با کاوه های عصر
ای دست های بیدار، ای دست های داد
ما را در این مصیبت دریابید:
یک تن نه،
ـ بل، که تن ها تن ها تن
در قلعه های دیوان دربندند
و آن میوه ی یگانه ی ما نیز...
***
اینجا،
دستان چاره ساز عقیم اند
ای دست های باران، ای دست های باد
ای دست ها، به یاری برخیزید
ما آفتاب خود را، گم کرده ایم
***
ای دست های باران، ای دست های باد
دیوارهای قلعه ی دیوان را
سیلی شوید،
ـ سیلی،
ـ بنیان کن!
آن پاره های خورشید
در دخمه های ضحاک،
ـ می پوسند
***
دیوارهای مسلخ
ـ بی رحمند
***
ای دست ها
ـ کلید گشایش
قفل طلسم را بگشایید
ما دست های خود را، گم کرده ایم.
***
اینجا، گذار بر ظلمات است
و دم زدن، عبوری است در شب
که لحظه های آن،
از وحشتند و کابوس.
ای کاوه های عصر...
***
ما،
خیل عظیم منتظرانیم
ای دست های...
ـ امداد!
ـ امداد!
ـ امداد!
از مجموعه "خورشیدهای آن سوی دیوار"
کسی است چشم به راه من!
در این شبانه ترین بن بست، که صبح را جرسی نیست
دلم هوای کسی دارد که مثل هیچ کسی نیست
کسی که شام غریبان را، ز بام شهر بروبد
شب غریب مرا، هرچند، به صبح دسترسی نیست!
گلیم مندرس ما را به آفتاب بشویید
که بر زمینه ی آن نقشی به غیر خار و خسی نیست
خوش آن سپیده که برخیزم، ز خواب قطبی و بینم
هوای خانه دگر سنگین ز وحشت عسسی نیست
گشاده است دهان مرگ، به بانگ یاوه چه کوشم
مرا ز خیل سبکباران، امید دادرسی نیست
***
درون غربت آیینه که پر ز خالی پیریست
کسی است چشم به راه من، که غیر مرگ کسی نیست!
از مجموعه "شاید گناه از عینک من باشد"
با سگ های دست آموز
خیل شگفت!
ـ ای «گرگ ـ مردم»
ـ راستی را از کدامین نسل خاکید؟
روح شمایان را کدام ابلیس،
در بند کرده ست؟
خشم کدامین خشکسالی
بذر مروت را، چنین، در جانتان، بی رحم،
ـ سوزانده ست؟
خیل شگفت،
ـ ای چهره های مسخ بی چهره!
***
ما وارث یک مزرعه،
ـ یک رود،
ـ یک خورشید
ما وارث یک خانه، یک سقف
ما وارث یک قلعه،
ـ یک شمشیر
ـ یک سنگر،
بودیم.
با یک زبان آواز می دادند
در شهر، فصل مهربانی را، پدرهامان.
اینک،
اما،
عریانی خورشید در فواره ی خون برادرها و خواهرهای من بر خاک
و خنجر برّان تهمت در کف خشم شمایان،
ـ شرمتان باد!
آیا چه افتاده ست؟
***
هم خون من!
ـ تمثیل روح بی گناهی ها!
وقتی کمان وحشت صیاد
پرواز شیرین تو را آشفت
و بال های کوچک تو، در سقوط ناگزیر خود
والاترین ادراک هستی را،
بر آسمان، طرح سرودی نو درافکند
من،
بانگ سقوط آسمان ها را
ـ درون خود، شنیدم
نفرین،
بر دست های خالی من باد.
***
افسانه ی تنهایی تو
بی شرم تر نیرنگ ناپاکان، دروغ است
فوج کبوترها، بشیران سحر را
در آسمان شهر می بینی؟
***
پروازتان خوش باد...
از مجموعه "خورشیدهای آن سوی دیوار"
هشدار
های ... هشدار که شب بیدارست
***
پشت هر پنجره، هر در، هر بام
پشت هر پرده، هر آیینه ی پاک
زیر هر پله و زیر هر سقف
پشت هر بوته ی پیر
آه ... ـ باور کن ـ
در پس نی نی چشم من و در عقربه ی ساعت تو،
شب کمین کرده و بیدار نشسته ست، نهان.
***
خش خش گام حقیقت را در زمزمه ی مبهم من می شنوی؟
***
نامه هایت را در باد مخوان!
گام هایت را بر آب منه
مشت هایت را بر یاوه مکوب!
شب کمین کرده، به راه
***
ای تهیدست درخت بشکوه
شوکت دست تو افزون باد
مهراس
مگریز
بستیز
دور بادا ز تو اندیشه ی هیزم شکن و تیشه ی تیز
***
لیک هشدار ... که شب بیدارست
از مجموعه "از نهایت شب"
از آن سوی دیوار شیشه ای...
چه بر تو می رود، ای آفتاب زندانی
در آن مکعب بی روزن زمستانی!
چه بر تو می رود آیا که گام زخمی تو
چو موج، پر شده از لحظه های ویرانی
کدام بالش، نوشیده اشک های تو را
در آن شبانه ترین فصل های ظلمانی
کدام واژه تو را تازیانه زد بر روح!
کدام عدل، تو را داغ زد به پیشانی؟
تو را، از آن سوی دیوار شیشه ای، پیداست
هراس غربت و تشویش های پنهانی
چو عمق دریا، آرامشی شگفت، تو راست
نهفته داری، اما خروش توفانی
چو چشم آینه، خاموش واری و... پیداست
به هر نگاه تو، هنگامه ی پریشانی
***
چه می توان کرد با پای سنگی مفلوج!
«و ناتوانی این دست های سیمانی!»
از مجموعه "شاید گناه از عینک من باشد"
پیوندها ...
پیوند قطره قطره باران:
ـ دریا!
پیوند نور و آسمان:
ـ روز!
پیوند بذر و خاک:
ـ هستی!
پیوند دریا، روز، هستی:
ـ عشق!
پیوند ما،
ـ من با تو:
ـ دریا، روز، هستی، عشق.
پیوند دریا
روز
هستی
عشق:
ـ انسان!
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
خورشید را آواز کن ، با من
از پایم این زنجیرها را ، باز کن با من
بار دگر ، آهنگ دیگر ساز کن ، با من
از ظلمت زندان اسکندر ، سبک ، پر کش
آهنگ جنت خانه ی شیراز کن ، با من
پرواز را ، از خاطر ما برده ، سنگستان
بر هم زن این بنیاد را ، پرواز کن با من
دل مرده ام ، بر شانه ام بار تحمل هاست
عیسی دمی کن با دلم ، اعجاز کن با من
سر را بنه بر شانه ام ، گیسو به دوشم ریز
از ظلمت شب ، قصه ها آغاز کن با من
برگیر رنگ تیرگی از بام سرب اندود
با دست ها ، خورشید را ، آواز کن با من
***
آه ، ای رفیق برترین ، منظور هر معراج !
