کوچه ها
کوچه ها خالیست
کوچه ها ـ چون کوچه ی آغوش من ـ خالیست
روزگاری ، لیک
خلوت هر کوچه ، از نجوای ما پر بود .
آن زمان ، تا عطر شب ـ چون دود ـ
در فضای شهر می پیچید ،
بازوان کوچه ها ، از هم
نرم وا می شد .
پیکر ما ، چون دو تاک سبز ،
در میان خلوت آغوش گرم کوچه ها ـ هر شب ـ رها می شد
***
تک تک آرام پای ما
در سکوت کوچه ها می ریخت
گاهگاهی نیز ،
جوجه گنجشکان خواب آلوده را از خواب می انگیخت .
پای ما همگام
دست ما ، گرم نوازش ، با فشاری نرم
سایه هامان ، رهروان مست را می ماند :
ـ مهربان ، همراه ، دوشادوش
گاه بر دیوار می لغزید
لحظه ای بر سنگفرش کوچه می غلتید
گاه دور از یکدگر ، یک لحظه هم آغوش ـ
عطر سنگین نفس هامان ،
در مشام کوچه می پیچید
بر لب ما قصه ها از روزهای روشن فردا
گاهگاهی گفتگوها نیز
در میان بوسه گم می شد
***
لحظه ها ، همگام با شب ، کوچ می کردند .
***
ناگهان دستی ـ شتاب آلود ـ
چشم هر دیوار ـ این درهای خواب آلوده را ـ می بست
ما ولیکن ، همچنان بیدار :
ـ پای ما همگام
دست ما ، گرم نوازش ، با فشاری نرم
بر لب ما قصه ها از روزهای روشن فردا ـ
رهگذار بی شتاب شهر شب بودیم
***
روزگار آشنایی ، حیف ...
همچو دودی در فضا گم شد .
***
این زمان افسوس !
کوچه ها خالیست .
کوچه ها ، چون کوچه ی آغوش من ، خالیست .
در سکوت کوچه ها ، دیگر ،
بانگ شاد خنده ای
ـ یا ، های های گریه ای هم ـ
نیست .
از مجموعه " از نهایت شب "
سعید اسلامی بیدگلی
چندی پیش چندین کتاب شعر به دستم رسید. شروع کردم به ورق زدن اولی. مجموعه شعری از همان دست مجموعه شعرهای امروزی بازار. به زحمت میتوانستی چند جمله پیدا کنی که خیلی رقت انگیز و ضعیف نباشد. کتاب دوم هم همینگونه بود و کتاب سوم و ...
مجموعه کتابها را پرت کردم. کتابها هر کدام به سویی افتادند (نگران نباشید؛ این رسم اتاق من است.) شعری از سایه بزرگ خواندم که:
رود رونده سینه و سر میزند به سنگ یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم
کمی از حس عذاب آن شعرها کم شد. از روی تخت که بلند شدم تا از اتاق بیرون بروم نگاهی دوباره به عنوان کتابها انداختم و ناگهان ... تصویر آشنای پیرمردی توجهم را جلب کرد. کتاب را برداشتم و روی جلد آنرا نگاه کردم: شاید گناه از عینک من باشد اسم کتاب زیبا بود اما مهمتر از آن نام آشنای شاعر مجموعه بود: "علیرضا طبایی"، معلم سالهای دور من در دبیرستان علامه حلی. راه را برگشتم و شعرهای کتاب را خواندم. خوب بود، خیلی خوب.
***
علیرضا طبایی در مجموعه شعر شاید گناه از عینک من باشد دو گونه شعر دارد. شاید بهتر باشد بگویم که این مجموعه از دو قسمت تشکیل شده است. قسمت اول، "شیواییها"، مجموعه غزلهای علیرضا طبایی از سال 1338 است تا اکنون و در دفتر دوم "نیماییها" آورده شده است که البته نیماییها هم شیوا هستند. خود علیرضا طبایی معتقد است تنها زمان قاضی خوبی برای ماندگاری اشعارش خواهد بود.
