تبليغاتX
بر جاده هاي شعر ...
دیدگاه ، شعر و آثار علیرضا طبایی

 

علیرضا طبایی - شاعر و منتقد ادبیات گفت : جلال در غرب زدگی و موضوعات مشابهی که با مقوله غرب و استعمار غربی و درماندگی و عقب افتادگی شرق ارتباط دارد ، می کوشد تا خروج از این ورطه را با بهره گیری از فرهنگ ، نشان دهد. او از راه تاریخ به گذشته پیوند می زند و با طرح نقشه گذشته ، ریشه های بیماری را با قیاس ها و طرح موقعیت ها نمایش می دهد.

عليرضا طبايي

این شاعر و منتقد ادبیات که درآستانه سالمرگ جلال آل احمد با خبرنگار ادبی " مهر" سخن می گفت ، با بیان این مطلب افزود : من قبل از اینکه آل احمد را از نزدیک ببینم، مثل همه جوانان و دیگر اهالی قلم ، آثار او را که دردسترس بود ، خوانده بودم و چند بار او را در شیراز دیده بودم ، چرا که همسر وی اهل شیراز است و جلال ، گاه همراه با همسرش به آنجا می آمد.
علیرضا طبایی در ادامه گفت : سال 1347 بود که من بعد از اتمام دوران خدمت سربازی برای ادامه تحصیل دانشگاهی به تهران آمدم. در آن سال ها آل احمد وقتی در تهران بود لااقل یک روز از هفته را درکافه ای در خیابان نادری آن روز و خیابان جمهوری امروز که به "کافه فیروز" معروف بود ، می آمد و همه می دانستند که پاتوق او آنجاست.
این شاعر، درادامه بازگویی خاطرات خود از وی اظهار داشت : به خاطر دارم که روزهای دوشنبه ، دوستان و تنی چند از روزنامه نگاران و  شاعران برای دیدن او به کافه فیروز می رفتند .
طبایی تصریح کرد : در آن سالها و تا زمانی که ساختمان های آن منطقه ، بازسازی شود ، کافه فیروز پاتوق شاعران جوان تهرانی و شهرستانی بود ، من هم چند بار جلال آل احمد را درهمان کافه فیروز ملاقات کردم ، او ساده و صریح البیان بود و اگر نظرش را درمورد موضوعی می خواستند ، اظهارنظر و راهنمایی می کرد. من بیشتر گوش می دادم و مثل دیگر دوستان ، همواره احترام او را داشتم .
طبایی با بیان این که نوشته های آل احمد تابع تفکر خودش بود ، افزود : جلال از جمله کسانی بود که در طول زندگانی خود فراز و فرودهای گوناگونی را پیمود و عوالم مختلف و گاه حتی متضاد را طی کرد . او در خانواده ای بااصالت و شیعه رشد کرد و مدتی را هم در کسوت روحانیت گذراند.
وی گفت : بعدها یکباره به احزاب روزگار خود پیوسته و به عنوان یک روشنفکر و نویسنده در حزب توده به کار نوشتن و انتشار روزنامه و نشریات دیگر پرداخت ، بعد همگام و همراه با خلیل ملکی، ازحزب توده انشعاب کرده و راه دیگری در پیش گرفت  و با جبهه ملی همراه  شد .
این شاعر و منتقد ادبیات گفت : او به آمریکا و شوروی سفر کرد و سرانجام به " خانه پدری" بازگشته و سفرحج و زیارت خانه خدا را برگزید ، جلال در تمام این سالها از میان امواج خروشان حوادث رنگ رنگ ، خود را گذر داده و ره توشه های متفاوت گرد هم آورد و آثار ارزنده ای خلق کرد.
وی افزود : آنچه در مورد نوع جهان بینی او با توجه به رویکردهای روزگار و زمانه او می توان گفت ، این است که آل احمد در هر موقعیت ، انسانی کوشا و پویا ، دلباخته فرهنگ و میراث سرزمین خود و علاقه مند به پیشرفت کشور بود و با قلم و گام خود با کژی ها ، کاستی ها ، خرافات ، آداب زیانمند و پوسیدگی و تحجر و ستم به مبارزه برخاست.
طبایی با بیان این که آل احمد تلاش می کرد تا ریشه مفاسد وگمراهی ها و عناصر بازدارنده پیشرفت را درجامعه خود بشناساند ، اظهار داشت : او در این قلمرو با دریافت درست و شناخت عمیق، به تبیین ناکامی های تاریخی و اجتماعی و علل عقب افتادگی و بیان ریشه های درماندگی شرق و شرقیان در برابر هجوم فرهنگ غرب و سیطره نفوذ صاحبان کارتل ها و شرکت های بزرگ ، عوامل سرمایه داری و استعمار پرداخت .
این شاعر تصریح کرد : آل احمد علت اصلی غرب زدگی را در روزگار ما ،  درازدستی صنعت و تکنولوژی غرب و کوتاه دستی و احساس نیاز ما در شرق می داند و راه شکستن طلسم غرب زدگی را هم مجهز شدن به تکنولوژی و صنعت غربیان می داند و به دست آوردن جهان بینی درخور آن ؛ اما درتصویر" آدم غرب زده" ، آنچه ارایه می کند ، تصویری است از بی ارادگی ، بی هویتی ، گیجی ، لامذهبی ، تملق گویی ، آب زیرکاهی و ...
طبایی یاد آور شد : او گاه تا آنجا پیش می رود که فرنگ رفتگان را " تفاله " و " پا در هوا" می خواند و پیشنهاد می کند که از اعزام دانشجو به آمریکا و اروپا جلوگیری شود و فقط با هند و ژاپن از نظر تعامل و شناخت فرهنگی ، ارتباط داشته باشیم تا راه کنار آمدن با " ماشین" را بیاموزیم !، اما در آخرین سطور، از موخره "غرب زدگی" خود " ماشین" را عامل همه فاجعه ها و مسبب همه تلخی ها و سرنوشت شوم آدمیان می خواند.
وی اظهارداشت: کتاب غرب زدگی که حاصل جهان بینی جلال در رویارویی با روزگارما وفرهنگ و سلطه غرب است ، دردورانی نوشته شده که شرایط و عوامل و انگیزه های قدرتمندان و اساس سیاست جهانی ، با دوران ما دگرگونی یافته است که  باید درپاره ای از نگرش ها ، باورها و پیشنهادات او تجدید نظرشود.

