بنوش این لحظه های ناب رنگین را
سر می نهد بر شانه ام پاییز ، می گرید
با او کسی بیگانه با من نیز می گرید
آن روبرو ، بیگانه ای در آینه تنهاست
آیینه ای از حجم شب لبریز ، می گرید
نجواکنان ، بر سینه ام سر می نهد ویران
با زخم های تازه ی خونریز می گرید
خواهد که تا پنهان کند ویرانی خود را
زیر نقاب خنده ، دردانگیز می گرید
گوید : بنوش این لحظه های ناب رنگین را
می نوشم و پاییز رنگ آمیز می گرید
زخمی تر از من ، در سقوط لحظه های برگ
شب با هزاران چشم خود ، یکریز می گرید
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
عليرضا طبايي، عمران صلاحي را داراي دو جنبهي شاخص، يكي جنبهي انساني و پاكي در ذات و ديگري جنبهي ممتاز آثار شعر و طنز او دانست كه هر دو نمونه هستند.
اين شاعر در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، يادآور شد: كمتر كسي را ميشناسم كه پاكي، صداقت، دوستي و خوبي صلاحي را تا آخرين لحظات زندگياش داشته باشد و در عين حال شعرش هم - چه از ديدگاه طنز و چه از نگاه جد - براي خود شاخص باشد.
به گفتهي وي، طنز و شعر صلاحي در نوع خود خاص هستند و ويژگي ممتاز و برجستهاي كه در آثار طنز و جدي او ديده ميشود، اين است كه هر دو را درهم ميآميزد. در عين حال كه جديترين اثر او را ميخوانيم، در آن لحظه چراغها و لحظاتي از طنز در كار او ميدرخشند و ادغام اين دو را در هم جابهجا ميبينيم كه در كار شاعران ديگر كمتر ديده ميشود.
طبايي در ادامه گفت: صلاحي چهرهاي بود كه ادب كلاسيك را ميشناخت، با دستمايههاي كلام و سرودن در قالبهاي كهن، نيمايي و آزاد آشنا بود و بنابراين ميدانست ارزش هر كلمه چيست. هر كلمه را سبك و سنگين ميكرد، طعمش را ميچشيد و آن را در جاي درست خود مينشاند.
او همچنين خاطرنشان كرد: در شعر صلاحي با دغدغهي انسان شاعري روبهروييم كه غم انسان و سرنوشت نامفهوم و اندوهبار او را دارد، نگران آينده ميشود و به دنبال وضعيت بهتري از وضعيت كنوني است. هم دنبال ايدهآل است و هم نگران سرنوشت انسان كه دواسبه به سوي تباهي ميرود.
طبايي با بيان اينكه اين نگراني در شعر صلاحي در سادهترين و شايد كودكانه و صميمانهترين شكل بيان ميشود، متذكر شد: او در عين حال كه چهرهي نگراني دارد، سعي ميكند پيامي را كه به مخاطب ميدهد، با چهرهي خندان و گشاده باشد؛ اما در پشت آن چهره، عميقترين و تلخترين نگرانيهاي يك انسان متعهد را ميبينيم. اين ويژگي هم در شخص و هم در آثار صلاحي به چشم ميخورد و اگر نگوييم همهي كارهايش، اما بسياري از آنها ماندني و جزو آثار خوب ادبيات اين صدسال به حساب ميآيند.
خورشیدهای آن سوی دیوار
بشکوه
ـ چون کلام
و استوار ، چون کوه
با چهره ای که با عسل و لبخند ،
ـ می ماند
می آید !
***
پیشانیش ، شیار صبوری را
تکرار می کند
با قامتی
از دانش غرور برافراشته
بر آستان آهنی بارو ،
چونان به استواری ، می ایستد
تا شحنگان معذور
چندان که در وقارش ، می بینند
زهرآبه های بیم فروخورده را ، دوباره ، بپیمایند
***
با آن که ریشه هایش ، در خاک ،
ـ در همین خاک ، گسترده است
جاری است
و گرچه مشت هایش
در جیب انتظار ، نهان است
اما
هر واژه اش ، کلید است
هر واژه ، طعم میوه ی توفان را
ـ دارد
هر واژه را چو من ،
در جوی استعاره ، نمی شوید
هر واژه اش ، طبیعت خود را
ـ دارد
***
زین سو
پشت حصار سنگی بارو
یک رشته ی اثیری مواج
قلب هزار پاره ی او را ،
با قلب بی نهایت خورشیدهای آن سوی دیوار ،
ـ می پیوندد
و رودی از سخاوت دستانش
آغاز می شود
ـ شطی ز مهربانی و لبخند و نور و آینه و گل ـ
تا مرزهای حایل ،
ـ ویران شود ،
و آن سوی ، با صبوری دریادلان ، بیامیزد .