من محرم اسرارم امشب ، راز کن با من
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
در فصل خنجرهای بوسه
عریانی ام را ، جامه ای باش
سرگشتگی ها را ، پناهی ، مامنی ،
ـ سقفی
ناباوری ها را ، یقینی ،
ـ سهمناک آن سان که روح مرگ !
ناباوری ها را یقینی باش
***
چون رحمتی نازل ،
با اعتمادی بارور ، از دانش نور
می آیی از آن سوی نومیدی :
میلاد ، با آهنگ گام تو ، می آغازد
هر پله ، خواب سنگی خود را
بدرود می گوید ،
دهلیز ، خود را می سپارد در سکون خلسه ی اشراق
زنجیرها ، با نام تو ،
ـ بر دستهایم آب می گردد
هر واژه ، جاری می شود تا بر لبان تو
مفهوم خود را ، بازیابد
میلاد "حافظ" !
میلاد "سهراب" و "فروغ" و شعر
***
آیینه ، عریان می شود در خواهش اندامهایت
و پرده ها ، پلک صبور پنجره ها را
مشتاق می بندد
***
با خفت و خیز پلک های تو
شوق سفر را بادبان ها ، می افرازم
تا چشمه ی حیوان ، یقین نور
***
در نبض من خورشید می روید
خون تو ، عریان می شود بر گونه های تو
نجوای ما ، آهنگ رویش ، در تن سبز گیاهان ست
در التهاب تو ، زمین می ماند از گردش
در بازوان من ، زمان می ماند از رفتار
***
آنک
ـ زلال چشمه ی حیوان
با رقص نرم ماهی اندام تو ، سیراب
و آرامش خورشیدها
ـ در انعکاس آب
***
آوازه خوان کوچه های جستجوی من
در فصل خنجرهای بوسه
عریانی ام را ، جامه ای باش ؟
از مجموعه " خورشیدهای آن سوی دیوار "
... ولی دیوار می روید
تو در آن سوی دیواری و من ، این سوی دیوارم
زمین و آسمان می داند از دیوار بیزارم
نگاهم می رود تا دوردست و هیچ مرزی نیست
ولی دیوار می روید ، اگر یک گام بردارم
به سویم آمدی ای آرزوی دور و می باید
به روی هستی خود ، بار دیگر ، پای بگذارم
مرا مفهوم بودن ، بی تو ، مرگ تلخ تدریجی ست
به پایان می رسد این قصه و از مرگ ، ناچارم
***
چه شیرین بود پیوند نگاه و دست تو با من
اگر می شد که همگام تو در شب گام بسپارم
مرا دریای عشق است این و باید دل به دریا زد
به پاکی دوستم داری و من هم ، ... دوستت دارم
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
تصحیح
صبح فروردین ، بر سفره ی آئینه و سیب و قرآن
آفتاب آمد
گوشه ی باغچه ، بر دیوار کاشی روز
جامه ی مشرقی اش را آویخت
در فضا عود افشاند
ریشه ها را انگیخت
متن دیباچه ی خاکی را با حوصله خواند
واژه های غلط برفی را
ظهر ، از مشق زمستان ، خط زد ...
***
کاش می شد "شب" را
دستی از خانه ی من خط بزند
سایت دینگ دانگ
تو ، ای فرصت ناگهان !
فراسوی اندیشه ، حس غریبی ست !
ـ بیگانه با واژه ها ، فرصتی ناگهانی !
که لب پرزنان ، ناگهان ، شعله ور می کند لحظه ای
ـ ظلمت روح را ، قامت خواستن را
و می چیند از غفلت باغبان ، خوشه ای ترد
و در نورباران خود ، با فرودی دگرگونه ، می پاشد از هم حصار زمان را ، نهانی !
*
تو ، ای فرصت ناگهان !
ای هبوط نخستین عطش در گلوگاه ادراک آدم !
تو ، ای فرصت موج گونی که از سمت آفاق نیلوفری
ـ می وزی بر سراپرده ی روح !
مرا ، دستبردی بر اقلیم جان زن !
تو ، ای دعوت خوشه ، لبخند پنهان گندم
مرا ، شیوه ای دستبردانه آموز
شبیخونی آن گونه رندانه بر ظلمت ساکت روح
مرا سهمی از زیستن بخش !
تو ، ای خواهش شعله ور
ـ انعکاس هماوایی بال نیلوفرینه
نشان مرا ، از سکوت سحرگاهی دره ها پرس و جو کن !
تلاوت کن آیات نیلوفری را
مرا ، شعله ای از عطش بر شکیبایی دودمان زن
مرا زیر و رو کن !
ردایی که بر دوش داری
ـ به من بخش !
*
چه سرمای بی رحمی از دور و نزدیک ها ، می تراود ...
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
من ، همان تبعیدی خاکم
خاک را بیدار کن از خواب ، اعجازی بهاری کن
گونه های باغ را با بوسه هایت ، گل اناری کن
خنده زن ، پروانه های مهربانی را به رقص آور
خانه ام را ، باز هم ، سرشار آواز قناری کن
میهمان خواب هایم باش ، ای پردیس رویاگون
بر زمین زن شیشه را ، کابوس هایم را حصاری کن
واژه واژه شعرهایی را که گفتم ، شاعر شرقی
با غرور کودکانه ، زیر و رو کن ، دستکاری کن
من همان تبعیدی خاکم ، رها در غربت تاریخ
ای تو روح بی قرار عشق ، بر من سوگواری کن
گرد بر گردم تب مرگ است و ، یال افشانی پاییز !
تا بشویی ، زندگانی را سوی من چون سیل ، جاری کن
***
برکه ی آرامش و شعر زلال عشق ، قصر من !
باز ، ویرانش اگر حرف مرا باور نداری کن
کاش بر اسب سفید یال افشان می رسید از راه
تا بگویم : آن که را می خواستی ... آنک ! سواری کن
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
بن بست
در گام هایم ، بیم ویرانی ست
حسی به رنگ لحظه های اولین روز کلاس درس
حسی شبیه ترس ،
حسی مرا از خویش آکنده ست
***
چیزی مرا از خود گرفته است
چیزی مرا با نام می خواند
حس می کنم مرزی میان روز و شب نیست
در گام هایم ، بیم ویرانی ست
***
راهی که از دیوارهای خانه ، از بستر می آغازد
راهی که شیب پلّکان را ،
با نیمکت های عبوس و سرد ،
با راهروهای دراز و میزهای مستطیلی شکل ،
و بخشنامه های رسمی می دهد پیوند ،
فرجام ، در آن کوچه ی بن بست ،
با انتهای خود می آمیزد .
در کوچه ای بن بست
با مردابی از هزرآب
سرشار از بوی عفونت ، بوی لاش و لوش
میعادگاه جاری هول ...
