تبليغاتX
بر جاده هاي شعر ...
دیدگاه ، شعر و آثار علیرضا طبایی

 

تردید !

 

بر این رباط منتظر ، این من

بیگانه ، مقدمت متبارک باد !

آیا تو آن مسافر موعودی ؟

***

آیا تو آن ستاره ی افسانه ها

ـ افسانه های ناب اساطیری ـ

                         ـ هستی !

که در طلوع فرخ او راز نیک بختی انسان است ؟

که در طلوع موکب او ، مژده شکفتن آزادیست ؟

که عشق را ز خواب می انگیزد ؟

و فصل مهربانی و شوکت را

در شهر سکه سازان ، آواز می دهد ؟

همزاد آن ستاره ی " تشتر " ،

                                    ـ هستی ؟

***

نام تو ، نفس پاکی ست !

با چشم آهوانه دریافام !

با گیسوان قیرین ، افشان

                     ـ این چتر سایه گستر ـ !

با هاله ی اثیری و محو شرم !

آیا تو از تبار پری هایی ؟

با قامت بلند غرورآسا !

آیا تو از سلاله ی سروی ؟

***

بویی غریب و تلخ می آید !

من بیمناک حادثه ای هستم

من بیمناک حادثه ای هستم

گویی کمان صیاد ،

اندیشه هجوم و تطاول را

در ذهن هر خدنگ نهفته ست

گویی که دست هایی ،

خواب ستاره چیدن ،

                       ـ می بیند

شاید صدای آمدن تو

خواب ستاره چین را

                        ـ آشفته ست

من بیمناک حادثه ای هستم

اما ، ...

کاش ای پری ، پری ، پری خاکی !

***

من بیمناک حادثه ای هستم !

اما ،

بیگانه ، مقدم تو ، مبارک باد !

 

                                                    از مجموعه " از نهایت شب

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 13:22 | لینک 

 

هر شعر فریادی است انفجارآمیز علیه ستم و تباهی

عليرضا طبايي، شاعري كه نخستين غزل‌هاي حسين منزوي را در نشريات سال‌هاي اواخر دهه‌ي 40 و اوايل دهه‌ي 50 منتشر كرد، در مراسم گراميداشت اين شاعر فقيد در زنجان سخنراني كرد.

وي ابتدا با تعريف شعر و شاعر، به بيان ويژگي‌هايي از حسين منزوي پرداخت.

به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، متن كامل اين سخنراني به شرح زير است:

عليرضا طبايي

 «آيا در برابر شگفتي روح انسان و آنچه در فاصله‌ي ميان مرگ و تولد از او، نمود واقعيت مي‌گيرد، و در جامه‌ي رفتار، گفتار و انديشه تجسم مي‌يابد، با وجود تحليل‌ها و تجزيه‌هاي علمي، تئوري‌ها و فرضيه‌هاي اثبات شده يا نشده، سرانجام، با زهم بايد به همان عقايد و باورهاي زمان‌هاي باستان و گذشته‌هاي ناشناخته بازگشت كه باور داشتند هنرمندان در طول حيات خود، سرسپرده و افسون‌زده‌ي الهه‌هاي نه گانه، يعني ميوزها - يا دختران ژوپيتر - الهه‌هاي حامي شعر و موسيقي هستند؟ ... و بويژه شاعران را، در تمام طول زندگي، دل باخته و افسون زده‌ي جذبه‌ي ناشناس و نيرومند اورفه مي‌پنداشتند؟ چه راز و رمزي در سرشت و سرنوشت شاعران است كه آنان را برمي‌انگيزد تا در افسوني ناپيدا، همچون جادوزدگان،‌ بي‌خويشتن و بي‌آن كه توان ايستادگي داشته باشند، فاصله‌ي ميان تولد تا مرگ را در هاله‌اي از افسون، در فضايي وهم‌اندود، مانند خواب زدگان بپيمايند و همه‌ي لحظه‌هاي خود را در جست‌وجويي ابدي، در پي آن ناشناخته كه وراي انديشه و وهم و خيال است‌، با سودايي عارفانه، به پايان برسانند؟

نه انديشه نام و ننگ، نه اندوه فرزند و همسر و خانواده، و نه سوداي گنج و خواسته و نه هيچ عامل بازدارنده‌ي ديگر، آنها را از اين سفر رازگونه و سهمناك بازندارد؟ آيا شعر همان افسون ناشناخته، همان كيمياي دست نيافتني، و همان جوهره‌ي جادويي، و سرانجام همان آب حيات و زلال جاودانگي نيست كه شاعر را برمي‌انگيزد تا در مسير رسيدن و دستيابي به آن، پا بر سر هستي نهاده و اگرچه، شبها خشتي زير سر دارد، در همان حال بر تارك هفت اختر پاي نهاده است؟ ... راستي را حقيقت شعر چيست؟ نه از ديدگاهش كل و فرم و تجسد و چگونگي، بل از ديد چيستي و چرايي؟ ... شعر عرفان، شعر زلال شعري سر تا پا جوهره‌ي حقيقت، نور، كمال و زيبايي و ....

شعر هر شاعر، تصويري از روزگار او، و تصويرگر هستي مردمان عصر اوست. ادعانامه‌اي است عليه سياهي. گزارش خوابگردي‌هاي شاعرانه‌ي او، در فضاي ناشناخته و تو در توي دهليزهاي تاريك و روشن زندگي كه گويي قرن‌ها، در آن زيسته و هستي را تجربه كرده است. صيد لحظه‌هاي كشف و مشهود است. دريافت امواج اشراق گونه‌اي كه از آفاق بي‌شكل و دور، آفاق وهم‌آلود ازلي - ابدي به سوي او مي‌وزد. پاسخ به پرسش مجهول و هميشگي هستي، يعني چرايي و چيستي مرگ و زندگي، هر شعر فريادي است انفجار آميز عليه ستم و تباهي. اعتراضي عصيان‌وار در برابر سرنوشتي فاجعه آميز. سرنوشت فاجعه‌بار انسان، و انسانيت مخدوش شده‌ي عصر خود. او به ياري همين فريادهاست كه همه ديوارها را ويران مي‌سازد، زنجيرها را از دست و پا و گردن انسانيت فرو مي‌ريزد و به آيندگان گزارش مي‌كند. گزارشي از روزگار تلخ و مصيبت زده انسان معاصر كه زير آوار سنت‌هاي سيماني و هجوم مدرنيسم كه پا بر پيكر نيمه جان انسانيت در حال زوال نهاده، و او را بدل به ابزاري ماشيني مي‌خواهد، دست و پا مي‌زند. آن هم با چهره‌اي مسخ شده، و قامتي كه اگاه از شدت گرسنگي و حسرت به اسكلتي متحرك مي‌نمايد، و گاه از فرط فربهي و آماس در حال تركيدن است. شعر، گزارشي است به آدميان، به آينده. تا در لحظه‌هاي داوري، آنان را به سوي حقيقت رهنمون باشد. شعر هر شاعر، برآيند تجربه‌هاي زيستي اوست كه فرجام در شكلي از حديث نفس، و در جامعه‌اي از تصوير صحنه‌هاي گوناگون، و در قالب بيان تجربه‌هاي انساني - تاريخي او، به مخاطب عرضه مي‌گردد و اگر از آبشخور پاك آگاهي و آدميت برخوردار باشد، سكوي پرش او به سوي جاودانگي خواهد بود. موفقيت و كمال شعر هر شاعر را بايد در ميزان خطر كردن او، در تجربه‌هاي زباني و ارايه شكلي تازه از برداشتي ديگرگون از زندگي، در زير آسماني دانست كه قرن‌ها پيش از اين درباره آن گفته‌اند در زير آسمان خدا، هيچ چيز تازه نيست!