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 17:42 | لینک 

 

... هنوز می گذرد !

 

مرا نه شب به سیاهی ، که روز می گذرد

بر این مدار گذشت و ... هنوز می گذرد !

بهانه ، خوشه ی دانایی است ، کیفر را

ز جرم من ، مگر این کینه توز می گذرد ؟

مرا به خام دلی عمر رفت و نیست شگفت

ز هرچه هست ، گر این خام سوز می گذرد

مرا فریفت به نقش و هنوز صحنه به جاست

چه مایه غدر ، که با این عجوز می گذرد !

به فصل پیری و فرسوده جامه ی پاره

چه تلخ ، فرصت این پاره دوز می گذرد

                         ***

در این غروب ، طلوع سپیده ای دگر است

چو از خیال من ، آن دل فروز می گذرد

 

از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 15:44 | لینک 

 

کوتوله ها نشسته بر دوش تبلیغات و ارتباطات

 

محمدرضا حسن بیگی : سال ها ، مثل برف می آیند و مثل باد می روند . انگار همین دیروز بود که روزهای دوشنبه ، هر جا بودیم ، خودمان را به انتهای خیابان خیام ، موسسه اطلاعات و دفتر مجله جوانان امروز می رساندیم تا در شب های شعر آن مجله ، که به همت علیرضا طبایی تشکیل می شد ، شرکت کنیم و این حادثه ، در فاصله سال های ۱۳۴۷ تا ۱۳۶۱ ، هر هفته تکرار شد و پس از آن ، بسیاری از شاعرانی که اسم و عنوانی دارند و خاستگاهشان صفحات شعر و شب های شعرخوانی مجله جوانان امروز بود ، با وجودی که هرکدام صاحب چند دفتر شعر هستند ، ارتباطشان را با طبایی هنوز حفظ کرده اند و من نیز . در نتیجه ، هرگاه هرکس به سراغ طبایی برود ، چند نفری از شاعران را با وی می بیند و جالب این که حرف ها و حدیث ها ، فقط درباره شعر و فراز و فرودهای آن است و در آخرین دیداری که همین چند روز پیش با یکدیگر داشتیم ، اگرچه یادم نیست حرفمان از کجا شروع شد ، اما به خاطر دارم به آنجا رسید که طبایی از کوتوله های شعری حرف زد . کوتوله هایی که نشسته بر دوش تبلیغات و ارتباطات بلند قد به نظر می آیند و همان حرف ، مقدمه بحث و گفتگویی طولانی درباره شعر معاصر ، از نیما تا امروز شد .

 عليرضا طبايي

طبایی در خصوص شروع نوگرایی در شعر معاصر فارسی گفت : در سال های دور ، یعنی دهه های هزار و سیصد و بیست به بعد افرادی چون دکتر پرویز ناتل خانلری ، دکتر مهدی حمیدی شیرازی ، صادق سرمد ، فریدون توللی و ... و قبل از آن ها ، کسانی چون بهار ، عارف قزوینی و میرزاده عشقی ، ادعاهایی مطرح می کردند . آن ها یا دوستان یا شاگردان آنان به اشکال مختلف این ادعا را طرح کرده اند که این شاعران پیشروتر از نیما بوده و در شکستن فرم شعر فارسی کوشیده اند و اساس شعر نو و انقلاب ادبی را در ایران ، آنان پایه گذاری کرده اند ...