اگر چه معلم خوب من اشاره کرده است که شعرها در هر دو دفتر محصول سالهای متمادی است و از اینرو ممکن است در گفتار و ساختار همگون و همسان نباشد اما میتوان تمهای مشترکی در هر دو دفتر یافت. شاید گناه از عینک من باشد که توسط انتشارات آیینه جنوب به چاپ رسیده است در سال 86، برگزیدهی دومین دورهی جایزهی شعر خبرنگاران شد.
در زیر نگاهی به خصوصیات دو دفتر شعری که در این کتاب آمده است انداختهام:
دفتر اول : شیواییها
در دفتر شیواییها که مجموعه غزلهای علیرضا طبایی است عشق و پیری و مفاهیم ترکیبی این دو غالب است. گوییا طبایی به بیفایدگی عشق پیرانگی رسیده است و افسوس به خاطر از دست رفتن زمان در بسیاری از شعرها نمایان است. شاعر در این شعرها مرگ را خیلی نزدیک خود تصویر کرده و در بازی فصلها دائم حکایت از پاییز و زمستان کرده است:
1. از شعر تا درهم آمیزد مرا با من... (ص 21)
امشب کسی در من تو را میخواهد از من، هم صدا با من
بیخوابتر، بیتابتر، بیگانهای دیر آشنا با من
***
در هم شکسته زیر این آوار بیهنگام پیری، حیف!
نومیدتر، ویرانتر از من، زیر این آوارها، با من
...
2. از شعر "... با برف زمستان آخرین گل" (ص 25)
در برگریزانی چنین ای سرخ گل، تنهاترین گل
آیا چه خواهی کرد با برف زمستان، آخرین گل
...
3. از شعر "او را که میجویی..." (ص 31)
بیهوده اینجا آمدی، دیر است، میبینی؟
او را که میجویی دگر پیر است، میبینی...؟
***
پشتش خمیده زیر برف چیره بهمن
نومید از مرداد و از تیر است، میبینی؟
***
شیر است و میخواهد برآرد نعره تا آفاق
اما دگر تندیسی از شیر است، میبینی؟
...
4. از شعر "این نیمه راه مانده را ..." (ص 57)
ما را زمان از نیمه هم بگذشت، پس کی رام خواهی شد
این نیمه راه مانده را، با پای من همگام خواهی شد
***
دیری نمیپاید، مرا میبلعد این گهوارهی خاکی
یک روز، یا یک شب، تو صید دیگر این دام خواهی شد
...
5. از شعر "ای روح بیکرانگی ناشناس" (ص 80)
سر در پیام نهاده کسی با لباس مرگ
دستی به تیغ پیری و ... دستی به داس مرگ
...
6. از شعر "بنگر چه برفی بر سرت بنشسته!" (ص 96)
اینک زمستان، نیمهی همزاد من، اسطوره پیری
پاپوش برفی، جامهای خاکستریگون، گیسوی شیری
...
7. از شعر "کسی است چشم به راه من!" (ص 108)
در این شبانهترین بنبست، که صبح را جرسی نیست
دلم هوای کسی دارد که مثل هیچکسی نیست
***
درون غربت آیینه که پر ز خالی پیری است
کسی است چشم به راه من، که غیر مرگ کسی نیست!
...
8. از شعر "پاداش لبخندهایم" (ص 138)
پشتی از این سان خمیده، میراث پیوندهایم!
کتفی نشانگاه خنجر، پاداش لبخندهایم
***
هر لحظه از هیچ سرشار، هر روز لبریز خالی!
یک رنگ و یک طعم دارند، مرداد و اسفندهایم
...
در پایانِ روایتِ مروری که بر دفتر اول دارم شعری زیبا از این دفتر را کامل آوردهام تا سخنم کوتاه شود و شما لذت غزل ، این یادگار پارسی کهن را لمس کنید:
غزل "پاییز میآید، زمستان نیز" (ص 92)
دیر آمدی ای سبزگون، پاییز در راه است
پاییز میآید، زمستان نیز در راه است
لبخند تابستان نمیپاید به لبهایت
این سان که پاییز و زمستان، تیز در راه است
با غنچههای عطرگون، دیر آمدی در باغ
این باغ را، بیرحمی گلریز در راه است
از من گذشت اما تو را میترسم ای سرسبز!