و شاعر كيست؟ انساني همسان سيزيف و هم سرشت پرومته. استوار مردي پاك نهاد كه هر صبحدم، سنگ سرنوشت را بر دوش گرفته و پاهايش، سپيده را به غروب مي‌پيوندد. روح او، همپاي تن او، عرق مي‌ريزد، رنج را تجربه مي‌كند و با ديدگان ناباور در مي‌يابد كه در سپيده‌دم ديگر، آن سنگ نه بر فراز قله كه بر دامنه‌ي فرودين بر دوش اوست.

شاعر امروز، در خيابان‌هاي بي‌انتهاي جهان معاصر، سرگردان و درمانده راه گم كرده، قدم مي‌زند، و از پرسه‌هاي بي‌سرانجام خود با زبان گنگ مانند خوابزدگان گزارش مي‌دهد؛ آن هم به كساني كه يا نمي‌شنوند يا خودش گوش‌هاي خويشتن را در هجوم در هم آميخته‌ي فريادها و اصطكاك‌ها با سيمان پر كرده‌اند. شاعر آفريننده، اما از لوني ديگر است. انساني است آزاده، خليفه‌ي خداوندي كه اگرچه او را به دانايي و نيرو، يگانگي و پاكي، و عالم در همه‌ي قلمروهاي دانش و بينش و علم و عمل مي‌ستايد و عارفانه و خاضعانه مي‌پرستد، اما خطايي كه به باور او بر قلم رفته است بر نمي‌تابد و بر ديدگان خطاپوش و نظر اغماض‌گر، درود و آفرين مي‌فرستد. گاه در عصياني زودگذر، ارجوزه‌گويان، فرياد برمي‌آورد كه اگر بر فلك دست مي‌يافت، آن را از گردش مي‌انداخت و آن چنان فلكي از نو، پي مي‌افكند كه زير رواق‌هاي آن آزاده آسان به كام دل برسد و ديگر هستي ميدان تاخت و تاز زورمداران تاريخ نباشد كه چون زر در ترازو دارند، زور در بازوان نهفته‌اند.

شاعر، واژه‌آفرين و از ديدگاهي هستي بخش است. به ياري واژه‌ها، دنيايي ديگر خلق مي‌كند و ابزار او كلماتند. به يگانگي با اشياء و به سخن ديگر به يگانگي با واژه‌ها مي‌انديشد، عرق ريزي روح خود را در كار خلق دنيايي آرماني مي‌كند. همان گونه كه در آغاز كلمه بود و كمله نزد خدا بود و كلمه خدا بود. او هم با آميختن با واژه‌ها، با يگانگي با اشيا و كلمات خود واژه مي‌شود. به خلاقيت مي‌رسد و جهاني از نو مي‌آفريند. گاه ويران مي‌كند تا به سازندگي برسد. بزرگان راه را به او نموده‌اند، او هم مي‌خواهد حرف و گفت و صوت را بر هم بزند، و با دهاني به پهناي فلك با انسان آرماني خويش سخن بگويد، طرح دنيايي نو را بريزد، سقف آسمان را بشكافند، طرحي نو درافكند و به ياري كلمات و انديشه لشكر غم را فرو كوبد، پرده از رخ طامات بافان برافكند و پاي چوبين استدلاليان و آنان كه از عقل مي‌لافند را بكشند. عالمي از نو بسازد و آدمي از نو. با چراغ روشن، در روز به جست‌وجوي انسان آرماني خود برمي‌خيزد و اگر از همراهان سست عناصر، دلش گرفت رستم دستاني را خلق مي‌كند كه يك تنه با گرز گران خود، لشكر اختران را به مرزهاي دور پراكنده سازد.

اين جامه بر اندام و بالاي شاعراني زيبنده است كه زبان روزگار خود و مردم عصر خويشند. شناوري او در لحظه‌هاي كشف و شهود شاعرانه و رفتار سنتي و حسي او با زبان، و اشتهاي او به نوجويي و بازآفريني شعر او را بدل به منشوري مي‌كند كه مي‌توان، جاودانه در آن انعكاس رويكردها، خلاقيت‌هاي زباني و تصويري و رفتار تازه با زبان و چهره انسان و حقيقت هستي را ديد و دريافت.

اين درآمدي بود براي شناخت چرايي و چيستي شعر و شاعر. و امروز كه در اين مكان گرد آمده‌ايم تا نام و آثار يكي از چهره‌هاي شعر معاصر و تلاش پرثمر او، يعني حسين منزوي را پاس بداريم، مي‌توان گفت كه منزوي به راستي مصداق همان باور باستاني در مورد دل‌سپردگي به افسون جادوگر شعر بود. در طول زندگيش حتا دمي از جذبه اين افسون رها نشد. گويي براي يافتن دلداده‌اي ناشناخته، اثيري و دست نيافتي، بايد از همه چيز بگذرد. لحظه لحظه زندگي را شيفته‌وار، به جرياني زودگذر و فريبنده بسپارد. با تلخي‌ها پنجه درافكند و خود را به خشم و خروش امواج حوادث زمانه بسپرد. و از سفر رنگين خود، در عرصه‌ي حقيقت و واقعيت، در قلمرو رؤيا و بيداري، هديه‌هايي ارزشمند، سروده‌هايي سخته و به آيين پرداخته و سرشار از خون و عصب و تپش، و آكنده از شيوايي و حرارت به دامن روزگار بريزد. هديه‌هايي گاه رشك‌انيز، و در همه حال زيبا و تازه. حله‌هايي در خور و زيبنده‌اي بالاي عروس شعر. تنيده ز دل و بافته ز جان. نام حسين منزوي، همراه با آثارش درخشان و تابنده به تاريخ گره خورده است.