***
او شعله ی برهنه ی ایمان
او آن امید حاضر پنهان است
وینک
پشت حصار سنگی
چونان پلنگ زخمی کوهستان
چشم انتظار لحظه ی توفان است
از مجموعه " خورشیدهای آن سوی دیوار "
در جست و جوي" چهل کليد" - نامي که از کتاب شعر سياوش کسرائي آمده است - رازهاي شعريم. هر شماره شعر يا شعرهايي از شاعران ايراني را مي خوانيد. سپس نگاهي به شعر و يادداشتي بر زندگي اش. اين شماره را به عليرضا طبايي و شعرهاي او اختصاص داده ايم.

♦ شعر
۳ شعر از عليرضا طبايي
تا درهم آميزد مرا با من...
امشب كسي در من تو را مي خواهد از من، هم صدا با من
بي خواب تر، بي تاب تر، بيگانه اي دير آشنا با من
درهم شكسته زير اين آوار بي هنگام پيري، حيف !
نوميدتر، ويران تر از من، زير اين آوارها، با من
با بُغض، پلك لحظه ها و يادها را مي گشايد، نرم
جان مي دمد در سايه روشن هاي ذهنم، جا به جا، با من
تا بار ديگر، در نهان، شور شكفتن را برانگيزد
مي گويد از پرواز، از آيينه، از گل، ماجرا با من
مي خواهد از من تا كه ديوار زمان ها را فرو ريزم
تا درهم آميزد بهاران و زمستان را، مرا با من!
برگيرم از پيشاني خود چين و از مو، برف پيري را
تا در نوردد سال هاي رفته را، او... پا به پا با من
با مُشت، بر ديوارهاي سينه مي كوبد كه برخيزم
از خاكدان پر بركشم، تا بال و پر گيرد، رها با من
مي گويد از معراج، از آن برترين، از با تو پيوستن
تا بنگرند آيينه ها و پرده ها و شب، تو را با من
بر مطلع سپيده و خاكستر
با گامي از صبوري و تسليم
بر مطلع سپيده و خاكستر
مي ايستم !
سقف هميشه ابري اين سرزمين ساكت قطبي، هميشه مي بارد؟
اين سرزمين، چه نامي دارد؟!
اين جا، چه عابراني دارد!
ارواحي از سكوت و پذيرفتن!
پوشيده در رداي زمستاني !
ارواح سوگوار، كه اين سان فروتنانه، به ديدار مرگ، مرگ گرسنه،
مرگ هزار چهره، مي آيند و مي روند
اين عابران مسخ كه تن پوشي از وقار به تن دارند
با شالي از ملال
فرسوده، با درشتي شولاي ناتواني، بر دوش هاي كوژ
اين جا، چه عابراني دارد!
اين جا چه عابراني دارد!
ارواحي از سكوت و پذيرفتن !
با شانه هاي كوژ
با خطّ هر شيار كه تكرار رنجنامه ي خاك است
پوشيده در رداي زمستاني
با چتر مهرباني خاكستر!
سقف هميشه ابري اين سرزمين ساكت قطبي هميشه مي بارد!
با گامي از صبوري و تسليم
مي روم...