نظر شما در این باره چیست ؟

در مورد قالب شکنی ، چند تجربه داریم یا بهتر بگویم چندین و چند تجربه تقریبا نزدیک و همزمان . یکی از کسانی که زمانی در این رابطه مطرح بود دکتر خانلری است که نادرپور در مقدمه چند تا از کتاب هایش ، با به دست دادن نمونه هایی از شعر وی ، ادعا کرده بود او قالب را شکسته و کوشیده تا چند وزن را با هم در یک قطعه تلفیق کند و از جمله شعری را از او به عنوان سند و نمونه آورده که :

نغمه چنگم در این بزم ارنیامد دلپذیر

ای امید جان ببخشا ، این گنه بر من نگیر

و به آنجا رسیده بود که :

دل ز شوقت مست

پایم از ره شد

چنگ من بشکست !

دکتر حمیدی هم خود در چند مقاله و از جمله در نوشته کوتاهی که بر پیشانی بعضی اشعار خود ( از جمله قطعه خارکن ) نوشته ، مدعی شده قبل از آن که نیما وزن را کوتاه و بلند کند و قالب را بشکند ، در شعر تغییراتی داده و تاریخ سرودن اشعارش را گواه آورده است . ملک الشعرا بهار هم در مثنوی انقلاب ادبی مدعی شده آنچه امروز شما با ارایه آن ادعای نوآوری می کنید ، بار اول از فکر من سرچشمه گرفته است ! در حالی که چند نفر شاعر آذری زبان ، که می توان سیر کارشان را در کتاب تحقیقی ارزنده زنده یاد یحیی آرین پور به نام " از صبا تا نیما " تعقیب کرد ، قبل از نیما یا حداقل هم زمان با وی ، دست به تجربه هایی زده بودند . اما کارشان ، نه از نظر کلامی موفق بود و نه اسلوبی مدون داشت تا بتوان بر اساس آنها به یک داوری اصولی دست یافت . اما در مورد کسانی نظیر دکتر حمیدی ، دکتر خانلری ، سرمد و ... اعتقادم بر این است که هیچ گاه کار خود را جدی نگرفتند و حتی اگر بتوان ادعای آنان یا شاگردانشان را پذیرفت ، می توان گفت که چون اعتقادی به سنت شکنی و تحول نداشته اند ، کار را دنبال نکرده اند . به همین جهت با جرات و صراحت می توان مدعی شد اولین کسی که گام اساسی ، به تنهایی یا همگام با دیگران در این راه برداشت ، علی اسفندیاری ( نیما یوشیج ) بود که به دلیل علاقه به ایجاد راه و روشی نو ، با پیگیری مصرانه اش در زمینه ادامه کار ، پایه گذار شعر نو شد و پیشنهاد شکستن قالب های شعری در ادبیات فارسی را مطرح و آن را پایه گذاری کرد . 

از نظر شما ، نوآوری نیما ناشی از چه بود ؟

اول ، ضرورت زمان و در مرحله بعد پرهیز از انجماد و کسالتی که شعر به آن دچار شده بود . اما مهم این است که کارش را مصرانه و به گونه ای بسیار جدی پی گیری کرد و توانست عده ای پیرو برای خودش دست و پا کند . پیروان راستینی که قدم در راه او گذاشتند و با خاق آثاری ارزنده به این شیوه ، انسجام و استواری بخشیدند . یعنی شاگردانی که از نظر ارزشی ، فاصله های نوری با استاد خود گرفتند و از او پیش افتادند .

منظورتان شاعران نسل اول شعر نیمایی است ؟

بله . به نظر من ، یکی از ادامه دهندگان آغازین ، فریدون توللی بود که کارش از چند جهت قابل تامل است . او با شعر خود همان طور که رایج شده و به صورت یک باور درآمده بود ، پلی میان شعر کلاسیک و شعر امروز ایجاد کرد و با جذب شاعرانی که با شعر کلاسیک مانوس بودند و سوق دادن آن ها به سوی بیان تازه و روی آوردن به شکستن قالب ، قدم هایی قابل تامل برداشت . زبان روان و شیوای او و نوآوری هایش در چارپاره ها و آثار نیمایی در آن روزگار ضمن برخورداری از زبانی زنده ، قالبی تازه دارد و در مجموع کارهایی انجام داده که قبل از وی ، کسی انجام نداده بود . نمونه اش شعر " باستان شناس " و قطعه ای دیگر به نام " مریم " است . او در شعر " مریم " برداشت تازه ای از آب تنی شیرین به دست داده است . آن دو عامل که اشاره کردم به موازات هم باعث شدند گروهی از شاعران جوان آن روزگار به سمت شعر نیمایی جذب شوند و در واقع می توان گفت نیما بدعت گذاری بود که با آثار فریدون توللی اذهان مردم را متوجه خود ساخت و با این حال ، تاسف آور است که توللی در نیمه دوم عمر شاعرانه اش به دلیل سرخوردگی های سیاسی و اجتماعی ، از همفکرانش جدا شد و به یکباره شیوه بیان گذشته اش را رها کرد و در ادامه همان مسیری گام برداشت که روزگاری خودش جزو منتقدان و معترضان آن بود . می توان گفت توللی ، خودکشی ادبی کرد .