پاییز، با خشمی جنونآمیز در راه است
با من اگر همراه گردی خستگی با توست
ما را بیابانهای خوفانگیز در راه است
در انتظار من، شبی سرد و زمستانی است
اما تو را گرمای شورانگیز در راه است
این میوهها، ارزانی دستی جوانتر باد
پیرم من و زنهاری پرهیز در راه است
این سایبان را آهویی چالاک میزیبد
من خسته، دست و خنجری خونریز در راه است
چون شهر نیشابور، آبادم مبین امروز
این شهر را ویرانی چنگیز در راه است!
دفتر دوم: نیماییها
برای من شکی وجود ندارد که نیماییها شیواتر از شیواییها از کار درآمده است و این شاید به همان دلیل تکراری باشد که کلام طبایی در شعر نو (و نه سپید و تصویر و ...) بیشتر شکل گرفته است. شاید هم دغدغههای آشناتر این بخش از شعرها، دلنشینی کلام را برای من بیشتر کرده بود. طبایی در این بخش هم با پیری و دیری دست و پنجه نرم کرده است، اما اینبار پیری تنها گریبان علیرضا طبایی را نگرفته و خزان برگریز و زمستان سرماخیز بر گریبان دیار و یاد و همه چیز آویز است. اگر چه تم اصلی آثار عاشقانه نیست و اصولا به همان دلیلی که در بالا ذکر شد (که اشعار در دورانهای مختلف سروده شدهاند) نمیتوان یک عنصر اصلی در اشعار پیدا کرد، اما در این مجموعه طبایی از عشق هم سروده است؛ از جمله شعر زیبای "پیوندها".
پیری و انتظار مرگ عنصر دیگری است که در این نوشتهها به چشم میخورد و البته اینبار به پررنگی غزلها به تصویر نیامده است.
چه لحظههای تری دارند
درختهای نگونسار، در برهنگی آبهای پاییزی!
چه لحظههایی:
آمیزهی سکون و سکوت و برگ!
چه لحظههایی: آمیزهی سکوت و سکون، مثل ایستایی مرگ!
(از شعر زایش)
چه خشم بیثمری دارد!
چه یأس تاریکی!
چه میتوانی کرد، ای مرد
جهان گذرگاهیست
غریب، هایل، تاریک!
و مرگ عابر بیچهره گرسنه، که پشت نقاب حادثه نزدیک است
کنار خواهر همزادش، در سایه میسپارد راه
و زیستن یعنی رفتن به میهمانی مرگ
(از شعر و مرگ عابر بیچهره گرسنه ...)
طبایی ایدههای جالب را به تصویر کلام درآورده است. مثلا در شعر روح سنگی حکایت مجسمه حافظ بیان شده که جان میگیرد و اندوهی سترگ به جانش مینشیند که چه بر سر فرهنگ و هنر این مرز و بوم آمده است.
اما بهترینهای مجموعه نیماییهای شاید گناه از عینک من باشد اشعاری است که تم اصلی آنها ناامیدی برای آبادانی میهنی است که کهن شده (همان تم آشنای برخی از شاهکارهای مهدی اخوان ثالث اما با زبانی دیگر):
بر سر درِ ورودیِ دروازهی قدیمی این روستای خاکی مخروبه
دستی نوشته:
- "دهکدهی بازی!"
اخطار!
بازی کنید، پرسش ممنوع!
در انتخاب نقش
- آزادیِ گزینش ممنوع!
(از شعر دهکدهی بازی)
و عجیب اینجاست که شعرهای اینگونهای علیرضا طبایی که طعنه بر شرایط اینروزهای جامعه ما میزند، نه در سالهای اول شاعری این بازمانده از دوران اوج شعر نو که روزگاران خفقان دهه 30 بوده است، که در همین روزگاران نزدیکتر سروده شدهاند. فضای این روزها را پیری علیرضا طبایی سنگینتر کرده و شعر حالت بیانیه سیاسی ندارد، بلکه تنها روایت تلخی است از ناکامی آرمانها.
شعری که در پایان آوردهام اینجا همیشه باد میآید است که روایتیست از سرزمینی که همه چیز را در گذشته داشته است و اکنون ... طبایی حتی نشانههای جغرافیایی و تاریخی آشنایی برای این سرزمین میدهد. او به زیبایی، خصوصیات جامعه امروز ایران را بیان کرده و میگوید که مرگ در این سرزمین غنیمت است:
من فرصتی ز مرگ نمیخواهم!