گردونه با دندانه هاي مرگ
با خود مي انديشم که آيا بار ديگر باز مي آيد
يا عمر من روزي اگر برگشت تا آن روز مي پايد؟
گيرم که باز آمد ولي آيا کدام افسون تواند بود
تا جاي پاي سال هاي رفته را از چهره بزدايد؟
ترسم مرا در بارش اين برف نا هنگام نشناسد
يکباره در خود بشکند ناباورانه دست و لب خايد
بر گيرد از تن جامه پندار را در تلخي باور
خواهد خطوط ياس را با طرح لبخندي بيارايد
" اين برف را ديگر سر باز ايستادن نيست..." مي پرسد
دستان زالي کو که اين برفينه موها را بپيرايد
با پاي سربي سال هاي انتظار آلود اگر طي شد
آيا زمان ـ اين آدمي خوار سترون خو ـ چه مي زايد
جز يادي آن هم دور و مبهم از عبور ما نخواهد ماند
اين سان که اين گردونه با دندانه هاي مرگ مي سايد
♦ نگاه
هر شام ، شام بازپسين است
ولي ا... دروديان
پژوهشگران تاريخ ادب پارسي برآنند كه زايش و رويش و بالش غزل پارسي از نخستين روزهاي پيدايش شعر دري آغاز گرديد و با غزل هاي دل انگيز رودكي و شهيد بلخي به صورت يك "نوع ادبي" رواج و روايي يافت و در قرن هاي بعد، شاعراني چون فرخي سيستاني، انوري، جمال الدين اصفهاني، ظهيرالدين فاريابي، نظامي و خاقاني گنجوي در كمال آن كوشيدند.
از اواخر قرن پنجم، متصوفه، غزل را براي آموزش آرا و عقايد خود به كار بردند و غزل صوفيانه با سنايي و عطار و مولانا به اوج كمال خود رسيد. غزل عاشقانه در قرن هفتم با سعدي و غزل عاشقانه - عارفانه با حافظ به مرتبه اي از رشد و كمال رسيد كه ديگر حدي برآن متصور نيست و پس از حمله و هجوم مغول در ابتداي قرن هفتم با كساد شدن بازار قصيده سرايي، به شكل مسلط ترين و رايج ترين ساخت و صورت شعر پارسي درآمد. غزل پارسي كه از نظر ساختار بيروني تا روزگار ما تغييري نيافته، در طول قرن ها از نظر درونمايه، فراز و فرود فراوان ديده است. از قرن هشتم و نهم به بعد هم در شيوه وقوع و هم در سبك هندي و هم در جنبش مشروطيت و هم در كنار شعر نيمايي مدام در تغيير و تحول و حركت و حيات بوده است. باري، از عليرضا طبايي (شيراز: ۱۳۲۳ ش) پيش از اين سه دفتر شعر "جوانه هاي پاييز" (۱۳۴۴)، "از نهايت شب" (۱۳۵۰)، "خورشيدهاي آن سوي ديوار" (۱۳۶۰) و چندين و چند مقاله در نقد و بررسي شعر شاعران مطرح امروز ايران چون محمد زهري، سهراب سپهري، نيما و... خوانده ايم. اينك چهارمين دفتر شعر وي منتشر شده است. كتاب داراي ۲۶۵ صفحه است كه ۱۶۵ صفحه آن حاوي غزل ها و بقيه آن دربرگيرنده شعرهاي نيمايي او است. طبايي از دوستداران و معتقدان نيما است و جوهر نخستين آموزه نيما را که گفته است هر شاعري بايد با چشم خود به جهان و زمان و زمانه خود بنگرد نه با چشم پيشينيان خود، به درستي دريافته و بدان عمل كرده است. در همين بخش نخست، نهايت تلاش او را در ساخت و پرداخت غزل امروز پارسي مي بينيم. اين غزل ها نه با واژگان غزل سنتي بلكه با نگاهي نو و زباني نو سروده شده اند. اين غزل ها، نقد حال او است و نقد حال ما نيز هم. اگر تعريف شهيد عين القضات همداني كه شعر را آيينه اي مي داند كه هركس مي تواند تصوير خود را در آن ببيند بپذيريم، طبايي آيينه اي بلند و پاك فراروي ما داشته كه انسان ايراني، تصوير خود را به روشني در آن باز مي يابد:
اين خانه را، قرار بر اين است
هر شام، شام بازپسين است
گويي سرشت طرفه اين خاك
با طعم خون و فقر، عجين است
هرگوشه را كه مي سپري، در تو
احساس ترس، چله نشين است
گويي كه سايه ات به خيانت
با دشنه اي نهان، به كمين است
هر روز، بي نصيب زخورشيد
شب نيز، بي ستاره ترين است
بربام، خاك مرده نشسته
داغ ستم به پشت و جبين است تا قله مي كشاني و فردا
آن بار، باز روي زمين است
(خاك سيزيف، صص ۸۲-۸۳)
طبايي با ما از آوار پيري مي گويد، از آن برف كه چون باريدن آغازد، ديگرش سر باز ايستادن نيست. از بي خوابي ها، از خواب ها آغشته به كابوس هاي سنگ و سرب و رسن، از جشن سخن سوزي، از خون و آسياب، از فروپاشي خانه اي كه خداوندش را انديشه آباداني آن نيست. از نوشيدن جام شوكران مرگ به ناگزيري، از هواي سنگين خانه، از سايه هاي وحشت، از شام غريباني كه هرگز دريچه اي به روشناي صبح ندارد، از تب مرگ و يال افشاني پاييز در گستره باغي كه ديري است از آواز شاد قناري ها تهي است. از سرماي استخوان سوز پيري، از داغ و درد مرگ بي هنگام همسري مهربان كه شاعر را در آستانه كهولت به خود وانهاده است. از بيزاري و سيري از خويش و بيگانه...