قرار بود درباره گروه اول یا نسل اول شاعران نیمایی حرف بزنیم ...

یادم نرفته . اما باید این ها را بگویم ، تا به این جا برسیم که طیف وسیعی از شاعران را می توان جزو پیروان اولیه نیما و نخستین پویندگان راه او دانست که با گذشت زمان هرکدامشان به مسیری جداگانه افتادند و با وجودی که در آغاز از یک نقطه شروع کرده بودند و آن پیروی از پیشنهادات نیما برای شکستن وزن و کوتاه و بلند کردن مصراع ها بنا به صورت کلامی و همچنین تجهیز اندیشه هایشان به نگاه و باور تازه بود ، اندک اندک از راه و روش نیما فاصله گرفتند و به راه های دیگری قدم گذاشتند .

به شاخص هایشان اشاره ای می کنید ؟

در این مجال نمی توان به همه افراد شاخص اشاره کرد . اما بگذارید از این گروه نام ببرم : شاعرانی چون احمد شاملو ، مهدی اخوان ثالث ، فروغ فرخزاد ، نصرت رحمانی ، هوشنگ ابتهاج ، فریدون مشیری ، سیاوش کسرایی ، نادر نادرپور ، اسماعیل شاهرودی ، سهراب سپهری و ... از این گروه بودند که لازم است در فرصت دیگری مفصل تر درباره شان حرف بزنیم . به خصوص درباره چند نفر که تاثیرگذارتر از دیگران بودند و چند نفر که درجا زدند و یا جوانمرگ شعری شدند .

برگردیم به اول حرف هایمان و موضوع کوتوله هایی که گفتید بر شانه غول های تبلیغات نشسته اند ...            

خیلی خوب است . منتهی بگذارید کلام را کامل کنم و بگویم کسانی که در تاسی به نیما وارد عرصه شعر شدند ، سوای آن ها که اسم بردم ، به چند گروه تقسیم می شوند : اول عده ای که به ناحق درخشیدند و به تعبیری بر شانه غول های تبلیغات نشستند ، مثل یک بادکنک در آن ها دمیده شد و به شهرتی رسیدند که حقشان نبود ، اما زمانه کار خودش را کرد و اغلب آن ها غربال شدند ، و حتی در روزگار ما هم شعر قابل اعتنایی از آن ها در حافظه مردم نمانده است . دوم عده ای که شایسته شهرت بودند اما به دلایل مختلف افتادن در مسیرهای غیر متعارف و سلیقه های فردی ، و یا مشکلات اجتماعی به آنچه شایستگی و استحقاقش را داشتند ، نرسیدند که نمونه بارز آن ها شاعری با نام مستعار " صدف " و همچنین سیاوش مطهری است . سوم گروهی که خوش درخشیدند ، اما به دلیل نداشتن مایه و پایه و ظرفیت های بالقوه ای که بتواند به فعل درآید ، در همان روزها از یاد رفتند و آثاری درخور ، از آن ها باقی نماند . البته ، عده ای هم کم کاری هایشان نگذاشت به شهرت استحقاقی خود برسند ، که از بین این عده حسن هنرمندی و شرف الدین خراسانی قابل اشاره هستند و سرانجام گروهی شاعران موفق که هم خوش درخشیدند و هم نام و آثار آنان ، در شناسنامه ی شعر روزگار ما ، جاودانه خواهد ماند ، کسانی چون شاملو ، فروغ فرخزاد ، م . امید ، سهراب سپهری ، نادرپور ، سایه ، منوچهر آتشی و ... باید اشاره کنم که در مورد آثار سه شاعر اخیر جای بحث وجود دارد و من اعتقاد به به گزینی آثار آنان دارم .