و سخن آخر اينكه اين افسوس و دريغ از من روي بر نمي‌تابد كه چرا زمانه را با اهل هنر، آشتي و الفت و مهر نيست. چه تلخ است آزموده‌ها را آزمودن، كه باز هم پس از رويكرد مرگ، نام و آثار هنرمندي را گرامي مي‌داريم. آيا هنگام آن نيست كه زنگ‌ها به صدا درآيد؟ همين امرز، و همين امروزها هستند كساني از اهالي هنر و شعر كه اگر به ياري آنان، برنخيزيم اگر دست كم، گوشه‌اي از زندگي آنان را سامان ندهيم، باز هم در گردهم‌آيي ديگري بر كوتاهي خود افسوس خواهيم خورد. آرزو مي‌كنم گوش‌هاي شنوايي باشد. چنين باد»

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 17:54 | لینک 

 

سبز آبی ، ای دو ساحر همزاد

 

گهواره ی شکفتگی ام را ، تکان بده

در من بریز و بر تن هر واژه ، جان بده !

ای عشق ، ای تو صاعقه ی ناگهان ، مرا

آن انفجار شعله زن ناگهان بده !

یک پنجره که می شود از آن ، شکوفه را

مهمان خانه کرد به فصل خزان بده

یک سقف ، یک دریچه غزل ، یک بغل نسیم

تا عشق را به خانه کنم میهمان ، بده

سبز آبی ، ای دو ساحر همزاد ، بال را

یک آسمان نه ، روزنه ای آسمان بده

بفکن حریر نقره نشان را ، ز دوش ماه

تندیس شعله ، قامت جان را نشان بده

آنک کمان آرش و مرز تو ... آی عشق !

بر بازو و کمان و تن من ، توان بده !

کاووس و نوشدارو و زخمی که ... بگذریم

ای روزگار تلخ ، مرا شوکران بده !

 

از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "    

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 10:42 | لینک 

 

بگذر ز من ای آشنا

 

لیلی نیکونظر : مرد با موهای سپید سپید و چهره ای که شمایل " نیما " را در عکس های سیاه و سفید به یادت می آورد ، سراینده یکی از عاشقانه ترین ترانه های سالیان پیش است ، ترانه ای جاودانه . علیرضا طبایی ، شاعر و ترانه سرای قدیمی ، " عشق تو نمی میرد " را گفته است . عاشقانه ای که در فیلم " میم مثل مادر " مرحوم ملاقلی پور ، دوباره به یادمان آمد و خاطرمان هست که چطور این ترانه قدیمی توانست یک تنه تمام غم قصه را به دوش بگیرد . " عشق تو نمی میرد " پس از گذشت این همه سال ، به تنهایی ، بار عاطفی یکی از سخت ترین و حسی ترین موقعیت های فیلمی در دهه ۸۰ شمسی را تضمین کرد و خالق زبردست و کهنه کارش را غافلگیر . همان زمان ، نامه ای از علیرضا طبایی روی خروجی خبرگزاری ها قرار گرفت که به نیامدن نامش در تیتراژ پایانی فیلم اعتراض می کرد و به این که حتی اجازه نامه ای در این باره دریافت نکرده معترض بود . شاعر ۶۳ ساله ، نه به بهانه " عشق تو نمی میرد " ، که به بهانه این که اینجا و در همین سرزمین زیست می کند ، اما ساکت و بی صدا ، یک روز عصر ، در کافی شاپ " نشر ثالث " ، مهمان عزیز " ترانه خونه " شد تا از دیروزها و امروزهایش بگوید . علیرضا طبایی استاد دانشگاه است و مسئول صفحه شعر ماهنامه " رودکی " . او در این سال ها چند مجموعه از شعرهایش را به چاپ رسانیده است . گفتگوی ما با او پر است از دلتنگی و عاشقانه های امروز ، دیروز و فردا .

 عليرضا طبايي

طبایی متفکرانه از ترانه سرایی دهه چهل می گوید : آن روزها ، کار ترانه در سطح نازلی بود ، آن روزها یعنی زمانی که هنوز پرویز وکیلی ( ترانه سرای ترانه معروف " نفرین " ، " آسمان چشم او ، آیینه کیست " ) و نوذر پرنگ ( ترانه سرای " اسب ابلق سم طلا ، آسه برو آسه بیا " ) تنها تحول سازانش بودند و باقی ، ترانه هایی را با مضامین کهنه ، حاوی ترکیبات و واژه های خیلی کلیشه ای و تکراری ارائه می کردند . پس مطمئن بودم که باید در زمینه ترانه سرایی تحول ایجاد شود . اما متاسفانه یک باور همگانی در میان آشنایان به ادب و شعر فارسی و البته توده مردم وجود داشت که شاعر و ترانه سرا از هم جدا هستند ، شاعر سطح بالا و ترانه سرا سطح پایین است . ( علیرضا طبایی معتقد است ، یکی از دلایل این باور می تواند کلام طنزآمیزی باشد که ایرج میرزا در مثنوی معروف " عارف نامه " خطاب به عارف قزوینی می گوید : " تو شاعر نیستی ، تصنیف سازی " ) من هم به همین دلیل ترجیح دادم فعالیت های ترانه سرایی خودم را تحت نام مستعار انجام بدهم . نام مستعارم " شهرام " بود . اگر امروز صفحه های بسیاری از ترانه های معروف آن روزگار را ببینید ، جلوی اسم ترانه سرای ترانه ها می خوانید : " شهرام " و بعضی وقت ها : " شهرام طبایی " .