طبايي مي نويسد: "اساطير، بويژه اساطير ايراني، با زندگي ما و ادبيات ما آميخته است و شعرما، از گذشته تا امروز، بدون سودجستن از بن مايه هاي اساطيري و جدا از مفاهيم زندگي شمول و نمادين اساطير ايراني - اسلامي، يوناني و رومي و حتي هندي و... ناكارآمد و ناتمام است. مفاهيم اساطيري و شخصيت هاي هميشه زنده اسطوره اي، تاريخ انسان اين آب و خاك را و زندگي امروز فرد فرد ما را، با گذشته فرهنگ و تمدن و سرزمين ما پيوند مي زند. شخصيت هاي اسطوره اي، در شعر معاصر نفس مي كشند و نبض تپنده ميراث انساني ما هستند. حضور اساطير در زندگي معاصر و در شعر معاصر نمادين نيست، حقيقتي عيني است. انسان امروز، حضور آ نها را با خون و عصب و شعور و نبض خود حس مي كند.
من هم در لحظه هاي سرودن، از جاذبه كهن الگوها و كشش اساطير خالي نبوده ام. اساطير، چه ايراني و يوناني، در همه لحظه هاي شعر من حضور دارند. همانگونه كه در فضاي زندگي من و در زمانه من...(از مقدمه كتاب)
باري، لذت بردن از شعر طبايي، بخشي در گرو آشنايي با اين اساطير و افسانه ها است. اين اساطير، به طبيعي ترين شكل خود بدون هيچگونه تكلف و تصنعي در اين مجموعه آمده و شاعر در بيان حس و انديشه خود از آنها بهره برده است.
بسياري از غزل هاي اين دفتر از نظر قالب و محتوا در كمال هماهنگي و تناسب اند و غزل ها فرم نهايي خود را باز يافته اند. نام بردن از تمامي آنها سخن را به درازا مي كشاند. براي مثال مي توان از غزل هاي "امشب كسي در من تو را مي خواهد از من، همصدا با من"(ص ۲۱)، "كوتاه كن ماجرا را اين قصه پايان ندارد."(ص ۳۳)، "عطش خاك و شكوفايي باران با توست"(ص ۳۵)، "ديده برهم مي نهم هر دم كه آرم ياد از تو"(ص ۴۵)، "بيا يك شب شريك سفره تنهايي من باش"(ص ۴۷)، "مي خندم اما بغض پنهاني ست با من" (ص ۵۳)، "آمد خزان داغ هزاران نيز با آن"(ص ۶۷) و "پاييز مي آيد زمستان نيز"(ص ۹۲)نام برد.
از شعرهاي نيمايي اين مجموعه نيز يادي كنيم. اين شعرها صفحه ۱۸۹ تا پايان كتاب را دربرمي گيرد شعرهاي نيمايي طبايي همه مطابق اسلوب و بهنجار است. اين شعرها نيز حس و انديشه شاعر را به روشني و كمال بازتاب مي دهند.