حاشا!
اینجا که خانه دارم
مانند هر محله دیگر، محلهای است به روی خاک
در قطعهای رها شده نزدیک ضلع شرقی تاریکی
شالودههای خانه، اگر چند، باستانی و پیر است
و خشت و چوب و سقف و ستونش
بر شانه فلات کویر است
اما، چهار عنصر اصلی در آن
از عصر باستان
با یکدیگر، تعامل رشکانگیز
دارند
تنها نقیصه این است:
اینجا همیشه باد میآید
***
گلهای بادگردان میگویند:
باید کلاه خود را محکم نگاه داشت!
در جانبی که باد میآید
رو کرد!
با ساز باد رقصید
و با صدای باد همآوا شد...
***
- این سنت قدیمی،
قانون نانوشته، ولی رایج و طبیعیِ این خانه است-
شاید شگفت باشد، امّا
حتّا زمان نشانیِ این قطعه را
از ذهن شسته است!
دیگر نه جنب و جوشی، لبخندی، فریادی
حتّا نشانهای ز هیاهوی کودکانه
- اگر چند بی هدف!-
یا شور و حال رهگذری نیست
تنها صدای خواهش مغموم سائلان و نواخوانیِ مکرّر و محزون قاریان جاریست
***
اینجا بهشت خاطره و یاد است!
آینده، مثل حال، در این خانه وامدار گذشته است!
و هر که ناگزیر در این خطّه
محکوم بودن است
زان پیشتر که زاده شود حتّا
باید که وامدار طبیعی باشد.
***
تقویم روزها
از کولهبار خاطرهو یادهای دور، گرانبارند
- هر روز، یادروز کسی
سوگ و سور و مرگ و عزا و عروسیست-
شاید نفس کشی نیست!
اکنون و حال هیچ
که آینده
وامدار گذشتهست
اینجا در این محله متروک، این بهشت بیآزار
فهرست زندگان،
از یاد روزگار فراموش است
هر کس که بود باشد
- وقتی گرامی است-
که زیر خاک، خفته و خاموش است!
***
در این محل اهالی این خانه، سکنان بیآزارند
با چشم دیدهاند که همسایگان آنها
از پشت بام، یا سر دیوار
هر وقت خواستند، میآیند و میروند
و گاهگاه گرسنه مهمانند!
آنان شنیدهاند که اینها به کار هیچکسی، هیچگاه، کار ندارند
- گفتم که این محلّه بهشت است-
***
جایی که بی تعارف
معنای زنده بودن و مفهوم مرگ،
هر دو به هر صورتی حساب کنی، پشت و روی کهنه یک واژه، یک حقیقت تاریخی است!
من فرصتی زمرگ نمیخواهم!
حاشا!
وبلاگ سعید اسلامی بیدگلی
این هفتمین شهر عشق است
کوتاه کن ماجرا را ، این قصه پایان ندارد
تا عشق این جا غریب است ، این خانه ، مهمان ندارد
با اشک باید بشویی ، تصویر تنهایی ات را
گرد تو هفت آسمان ابر ، یک قطره باران ندارد
این ارغوان های مغموم ، بر تربت عشق ، لالند
یک تن ز غوغاییان نیز ، اندیشه ی آن ندارد
تنها تو می بالی از عشق ، ای سرو دریادل سبز
تنها تویی آن که در باغ ، بیم از زمستان ندارد
مفکن نقاب از رخ خود ، بگذار هرگز ندانند
جز شعله ور چتری از بغض ، این سینه ، پنهان ندارد
بفشار در مشت ، بفشار ، گنج دلت را که این خاک
ایمن تر از این پناهی ، از چنگ گرگان ندارد
من یافتم در تو آخر ، آن کس که می جستم او را
در شهری این سان که گفتند : جستیم و انسان ندارد
دار است و اوجی چنان را ، بالای منصور باید
این هفتمین شهر عشق است ، رازی که کتمان ندارد
ای آخرین چاره پرداز ، بگشا طلسم کهن را
کوشیده ام خود ، چه حاصل ، خودکرده درمان ندارد !