علیرضا طبایی با همین منطق ، کم کاری و این که کمتر با نام او آشنایی دارند را توجیه می کند : به همین دلیل نسل امروز و خوانندگان نوپای امروز با نام من آشنایی ندارند و نمی دانند ترانه سرای " یادم نیست چشمون تو چه رنگه " و " طلسم آرزوها " ( ای طلسم آرزوها ، دیگرت امشب شکستم ) ، من هستم . بدون تعارف بگویم ، خودم هم آدم پر شر و شوری نیستم ، دنبال شهرت نیستم . اقرار می کنم ، با آهنگسازهایی که قرار داشتم و قرار بود گفتگو کنیم ، به دلیل گرفتاری های موجود ، تماس نگرفته ام . هرچند هنوز هم معتقدم سطح شاعر و ترانه سرا یکی نیست .

یعنی هنوز اعتقاد دارید ارزش شاعر بیشتر است ؟

معتقد نیستم ارزش شاعر بیشتر است ، اما با رفتاری که بعضی ترانه سراها نشان می دهند ...

چطور ؟

هر اثر هنری ، برای خالق اثرش یک حادثه است . در این سال ها دیده ام که چطور به دلیل انگیزه های مادی کار خودشان را به نازل ترین شکل در اختیار آهنگساز گذاشته اند و زیر بار هر تغییری که خواننده و آهنگساز می خواسته ، رفته اند و چندان برای کارشان ارزش قائل نبوده اند ، معیارشان پول بوده و انگار نه انگار که یک " اثر هنری " مهم است .

خب امروز بحث " ترانه سرایی حرفه ای " مطرح است ، نظرتان در این باره چیست ؟

در گذشته به هیچ عنوان نمی شد کسی به اسم ترانه سرا و صرفا با تکیه بر کار ترانه سرایی زندگی خورش را اداره کند و به نیازهای مادی اش پاسخ بدهد . امروزه به خاطر این که ترانه سراها می خواهند با ترانه امرار معاش کنند ، ارزش کار ترانه پایین آمده . خیلی ها وارد این حرفه شده اند و جوابگو نیستند ، چون اصلا این کاره نیستند ، برای ترانه ارزش قائل نیستند . این روزها اگر به طور مثال یک آهنگساز یا خواننده بیاید و ترانه بخواهد بعضی از ترانه سراهایی با ۲۰ تومان ، ۳۰ تومان ترانه می فروشند ! برای خواننده ها هم دوغ و دوشاب یکی است . فقط سعی می کنند قیمت ها پایین باشد . کسی دیگر به اعتلای هنر فکر نمی کند . به نظر شما چیز مبتذلی مثل " خوشگلا باید برقصن " شعر است ؟! فکر نمی کنم بشود هم با ترانه سرایی زندگی کرد و هم برای کار ارزش قائل بود . البته محیط هنری ما و بده بستان های حاکم بر آن هم مطرح است . من خودم شخصا زیر بار بده بستان های این محیط ها نمی روم . 

علیرضا طبایی دو علت دیگر را هم باعث کم کاری خود می داند : اولا این روزها جامعه هنری پر شده از خواننده های تقلبی ، خواننده هایی که می خواهند شبیه کس دیگری بخوانند . این خواننده ها مطلقا نمی توانند در جایی که ترانه اوج می گیرد ، اوج بگیرند . بعد هم شاید آهنگسازانی که این روزها روی ترانه های من آهنگ ساخته اند ، مبالغی را مطرح کرده اند که برای خواننده ها قابل قبول نبوده . گفتم که بر خلاف آن روزگار که اغلب خواننده ها و آهنگسازها  به دنبال آثار باارزش و استثنایی بودند ، امروزه اغلب به دنبال شعرهای ارزان می گردند . البته آن روزها خواننده ها هم درآمد خوبی داشتند و قادر بودند آن مبالغ را پرداخت کنند . آن سال ها ما به ازای هر ترانه بین ۱۰۰ تا ۵۰۰ تومان از رادیو دریافت می کردیم . آخر آن زمان اگر شاعر یا آهنگسازی کار جالبی ارائه می کرد ، هم از رادیو و تلویزیون پول می گرفت و هم از خواننده . ۵۰۰ تومان بیشترین رقم بود . سیمین بهبهانی و معینی کرمانشاهی همین مقدار از رادیو می گرفتند . از ۱۰۰ تا ۵۰۰ تومان ، مبلغ ۴۰ تومان ، ۴۰ تومان بالا می رفت . ترانه سراها حد وسط را می گرفتند و اعضای شورای شعر با پارتی بازی ، رقم های بالاتری را دریافت می کردند !

در تمام این سال ها ترانه ای شنیدید که در شما تاثیرگذار باشد ، آن قدر که بخواهید دوباره کار کنید ؟

ترانه ای شنیدم از اکبر آزاد ... " مزرعه ی شرقیمونو هجومی از ملخ زده ، شعله خورشیدی بزن به قلبایی که یخ زده "

آن طور که طبایی می گوید و می داند ، رقابت در خارج از کشور برای به دست آوردن شعر و آهنگ خوب بیشتر است و خواننده ها و آهنگسازها سعی می کنند با دادن مبالغ بیشتر ، کارهای خوب را جذب کنند . هرچند که طبایی معتقد است : آنجا باندبازی بیداد می کند .

فکر نمی کنید یکی از دلایلی که ما این روزها ، خیلی ترانه خوب نمی شنویم ، خود روزگار ما باشد ؟

من اعتقاد دارم هر اثر خوب سرانجام خودش را به زمانه تحمیل می کند . یا به عبارت دیگر زمانه جوهر هنر اصیل را می شناسد و به آن ارج می گذارد . با گذشت زمان کارهای باارزش ، ارزش بیشتری پیدا می کنند و روز به روز بیشتر از گذشته خودشان را نشان می دهند . این در مورد تمام رشته های هنری صدق می کند . ممکن است یک اثر هنری آهسته خودش را نشان بدهد ، اما ماندگار شود . من همیشه به آثاری که یک شبه ره صد ساله می روند شک می کنم .

چرا ؟

چون ثابت شده آنچه در سطحی ترین لایه های ذهن و آگاهی مردم تاثیر می گذارد ، زود مورد تایید قرار می گیرد ، اما اثری که تازه و غریب می نماید ، تا با ذهن مردم اخت شود ، طول می کشد . من به شما می گویم ، اگر دیدید یک ترانه تنها یک هفته پس از اجرا همه گیر شد ، در اصالتش شک کنید .