♦ درباره شاعر
"عليرضا طبايي"
اولين مجموعه آثار عليرضا طبايي را - جوانه هاي پاييز - در سال ۱۳۴۴[خورشيدي]، - انتشارات پيروز -، در تهران چاپ و منتشر كرد؛ چهار پاره ها، نيمايي ها و يك غزل. روزگار غربت غزل بود و تكرار برفرم غزل سايه افكنده بود. دومين مجموعه شعر وي را، انتشارات بامداد تهران، درسال ۱۳۵۰ به چاپ سپرده و نشر كرد - از نهايت شب - و سومين مجموعه، با نام "خورشيدهاي آن سوي ديوار" را انتشارات توس، باز هم در تهران سال،۱۳۶۰ چاپ و منتشر كرد. هر دو مجموعه در برگيرنده آثار نيمايي، چهار پاره، چند دو بيتي و غزل بودند.
در فاصله انتشار اولين مجموعه تا سومين آن، چندين و چند كتاب ديگر را به دست انتشار سپرد. از " گزيده آثار از شاعران معاصر" تا زندگينامه مشاهير و بزرگان هنر و ادب و تاريخ و... – براي گروه جوان و نوجوان – و نيز كتاب هاي از سر تفنّن و نياز براي كودكان و با نام مستعار، يا حتا بدون نام. مجموعه شعر "شايد گناه از عينك من باشد" سروده "عليرضا طبايي" سال گذشته به عنوان برگزيده دومين دوره جايزهي شعر خبرنگاران ايران معرفي شد.
نشریه اینترنتی روز شماره ۷۹۶
زن ستاره اي ام ...
به نبض صبح و هم آهنگ با جرس ، مي زد
پريده رنگ تر از شب ، نفس نفس مي زد
ستاره ، پيله تن مي دريد و پيكر را
سپيده وار ، به ديواره قفس مي زد
تمام صبح ، كسي مي دويد سوي به سوي
صدا به هر كه به او داشت دسترس مي زد
به ناتواني ، دستي به هر دري مي كوفت
به گريه ، چنگ به هر برگ و خار و خس ، مي زد
زن ستاره اي ام ، پيش ديده ، مي پژمرد !
به نيمروز و ، دلم بانگ دادرس مي زد
دو دست ملتهب نوجوان ، ز چهره ی او
حرير تب زده را ، مادرانه ، پس مي زد !
***
كسي كه حجم اتاق ، از حضور او پر شد
به ياس خانه ، چرا شعله هرس مي زد
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
گناه صنعتگری

یزدان سلحشور
يك
«دلم، بى تو تنهاست، تنها هميشه
تو را دارد از من تمنا، هميشه
تو را مى روم گم كنم من... ولى دل
تو را مى كند باز پيدا، هميشه
به افسوس مى گيرم از سايه خود
سراغ تو را، نيمه شب ها، هميشه
جدا از تو در مشت خود مى فشارد
غم تو، دلم را ، دلم را هميشه
به ويرانى ام مى كشاند، خدا را
از اين گريه سيل آسا، هميشه
به من گفتى: آيا مرا دوست دارى
تو را دوست دارم، تو را تا هميشه»
عليرضا طبايى- متولد ۱۳۲۳ - نامى بسيار آشنا در دهه پنجاه است. او در آن زمان ، در مؤسسه اطلاعات هم مسئوليت پرمخاطب ترين صفحات شعر نشريات ايران را برعهده دارد و هم نشست هايى را در اين مؤسسه اداره مى كند كه بعدها، دو نسل از شاعران دهه هاى بعد را ، به عنوان شاعرانى جوان، به مخاطبان معرفى مى كند:«شاعران غزل نو» و «شاعران انقلاب». بهمنى، منزوى، رجب زاده و پدرام از گروه نخست اند و نصرالله مردانى، سيدحسن حسينى، حسين آهى، سهرابى نژاد و ... از گروه دوم. قصد اين متن البته «اشارت» است نه تاريخ نگارى؛ وگرنه تعداد شاعران گروه دوم، بسيار بيشتر از اين تعدادى است كه نام بردم.
