، بچرخيد‌،

سود‌اگران نام!

(ص 247 كتاب)

*عليرضا طبايي، با انتشار اين مجموعه، شاعران جوان ما را به شناخت و بازخواني د‌وباره‌ي غزل و شعر نيمائي د‌عوت مي‌‌كند‌، و هشد‌ار مي‌‌د‌هد‌:

رنگين كمان نور، تماشائي‌ست!

امّا نه د‌ر قبيله‌ي كوران!...

و من نيز، با اين نوشته‌ي كوتاه كه نتوانسته حق مطلب را اد‌ا نمايد‌ صاد‌قانه‌ مي‌‌گويم:

حق با تو است،

شايد‌ اين بار، گناه از عينك من باشد


روزنامه اطلاعات شماره ۲۴۲۴۳


 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 18:57 | لینک 

 

شبی از زمستان عنوان شعری است در قالب نیمایی که از مجموعه از نهایت شب انتخاب شده است .

 از نهايت شب

 

شبی از زمستان

 

شب : تهی از ماه ،

نیز از سوسوی اخترها

کوچه : مالامال از اندوه ، از افسوس

در نگاهش ، حسرت فانوس

                  *

باز امشب شیونی برپاست :

ناودان بی تاب می گرید

باد از اندوه گنگی ، تلخ می نالد

ابرهای تیره ، عصیانگر

اسمان در سوگ اخترهاست

  

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 13:36 | لینک 

 

مدیریت فرهنگی از حساسیت بالایی برخوردار است و کوچک ترین اشتباهی در این حوزه جامعه را با آسیب های جبران ناپذیری رو به رو می سازد.

علیرضا طبایی، شاعر معاصر به خبرنگار شبستان گفت: سال هاست که گرفتار مشکلات متعدد مدیریتی به ویژه مدیریت های فرهنگی هستیم و پیشینه این مساله قدمتی بسیار بیشتر از عصر انقلاب دارد. شاید این مشکلات میراثی از گذشتگان ماست و ریشه در سنت ها دارد که به دلیل بافت جامعه ما از گذشته های دور به یادگار مانده است.

وی افزود: کشور ما در گذشته براساس شخصی مداری حرکت می کرد به گونه ای که همواره یک فرد به عنوان پادشاه یا وزیر در راس هرم قدرت قرار می گرفت و مسئولیت همه فعالیت های جامعه بر عهده او بود و کارها با نظر او انجام می گرفت که این فرد گاه باعث شکفتگی و گاه موجب انحطاط جامعه می گردید که با نابودی آن ، جامعه دچار هرج و مرج شدید می شد و بسیاری از کارهای زیربنایی باید از نو انجام می گرفت.

طبایی ادامه داد: اگرچه امروزه این شیوه از بین رفته است اما آثار متعددی از خود به جای گذاشته است به گونه ای که با تغییر مدیریت یک سیستم بسیاری از مسایل زیربنایی تغییر می کند بنابراین برای مبارزه با این روند و تغییر آن باید نخست به افراد آگاهی های لازم داده شود و سپس با برنامه ریزی های درازمدت وارد عمل شویم تا با رفتن یک مدیر خدشه ای به اصل برنامه وارد نشود در واقع هر فردی در هر رده ای از مدیریت باید موظف به انجام برنامه ای باشد که برایش ترسیم شده است و این طور نباشد که با رفتن یک مدیر همه چیز از نو شروع شود.

این شاعر تصریح کرد: مدیریت در حوزه های فرهنگی از حساسیت بسیاری برخوردار است و نیاز به آگاهی کافی دارد و برای موفقیت در این حوزه باید اندیشه های جامعه را شکوفا ساخت و با یک برنامه ریزی دقیق به سمت هدف پیش رفت زیرا کوچک ترین خطایی در این حوزه آسیب های جبران ناپذیری را به جامعه تحمیل می کند.

این شاعر عنوان کرد: چرخه تحول جامعه بر یک محور خاص استوار نیست و براساس محورهای مختلف و متعدد می چرخد در حقیقت پیشرفت و عقب افتادگی جامعه براساس حرکت این محورهای مشخص می شود مثلاً حوزه فرهنگی بی تاثیر از محور اقتصادی جامعه نیست ثروت و رفاه موجب شکوفایی جامعه است و فقر تاثیرات خاص خود را بر فرهنگ می گذارد بنابراین سیاست های فرهنگی جامعه باید با در نظر گرفتن همه محورهای جامعه تهیه و تنظیم شود .