طبایی اصلا معتقد نیست که دیگر دوره و زمان ترانه های ماندگار و جاودانه گذشته : اصلا این اندیشه را قبول ندارم . این بهانه ها برای توجیه بی هنری است . مردم با تمام مشکلات اقتصادی ، پشت ترافیک های سنگین ماندن ، دغدغه های فکری و ناراحتی های روحی ، باز هم جنس اصل و تقلبی را از هم تشخیص می دهند . هنوز هم " مرغ سحر " ملک الشعرای بهار و " مرا ببوس " و " الهه ناز " طرفدار دارند و " عشق تو نمی میرد " پس از ۳۵ سال از نو همه گیر می شود . " خوشگلا باید برقصن " اما ، فراموش می شود .

شما هم دوره ایرج جنتی عطایی هستید ؟

همانطور که گفتم قبل از من پرویز وکیلی و نوذر پرنگ کارهای نو و تازه ای داشتند و جنتی عطایی هم تازه آمده بود ، تنها یک سال قبل از من . جنتی عطایی همکلاسی من در دانشکده هنرهای دراماتیک بود . هردو تاتر می خواندیم .

و اردلان سرفراز ؟

چالب است ، بگذارید برایتان تعریف کنم ، من به مدت ۱۴ سال ، مسئول صفحه شعر و ادبیات مجله جوانان بودم ، آن سال ها خیلی از کسانی که بعدا شاعران بزرگی شدند ، مثل حسین منزوی ، عمران صلاحی و محمدعلی بهمنی ، برای آن صفحه شعر می فرستادند . یکی از کسانی که آن روزگار به عنوان یک دانش آموز مقطع دبیرستان برای من از داراب شعر می فرستاد ، اردلان سرفراز بود . من شعرهایش را می خواندم و تصحیح می کردم . او بعدا به تهران آمد و با ترانه " مرداب " حسابی گل کرد . البته او همه فعالیتش را متوجه ترانه کرد و از شعر عقب افتاد . این بلا بر سر ایرج جنتی عطایی و شهیار قنبری هم آمد . آنها قبل از آن که ترانه سرا باشند ، شاعر شعرهای نیمایی ( بیشتر شعرهای نیمایی ) و گاهی غزل بودند . اما همه شان بعدها جذب ترانه شدند و از شعر عقب ماندند . برعکس من که ترانه را فدای شعر کردم . البته هر سه این افراد ، صمیمانه بگویم آثار بسیار خوبی دارند ، ترانه های بسیار بسیار خوب .

دلتان تنگ نمی شود برای آن روزها که ترانه می گفتید ؟

بعضی مواقع به آن روزها فکر می کنم . ترانه پاره ای از زندگی و قسمتی از یادها و خاطره های من است . وقتی به آن روزها فکر می کنم ، نوستالژی به سراغم می آید که کاشکی می توانستم به آن روزگار برگردم . اگر زمانه مجال می داد و امکان فعالیت فراهم بود ، بعضی محدودیت ها و مشکلات پیش نمی آمد و مشکلات زندگی خصوصی ام را نداشتم ، کارهای بیشتری ارایه می کردم و ارتباطم با آن روزها قطع نمی شد . خب من می خواستم در این مملکت بمانم . امروز هم کارهای جالبی دارم ، کارهایی که متناسب با حال و هوای زندگی امروز است . اگر خواننده هایی باشند که توانایی اجرای این ترانه ها را داشته باشند ، به مسایل مادی اهمیت نمی دهم . راستش قصدم بیشتر خلق یک اثر ماندگار بوده و هست . همیشه به اصالت هنر ، به اصالت یک اثر فکر کرده ام .                     


مجله چلچراغ شماره ۲۴۲

       

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 13:2 | لینک 

 

از نومیدی ...

 

ای کاش هر کلام تو ، زنجیری

دستان تو کلیدی

و مهربانی تو ، حصاری بود

تا دست های تو ،

دروازه های سنگی این قلعه را به جادویی وا می کرد

و نرمی کلام تو ، زنجیری از نوازش می پیوست

بر گردن غرورم ، می آویخت

و من

ـ زندانی حصار غرور خویش ـ

نام تو را حمایل می کردم

و در حصار مهر تو ، زندانی صبوری بودم

که جاودانه با زنجیرش ،

                             ـ خو می کرد

                           ***

گاهی که خشم گرسنه و زخمی ست

گاهی که خشم در من می توفد ،

و حصه ی حقیر من از بودن

میراث باستانی قابیل است

ای کاش هر نگاه تو جامی شراب افسون می بود

ای کاش هر نگاه تو ، آهویی

در مسلخ گرسنه ی خشم من !

                           ***

آیا طنین گام تو دیگر بار

نام تو را و خاطره هایت را ،

در ذهن کور پرده می آرد ؟

یا گونه های آینه از حجم خنده های تو خواهد تافت ؟

آیا دوباره شعله ی انگشت های من

دست تو را ، حریقی خواهد شد ؟

آیا دوباره هرم نفس ها

ما را به میهمانی آغوش گرم خورشید می خواند ؟

آیا دوباره باران

تنهایی عظیم بیابان را ...

                           ***

ای کاش

دستان تو ، کلیدی می شد ...

 

از مجموعه " خورشیدهای آن سوی دیوار "  

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 18:4 | لینک 

 

جور ديگر ديدن

عليرضا بهرامي

شنيدن اين خبر كه سرانجام پس از ۲۵ سال، عليرضا طبايي مجموعه‌ شعر جديدي را به‌دست چاپ سپرد، به‌خودي خود جالب توجه است.
مجموعه‌اي با عنوان «شايد گناه از عينك من باشد»، شامل دو دفتر شيوايي‌ها با حدود 80 غزل و نيمايي‌ها كه حدود 30 اثر از اين شاعر پيشكسوت معاصر را شامل مي‌شود و ازسوي انتشارات آيينه‌ جنوب (تهران) انتشار يافته است.

از اين شاعر متولد ۱۳۲۳ در شيراز، پيش‌تر سه مجموعه شعر با عنوان‌هاي جوانه‌هاي پاييز (۱۳۴۴، پيروز، تهران)، از نهايت شب (۱۳۵۰، بامداد، تهران) و خورشيدهاي آن‌سوي ديوار (۱۳۶۰، توس، تهران) منتشر شده بودند.

وي در اين مجموعه‌ها، شعرهايي را در قالب‌هاي چارپاره، نيمايي، دوبيتي و غزل منتشر كرده بود و حالا حاصل سال‌هاي تمركزش بر غزل را با ۸۰ اثر درخور توجه و چشمگير، به منصه ظهور رسانده است.