***
آه ، آن شیار ممتد جاری
آه ، آن خطوط منکسر بر چهره ی آیینه را دیدی ؟
وین چهره ی بیگانه با آیینه ؟
از کیست ؟
این چهره ی بیگانه با این سایه های هول در رفتار
در هاله ای از دود ، از بیگانگی ، از بیم ؟
در جستجوی لحظه ی بی رنگ اشراق ،
بر هودجی از رنگ ها ، پرها ، رهایی ،
او کیست ؟
***
مردی که خود را در غبار جادویی گم کرد ،
مردی که دستانش طناب دار خود را بافت ،
و پرسه زد در آن فضای مبهم خاکستری فام ،
و لحظه ای دیگر ، دهان نیمه باز در ،
او را به کام خود فرو برد ،
تمثیلی از فردای من ، نیست ؟
***
اینجا ،
غبار مرگ پاشیده است
و حاصل هر جست و جو ، باد است
و انتهای راه ،
در آخرین موج تشنج های مرگ آلوده ،
طرح پرسشی بی رنگ و ،
دیگر هیچ
***
آیا چه خواهی کرد ؟
***
آیینه ها ، طرح مرا در زهن خود دارند
این راه را ، با گام های آخرین بنویس .
از مجموعه " خورشیدهای آن سوی دیوار "
برای او که نماند
تا بر لبان تو نروید شعله ی تلخ پشیمانی
دریاب دستان مرا ، در فصل بی برگی و عریانی
من باغ شعرم ، باغ پربارم ، ولی بیهوده خواهم ماند
باران مهرت را اگر ای باغبان بر من نیفشانی
دشتی غریبم ، تشنه ی بانگ قدم هایت ، ولی افسوس !
تو رهسپار دشت های دیگری ، ای ابر بارانی
ای چشم های تو کلید آخرین بی پناهی ها
بگشا طلسم خواب من ، تا وارهد این مرغ زندانی
هر واژه را از سطرسطر دفترم می خوانی ، اما حیف
شیواترین شعر مرا ، از چشم های من نمی خوانی
خواهم که تا فانوس امّیدی به درگاه دل آویزم
با آن که می دانم نمی مانی ، نمی مانی ، نمی مانی
بعد از تو ، راه جست و جو ، با نقطه ی پایان می آمیزد
اما نمی گیرد ره عشق و تمنای تو ، پایانی ...
از مجموعه " خورشیدهای آن سوی دیوار "
ساحره
وقتی تو بر برهنگی باغ می وزی
روح کدام ساحره را از بند
آزاد می کنی
که خفتگان منتظر خاک را ، ز خواب ، می انگیزد ، می نوشد !
و نازکانه ، جامه ای از یشم
بر انحنای منحنی نرم و آهوانه ی اندام تپه ها و تن شیب ها و پیکره ی
دره ها و بازوان لخت درختان و بوته های صحاری ، می پوشد !
***
این روح سبز کیست از اشراق ناشناخته می تابد
بر عصمت نجابت پوشیدگان خاک ، گذر می کند
تا مریمانه بار بگیرند
***
حس می کنی ؟ ... طنین را ؟
گرمای عارفانه ی تب ، در عروق سرد زمین را ؟
هم چند یک تبسم
ـ ساکت باش !
آیا عبور آتش سبزینه
در تن علف و ساقه را
آیا حضور شعله در آوند بافه را
می بینی ؟
آیا تو ، عطر شعله ور آسمان و مزرعه را می نوشی !
***
نبض نهال های جوان می زند
رقص هزار شعله
از دستمال ساحره می بارد ...
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
... مردی از تبار دانش و رادی !
از شعله ی خشم ، آسمان ها شعله ور بود و زمین می سوخت
لب های خاک تشنه ، زیر نیزه های آتشین می سوخت
یک سوی ایمان بود و عشق و رادمردی ، در صفی ستوار
آن سو ، ولی ، قلب دنائت از لهیب آز و کین می سوخت
هنگامه ی مردی و رویارویی بیداد بود و داد
بیم زوال روح دین می رفت ، کم کم داشت دین می سوخت
شور شهادت بود و رفتن ، آتش و دل های دریایی
در یورش تاراج طوفانی ، کز آن ، باغ یقین می سوخت
گاه وداع آخرین خورشید ، نبض آسمان می کوفت
از این وداع واپسین ، بال و پر روح الامین می سوخت
عباس ، مردی از تبار دانش و رادی ، ... علی واری!
یادآور مردی که از یادش ، غرور کافرین می سوخت
لب تشنه ، آبی بر گرفت و ریخت ، چون در آب پیدا بود
در خیمه ها ، لب های خشک غنچه هایی نازنین می سوخت
بیرون شد از شط ، تاخت سوی خیمه ، با مشکی پر از لبخند
در پیش رویش ، گرچه ، تیغ روبهان در کمین می سوخت
تیغ از کمین برجست ، ماهی در محاق افتاد ، دستی سوخت
دستی که بر آن بوسه ها می زد امیر المومنین ، می سوخت
یکباره سقف آسمان آمد فرود و نخل ها دیدند
از زخم گرگان ، مشک از هم می درید و اسب و زین می سوخت
با نعره عباس ، فریاد حسین (ع) آمیخت با امواج
موج "برادر جان " طنین افکند و خواهر ، زان طنین می سوخت
عباس پرپر می شد و آزادگی بر خاک می غلتید
هم چون علی (ع) ، زهرا (س) ، کنار زینب و ام البنین ، می سوخت
یک کهکشان منظومه ، گویی از مدار خود ، به خاک افتاد
یا خرمنی گل ، از فرود تندری مرگ آفرین می سوخت
امواج رحمت گر نمی آمد به جنبش ، آسمان می دید
تا صبح رستاخیز ، از این بیداد ، فردوس برین می سوخت
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
عليرضا طبايي عنوان كرد: همصدا با آزادگان ديگر خاك با شعر خود، صداي اعتراضم را در برابر جنايت سنگين و ناباورانهاي كه بر مردم محاصرهشدهي بيپناه و تنهاي غزه ميرود، به گوش مردم جهان ميرسانم.
اين شاعر همچنين به خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، گفت: اين شعر فرياد رساي اعتراض من و همهي آزادگان ايرانزمين و بهعنوان صداي اهالي فرهنگ و ادب اين مرز و بوم اهورايي به جنايات كساني است كه بيشرمانه با دستان آلوده به خون و پليدي، چهرهي بشريت را شرمگين و سياه كردهاند. من اين شعر را براي ثبت در تاريخ بهدست انتشار ميسپارم.

در مشق های کودکان ...
تنديس اهريمن، تقاص خواري ديرينه ميگيرد؟
يا نفرت سرب، انتقام از پاكي آيينه ميگيرد؟
چاهي به عمق غربت انسان... ولي بيرخصت فرياد!