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
عليرضا طبایي گفت: به طور طبيعي نميتوان انتظار داشت وقتي شاعري شاهد تماشاي حوادث تلخ زمان خود است، از شاديها بگويد.
اين شاعر در گفت و گو با خبرنگار شبستان ، گفت: شعر چه در قالبهاي سنتي و كلاسيك و چه در قالب های آزادتر امروز، مثل اشعار نيمايي و شعرهاي سپيد، با توجه به شرايط زندگي، حوادث تاريخي و در مجموع برآيند و مقايسهي رويدادهايي كه در زمان زندگي شاعر روي داده است سروده شده و شاعر با نگاهي اجمالي به حوادثي كه در طول تاريخ بر اين آب و خاك رفته و اين قطعه از سرزمين ما را بدل به چهارراه حوادث كرده است، از زبان مردم و روزگار خود سخن می گوید.
طبایي در ادامه گفت: به طور طبيعي نميتوانيم انتظار داشته باشيم وقتي شاعري شاهد تماشاي قتل عامها و شبيخونهاي دشمنان بر آب و خاك خود بوده است و چشمانداز او را منارهاي از سر، چشم و اعضاي پيكر هموطنانش شكل دادهاند و او شاهده بوده كه زورمداران، هر زماني كه مجال يافتهاند روزگار را بر مردم سياه كردهاند، او كه تصويرگر روزگار خويش است از شاديها بگويد.
نويسنده ''خورشيدهاي آنسوي ديوار'' همچنين گفت: حوادث تلخي كه در روزگاران گذشته از زمان باستان و نهضت مشروطه و بعد از آن بر مردم ايران رفت باعث شد تا شاعران بيشتر از آنچه به شادي و نشاط روي آورند به بيان اندوه و تلخيها بپردازند و اين نتيجه طبيعي زندگي آنها و واكنش آنها بوده است.
وي افزود: در روزگار معاصر نيز حوادث تلخي كه بر مردم و بر سرزمين آنها رفته، همواره روح حساس و ضمير ناخودآگاه شاعران را رنج داده است و اگر منصفانه قضاوت كنيم ميبينيم چه در شعر كلاسيك و چه در شعر امروز بيشتر شاهد بيان تلخيها و اندوهها هستيم تا شادي و نشاط .
طبایي در پايان با اشاره به اين مطلب كه ادبيات ما به عنوان آئينه تمام نماي تاريخ و زندگي مردمش، هيچ گاه از توجه به شادي و اميد خالي نبوده است، گفت: شاعران پس از هر رويداد تلخي، سهم خود را در روشن داشتن چراغ اميد و زنده نگاه داشتن آرزوهاي انسان ادا كردهاند و همواره در شعر خود به دميدن روح اميد و آبياري نهال فردا همت كردهاند.
نیشخند !
خواب را در نسخه ای پیچید
*
در هیاهوی وقیح اصطکاک نعره و فولاد و موسیقی
رهگذارانی ، نقاب گونه گون بر رخ
بی تفاوت ، در مسیر بی سرانجامی ، شتاب آلود
سوی نامعلوم می رفتند
*
ساعتی دیگر ، دری او را به کام خود فرو بلعید
*
خواب او را نوشید
دیده را بر هم نهاد و در سکوت آبی بستر
در مه بی رنگ خاموشی شناور شد
باز هم کابوس !
چهره های ناشناس دور ، یا نزدیک !
خانه ها و کوچه ها و کودکی ها و مصاحب های نامانوس !
ناخن دلشوره های مبهم و تاریک
وحشت تقویم
مرگ
تعقیب و گریز و بیم
گریه و افسوس
*
کاش می دانست
در همان ساعات وهم آلود
شادی و آرامش و لبخند
از میان نسخه ، بال و پرزنان
تا سرزمینی دور و ابراندود
در سفر بودند !
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
ترانه سرايي امروز مانند خمره رنگرزي شده كه سريع از آن ترانه درميآورند.