طبايى، هم نوگوست هم غزلسرا و در دهه پنجاه، هر دو گروه كارهايش، مبدأ و منشأ حركت هاى بعدى شعر ايران شده است. شعر آئينى طبايى، بى گمان در روزگارى كه شاعران نوگراى چنين ديدگاهى به تعداد انگشتان يك دست هم نمى رسيدند، در ترسيم خط ميانه، ميان نوگرايان راديكال شعر آئينى و كهن گويان گذشته گرا، بسيار مؤثر بوده و نسل شاعران آئينى پس از انقلاب، بيش و پيش از آن كه از شعر موسوى گرمارودى يا طاهره صفارزاده تأثير گيرند، از نشست هاى ادبى مؤسسه اطلاعات و صفحات شعر مورد اقبال جوانان و البته، ذهن و زبان طبايى تأثير پذيرفته اند.
طبايى اما، در سال هاى پس از انقلاب، ديگر چندان فعال نيست؛ لااقل تا اواخر دهه شصت چنين است. خود من ، پس از سال ها، با دو غزل از او در تحريريه روزنامه اطلاعات، در بهار ،۷۳ مواجه شدم كه از سوى يكى از شاعران مطرح انقلاب، به دست يكى از دوستان رسيده بود تا در صفحات نشريه اى نوپا [كه مسئوليت صفحات شعرش را برعهده داشتم] به چاپ برسد. آن غزل ها، در همين كتاب [شايد گناه از عينك من باشد] حضور دارند و مؤيد تلاش شاعر، براى گريز از فضاى شعر پنجاه و نوشدن مدام اند؛ با اين همه شعرهاى نوى وى- باز هم به روايت همين كتاب - چندان از آن سالها فاصله نگرفته اند و هنوز، همان طنين و همان فضا و همان عدم كنش مندى نسبت به فرامتن هاى ادبى و حتى اجتماعى را به همراه دارند؛ چيزى كه مورد پسند نيست نه اين روزها و نه آن روزها؛ گرچه شعرهايى بر اين نظم و نسق، روزگارى نشان از آينده اى درخشان بود اما اكنون ، ما در همان آينده به سر مى بريم!
«آيا ز مين نفس نكشيده ست
يا خاك ، در طلسم زمستان است!
آيا كسى نشانى اين خانه را، به سادگى ، از ذهن باغ برده ست!
آن شاهزاده اى كه در افسانه هاى كودكى ، از كوچه باغ قصه،
- بر اسبى سپيد ، بايد ، مى آمد
تا دختر ترنج پرى زاده را ز خواب برانگيزد و ز شاخه بچيند بر ترك اسب خود بنشاند،
- چرا نيامده !...»
دو
آيا شعرهاى نوى طبايى، شعرهايى نازيبايند من چنين حرفى نزدم! مشكل، عدم كنش مندى نسبت به ادبيات و اجتماع است يعنى ما با استناد به همان قطعه شعر ياد شده، نمى توانيم بفهميم كه زمان سرايش اين شعرها، دهه هاى چهل و پنجاه بوده يا فروردين ۱۳۸۲ [كه تاريخ پاى شعر است] نمى توانيم بفهميم كه زمانه ادبى و زمانه تاريخى شاعر چگونه بوده است نمى توانيم بفهميم كه شاعر، اكنون چند ساله است چرا كه شاعر سى ساله ،۱۳۵۳ همانگونه مى سرود - با همين جهان نگرى - كه شاعر ۵۹ ساله ۱۳۸۲ مى سرايد! اثرى از بالا رفتن سن در مصراع ها ديده نمى شود. شاعر مى تواند برآشوبد كه اين مزخرفات چيست ! اما واقعيت امر آن است كه خود واقف است به تفاوت هايى كه يك مرد سى ساله با مردى ۵۹ ساله دارد و تفاوت نگاهى كه بايد موجود باشد. فقط قضيه موى سفيد نيست. ادراكاتش متفاوت مى شود و حسگرهاى محيطى اش ارتقا مى يابند و از همه مهمتر، صاحب يك ديدگاه مستقل، نسبت به هستى و جهان پيرامونى و تاريخ و جايگاه انسان مى شود. چيزى كه در جوانى - مگر با حضور درخشنده نبوغ - ممكن نيست.