وی در پایان یادآور شد: جامعه ما در مرحله ای است که نمی تواند پیوندش را با دیگر جوامع قطع کند زیرا ما در دورانی از شکفتگی اطلاعات و آگاهی ها به سر می بریم و هر خبری در گوشه و کنار دنیا به سرعت در تمام جهان منعکس می شود . برای اینکه در چنین دنیایی از آسیب ها در امان بمانیم باید میزان آگاهی های خود را ارتقا بخشیم تا بتوانیم در برابر مشکلات مقاومت کنیم .

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 18:35 | لینک 

 

سرپوش شب

 

شب را نمی شناسم !

               *                           

گوگرد شعله واره ی خورشید ،

بال سیاه حایل خفاشان

و قارقار شوم کلاغان را ،

                             خواهد سوخت

 

شبکورها ، حقیرتر از آنند

که طرح روشنا را

از ذهن من بشویند

 

اخم حباب های کف صابون

                                 می گویند :

با کم ترین تلنگر انگشت کودکی هم

سرپوش شب ، دوام نمی آرد

               * 

روز تلاقی تبر و تاک

روز تلاقی تبر و سرو

خورشیدهای دیگری از قطره های ریخته بر خاک

در مذبح قدیمی این خانه

                              سر می زند

 

شب ، هرچه

                هرچه بیشتر از تیرگی برآماسد

خورشید

شب را نمی شناسد !

 

از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "    

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 12:9 | لینک 

 

 حسين منزوي را مي توان يكي از آن شاعراني دانست كه فضاي شعر معاصر را به خوبي مي شناخت و تسلط خوبي به شعر كلاسيك داشت اما وي هرگز خود را به هيچ يك از اين دو محدود نكرد. چنان كه عليرضا طبايي مي گويد: «منزوي هميشه به دنبال تازگي ها، نوآوري ها و خلق آثار تازه بود. با اين همه هيچ گاه فريب جريان هاي زودگذري مثل شعر حجم ، موج نو و شعر فرم را نخورد. آن جريان ها، همان هايي بود كه بعدها به شعر پست مدرن و معناگريز ختم شد كه هيچ ارتباطي به شعر نداشتند.» طبايي كه به تازگي و بعد از گذشت 25 سال ، مجموعه شعر «شايد گناه از عينك من باشد» را به چاپ رسانده ، در مورد ديگر خصوصيت هاي شعري حسين منزوي مي گويد: «او با ميراث ادبي و فرهنگي گذشته ما آشنا بود و من طي 30 سالي كه با او آشنايي دارم ، به اين شناخت او آگاهي كافي دارم .» شاعر مجموعه «جوانه هاي پاييز» به وجود قريحه شاعرانه در منزوي به عنوان سومين علت ماندگاري و تاثيرگذاري وي اشاره مي كند و مي گويد: «منزوي ذاتا شاعر بود. يعني آن قريحه اي كه بايد در وجود كسي وجود داشته باشد تا بتواند شاعر خوبي باشد، در او بود.»
    غزل هاي زيبا، ماندگار و تاثيرگذار منزوي از اواخر دهه چهل در مطبوعات به چاپ رسيد. صفحه هاي شعر هفته نامه جوانان ، يكي از صفحه هاي قابل توجه ادبيات آن روزگار شمرده مي شود كه عليرضا طبايي ، مسوول اين صفحات بود. وي كه كتاب «از نهايت شب » را همزمان با مجموعه «حنجره ي زخمي تغزل » سروده منزوي و «باغ لال » محمدعلي بهمني در سال 1350 منتشر كرده است ، در پايان به محدوديت هاي غزل اشاره مي كند و مي گويد: «به هر حال غزل با وجود ظرفيت هاي خودش ، داراي محدوديت هايي نيز هست . كساني كه اهل سرودن هستند، اين نكته را با پوست و خونشان حس كرده اند. به همين دليل منزوي در سال هاي پايان عمرش به شعرهاي نيمايي و استفاده از ظرفيت هاي آن روي آورد.»


روزنامه اعتماد ملی شماره ۷۷

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 11:46 | لینک 

 

قار قار قار

 

خاک را ، سکوت اسمان گرفته است

مثل اسمان دلم گرفته است

صبح ، رنج ، کار ، قار قار قار

باز هم کلاغ ، دم گرفته است

روز ، کار ، خستگی ، ملال ، شب

خنده را ، کسی قلم گرفته است

حجم اینه ، پر از حضور هیچ

چهره ی سپیده دم گرفته است

اسمان و ابر ، نوحه و زمین

هرچه ، شکلی از عدم گرفته است

من چگونه لب به خنده واکنم

وقتی افتاب هم گرفته است

 

از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 9:46 | لینک 

 