عليرضا طبايي خود را بيشتر شاعر شعر نيمايي و علاقه‌مند به اين قالب مي‌داند، ولي نسل جديد، او را به‌عنوان غزلسرا بيشتر مي‌شناسد و نزد كساني كه غزل نو كار مي‌كنند، چهره‌ شناخته‌شده‌اي است. از انتشار نخستين غزل طبايي درسال ۱۳۳۷ نيم قرن مي‌گذرد، اما در هر كدام از مجموعه‌هاي پيشين، تنها يك غزل منتشر كرده بود. از اين رو، آنان كه او را به‌عنوان شاعري غزلسرا مي‌شناسند، بيشتر به‌واسطه انتشار غزل‌هايش در نشريات مختلف در دو سه دهه اخير بوده است. علاوه بر مجله جوانان امروز، در سال‌هاي نخستين دهه هفتاد، دو مجموعه سه و شش‌ تايي از غزل‌هاي او در مجله‌هاي «شعر» (شماره ششم، شهريور و مهر ۱۳۷۲) و «ادبستان» (شماره ۴۳، تير ۱۳۷۲) به‌چاپ رسيدند كه به‌جرات مي‌توان گفت بر سير تكويني غزل نو نزد غزلسرايان جوان، بسيار مؤثر بوده‌اند. 

از اتفاق‌هاي روي‌داده در آن غزل‌ها، علاوه بر استفاده از اوزان بلند، پيشنهادهايي در كم يا زياد كردن سيلاب‌ها در برخي اوزان بوده (ازجمله در غزل با مطلع: بيهوده اينجا آمدي دير است، مي‌بيني؟ / او را كه مي‌جويي دگر پير است، مي‌بيني...؟ - ص ۳۱ و ۳۲ كتاب) همچنين استفاده‌هاي بكر در حيطه رديف (علاوه بر مورد پيشين، در غزل با مطلع: مي‌خواهم اين ميلاد را باور كنم، اما... / تن‌پوشي از پندار را بر تن كنم، اما... - ص ۴۱ و ۴۲ كتاب و شعرهاي ديگري از اين مجموعه با رديف‌هاي: با آن، با من، هميشه، مي‌آري و...)، كه بعدها در غزل‌هاي برخي غزلسرايان، بارها استفاده و چه‌بسا يكي از موجبات تمايزبخشي به آثار آنان شدند. ازسوي ديگر، اين استفاده‌ها موجب شده است كه وقتي خواننده‌اي براي نخستين‌بار با برخي از غزل‌هاي طبايي برخورد مي‌كند، احساس ‌كند آنها را پيش‌تر جايي خوانده است؛

براي نمونه، علاوه بر دو مورد يادشده، غزل‌هايي با مطلع‌هاي:
تو اوج سنگي و از آبگينه، بال مراست
به همسرايي تو وحشت زوال مراست

كوته كن اين ماجرا را، اين قصه پايان ندارد
تا عشق اينجا غريب است، اين خانه، مهمان ندارد

عطش خاك و شكوفايي باران با توست
شوق بارآوري روح بهاران با توست

از شهر آفتاب، حكايت كن
با لهجه شراب، حكايت كن

دلم، بي‌تو تنهاست، تنها هميشه
تو را دارد از من تمنا، هميشه

بيا يك شب شريك سفره تنهايي من باش
شب موعود معراج دل سودايي من باش

شب دميده‌ست، بادبان بفرست
قايقي از ستارگان بفرست!

امشب، كسي در من، تو را مي‌خواهد از من، همصدا با من
بي‌خواب‌تر، بي‌تاب‌تر، بيگانه‌اي ديرآشنا با من

از اين‌رو مي‌توان گفت، در سال‌هايي كه به قول خود طبايي؛ «چند تن كوشيده‌اند - و هنوز هم مي‌كوشند - تا شكل گرفتن تحول در محتوا - و حتي شكل غزل - را به‌خود نسبت دهند»، او با دقت و نيتي كارساز، به راهگشايي در اين مسير مشغول بوده است؛ ضمن آن‌كه در اين مسير، انبان خود را آن‌چنان از توشه انباشته است كه در برابر اين حاصل تركيب نوآوري و وفاداري به اصالت‌ها، نمي‌تواني سر تمكين فرود نياوري. پس مي‌توان گفت، طبايي از تاثيرگذاران بر سير تكويني غزل معاصر بوده است؛ سيري كه بي‌شك، ريشه‌هاي آن را در ابتداي عصر حاضر و روند مدرنيته ايراني مي‌توان جست‌وجو كرد و به قول خود او، «شاعران نام‌آشنا يا گمنام بسياري در حركت بخشيدن به سير تحول آن، سهم داشته‌اند.»

عرصه مؤثر ديگري كه طبايي در آن سال‌ها و در اين مسير گام برداشت، مسئوليت حدود ۱۵ساله‌اش در بخش شعر مجله جوانان امروز بود. او در اين فعاليت مستمر كه برگزاري هفتگي جلسات شعرخواني را در كنار خود داشت، «در روزگار غربت غزل كه تكرار بر فرم آن سايه افكنده بود» و نيز در روزگاري كه محافل روشنفكري ما به انكار اين قالب اصيل و همچنان كارا برخاسته بودند، به تجربه‌هاي نو در اين زمينه ميدان بروز داد كه حاصل آن، پر و بال گرفتن شاعران بعدها بنامي چون حسين منزوي ‌شد. همچنين با رويكرد - در آن روزگار - خاص خودش، توجه ويژه‌اي را براي نفس كشيدن بسياري از جوانان شهرستاني در عرصه شعر معاصر، فراهم ساخت كه درنتيجه آن، به‌قول دوستي، حدود ۱۵۰ شاعر بعدها فعال يا نيمه فعال، با شهرت بسيار يا متوسط، در اين صفحه‌ها، نخستين شعرهاي منتشرشده‌شان را ديدند و قوت گرفتند.