«از ديو زخم خورده است
يا در عبور اسب سرآسيمه، از تقاطع بى رحم جاده هاى شلوغ شهر
پشت چراغ ممتد قرمز، در ازدحام بلاتكليف
برماديان مضطربش مرده ست
شايد، كليد نقره اى باغ را به ديو سپرده ست »
اين، «دهه پنجاه» گرايى حتى در استفاده زرق و برق دار - نه طبيعى - از قافيه هم نمايان است. گمان نكنم در اين سال ها، ديگر كسى، به اين شكل قافيه ها را رديف كند و موسيقى كاذب به شعر خود تحميل نمايد؛ به گمانم بر اين امر، حتی خود شاعر - به دليل تسلط اش بر غزل - واقف است و جاى شگفتى ست كه چطور، هنوز قافيه ها در شعرش، به جاى نقش ضربه زننده و همچنين پيشبرنده فضا و حركت شعرى، صرف تزئين مى شوند
اين تزئين، فقط مختص قوافى نيست بلكه در تصاوير هم نفوذ كرده است و گرچه ممكن است منتقدانى، مصراع هاى زير را استادانه بنامند، اما از نظر من، حرام كردن يك لحظه ناب شاعرانه است در «زبان آورى مصنوع» و حاصل نگاهى اشتباه است به ذهن و زبان اخوان ثالث كه استاد چنين شگردها و زبان آورى هايى بود.
«سوى ميدان رفت
زير رگبار تگرگ و برف
لحظه هايى چند، برجا ماند!
ناگهان آكنده شد از آرزوى گريه
اما نه!
ناگهان آكنده از آوار هق هق شد!»
اين شعر هم متعلق به فروردين ۱۳۸۲ است. اما اگر در صفحه اى از تذكره اى آن را مى ديدم، مى توانستم به راحتى سوگند بخورم كه متعلق به دهه سى و حداكثر اوايل دهه چهل است!
با اين همه، بايد اذعان كنم كه به رغم «مصنوع» بودن شعرهاى نوى طبايى در اين كتاب، نمى توان از احاطه وى بر ابزار كار شعرى غافل بود، چه در غزل چه در شعر نو. تنها، تفاوت در اين است كه غزليات او، متعلق به همين روزگارند و زبان، نرم است و همه چيزش «طبيعى» ست اما او براى رسيدن به شعرى مستقل - و نه الزاماً موفق و تأثيرگذار - بسيارى از شهودهايش را، در مذبح «صنعتگرى غيرضرورى» قربانى كرده است و خود و خوانندگانش را از رسيدن به شعرى «منعطف» [و شايسته شاعرى با آن ميزان تأثيرگذارى و سال ها تجربه و البته هنوز مستعد پرش به منظرى بهتر] محروم كرده است.
روزنامه ایران شماره ۴۰۵۹
مرداب
بر گرد خویش ، بنگر !
تنهایی ... !
***
داس بلند ،
بر ساقه های نورس ، می تازد
و ضربه ها ، پیاپی ،
بر شاخه ها ، فرود می آید
این موریانه ها را ،
ـ می بینی
شاید که ریشه ها هم ...
***
اینک ،
ـ نگاه کن :
ـ طاعون ...
***
بر آسمانه بنگر !
در آسمان آبی ، ابری نیست
این پاره های کوچک سرگردان
گلبرگ های نقره ای برف نیستند
خاکستر رها شده در بادند
اینجا ،
دیری ست بر فراز سر تو
در بارش مداوم خاکستر
چتر سیاه افیون ،
ـ افراشته است
***
مرداب گرسنه !
مرداب انتظار ...
***
آری
ـ من آن درخت تهی دستم
و آن میوه ی یگانه ی شیرین را
دستان باد غاصب
از شاخه ، بی هراس ، فرو چیده ست
و ضربه ها ، پیاپی ،
بر پیکرم فرود می آید
***
اینک ،
نطع گرسنه ،
ـ مرداب
ـ بپذیر ! ...
از مجموعه " خورشیدهای آن سوی دیوار "
عليرضا طبايي معتقد است: كار آن كس كه اثر هنري را به هر شكلي به سرقت ميبرد، بسياربار ناشايستهتر از كار كسي است كه به خانه و اموال كسي دستبرد ميزند.
