تبليغاتX
بر جاده هاي شعر ...
دیدگاه ، شعر و آثار علیرضا طبایی

 

عليرضا طبايي به «مثله كردن» و «استفاده‌ي بدون اجازه» از شعر «خليج فارس»اش اعتراض كرد.

اين شاعر در يادداشتي كه در اختيار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، گذاشته، نوشته است: «روزگار باژگونه‌اي است. هنرمند ديگر هرجا مي‌رود، نه قدر مي‌بيند و نه بر صدر مي‌نشيند؛ بلکه بايد در زير آسمان، همواره تاوان نجابت بپردازد و پرومته‌وار، به پاس هنر خود، کيفر بيند و صليب سرنوشت رنج‌آلوده را به جرم آزادگي، بر دوش کشد.

بعد از بيدادي که بر ترانه‌هاي «عشق تو نمي‌ميرد» و «مرد سرگردان» رفت، بار ديگر شعر «خليج فارس» من که زير نام «صداي سيلي ايران به روي گونه‌هاي آز...» در سطح ايران و جهان منتشر و با اقبال دوستداران ايران‌زمين روبه‌رو شد، مورد سوء استفاده قرار گرفته است و تلخ‌تر اين‌که صورت‌مسأله به گونه‌اي طرح شده که نام و شرافت ادبي و هنري مرا بازيچه‌ي طمع‌ورزي و سودجويي شهرت‌طلبانه‌ي خود قرار داده‌اند.

خواننده ای به نام «پروا» با قطعه قطعه کردن شعر «خليج فارس» من و در هم ريختن سطرها و جابه‌جايي واژه‌هاي آن، و از همه دردناک‌تر، آميختن آن با چند سطر از ترانه‌اي که سروده‌ي ديگري است، معجوني ناهمگون پديد آورده، سپس با همکاري آهنگساز، بر روي اين آميزه‌ي ناساز، آهنگي ساخته شده و با صداي همين خواننده، به اجرا درآمده است. هم‌اکنون نيز اين اثر در آن‌سوي آب‌ها در دست اجراست.

ايران سربلند، سرزمين من و فخر من است و پاسداشت آن را ارج مي‌نهم؛ اما اکنون سخن ديگري است. امروز براي آگاهي مردم دوستدار هنر و ثبت در تاريخ اعلام مي‌دارم، هم شعر و هم نام من مورد بي‌حرمتي قرار گرفته است؛ زيرا:

1- شعر «خليج فارس» مرا مثله کرده‌اند.

2- اين شعر را با پاره‌هايي از يک ترانه که اثر ديگري است، آميخته‌اند.

3- اثر جديد را به نام من منتشر ساخته و حيثيت مرا بازيچه قرار داده‌اند.

4- بدون کسب اجازه از من، از اثر من استفاده کرده و مي‌کنند.

من با فرياد رسا به اين بيداد نامبارک اعتراض دارم و اين کار را بدعتي زشت مي‌شمارم و داوري درباره‌ي آن را به جامعه‌ي هنر و مردم آگاه واگذار مي‌کنم. اين نکته را نيز مي‌افزايم که حق شکايت و احقاق حقوق معنوي و مادي را در مراجع ذيصلاح براي خود محفوظ مي‌دارم.»


در همین زمینه:

شعر "خلیج فارس" من را مثله کرده‌اند

صداي سيلي ايران به روي گونه‌هاي آز!

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 12:1 | لینک 

 

با کاوه های عصر

 

ای دست های بیدار، ای دست های داد

ما را در این مصیبت دریابید:

یک تن نه،

            ـ بل، که تن ها تن ها تن

در قلعه های دیوان دربندند

و آن میوه ی یگانه ی ما نیز...

***

اینجا،

دستان چاره ساز عقیم اند

ای دست های باران، ای دست های باد

ای دست ها، به یاری برخیزید

ما آفتاب خود را، گم کرده ایم

***

ای دست های باران، ای دست های باد

دیوارهای قلعه ی دیوان را

سیلی شوید،

                 ـ سیلی،

                           ـ بنیان کن!

آن پاره های خورشید

در دخمه های ضحاک،

                           ـ می پوسند

***

دیوارهای مسلخ

                   ـ بی رحمند

***

ای دست ها

              ـ کلید گشایش

قفل طلسم را بگشایید

ما دست های خود را، گم کرده ایم.

***

اینجا، گذار بر ظلمات است

و دم زدن، عبوری است در شب

که لحظه های آن،

از وحشتند و کابوس.

ای کاوه های عصر...

*** 

ما،

خیل عظیم منتظرانیم

ای دست های...

                     ـ امداد!

                            ـ امداد!

                                   ـ امداد!

 

از مجموعه "خورشیدهای آن سوی دیوار

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 19:43 | لینک