شخصی مثل کارو در کجای این تقسیم بندی ها جای می گیرد ؟

کارو یکی از پیروان اولیه نیما به شمار می آید . اما به دلیل افراط ها ، در ورطه ی شعار افتاد و از آنجایی که در آثارش جای شعر و شعار عوض شد ، مردم که به دلیل فضای حاکم بر جامعه تشنه آن شعارها بودند ، از آثار وی استقبال کردند و حتی عده زیادی از شاعران جوان هم تحت تاثیر او قرار گرفتند . اگرچه روزگاری شهرت خوبی به دست آورد و حتی بعضی مجلات ( از جمله امید ایران ) عکسش را روی جلد هم چاپ کردند ، اما سرانجام در همان چاله ای فرو غلتید که سرنوشت محتوم خیلی از شاعران هم نسل و هم فکر او یعنی پیروان حزب توده بود و در مسیر دیگری جدا از مسیر شعر افتاد و امروزه ، بیش از آن که به عنوان یک شاعر شناخته شده باشد ، یک ناظم جنجالی به حساب می آید . من او را شاعر نمی شناسم ... 

شما در یک دوره ۱۴ ساله و اگر اشتباه نکنم در فاصله سال های ۴۷ تا ۶۱ مسوولیت صفحات شعر مجله جوانان امروز را بر عهده داشتید و همچنین بانی و پایه گذار شب های شعر هفتگی در آن مجله بودید .

همین طور است .

سوالی که پیش می آید این است که آن زمان ، چنین کاری را با چه انگیزه ای شروع کردید و به چه نتایجی رسیدید ؟

من قبل از این که مسوولیت صفحات شعر مجله جوانان امروز را بپذیرم ، چند تجربه را از سر گذرانده بودم و دریافته بودم که :

۱ ـ مسوولان صفحات شعر مطبوعات در آن روزگار ـ مثل زمان ما ـ بیشتر تابع بده بستان های رایج بودند و شعر کسانی را چاپ می کردند که به صورتی با آن ها آشنایی و ارتباط داشتند ، یا شهرت کافی به دست آورده بودند ، و به هر حال عامل دیگری جدا از شعر ، در چاپ اثر آن ها موثر بود .

۲ ـ جوانانی در سن و سال آن روز من و نسل بعد از من که دارای استعدادی در زمینه شعر بودند و علاقه به چاپ آثار خود ، یا مطرح شدن در محافل ادبی داشتند ، از فقدان امکانات برای چاپ یا ارایه اشعارشان رنج می بردند و دست آن ها به جایی نمی رسید .

۳ ـ در آن زمان این اندیشه به سراغم آمد که اگر روزگاری امکاناتی در اختیارم قرار گرفت ، دیگران را از رنجی که خودم برده ام در امان نگه دارم و بدون توجه به ارتباط با افراد ، یا ناشناس بودن آن ها هر اثری را که قابلیت چاپ دارد ، به دست چاپ و انتشار بدهم و وقتی مسوولیت صفحات شعر مجله مورد اشاره به عهده ام گذاشته شد ، ضمن چاپ آثار جوانان ، شرایطی فراهم ساختم تا هفته ای یک بار بتوانند دور هم جمع شوند و علاوه بر خواندن آثار خود و شنیدن آثار دیگران به نقد و بررسی آثار همدیگر بپردازند و ضمنا موجباتی فراهم ساختم تا شاعران مناطق مختلف کشور آدرس پستی همدیگر را در اختیار داشته باشند و بتوانند با هم مکاتبه کنند و افزون بر این همه ، در آن صفحات اخبار مجالس و رویدادهای محافل ادبی و خبر انتشار کتاب های شعر نیز به چاپ می رسید و در مجموع حکم پاتوق فرهنگی مطمئنی را برای تمام جوانان اهل شعر داشت .

در آن صفحات معمولا چه نوع اشعاری چاپ می شد ؟

یک گروه شاعران نسل قبل از من یا هم نسل با خودم بودند که آثارشان برای رونق بخشیدن به صفحات شعر و آشنایی جوانان با آثار شاخص و متمایز به چاپ می رسید . اما قسمت اعظم مطالب صفحات شعر را آثار جوانانی تشکیل می داد که پا به پای آن صفحات بالیدند و با توجه به استعداد و توانایی های شاعرانه شان خوش درخشیدند و خوشحالم که بعدها تبدیل به چهره های ماندنی شعر معاصر شدند و امروزه غالبا اسم و رسمی دارند .