اين بغض بيباران، مرا راه نفس در سينه ميگيرد
گاهي كه شمشير علي (ع) در موزه، قارونزاده بر تخت است
خلخالها را، خوك مسخ شنبه از آدينه ميگيرد
در مشقهاي كودكان، هر واژه، سنگي ميشود هر صبح
سنگي كه از چشمان دشمن، مستي دوشينه ميگيرد
اين سنگها، در دستها، فردا بدل با سرب خواهد شد
سربي كه طعم از خون و روح از مرگ و رنگ از كينه ميگيرد
اينسان كه شيطان، بذر باد افشانده، توفان است پاداشش
پاداش را، هر روز، بيش از پار يا پارينه ميگيرد
با گام زخمي، بر تفنگت تكيه ده، برخيز و باور كن
جز تو، كليد خانه، از قوم دروغآيين نميگيرد
کوچه ها
کوچه ها خالیست
کوچه ها ـ چون کوچه ی آغوش من ـ خالیست
روزگاری ، لیک
خلوت هر کوچه ، از نجوای ما پر بود .
آن زمان ، تا عطر شب ـ چون دود ـ
در فضای شهر می پیچید ،
بازوان کوچه ها ، از هم
نرم وا می شد .
پیکر ما ، چون دو تاک سبز ،
در میان خلوت آغوش گرم کوچه ها ـ هر شب ـ رها می شد
***
تک تک آرام پای ما
در سکوت کوچه ها می ریخت
گاهگاهی نیز ،
جوجه گنجشکان خواب آلوده را از خواب می انگیخت .
پای ما همگام
دست ما ، گرم نوازش ، با فشاری نرم
سایه هامان ، رهروان مست را می ماند :
ـ مهربان ، همراه ، دوشادوش
گاه بر دیوار می لغزید
لحظه ای بر سنگفرش کوچه می غلتید
گاه دور از یکدگر ، یک لحظه هم آغوش ـ
عطر سنگین نفس هامان ،
در مشام کوچه می پیچید
بر لب ما قصه ها از روزهای روشن فردا
گاهگاهی گفتگوها نیز
در میان بوسه گم می شد
***
لحظه ها ، همگام با شب ، کوچ می کردند .
***
ناگهان دستی ـ شتاب آلود ـ
چشم هر دیوار ـ این درهای خواب آلوده را ـ می بست
ما ولیکن ، همچنان بیدار :
ـ پای ما همگام
دست ما ، گرم نوازش ، با فشاری نرم
بر لب ما قصه ها از روزهای روشن فردا ـ
رهگذار بی شتاب شهر شب بودیم
***
روزگار آشنایی ، حیف ...
همچو دودی در فضا گم شد .
***
این زمان افسوس !
کوچه ها خالیست .
کوچه ها ، چون کوچه ی آغوش من ، خالیست .
در سکوت کوچه ها ، دیگر ،
بانگ شاد خنده ای
ـ یا ، های های گریه ای هم ـ
نیست .
از مجموعه " از نهایت شب "
این هفتمین شهر عشق است
کوتاه کن ماجرا را ، این قصه پایان ندارد
تا عشق این جا غریب است ، این خانه ، مهمان ندارد
با اشک باید بشویی ، تصویر تنهایی ات را
گرد تو هفت آسمان ابر ، یک قطره باران ندارد
این ارغوان های مغموم ، بر تربت عشق ، لالند
یک تن ز غوغاییان نیز ، اندیشه ی آن ندارد
تنها تو می بالی از عشق ، ای سرو دریادل سبز
تنها تویی آن که در باغ ، بیم از زمستان ندارد
مفکن نقاب از رخ خود ، بگذار هرگز ندانند
جز شعله ور چتری از بغض ، این سینه ، پنهان ندارد
بفشار در مشت ، بفشار ، گنج دلت را که این خاک
ایمن تر از این پناهی ، از چنگ گرگان ندارد
من یافتم در تو آخر ، آن کس که می جستم او را
در شهری این سان که گفتند : جستیم و انسان ندارد
دار است و اوجی چنان را ، بالای منصور باید
این هفتمین شهر عشق است ، رازی که کتمان ندارد
ای آخرین چاره پرداز ، بگشا طلسم کهن را
کوشیده ام خود ، چه حاصل ، خودکرده درمان ندارد !
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
نیشخند !
خواب را در نسخه ای پیچید
*
در هیاهوی وقیح اصطکاک نعره و فولاد و موسیقی
رهگذارانی ، نقاب گونه گون بر رخ
بی تفاوت ، در مسیر بی سرانجامی ، شتاب آلود
سوی نامعلوم می رفتند
*
ساعتی دیگر ، دری او را به کام خود فرو بلعید
*
خواب او را نوشید
دیده را بر هم نهاد و در سکوت آبی بستر
در مه بی رنگ خاموشی شناور شد
باز هم کابوس !
چهره های ناشناس دور ، یا نزدیک !
خانه ها و کوچه ها و کودکی ها و مصاحب های نامانوس !
ناخن دلشوره های مبهم و تاریک
وحشت تقویم
مرگ
تعقیب و گریز و بیم
گریه و افسوس
*
کاش می دانست
در همان ساعات وهم آلود
شادی و آرامش و لبخند
از میان نسخه ، بال و پرزنان
تا سرزمینی دور و ابراندود
در سفر بودند !
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
مرد سرگردان عنوان ترانه ی مشهوری است از علیرضا طبایی که در حدود ۳۵ سال پیش سروده شده است . این ترانه در همان زمان با صدای ویگن دردریان خواننده معروف موسیقی پاپ و آهنگسازی پرویز مقصدی اجرا و با استقبال خوبی مواجه شد . چندی پیش یک شرکت فعال در زمینه تکثیر و توزیع آلبوم های موسیقی به نام نوا ، گلچینی از ترانه های ماندگار ویگن را در قالب یک سی دی و به تهیه کنندگی منوچهر چشم آذر منتشر کرده است که در آن ضمن استفاده از ترانه ی مرد سرگردان ، ترانه سرا ، پرویز وکیلی معرفی شده است .
طبایی در گفتگویی با خبرگزاری ایسنا ، در واکنش به این اقدام ، نسبت به نادیده گرفتن و پایمال شدن حقوق مولف اعتراض کرده است .
خبر ایسنا را در اینجا بخوانید .
مرد سرگردان این شهرم همدمی گم گشته را جویم
قصه ها دارد دل تنگم بشنو امشب قصه می گویم
یک شب از شب های تابستان ناشناسی از سفر آمد
با نگاه پرغرور خود شعله ها بر دشت جانم زد
دور از این دنیای تاریکی ما دو مرغ نغمه خوان بودیم
غافل از اندیشه ی فردا روز و شب ، با هم روان بودیم
یک شب بارانی پاییز آسمان ، ساز جدایی زد
او سفر کرد از دیار من پا به عشق و آشنایی زد
مانده ام تنها و سرگردان او نشان از من نمی گیرد
رفته ام از یاد او ، اما ... یاد او ، در من نمی میرد
مرد سرگردان این شهرم همدمی گم گشته را جویم
قصه ها دارد دل تنگم بشنو امشب قصه می گویم
بنوش این لحظه های ناب رنگین را
سر می نهد بر شانه ام پاییز ، می گرید
با او کسی بیگانه با من نیز می گرید
آن روبرو ، بیگانه ای در آینه تنهاست
آیینه ای از حجم شب لبریز ، می گرید
نجواکنان ، بر سینه ام سر می نهد ویران
با زخم های تازه ی خونریز می گرید
خواهد که تا پنهان کند ویرانی خود را
زیر نقاب خنده ، دردانگیز می گرید
گوید : بنوش این لحظه های ناب رنگین را
می نوشم و پاییز رنگ آمیز می گرید
زخمی تر از من ، در سقوط لحظه های برگ
شب با هزاران چشم خود ، یکریز می گرید
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
خورشیدهای آن سوی دیوار
بشکوه
ـ چون کلام
و استوار ، چون کوه
با چهره ای که با عسل و لبخند ،
ـ می ماند
می آید !