ازسوي ديگر، طبايي را به‌جد، شاعري متعهد مي‌توان شناخت كه در عين بي‌تفاوتي نسبت به احراز «اولين‌»ها – آن‌گونه كه اين روزها رايج شده است - گويا اولين شعر فارسي را براي ويتنام سروده بوده كه در همان زمان، به زبان ويتنامي نيز ترجمه و از راديو ويت‌كنگ‌ها، به‌عنوان كلامي روحيه‌بخش براي مردم ستمديده اين ديار جنگ‌زده پخش مي‌شود. شاهد اين مدعا، ذكر خاطره عبدالعلي دستغيب در يكصد و پنجاه و چهارمين نشست كانون ادبيات ايران و نيز پشت جلد يكي از شماره‌هاي مجله فردوسي است  و به‌گفته خود او، چاپ اين شعر، حدود ۶۰ پيام تشكر تشكل‌هاي مختلف حقوق بشر جهاني را در پي داشت. يك سال بعد هم شعر طبايي براي مردم تحت ستم آفريقا يك صفحه از اين نشريه را به‌خود اختصاص داد و اين روزها هم شعرهاي طبايي براي «بهاران زخمي بغداد» (ص ۱۵۴ و ۱۵۵ كتاب) و مردم فلسطين، گواهي بر توجه او به غربت انسان در عصر حاضر و فرياد اعتراضش بر هرگونه ستمگري‌ است.

اين حس تعهد، در شعرهاي نيمايي مجموعه «شايد گناه از عينك من باشد»، بروز بيشتري يافته و در شعر «تا چتر مرگ‌تاب هيروشيما» (ص ۲۵۴ تا ۲۶۲ كتاب)، گونه‌اي از عرفان ايراني را در محتواي شعر عرضه كرده است - بر اين پايه كه خداوند جهان را در هفت مرحله به‌وجود آورد و نيز تجلي انسان در خدا و خداوند در انسان. به هر صورت، خوانش شعرهاي اين مجموعه نشان مي‌دهد كه توجه ويژه‌ طبايي به مشكلات انسان روزگار ما در عصر زندگي ماشيني، در شعرهاي نيمايي‌اش نمود بسيار دارد. در اين ميان، در شعري چون «روح‌سنگي» نيز به انحراف‌هاي موجود در جريان شعر امروز مي‌پردازد و در آثار ديگر، به جريان‌هاي سياسي – اجتماعي روزگار خود نظر دارد.

پايان‌بخش بخش شيوايي‌هاي كتاب نيز سه غزل بسيار تاثيرگذار براي اميرالمومنين(ع) و حضرت عباس(ع) است.

طبايي در غزل‌هايش به رويكرد خاصي در انتخاب وزن‌ها تمايل نيافته و اگر مثلا در جايي از كتاب مي‌گويد: «خسته‌ام از شبان بي‌پايان/ از شب‌آلودگان شب‌رايان» (ص ۱۱۸ و ۱۱۹)، بلافاصله حرفش اين‌گونه است: «زمين زير پايم، گليمي قديمي، فراز سرم چتري از كهكشان است/  سحر مي‌تپد، مثل خون در رگانم و در دست من، جامي از شوكران است» (ص ۱۲۰ تا ۱۲۲).

وي در زمينه قالب‌هاي نوتر معتقد است كه «متأسفانه نسل امروز و حتي نسل گذشته شاعران ورزيده ما آنچنان تلاشي در گسترش اوزان نداشتند.» اما ويژگي قابل تاملي كه براي تلاش‌هاي خودش در اين زمينه مي‌توان عنوان كرد، در برخورد با اوزاني است كه قابل انبساط نيستند؛ درواقع تفاوت كار او در اين است كه ديگران هم اين اوزان را گسترش داده‌اند، اما خواننده ضمن خواندن اثر، به برخي سكون يا نكته‌هاي غيرضروري مزاحم دچار مي‌شود؛ ولي در كار طبايي، اين‌گونه نيست؛ مثلا به اين سطر از يك شعر نيمايي او توجه كنيد:

«معناي زنده بودن و مفهوم مرگ، هر دو به هر صورتي حساب كني، پشت و روي كهنه يك واژه، يك حقيقت تاريخي است!»

با اين اوصاف، در كنار مقيد نبودن به كوتاهي يا بلندي وزن‌ها در غزل‌ها كه اشاره شد، در مفهوم غزل‌ها، انگار به دو نكته، توجه خاصي داشته است؛ يكي استفاده از مفاهيم و روايات مندرج در كتاب‌هاي ديني اديان مختلف، مثلا در شعرهاي: «با دودمان خوني پرواز...» و «... با من تكلم كن.»

و ديگري، رويكرد تاكيدي كه بر استفاده از اساطير ملي و ملل مختلف در غزل‌ها و نيمايي‌هايش دارد. البته در اينجا هم سعي داشته كه بين اسطوره‌ها و اسطوره‌واره‌هايي چون دقيانوس، كاووس، تهمتن، سيمرغ، سهراب، ضحاك، باغ بابل، شيرين، زندان اسكندر، روح گندم، ليلا، هفت‌شهر عشق، هزارويك شب، باغ عدن، بيژن، شهرزاد، گاو سامري، شوكران، خون ياسا، چاه شغاد و تشت زر، رودابه، بودا، برمك، هاروت و ماروت، عباسه، تهمينه، ويسه، فرانك، آرش، كيكاووس، سيزيف و حتي موسي، يوسف، ابراهيم، قابيل، حوا، خضر، مسيح، منصور، بهلول و... با روزگار معاصر ما ارتباط برقرار كند؛ يا اصلا هدفش استفاده از اين اساطير در به‌گويي سخني امروزي بوده است. مثلا در شعرهاي: «نسيم پرده به يك‌سو زد» و «باز هم كاووس و دقيانوس!.»

خصلت مبرز ديگري كه به‌عنوان يكي از عوامل موفقيت و دلنشيني آثار طبايي مي‌توان در نظر گرفت، صداقت صميمي شعرهاي اوست. به‌ويژه هرچه به آثار متاخرترش مي‌رسيم، اين صداقت نمود بيشتري مي‌يابد و اوج آن‌را در غزل با عنوان «زن ستاره‌اي‌ام» (ص ۱۶۸ و ۱۶۹ كتاب) مي‌توان ديد و دريافت. در پايان اين مجال نمي‌توان از جالب توجه بودن لذتي كه در خواندن غزل‌هاي ص۱۲۰ و ص۱۸۱، با وجود بلند بودن اوزان و طولاني بودن تعداد ابياتشان، به خواننده دست مي‌دهد، چشم‌پوشي كرد. شايد علت اصلي اين پارادوكس، وجه روايي كنجكاوي‌برانگيزي است كه در اين نوع غزل‌هاي طبايي وجود دارد. اين در حالي است كه استفاده افراطي از عنصر روايت در بسياري از اين دست غزل‌هاي امروزي، موجبات رنجش خواننده را فراهم و آثار را بسيار شخصي مي‌كند.