ممکن است از همراهان آن صفحات چند نفری را نام ببرید ؟

صفحات شعر مجله جوانان خاستگاه بسیاری از شاعران معاصر بود و تا جایی که یادم می آید ، کسانی که به طور مرتب آثارشان به چاپ می رسید ، عبارت بودند از : زنده یادها حسین منزوی ، عباس صادقی ( پدرام ) ، سپیده کاشانی ، شیون فومنی ، اسدالله عاطفی ، کریم محمودی ، محمد مالمیر ، عمران صلاحی ، نصرالله مردانی ، حسن حسینی و همچنین محمدعلی بهمنی ، حسین آهی ، کریم رجب زاده ، جواد محبت ، حسن اسدی ( شبدیز ) ، محمود لشکری ، جلال سرفراز ، اردلان سرفراز ، ناهید یوسفی ، روح انگیز کراچی ، افسر نیک روی ، اسماعیل رها ، میرزاآقا عسگری ، محمدرضا عبدالملکیان ، حسین اسرافیلی ، حسن فدایی ، پرویز خائفی ، شیرینعلی گلمرادی ، عباس باقری ، ولی الله درودیان ، محمدرضا سهرابی نژاد ، محمد ذکایی ، مهدی ذکایی ، رحمت موسوی ، اکبر اکسیر ، غلامحسن اولاد ( م . اندیش ) ، جواد محقق ، جواد طالعی ، بهمن رافعی ، یدالله عاطفی ، تیمور گورگین و ... نام ها آن قدر زیاد است که شما هم مثل من از خواندن آن ها خسته می شوید . اگر بخواهید می توانم به طور دقیق ده برابر این نام ها ، نام شاعران جوان آن روزگار را بنویسم ولی فکر می کنم به عنوان مشت نمونه خروار کافی باشد .

من فکر نمی کنم از میان کسانی که در روزگار ما ، به عنوان شاعر نام و شهرتی دارند و سابقه شاعری آنان به پیش از سال های ۶۳ یا ۶۴ برسد ، کسی باشد که با صفحات شعر مجله جوانان زیر نظر شما ، شروع نکرده باشد و این موفقیت بزرگی است ...

درست است و من از این بابت به خود می بالم . شما هم می دانید و گروهی کثیر از شاعران و دوستداران شعر هم می دانند که چه کسانی در آن صفحات بالیدند و تشویق ها و چاپ آثارشان در آن صفحات ، تصحیح شعرهایشان و رفع کمبودها و کاستی ها در پیشبرد آثار آن ها و رسیدن به کمال نسبی در هرکدام تا چه اندازه موثر بوده است . بعضی ها حق شناس بوده و هستند و تنی چند هم ظاهرا به صلاحشان نیست که به سابقه شعری خود اشاره کنند ، تصور می کنند که با سکوت خود داوری روزگار و مردم دیگرگون می شود . در حالی که برعکس است . کفران نعمت و حق ناشناسی آنان نتیجه ای دیگر دارد . چه می شود کرد ؟ ... هراس از دست دادن درآمدهای سرشار ، استفاده از موقعیت های آنچنانی ، نخوت و خصیصه نان به نرخ روز خوردن ، تنی چند را از مسیر انسانی و شایستگی " شاعر " بودن ، فرسنگ ها فرسنگ دور کرده است . خب به عقیده بعضی ها پهلوان زنده را عشق است ...

در سخنان خود از تصحیح شعرها و رفع کمبودها و کاستی ها سخن گفتید . بیشتر توضیح دهید . شما شعرها را تصحیح هم می کردید ؟

بله . البته بیشتر آثار کسانی را که در مراحل آغاز بودند و یا کسانی که خودشان نوشته بودند که اگر نیازی به تصحیح هست و باید کاستی ها از میان برود ، این کار را انجام دهم و من هم شعرهایی را که لغزش وزنی داشتند یا از نظر شیوایی و اصول بلاغت و یا قوانین دستوری و زبانی نیاز به دستکاری و بازنویسی داشتند و یا زبان ایجاز در آن ها رعایت نشده بود و یا مسائل دیگر ، تصحیح می کردم . مصرعی را حذف و یا اضافه می کردم . و به هر صورت شعر آن ها البته با وکالتی که در نامه های خود به من داده بودند ، تصحیح می شد و به صورت قابل چاپ شدن در می آمد . آن ها به من می گفتند این روش ، بهترین روشی است که هم ما را از کاستی ها و ایرادات شعرمان آگاه می کند و ضمن تشویق از طریق چاپ ، نکته ها و دقایق سرایش و راه کمال را به ما می شناساند .

جالب است ، من هم همین طور فکر می کنم . حالا در مورد کوتوله های زمان خود که روی دوش غول های تبلیغات ، به شهرت رسیده اند بگویید . تصور می کنم شنیدنش برای خوانندگانمان جذاب باشد .