عليرضا طبايي ـ شاعر ـ با بيان مطلب بالا به خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا) ، با مقايسه ترانه قبل و بعد از انقلاب گفت: در ترانههاي قبل از انقلاب يك حقيقت مشخص است؛ آنها داراي ويژگي خاصي بودند كه دست آهنگساز را باز ميگذاشت و اگر چه براي ترانه سرا دشوارتر بود، اما در مجموع حاصل كار؛ يعني حاصل پيوند حسی ميان ترانه سرا و آهنگساز و تلفيق ميان كلام، هارموني و موسيقي نتيجه متعاليتر به بار ميآورد.
وي با ابراز تاسف از اين موضوع كه امروز خيلي از شاعران به كار ترانه سرايي رو آوردهاند متذكر شد: در حقيقت از هنگامي كه هنر شعر و به ويژه ترانه سرايي با چيزي به اسم ماديات آلوده شده نتيجه كار فاجعه بار شده. امروز بسياري از شاعران به ترانهسرايي روي آوردهاند زيرا از اين راه ارتزاق ميكنند و مبناي زندگيشان را بر درآمدهاي گاه حتي كلان گذاشتهاند؛ به اين دليل ترانه سرايي عبارت شده از سرودن چند مصرع و معمولا چند چهار پاره و ارايه آن به آهنگساز.
اين شاعر يادآوري كرد: امروز شاهديم ترانه سرا علاوه بر اينكه زحمت چنداني درباره تلفيق ميان موسيقي و كلام نميكشد، حتي آشنايي نيز با اين مقولات ندارد. قبل از انقلاب حاصل تلفيق كلام و ريتم و همكاري آهنگساز و شاعر نتيجه كار را متنوع، رنگين و عميق ميكرد، در حالي كه امروزه شاعر فقط چند مصرع و چند بيت اكثرا كوتاه را ميگويد و آن را به دست آهنگساز ميدهد، آهنگساز بر روي آن يك هارموني و آهنگ ميسازد و اين ترانه ميشود.
وي در ادامه اين بحث توضيح داد: در گذشته آهنگساز آهنگي را که ساخته بود؛ آن را به ترانه سرا عرضه ميكرد، ترانه سرا بر اساس نيازي كه آهنگ به شعر داشت؛ روي آن كار مي كرد و مدتها روي آن زحمت ميكشيد.
او همچنين متذكر شد: در كار آهنگسازي گاه كلمات، گاه مصراع و گاه بيت نقش دارد. در حالي كه امروز آهنگ قبلا ساخته نميشود؛ معمولا آهنگساز روي ترانه، هارموني را پياده ميكند، اين مساله باعث شده، در زمينه ترانه با بعضي نوآوريها در مضمون همراه باشيم. گاه ترانهها نوآوري دارند، اما این به ندرت اتفاق ميافتد. اين كار به خصوص بعد از تكرار، حالت دلزدگي پيدا مي كند؛ يعني بر اثر تكرار زيبايياش را از دست مي دهد و از نوآوري در آن خبري نيست.
طبايي ادامه داد: در يك داوري كلي و جامعتر بايد گفت ترانه سرايي نسبت به قبل از انقلاب دچار پس رفت و ركود شده، به خصوص از نظر آشنا بودن شاعران به فن ترانه سرايي؛ كار فاجعه بار است. شاهدم كه كار ترانه سرايي امروز از آن مسايل حتي خالي است. اگر بر ترانهها مروري كنيد، ميبينيد بيشتر يك چهارپاره و شعر با مصراعهاي كوتاه ارايه شده و روي آن ريتم تقريبا تكراري اعمال شده است كه نتيجه اين كار قدري تنبلي و عدم درك فنوني كه بايد و شايد يك ترانه سرا داشته باشد هست.
وي با يادآوري اينكه امروز ما كمتر شاهد خلق پيوند خوب حسی ترانه سرا با آهنگساز هستيم ، افزود: ترانه يكي از اشكال ادبي به خصوصاست. لطف و زيبايي ترانه به اين است كه از دل برخاسته و زماني كه از حس و شعور و نياز جامعه برخاسته باشد و درست با آهنگ تلفيق شود؛ نتيجه كار عالي خواهد بود. مردم از كودك تا سالمند، در لحظاتي به خصوص در لحظههاي تنهايي كه با خود خلوت مي كنند، بعضي اوقات در لحظات كار براي اينكه سنگيني كار را فراموش كنند؛ ترانه را زير لب زمزمه ميكنند. بايد به ياد داشته باشيم ترانه با زندگي روزمره مردم آميخته و اگر درست و به جا و از روي حس، شعور و نياز و آميخته با جادوی هنر خلق شود؛ مي تواند لحظههايي از زندگي مردم را پر كند.