***
پیشانیش ، شیار صبوری را
تکرار می کند
با قامتی
از دانش غرور برافراشته
بر آستان آهنی بارو ،
چونان به استواری ، می ایستد
تا شحنگان معذور
چندان که در وقارش ، می بینند
زهرآبه های بیم فروخورده را ، دوباره ، بپیمایند
***
با آن که ریشه هایش ، در خاک ،
ـ در همین خاک ، گسترده است
جاری است
و گرچه مشت هایش
در جیب انتظار ، نهان است
اما
هر واژه اش ، کلید است
هر واژه ، طعم میوه ی توفان را
ـ دارد
هر واژه را چو من ،
در جوی استعاره ، نمی شوید
هر واژه اش ، طبیعت خود را
ـ دارد
***
زین سو
پشت حصار سنگی بارو
یک رشته ی اثیری مواج
قلب هزار پاره ی او را ،
با قلب بی نهایت خورشیدهای آن سوی دیوار ،
ـ می پیوندد
و رودی از سخاوت دستانش
آغاز می شود
ـ شطی ز مهربانی و لبخند و نور و آینه و گل ـ
تا مرزهای حایل ،
ـ ویران شود ،
و آن سوی ، با صبوری دریادلان ، بیامیزد .
***
او شعله ی برهنه ی ایمان
او آن امید حاضر پنهان است
وینک
پشت حصار سنگی
چونان پلنگ زخمی کوهستان
چشم انتظار لحظه ی توفان است
از مجموعه " خورشیدهای آن سوی دیوار "
زن ستاره اي ام ...
به نبض صبح و هم آهنگ با جرس ، مي زد
پريده رنگ تر از شب ، نفس نفس مي زد
ستاره ، پيله تن مي دريد و پيكر را
سپيده وار ، به ديواره قفس مي زد
تمام صبح ، كسي مي دويد سوي به سوي
صدا به هر كه به او داشت دسترس مي زد
به ناتواني ، دستي به هر دري مي كوفت
به گريه ، چنگ به هر برگ و خار و خس ، مي زد
زن ستاره اي ام ، پيش ديده ، مي پژمرد !
به نيمروز و ، دلم بانگ دادرس مي زد
دو دست ملتهب نوجوان ، ز چهره ی او
حرير تب زده را ، مادرانه ، پس مي زد !
***
كسي كه حجم اتاق ، از حضور او پر شد
به ياس خانه ، چرا شعله هرس مي زد
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
مرداب
بر گرد خویش ، بنگر !
تنهایی ... !
***
داس بلند ،
بر ساقه های نورس ، می تازد
و ضربه ها ، پیاپی ،
بر شاخه ها ، فرود می آید
این موریانه ها را ،
ـ می بینی
شاید که ریشه ها هم ...
***
اینک ،
ـ نگاه کن :
ـ طاعون ...
***
بر آسمانه بنگر !
در آسمان آبی ، ابری نیست
این پاره های کوچک سرگردان
گلبرگ های نقره ای برف نیستند
خاکستر رها شده در بادند
اینجا ،
دیری ست بر فراز سر تو
در بارش مداوم خاکستر
چتر سیاه افیون ،
ـ افراشته است
***
مرداب گرسنه !
مرداب انتظار ...
***
آری
ـ من آن درخت تهی دستم
و آن میوه ی یگانه ی شیرین را
دستان باد غاصب
از شاخه ، بی هراس ، فرو چیده ست
و ضربه ها ، پیاپی ،
بر پیکرم فرود می آید
***
اینک ،
نطع گرسنه ،
ـ مرداب
ـ بپذیر ! ...
از مجموعه " خورشیدهای آن سوی دیوار "
... هنوز می گذرد !
مرا نه شب به سیاهی ، که روز می گذرد
بر این مدار گذشت و ... هنوز می گذرد !
بهانه ، خوشه ی دانایی است ، کیفر را
ز جرم من ، مگر این کینه توز می گذرد ؟
مرا به خام دلی عمر رفت و نیست شگفت
ز هرچه هست ، گر این خام سوز می گذرد
مرا فریفت به نقش و هنوز صحنه به جاست
چه مایه غدر ، که با این عجوز می گذرد !
به فصل پیری و فرسوده جامه ی پاره
چه تلخ ، فرصت این پاره دوز می گذرد
***
در این غروب ، طلوع سپیده ای دگر است
چو از خیال من ، آن دل فروز می گذرد
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
شهر هشتمین
گاهی که چشم های عسل گونت
این چشمه های توام معصوم
با موج رنگ های شگفتش
ـ آمیزه ای ز جنگل و دریا و آسمان ـ
چشمان دیرباور لالم را
ـ می کاود
حس می کنم : جهان
در هیات دو چشم پری وارت
بر سرنوشت من نگران است
جس می کنم که رمز بلاغت را
باید ز چشم های تو آموخت .
حس می کنم ،
باید به روزهای جنینی ، برگشت
باید ،
در کوچه های خلوت بی قانون
مانند عاشقان قدیمی ،
ـ دستی به جام باده و دستی به زلف یار ـ
بار دگر به عاشقی آغازید
و آهوان تشنه ی دستان را
در شیبگاه مخملی زلفت ،
به برکه ی زلال نوازش خواند
و راز اشتیاق دو تن را
در لحظه ی تولد هر دیدار ،
با رمز بوسه گفت .
***
حس می کنم که باید ، باید
دل را از اعتماد فلق ، آکند
و پا به پای تو ،
از هفت شهر عشق گذر کرد
و شهر هشتمین را ،
ـ دریافت .
تا عشق را چکامه ی پرشوری
ـ پرداخت .
***
وقتی که گاهگاه
عریانی کلام من ، این واژه های نرم
پلک تو را به زیر می اندازد
و شرم ، شرم باکرگی ، گویی
گل های سرخ رنگ جهان را
به خوان گونه های تو می خواند .
به رویشی دوباره ، می آغازم
و فکر می کنم که : چه باید گفت ؟
آیا کدام واژه ، کدامین حرف
راز شگفت و گنگ تپش ها را ،
تفسیر می کند ؟
مفهوم : دوستت
ـ می دارم !