ببینید ، در تورات ، در فصلی که به زندگی و حکمت های حضرت سلیمان می پردازد ، جمله ای حکمت آمیز و نکته ای حقیقی است . حضرت سلیمان می گوید : در زیر آسمان خدا ، هیچ چیز تازه ای وجود ندارد و این یک حقیقت صرف است . روزگار ، آیینه تکرار حوادث ، رویدادها و عملکردهاست . در عصر حافظ در قرن هشتم ، هزاران ناظم یا به باور آن ها شاعر ، همزمان با او می زیستند . در عصر سعدی هم . حتی عده ای ، در اندیشه و باور جامعه آن روز در کار شعر و شاعری استادتر و تواناتر و سرانجام مشهورتر از حافظ و سعدی بودند اما امروز حتی نام ساده آن ها هم در ذهن هیچ کس نمانده است . چه برسد به آثارشان . در روزگار ما هم ، باز تجربه زمانه تکرار شده است . شما در انجمن های به اصطلاح ادبی و شعری ، در میان صفحات ماهنامه ها و هفته نامه ها و بر صفحه سایت ها و وبلاگ ها با اسامی متعددی روبرو می شوید که همه و همه نام شاعر بر خود نهاده اند ، و با خیل نوشته هایی مواجه هستید که به عنوان " شعر " از هر نوع آن در برابر چشم شما صف آرایی کرده اند . اما حقیقت همین است ؟ ... من به داوری زمانه و گزینش آن ایمان دارم . اما تاسف بارترین حقیقت این است که گروهی چه سالخورده ، چه میانسال و چه جوان عمر و زندگی و لحظه های ارزشمند خود را در پای این فریب و این سودا حراج می کنند و آن را می بازند .

شما همه را که با یک چوب نمی رانید ؟

نه ، من که گفتم به داوری قاطع و سهمگین زمان ایمان دارم . حرف من این است که چرا عده ای هم مردم و هم خود را فریب می دهند . صحنه ادبیات امروز ما شاهد هیاهوی گروه های خاص است .

هیاهوی گروه های خاص یعنی چه ؟

ببینید ، اگر قائل به گروه بندی شویم ، بهتر نتیجه می گیریم . خوب ؟

بسیار خوب !

یک گروه که عده آن ها کم نیست به دلیل سلایق و باورها و ذهنیت خود هنوز در عصر اثیرالدین اخسیکتی یا ابوالفرج رونی زندگی می کنند یعنی عصر حجر !

بیچاره اثیرالدین اخسیکتی که چوب نام مهجور خود را می خورد !

مثال زدم ، به دل نگیرید . این گروه ساکن عصر حجر هستند با همان مصالح و همان باورها و حاصل کارشان هم از جنس اجناس عتیقه . جالب است که این ها از خودشان خسته نمی شوند ، خشت می زنند و پر هم می زنند و بر آب هم می زنند . گروه دوم که باز هم طیف وسیعی را شکل می دهند و تفاوت آن ها با گروه اول از نظر سن و سال است " تازه به میدان رسیده ها " هستند . این گروه بیشتر برای دل خانواده ، پدر ، مادر ، خواهر و عمه و دایی و ... به اصطلاح " شعر " می نویسند تا آن ها سر خود را بالا بگیرند . بعضی ها با بودجه بابا جان و عده ای هم با قرض و وام و ... دفتر شعر هم چاپ کرده و می کنند . آخر هنوز شاعر بودن در کشور ما با آن پیشینه غنی ، برای خیلی ها افتخار دارد . حاصل کار این گروه نثرهای ادبی ، انشاهای بچه گانه ، هذیان های مهوع و نردبانی از کلمات است که نه عمقی دارد و نه مفهومی . فاقد زیبایی و خلاقیت . نثرهایی از سر تفنن و بازی با واژه ها ... و دلخوشند و مدعی که به دوران مدرنیته تعلق دارند و حتی ، " فرامدرن " هستند . و سرانجام گروهی انگشت شمار که شاعرند و حاصل اندیشه و اشراق خود را در قالبی سخته و پرداخته و به هنجار عرضه می کنند . ادعانامه ی انسان عصر خود را می نویسند ، ارزش های انسانی را ارج می نهند و با شعر خود ، دریچه ای از نور و شعور و ادراک و دریافت تازه از کشف و شهود شاعرانه و هنری بر جهان می گشایند . و رسالت شاعری را با انجام می رسانند : ستیز با پلشتی و تیرگی و مردم خواری . اما در همین زمینه وجود متشاعرانی که هنرشان خوش رقصی و نان به نرخ روز خوردن است ، و تنگ نظران انحصارطلبی که تنها با یک چشم به جهان می نگرند ، فاجعه بار است . این ها همان کسانی هستند که من از آن ها یاد کردم : کوتوله های یک چشم حریص که بر دوش غولان نشسته اند ، غولان تبلیغات ، غولان موقعیت ها . انحصارگرانی که راه را بر شکوفایی استعداد دیگران بسته اند و همواره شیفته شنیدن صدای خود هستند !