طبايي با بيان اين مطلب كه مردم خيلي اوقات ترانهها را زبان نياز خود ميدانند و زير لب زمزمه ميكنند تصريح كرد: به اين دليل ترانه نقش شايستهاي در زندگي ايفا ميكند، به شرطي كه زبان مردم باشد.
وي درباره اين موضوع كه چرا امروز كمتر آثار زيبا درعرصه ترانه شاهديم، به دو دليل اشاره كرد و اظهار كرد: وجود مميزي شديد همراه با كجسليقگي بسيار بچگانه و اعمال و مميزيهاي رنگارنگ، حتي ثبت بعضي كلمات در حوزههاي ادبي از يك سو و عدم آشنايي شاعراني كه به ترانه سرايي روي آوردند به فن ترانه سرايي و سطح پايين معلوماتشان و گاه سطح پايين استعدادشان، عواملي است كه در ركود ترانه موثر است. طبايي همچنين متذكر شد: در اين سالها نبايد از حق گذشت، بعضي ترانههاي زیبا را شنيدهايم و شاهدخلق چند ترانه زيبا بوديم. در دو دهه گذشته بعضي ترانهها از نظر كلام و مضمون داراي زيباييهاي ويژه خود بوده، اما وقتي مجموعه آنچه در بازار است به خصوص ترانههاي بازاري آن طرف آب را بررسي ميكنيم ميبينيم سطح كار بسيار نازل، خالي از عمق هنر و بيشتر آلوده به مطامع مادي است كه بيشتر آميخته با روحيه كاسبكارانه بوده و اين هم فاجعه بار است.
وي عامل اصلي دورافتادگي ترانه از جاودانگي را سانسور شديد و ديگر بيسوادي، كم سوادي و بياستعدادي بعضي ترانه سراها دانست و يادآورشد: اين دسته متاسفانه در زمينه ادعا كردن، مدعيان بسيار زبان آوري هستند ولي در عمل نتيجه كار با حرف بسيار فاصله دارد.
مرد سرگردان عنوان ترانه ی مشهوری است از علیرضا طبایی که در حدود ۳۵ سال پیش سروده شده است . این ترانه در همان زمان با صدای ویگن دردریان خواننده معروف موسیقی پاپ و آهنگسازی پرویز مقصدی اجرا و با استقبال خوبی مواجه شد . چندی پیش یک شرکت فعال در زمینه تکثیر و توزیع آلبوم های موسیقی به نام نوا ، گلچینی از ترانه های ماندگار ویگن را در قالب یک سی دی و به تهیه کنندگی منوچهر چشم آذر منتشر کرده است که در آن ضمن استفاده از ترانه ی مرد سرگردان ، ترانه سرا ، پرویز وکیلی معرفی شده است .
طبایی در گفتگویی با خبرگزاری ایسنا ، در واکنش به این اقدام ، نسبت به نادیده گرفتن و پایمال شدن حقوق مولف اعتراض کرده است .
خبر ایسنا را در اینجا بخوانید .
مرد سرگردان این شهرم همدمی گم گشته را جویم
قصه ها دارد دل تنگم بشنو امشب قصه می گویم
یک شب از شب های تابستان ناشناسی از سفر آمد
با نگاه پرغرور خود شعله ها بر دشت جانم زد
دور از این دنیای تاریکی ما دو مرغ نغمه خوان بودیم
غافل از اندیشه ی فردا روز و شب ، با هم روان بودیم
یک شب بارانی پاییز آسمان ، ساز جدایی زد
او سفر کرد از دیار من پا به عشق و آشنایی زد
مانده ام تنها و سرگردان او نشان از من نمی گیرد
رفته ام از یاد او ، اما ... یاد او ، در من نمی میرد
مرد سرگردان این شهرم همدمی گم گشته را جویم
قصه ها دارد دل تنگم بشنو امشب قصه می گویم