آنقدر نارساست که حتی
گویای راز لحظه ی کوتاهی
از لحظه های خواستن من نیست
ـ هرگز زبان کلمات
این گونه سرد و گنگ نبوده ست ـ
و فکر می کنم ،
باید پیام عشق و عطوفت را
به نرمی اشاره بدل کرد
و ، واژه های شیفتگی را
در جامه ی نگاه فرو پوشید
ـ این از زبان ساده ی گل ها هم
گویاتر و بلیغ تر ، آیا نیست ؟ ـ
***
معشوق من !
آیا زبان بدوی انسان را ،
ـ می دانی ؟
در دیدگان عاشق من ، بنگر !
شیواترین کلام مرا ، دریاب .
از مجموعه " از نهایت شب "
بنگر چه برفی بر سرت بنشسته !
اینک زمستان ، نیمه همزاد من ، اسطوره ی پیری !
پاپوش برفی ، جامه ای خاکستری گون ، گیسوی شیری !
پیری رسید از راه ، هان ! ... این آخرین فصل است ، فرصت نیست
ای سوگوار فصل های رفته در ایوان دلگیری !
کو آن نوازش های آتش ، گرمی خورشیدهایت کو ؟
بنگر چه برفی بر سرت بنشسته در ویرانه ی پیری !
آن زخم ها ، این زخم ها ، بر پیکر روحت مگر بس نیست ؟
شیری مکن با این قفس ، زخمی ترین ، ای شیر زنجیری !
خضری نه و آب حیاتی نیست ، تاریکی و گمراهی ست
کو شعله ی فانوس دستی ، در گذر از این شب قیری
بالا و پایین را بسی دیدی ، نه بالا ماند و نه پایین !
بشنو ز من ، طرفی نمی بندی از این بالایی و زیری !
***
هر رفته از روی جهالت رفت ، بر آن رفته ها منگر !
بر من مگیر ای حاصل رفتن ، اگر رفته ست تقصیری !
از آن رفیق برترین ، بازم سروش آمد : ز شعر خوش
با آن که مشتی خاک می گردی ، ولی هرگز نمی میری !
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
با دودمان خونی پرواز ...
آن گونه زیستن !
بر پای ایستادن
در جامه ای از عاطفه و نور
بر مطلع سپیده و لبخند
منصوروار ، عرصه ی میثاق را به پای نوشتن
در واژه ای شکفتن :
ـ نه !
ـ نه !
در بستری ز جاری خون خفتن !
اما ، هماره ، حق
حق
حق گفتن !
ای جاری همیشه ی دریادل !
دریادل همیشه ی جاری !
با من بگو ، بدانم
آیا تو از کدام ستاره
یا از کدام افلاک
این گونه پاک
خاسته ای از خاک ؟
آیا تو از زلال کدامین عطش
نوشیده ای ؟
*
ای کاش
می شد
یک قطره از زلالی آن جام شوکران که تو لاجرعه درکشیدی
می نوشیدم
تا راز و رمز پویا بودن
تا رمز و راز دریا بودن
بر من گشوده گردد !
*
اینان ، به یاوه ، صد نقش
بر آب می نگارند
و آزموده ها را تکرار می کنند
گفتار
هرچند نیک باشد ، گفتار است
سقف بلند گفتار
بر باد آرمیده ست !
و ذات باد ، تنها ، باد است !
اما
میزان ، هماره ، کردار
میزان ، هماره ، منطق کردار است
زیرا که ذات تاریخ ، کردار است
زیرا که ذات انسان ، کردار است !
*
دریادلان قافله کردار !
می خواهم
بیگانه با عشیره ی گفتار
فرزندی از تبار شما باشم
می خواهم از شمایان
پرواز را ، دوباره ، بیاموزم
ای دودمان خونی پرواز ...
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
بر ما چه خواهد رفت ...
ای خواب دریا دیده ، در زندان ماهی ها
زنجیری دیوارها ، با بی گناهی ها
ای رسته چون نیلوفر خورشید ، بی گاهان
بر پهنه ی مرداب ، در فصل تباهی ها
ای سرفراز از دانش جادویی پرواز
در شهربند سر به زیری ، سر به راهی ها
ای داغ تهمت خورده بر رخساره ی معصوم
سیمای تو ، بر عصمت روحت ، گواهی ها
آزاد دریایی ! ... چه خواهی کرد در این دام
با کوسه ها ، خرچنگ ها ، کفتار ماهی ها ... ؟
***
فرسوده ایم از تیرگی ها ، دیر پاییده است
تا کی کلامت مژده آرد از پگاهی ها ؟
دیوان تازی رسته اند از بند و می تازند
کو کاوه ها ، کو آن درفش دادخواهی ها
بر ما چه خواهد رفت ... ؟ این شب را کلیدی هست ؟
اینک من و پیری ، تو و کام سیاهی ها !
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
تردید !
بر این رباط منتظر ، این من
بیگانه ، مقدمت متبارک باد !
آیا تو آن مسافر موعودی ؟
***
آیا تو آن ستاره ی افسانه ها
ـ افسانه های ناب اساطیری ـ
ـ هستی !
که در طلوع فرخ او راز نیک بختی انسان است ؟
که در طلوع موکب او ، مژده شکفتن آزادیست ؟
که عشق را ز خواب می انگیزد ؟
و فصل مهربانی و شوکت را
در شهر سکه سازان ، آواز می دهد ؟
همزاد آن ستاره ی " تشتر " ،
ـ هستی ؟
***
نام تو ، نفس پاکی ست !
با چشم آهوانه دریافام !
با گیسوان قیرین ، افشان
ـ این چتر سایه گستر ـ !
با هاله ی اثیری و محو شرم !
آیا تو از تبار پری هایی ؟
با قامت بلند غرورآسا !
آیا تو از سلاله ی سروی ؟
***
بویی غریب و تلخ می آید !
من بیمناک حادثه ای هستم
من بیمناک حادثه ای هستم
گویی کمان صیاد ،
اندیشه هجوم و تطاول را
در ذهن هر خدنگ نهفته ست
گویی که دست هایی ،
خواب ستاره چیدن ،
ـ می بیند
شاید صدای آمدن تو
خواب ستاره چین را
ـ آشفته ست
من بیمناک حادثه ای هستم
اما ، ...
کاش ای پری ، پری ، پری خاکی !
***
من بیمناک حادثه ای هستم !
اما ،
بیگانه ، مقدم تو ، مبارک باد !
از مجموعه " از نهایت شب "
سبز آبی ، ای دو ساحر همزاد
گهواره ی شکفتگی ام را ، تکان بده
در من بریز و بر تن هر واژه ، جان بده !
ای عشق ، ای تو صاعقه ی ناگهان ، مرا
آن انفجار شعله زن ناگهان بده !