اين البته از هنرهاي شاعر ۶۲ ساله ماست كه در عمل ثابت كرده است، مي‌شود بين سنت و مدرنيته پل زد؛ بدون قرباني كردن يكي براي ديگري. در هر صورت، هر چند انتشار مجموعه شعري با حجم ۲۶۵ صفحه كه تنها سه يا چهار شعر آن در كتاب‌هاي ديگر شاعر منتشر شده‌اند، در دست‌كم دهه اخير، از اتفاقات نادر باشد، اما بي‌شك اين تعداد غزل - آن‌هم در اين سطح آثار - براي شاعري چون طبايي، در طول ۲۵ سال، رقم زيادي به‌شمار نمي‌رود. اينجاست كه بايد از انزواي خواسته يا ناخواسته چنين شاعراني در چند دهه گذشته، متأسف باشيم كه بي‌چون و چرا، متضرر هستيم. به‌قول عمران صلاحي، «اميدواريم چاپ پي‌ در پي شعرهاي طبايي را شاهد باشيم تا نسل امروز ما يادش بيايد چه شاعراني داشته‌ايم كه حتي شاعراني كه امروز شعر مي‌گويند، به‌نحوي مديون آنان هستند.»


روزنامه همشهري شماره ۴۶۰۸

ماهنامه نافه شماره ۳۶

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 13:59 | لینک 

 

يادمان باشد كه يك هنرمند يا شاعر اگر خود هم در رفاه باشد، وقتي غم و اندوه ديگران را مي‌بيند، درد احساس مي‌كند.

عليرضا طبايي در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، با بيان اين مطلب، دليل اندوه در ادبياتمان را دو عامل ذكر كرد و گفت: يكي از عواملي كه باعث شده اندوه در ابعاد مختلف، حتا در شادترين لحظات ما رسوخ كند و از عوامل بسيار قابل لمس بوده كه افراد با خون، عصب و پوست آن را حس كرده‌اند، وضع اجتماعي و رويداد‌هاي تاريخي، شرايط جامعه، مجموعه محدوديت‌ها و در نهايت فقر اقتصادي كه دامنگير همه شده است، اين اندوه را به ادبيات ما منتقل كرده؛ طوري كه سعدي مي‌گويد:

بني‌آدم اعضاي يك پیکرند // كه در آفرينش ز يك گوهرند / چون عضوي به درد آورد روزگار // دگر عضوها را نماند قرار. درواقع شاعر و نويسنده از درد ديگران درد احساس مي‌كند و نسبت به اين درد نمي‌تواند بي‌تفاوت باشد.

وي افزود: هر شاعر و هنرمندي ‌خواسته انسان ايده‌آلي باشد و نه تنها خود، بلكه ديگران را در آن شرايط ببيند. رويارويي برآيند خيال و واقعيت، برزخ وحشتناكي است كه انسان آن را مي‌بيند كه چقدر با درد و محرومیت روبه‌روست در عين اينكه بيشترين امكان را داشته باشد. در اين كشور در ادوار گذشته هر كه بيشتر قدرت داشته، حاكم ‌شده است كه نمودهاي آن در ادبيات ما بروز داشته است.

اين شاعر عامل دوم را بازتاب اين رنج و اندوه از نسل‌هاي گذشته به نسل‌هاي بعدي دانست و افزود: آنچه كه ما از نسل‌هاي گذشته تاثير پذيرفته‌ايم، رنج‌هاي گذشته، محروميت‌ها، شكنجه‌ها و تمام مسائلي كه در طول تاريخ‌مان داشته‌ايم است كه اين امر در ناخودآگاه رسوخ كرده و فكر مي‌كنيم كه اين گذرا و دروغ است؛ اما به دنبالش دوباره تلخي مي‌آيد. درواقع ما نگران تلخي‌هاي آينده هستيم و تجربه‌هاي پدران ما در ناخودآگاه ذهني و قومي به ما ياد داده است كه از يك عامل ذهني نگران باشيم.

وي متذكر شد: اين همان چيزي است كه هنرمان را با غم‌ آميخته و در هنر و زندگي ما عجين شده است كه بهترين آن را در شعر و موسيقي مشاهده مي‌كنيم. تعزيه‌ها و سينه‌زني‌ها در روزهاي جشن و شادي هم ديده مي‌شود كه تمام اين موارد در ناخودآگاه قومي ما عجين شده است. بنابراين آنچه كه سينه‌ به سينه و نسل اندر نسل به ما منتقل شده، همين اندوه بوده است.

طبايي اندوه گذشته را اندوهي جمعي دانست و افزود: ما وارث يك اندوه جمعي بوده‌ايم؛ درواقع در گذشته اندوه جمعي بود، اما در روزگار ما اين اندوه در تمام لحظه‌هاي ما رسوخ كرد. اگر در گذشته تلخي و غمي بود، آن اندوه مشترك بود؛ به عنوان مثال عشق در تمام ابعاد زندگي و تاريخ، مشترك‌ترين است؛ اندوه عشق ليلي و مجنون، وامق و عذرا و...، اما در روزگار ما اندوه‌هايي است كه بقيه لحظه‌هاي ما را تلخ كرده است؛ نگراني از زلزله، بيماري، از دست دادن موقيعت اجتماعي، ‌جنگ هسته‌يي مقايسه امروز با گذشته، ‌گذشته با امروز و امروز با آينده و... رنج را خصوصي‌تر كرده است، در واقع رنج‌هاي گذشته عمومي‌تر بود.

طبايي از دلايل عمومي‌تر شدن رنج و اندوه در جهان امروز را برداشتن فاصله‌ها و ايجاد دهكده جهاني ذكر كرد و اظهار داشت: در گذشته مردم به دليل نگرشي كه داشتند، فاصله‌ها زيادتر بود و دهكده جهاني نداشتيم، سالها طول مي‌كشيد مردم از رنج هم باخبر شوند، اما امروز به دليل برداشتن فاصله‌ها، خبر رنج‌ها و نگراني‌ها زودتر مي‌رسد و در ابعاد خصوصي‌تر حضور مدام‌تري در مردم يافته است و چون فاصله‌ها كم شده، جامعه جهاني به خانواده‌اي تبديل شده است كه غم و اندوه تاثير بيشتري روي مردم مي‌گذارد.

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 11:33 | لینک