اين شاعر پيشكسوت در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، افزود: هنر، شناسنامهي هنرمند است و اثر هنري در حقيقت، حاصل عرقريزي روح و برآيند و نتيجهي زندگي اوست. هنرمند با خلق هر اثر ميكوشد پارهاي از حيات خود را به جاودانگي بسپرد؛ به همين دليل، هر اثر هنري، گوشهاي از حق و پارهاي از هستي هنرمند است كه بايد به آن احترام گذاشت؛ زيرا نام او و لحظههاي او، پارههاي حس و ادارك و شعور او را در خود جاي داده است.
او در ادامه دربارهي علل رواج بيتوجهي به حقوق پديدآورندهي آثار ادبي و هنري، گفت: متأسفانه در روزگار ما، شرايطي شكل گرفته است كه هر يك، براي رواج اين رفتار نابهنجار، كافي است؛ بهطور مثال، ميتوان به تعدد و تكثر وسايل ارتباط جمعي، دسترسي آسان به رسانههاي تصويري و ارتباطي و همچنين رشد قارچگونهي جرياناتي كه در فضاي آن، تعداد بيشماري از جوانان، به تب «شهرت» و اپيدمي «هنرنمايي» مبتلا شدهاند، در كنار انگيزههاي صرفا مادي برخي بنگاهها و مؤسسات شبههنري و بيشتر اقتصادي، اشاره كرد. علاوه بر اين، فقدان روحيهي تعهدگرايي، بيتوجهي به مقوله و مباني اخلاق و نيز نداشتن شناخت و آگاهي از گذشته باعث شده است كه بر سرعت روند اين معضل افزوده شود.
طبايي افزود: بنا بر همين دلايل، ضروري است كه علاوه بر لزوم رعايت حقوق بديهي هر هنرمند، براي آشنايي آيندگان با واقعيتهاي فرهنگي، هنري و تاريخي و نيز جلوگيري از افتادن آنها در چاه گمراهي، در درجهي نخست، نسبت به رعايت اين حقوق توجه نشان داده و در مراتب بعد، علاوه بر اصلاح تحريفها - به هر شكل كه رخ داده باشد - براي ثبت واقعيتها با همان صورت حقيقي خود، به كمك ايجاد مؤسسات و بانكهاي اطلاعاتي همت گماشته شود.
اين شاعر و ترانهسرا در پاسخ به اينكه آيا خود او در اين زمينه با مواردي برخورد داشته است، اظهار كرد: چنين اتفاقي چندبار براي آثارم رخ داده است؛ از جمله، در همان روزهاي پرتب و تاب انقلاب، كتابي كه دربرگيرنده تعدادي از اشعار و آثار شاعران و نويسندگان بود، بهصورت مجموعهاي منتشر شد، كه بر روي جلد آن، نام فردي بهنام «محمدرضا شريفينيا» بهعنوان گردآورنده و مؤلف درج شده بود. جالب اينكه خيلي از آثار زير نام شاعران و سرايندگان اصلي آن به چاپ رسيده بود؛ اما مؤلف، پارههايي از شعر «حماسهاي براي قارهي سياه» مرا - كه كم هم نبود - در كتاب خود با افزودن چند سطر به اول و وسط و آخر آن، بهنام خود به چاپ رسانده بود.
او در ادامه يادآور شد: مورد ديگري در سالهاي اخير، استفادهي البته مثلهشده از ترانهي «عشق تو نميميرد» من در متن فيلم سينمايي «ميم مثل مادر» بود، كه آمدن نام فرد ديگري در تيتراژ پاياني آن بهعنوان ترانهسرا - كه گويا سرايندهي ترانهي همان تيتراژ بود - موجب شد علاوه بر پايمال شدن حقوق معنويام، واقعيت به شكل ديگري به مخاطب القا شود.
طبايي همچنين گفت: اخيرا هم مطلع شدهام يكي ديگر از آثار قديميام با عنوان «مرد سرگردان» در آلبومي از ترانههاي قديمي كه در شكل و قالبي جديد از سوي شركت نوا به تهيهكنندگي منوچهر چشمآذر و در خارج از كشور منتشر شده است، بهنام «پرويز وكيلي» معرفي شده؛ اما مراجعه به آرشيو راديو و اصل صفحهاي كه سالها پيش با صداي ويگن دردريان منتشر شده بود، مؤيد اين است كه بار ديگر، حقوق معنوي مؤلف، علاوه بر ناديده گرفته شدن، پايمال هم شده است.