یک پنجره که می شود از آن ، شکوفه را
مهمان خانه کرد به فصل خزان بده
یک سقف ، یک دریچه غزل ، یک بغل نسیم
تا عشق را به خانه کنم میهمان ، بده
سبز آبی ، ای دو ساحر همزاد ، بال را
یک آسمان نه ، روزنه ای آسمان بده
بفکن حریر نقره نشان را ، ز دوش ماه
تندیس شعله ، قامت جان را نشان بده
آنک کمان آرش و مرز تو ... آی عشق !
بر بازو و کمان و تن من ، توان بده !
کاووس و نوشدارو و زخمی که ... بگذریم
ای روزگار تلخ ، مرا شوکران بده !
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
از نومیدی ...
ای کاش هر کلام تو ، زنجیری
دستان تو کلیدی
و مهربانی تو ، حصاری بود
تا دست های تو ،
دروازه های سنگی این قلعه را به جادویی وا می کرد
و نرمی کلام تو ، زنجیری از نوازش می پیوست
بر گردن غرورم ، می آویخت
و من
ـ زندانی حصار غرور خویش ـ
نام تو را حمایل می کردم
و در حصار مهر تو ، زندانی صبوری بودم
که جاودانه با زنجیرش ،
ـ خو می کرد
***
گاهی که خشم گرسنه و زخمی ست
گاهی که خشم در من می توفد ،
و حصه ی حقیر من از بودن
میراث باستانی قابیل است
ای کاش هر نگاه تو جامی شراب افسون می بود
ای کاش هر نگاه تو ، آهویی
در مسلخ گرسنه ی خشم من !
***
آیا طنین گام تو دیگر بار
نام تو را و خاطره هایت را ،
در ذهن کور پرده می آرد ؟
یا گونه های آینه از حجم خنده های تو خواهد تافت ؟
آیا دوباره شعله ی انگشت های من
دست تو را ، حریقی خواهد شد ؟
آیا دوباره هرم نفس ها
ما را به میهمانی آغوش گرم خورشید می خواند ؟
آیا دوباره باران
تنهایی عظیم بیابان را ...
***
ای کاش
دستان تو ، کلیدی می شد ...
از مجموعه " خورشیدهای آن سوی دیوار "
بهاران زخمی بغداد ...
بهاران زخمی ، که بر کاکلت نقش خون داری و رنگ باروت
بهاری که جای گل و خنده ، بر دوش خود ، داغ داری و تابوت
تنت خون فشان از شیار زره پوش ، از زخم خمپاره و بمب
درآمیزه ی ضجه ی ریشه ی نخل و زیتون و نارنگی و توت
سرود تو ، تکرار آوار ، در هول گهواره ی بی گناهی
نوای تو ، فریاد بی حاصل و گریه ی تلخ پیران فرتوت !
فراز سرت ، رقص پروانه ها و گل افشانی بادها نیست
نفیر گلوله است و پاییز باغ اساطیر هاروت و ماروت !
نه در دست تو ، مژده ی رویش ساقه ی سبز گندم ، نه شالی
نه در سفره ات ، عطر لبخند شیر و نه در دامنت لقمه ای قوت
هوایت ، پر از گریه ی کودک و ضجه ی مادران است و با آن
هیاهوی تاراج دزدان دریایی نفت و ایمان و یاقوت
***
بهاری که با مطلع مرگ و ویرانی و خون شکفتی ، چه شومی !
ببر با خود این هدیه های سیه را ، فرو کوب بر کاخ طاغوت !
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
شبی از زمستان عنوان شعری است در قالب نیمایی که از مجموعه از نهایت شب انتخاب شده است .

شبی از زمستان
شب : تهی از ماه ،
نیز از سوسوی اخترها
کوچه : مالامال از اندوه ، از افسوس
در نگاهش ، حسرت فانوس
*
باز امشب شیونی برپاست :
ناودان بی تاب می گرید
باد از اندوه گنگی ، تلخ می نالد
ابرهای تیره ، عصیانگر
اسمان در سوگ اخترهاست
سرپوش شب
شب را نمی شناسم !
*
گوگرد شعله واره ی خورشید ،
بال سیاه حایل خفاشان
و قارقار شوم کلاغان را ،
خواهد سوخت
شبکورها ، حقیرتر از آنند
که طرح روشنا را
از ذهن من بشویند
اخم حباب های کف صابون
می گویند :
با کم ترین تلنگر انگشت کودکی هم
سرپوش شب ، دوام نمی آرد
*
روز تلاقی تبر و تاک
روز تلاقی تبر و سرو
خورشیدهای دیگری از قطره های ریخته بر خاک
در مذبح قدیمی این خانه
سر می زند
شب ، هرچه
هرچه بیشتر از تیرگی برآماسد
خورشید
شب را نمی شناسد !
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
قار قار قار
خاک را ، سکوت اسمان گرفته است
مثل اسمان دلم گرفته است
صبح ، رنج ، کار ، قار قار قار
باز هم کلاغ ، دم گرفته است
روز ، کار ، خستگی ، ملال ، شب
خنده را ، کسی قلم گرفته است
حجم اینه ، پر از حضور هیچ
چهره ی سپیده دم گرفته است
اسمان و ابر ، نوحه و زمین
هرچه ، شکلی از عدم گرفته است
من چگونه لب به خنده واکنم
وقتی افتاب هم گرفته است
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
اينروزها و سالها كه برخي كشورهاي دور و نزديك، تلاشهاي زيادي براي انتساب مفاخر ايراني به خود انجام ميدهند و برخي نيز بخشي از اين سرزمين را با نامي مجعول، منسوب به خود معرفي ميكنند، اين روزها كه برخي سخنان تهديدآميز و سخيف، توحش تهاجمهاي تاريخي را به اين مرز و بوم بهخاطر ميآورند، و اين روزها كه به هر دليل و بهتقصير هر كس يا كساني، كتيبهي هخامنشي جزيرهي خارك، در كمال اهميت و بيبديلي، بهشدت مخدوش ميشود، عليرضا طبايي - شاعر معاصر - شعري براي خليج فارس سروده و آنرا در اختيار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، گذارده است.
طبايي مينويسد: در روزگاري كه جهانخوارگان طمعورز و دستنشاندگان مزدور و خامانديش آنان براي خليج فارس، اين نگين هميشه آبي ايران و مرواريدهاي درخشان آن، خوابهاي آشفتهاي ديدهاند و حتا نام آن هم از انديشهي دستبرد آنان در امان نمانده است، اين قطعه را به مردم ايران و تاريخ تقديم ميدارم:

خلیج فارس
خليج فارس!
نگين شعر بر انگشتر مينايي ايران!
كتاب نيلگون رازهاي سينهي تاريخ!
رواقي آبگون،
- دهليز قلبي پرتپش، جوشنده جاويدان
**
قدمگاه غرور و اقتدار پارس!
سرير پايتخت شوكت دريايي ايرانزمين، از مشرق تاريخ تا امروز!
گذرگاه شرف، آوند خون گرم در رگهاي ايرانشهر!
گلوگاه حيات و مرگ!
حرير بستر خواب و خيال سندباد و...