شما فکر می کنید چه شرایط یا امکاناتی باعث به وجود آمدن این حال و هوا شده است ؟

من یقین دارم کسانی هستند که به عمد در تخریب بنای ادبیات و به خصوص شعر بارور و تاثیرگذار فارسی می کوشند و همان کسان ، نردبان برای این کوتوله ها فراهم آورده اند . کسان دیگری هم بر امواج موقعیت های سیاسی و اجتماعی سوار شده اند که با اعمال نفوذ و به اصطلاح " سفارش " پایگاهی یافته اند . مثلا در کتاب های درسی یا رسانه های تصویری ، یا نهادها و سازمان های دولتی و نیمه دولتی ، نام و صدا و اثر خود و باند وابسته و هم فکر خود را ترویج می کنند . این ها به تعبیر من همان کوتوله ها هستند و رسانه ها و نشریه ها و نهادها ، و بوق کرکننده تبلیغات و امکانات وسیع بیت المالی هم در حکم همان غول ها هستند که آن ها را بر شانه نهاده اند . جالب ترین نکته و مسخره ترین آن ها هم این است که به مرور ، امر بر خودشان مشتبه شده است . یعنی فکر می کنند واقعا خبری است و آنان به واقع کسی هستند . در حالی که اگر از روی دوش غول ها به زیر افتند آن وقت حقیقت وجودی خود و تاثیر خیالی آثارشان را در آینه حقیقت در می یابند . روزگار ما روزگار کوتوله ها و غول های تبلیغات است .

اما در درازمدت و بعد از فرونشستن گرد و غبار تبلیغات چه ؟

در درازمدت آنچه از اینان می ماند تنها یک حباب است . مثل حباب کف صابون !

به عنوان آخرین پرسش از خودتان بگویید . دفتر تازه ، مجموعه تازه ... در دست چاپ ندارید ؟

چرا . گزیده پنج کتاب خود را آماده چاپ کرده ام و یک مجموعه که تنها در بر گیرنده غزل های من است . و فکر می کنم مردم با مطالعه آن ، غزل امروز را ، یعنی شکل و محتوای اصیل غزل معاصر را خواهند شناخت .


روزنامه اسرار شماره های ۷۵۱ و ۷۵۲

                                                                 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 17:38 | لینک 

 

شهر هشتمین

 

گاهی که چشم های عسل گونت

این چشمه های توام معصوم

با موج رنگ های شگفتش

ـ آمیزه ای ز جنگل و دریا و آسمان ـ

چشمان دیرباور لالم را

                           ـ می کاود

حس می کنم : جهان

در هیات دو چشم پری وارت

بر سرنوشت من نگران است

 

جس می کنم که رمز بلاغت را

باید ز چشم های تو آموخت .

حس می کنم ،

باید به روزهای جنینی ، برگشت

باید ،

در کوچه های خلوت بی قانون

مانند عاشقان قدیمی ،

ـ دستی به جام باده و دستی به زلف یار ـ

بار دگر به عاشقی آغازید

و آهوان تشنه ی دستان را

در شیبگاه مخملی زلفت ،

به برکه ی زلال نوازش خواند

و راز اشتیاق دو تن را

در لحظه ی تولد هر دیدار ،

با رمز بوسه گفت .

***

حس می کنم که باید ، باید

دل را از اعتماد فلق ، آکند

و پا به پای تو ،

از هفت شهر عشق گذر کرد

و شهر هشتمین را ،

                        ـ دریافت .

تا عشق را چکامه ی پرشوری

                                     ـ پرداخت .

***

وقتی که گاهگاه

عریانی کلام من ، این واژه های نرم

پلک تو را به زیر می اندازد

و شرم ، شرم باکرگی ، گویی

گل های سرخ رنگ جهان را

به خوان گونه های تو می خواند .

به رویشی دوباره ، می آغازم

و فکر می کنم که : چه باید گفت ؟

آیا کدام واژه ، کدامین حرف

راز شگفت و گنگ تپش ها را ،

تفسیر می کند ؟

مفهوم : دوستت 

                    ـ می دارم !

آنقدر نارساست که حتی

گویای راز لحظه ی کوتاهی

از لحظه های خواستن من نیست

 

ـ هرگز زبان کلمات

این گونه سرد و گنگ نبوده ست ـ

 

و فکر می کنم ،

باید پیام عشق و عطوفت را

به نرمی اشاره بدل کرد

و ، واژه های شیفتگی را

در جامه ی نگاه فرو پوشید

ـ این از زبان ساده ی گل ها هم

گویاتر و بلیغ تر ، آیا نیست ؟ ـ

***

معشوق من !

آیا زبان بدوی انسان را ،

                            ـ می دانی ؟

در دیدگان عاشق من ، بنگر !

شیواترین کلام مرا ، دریاب .

 

از مجموعه " از نهایت شب

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 10:57 | لینک