اين‌روزها و سال‌ها كه برخي كشورهاي دور و نزديك، تلاش‌هاي زيادي براي انتساب مفاخر ايراني به خود انجام مي‌دهند و برخي نيز بخشي از اين سرزمين را با نامي مجعول، منسوب به خود معرفي مي‌كنند، اين روزها كه برخي سخنان تهديدآميز و سخيف، توحش تهاجم‌هاي تاريخي را به اين مرز و بوم به‌خاطر مي‌آورند، و اين روزها كه به هر دليل و به‌تقصير هر كس يا كساني، كتيبه‌ي هخامنشي جزيره‌ي خارك، در كمال اهميت و بي‌بديلي، به‌شدت مخدوش مي‌شود، عليرضا طبايي - شاعر معاصر - شعري براي خليج فارس سروده و آن‌را در اختيار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، گذارده است.

طبايي مي‌نويسد: در روزگاري كه جهان‌خوارگان طمع‌ورز و دست‌نشاندگان مزدور و خام‌انديش آنان براي خليج فارس، اين نگين هميشه آبي ايران و مرواريدهاي درخشان آن، خواب‌هاي آشفته‌اي ديده‌اند و حتا نام آن هم از انديشه‌ي دستبرد آنان در امان نمانده است، اين قطعه را به مردم ايران و تاريخ تقديم مي‌دارم:

خليج فارس

                                           

خلیج فارس

 

خليج فارس!

نگين شعر بر انگشتر مينايي ايران!

كتاب نيلگون رازهاي سينه‌ي تاريخ!

رواقي آبگون،

       - دهليز قلبي پرتپش، جوشنده‌ جاويدان

                              **

قدم‌گاه غرور و اقتدار پارس!

سرير پايتخت شوكت دريايي ايران‌زمين، از مشرق تاريخ تا امروز!

گذرگاه شرف، آوند خون گرم در رگ‌هاي ايرانشهر!

گلوگاه حيات و مرگ!

حرير بستر خواب و خيال سندباد و...

                                       - پوشش تابوت بايندر!

نماد قتل عام كاروان بي‌گناهي،

              - مردمي آسوده بر بال سفر

                                  - در انفجار ناگهان كينه و كابوس...

                              **

خليج فارس!

تپش‌گاه صدف، گهواره‌ي رؤياي مرواريد!

كمان لاجوردي‌فام، گردن‌بند فيروزه،

                     كليد قصرهاي گنج زير آب

بهشت گام‌هاي جاشوان، در ملتقاي بوسه و ديدار

هياهوخانه‌ي كالاي صيادان و لنگرگاه شرجي‌ها...

طنين نبض ايران

            - بستر كيش و ابوموسي و تنب و خارك، قشم و هرمز و...

                    - دردانه‌هاي پيكر ايران!

پلي از آب، با طاق و ستوني از مقرنس‌هاي آبي‌رنگ

             - از آيينه‌هاي تندر و خيزاب

چمن‌زار نسيم و موج و كف، تالار آيينه...

                              **

در اين آيينه‌ها پيداست:

سرود بادها در بادبان‌هاي شكوه ناوگان داريوش و نادر و عباس،

                                                           - با آهنگ پيروزي!

غرور زخمي مزدورهاي دور يا نزديك زير گام‌هاي كوه‌وار فخر ايراني

گريز كوسه‌هاي وحشي آن‌سوي درياها

                                    - هلند و پرتغال و آندلس

                                                    - كمپاني غارت، بريتاني!

شكست استخوان و هيبت پادرگريز ناويان، بر تخته‌پاره‌ها و كشتي‌ها

فرو غلتيده در غرقاب‌هاي ترس .

                              **

در اين آيينه‌ها پيداست:

عبور بافه‌هاي خشم خسرو، هرمز و شاپور،

- عبور بند از پا، طوق از گردن، طناب از كتف -

سزاي ناسپاسي، كيفر دستان تازي‌هاي دست‌انداز...

صداي سيلي ايران به روي گونه‌هاي آز!

طنين‌افكن، ميان موج‌ها، از دور...

                              **

چراغ افروز و گرمي‌بخش شب‌هاي زمين ،

                              - كانون روح آتش زرتشت!

درفش تا ابد در اهتزاز قوم ايراني!

نشان افتخار سرزمين پارس

خليج فارس ! ...

عليرضا ـ طبايي

پي‌نوشت:

1- دريادار بايندر، يكي از افسران سرفراز و رشيد ايراني، كه ساليان دور، به شهادت رسيد.

2- شاپور ذوالاكتاف و انوشيروان، تازيان حرامي را كه به جنوب ايران دست‌اندازي كرده بودند، با گذراندن طناب از كتف‌ها، سياست مي‌كردند.

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 13:46 | لینک