- پوشش تابوت بايندر!
نماد قتل عام كاروان بيگناهي،
- مردمي آسوده بر بال سفر
- در انفجار ناگهان كينه و كابوس...
**
خليج فارس!
تپشگاه صدف، گهوارهي رؤياي مرواريد!
كمان لاجورديفام، گردنبند فيروزه،
كليد قصرهاي گنج زير آب
بهشت گامهاي جاشوان، در ملتقاي بوسه و ديدار
هياهوخانهي كالاي صيادان و لنگرگاه شرجيها...
طنين نبض ايران
- بستر كيش و ابوموسي و تنب و خارك، قشم و هرمز و...
- دردانههاي پيكر ايران!
پلي از آب، با طاق و ستوني از مقرنسهاي آبيرنگ
- از آيينههاي تندر و خيزاب
چمنزار نسيم و موج و كف، تالار آيينه...
**
در اين آيينهها پيداست:
سرود بادها در بادبانهاي شكوه ناوگان داريوش و نادر و عباس،
- با آهنگ پيروزي!
غرور زخمي مزدورهاي دور يا نزديك زير گامهاي كوهوار فخر ايراني
گريز كوسههاي وحشي آنسوي درياها
- هلند و پرتغال و آندلس
- كمپاني غارت، بريتاني!
شكست استخوان و هيبت پادرگريز ناويان، بر تختهپارهها و كشتيها
فرو غلتيده در غرقابهاي ترس .
**
در اين آيينهها پيداست:
عبور بافههاي خشم خسرو، هرمز و شاپور،
- عبور بند از پا، طوق از گردن، طناب از كتف -
سزاي ناسپاسي، كيفر دستان تازيهاي دستانداز...
صداي سيلي ايران به روي گونههاي آز!
طنينافكن، ميان موجها، از دور...
**
چراغ افروز و گرميبخش شبهاي زمين ،
- كانون روح آتش زرتشت!
درفش تا ابد در اهتزاز قوم ايراني!
نشان افتخار سرزمين پارس
خليج فارس ! ...
عليرضا ـ طبايي
پينوشت:
1- دريادار بايندر، يكي از افسران سرفراز و رشيد ايراني، كه ساليان دور، به شهادت رسيد.
2- شاپور ذوالاكتاف و انوشيروان، تازيان حرامي را كه به جنوب ايران دستاندازي كرده بودند، با گذراندن طناب از كتفها، سياست ميكردند.
عشق تو نمی میرد عنوان ترانه مشهوریست از علیرضا طبایی ، که نزدیک به ۴۰ سال پیش سروده شده است . این ترانه در بازخوانی مجدد ، در فیلم میم مثل مادر مورد استفاده قرار گرفت که این امر به دلیل عدم کسب مجوز و موافقت شاعر ، اعتراض طبایی را در پی داشت .
خبر ایسنا را در اینجا بخوانید
بگذر ز من ، ای اشنا چون از تو من ، دیگر گذشتم
دیگر تو هم ، بیگانه شو چون دیگران ، با سرگذشتم
می خواهم در دل ... عشقت بمیرد
می خواهم تا .... دیگر ، ... در سر ، یادت ، پایان گیرد
بگذر ز من ، ای اشنا چون از تو من ، دیگر گذشتم
دیگر تو هم ، بیگانه شو چون دیگران ، با سرگذشتم
کوته کنم این قصه ی بیهوده را
کی عشق تو ، سازد رها ، جان مرا
هر عشقی می میرد ، ... خاموشی می گیرد ، ... عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو ، ... دیگری در قلبم ، ... جایت را ، نمی گیرد
بگذر ز من ، ای اشنا ...
باز هم کاووس و دقیانوس !
با گریه ، نومیدانه گفتم :
ـ کی ؟!
خندیدی و با طعنه گفتی :
ـ صبر کن ، وقت گل نی !
من ، سر به پیش افکندم و چیزی نگفتم
ان قطره لرزان اتش را
در متن انگشتان نهفتم ...
***
دیدی ؟!
وقت گل نی امد ، اما همچنان ... افسوس !
بر بام قصرش ایستاده
ـ بر عصای نقره ی ترصیع کاری تکیه داده
ـ حکم می راند به مرگ اباد ، دقیانوس !
و باز ، پیش چشم اشک الود تهمینه
سهراب ، بر دوش پدر خم گشته ، خونین یال و خونین پر
با بغض دیرین سال ، در سینه !
و تهمتن پشت در بسته
عصیانی ، اما خسته و در هم شکسته
بر شانه فولادی نرده
در غربت سرد پیاده رو ، نهاده سر
و نوشدارو ، باز هم ، در گاوصندوق طلایی پوش کی کاووس ؟!
دیدی ؟!
وقت گل نی امد از راه !
دیدی که نی ، گل داد
لیکن ... ولی ... اما ... دریغا ماه
ـ خورشید هم حتی ـ
یک بار دیگر ، در محاق افتاد !
***
دیدی !
ای داد و ای بیداد ، افسوس !
یک بار دیگر داستان ما !
یک بار دیگر قصه سهراب و کاووس !
در جشن دقیانوس !
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
... رنگین کمانی از گل و اشراق
با ان که خاکی بود ، اما اسمان دل بود
از نسل ان دریا پریزادان ساحل بود
در چشم ها ، رنگین کمانی از گل و اشراق
لبخند او ، شعر طلوع ماه کامل بود
اوای او ، امیزه ی ارامش و اغوا
عطر حضورش ، دلگشای باغ بابل بود
اندام او ، طرح تراش نقره و اتش
بر تاک گردن ، خوشه گیسو ، حمایل بود
من ساحل خاموش بودم ، در شب توفان
" شب بود و تاریکی و گردابی که هایل بود "
او رو به ساحل ، رو به سوی من ، مرا می خواند
بر قایقی از موج ها می راند و غافل بود
تا او مرا راهی نبود ، اما چه ناهموار
" اول مرا اسان نمود و سخت مشکل بود "
می امد و از دور می دیدم ، همان او بود
می امد اما دیر ، اما پای در گل بود
تا دست ما ، با هم بیامیزد ، چه اندوهی !
تدبیرها می کرد و من هم ، لیک باطل بود
می امد و افسون دریا بود در لحنش
افسوس ، از این افسانه ، ما را باد حاصل بود
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
با منصورها ، در سپیده دم اخر
ای کاش از شمایان بودم
باشد ، شفای دست شمایان
زنگار خواب و خستگی از بال های زخمی من
ـ بزداید
باشد ،
کاین بال های مایوس
پرواز را ، دوباره بیاموزد
***
پندار من ، شفاعت اهوها ،
ـ یاهوهاست
اما ،
ای کاش در جنون رگانم ،
خون عقاب های جوان بود ،
خون هجوم ، خون توانستن
ای کاش ،
در لحظه های چاره ، در لحظه ی لزوم ،
در دست من جسارت پرتاب
در دست من توان فشردن بود
***
ای کاش از شمایان بودم
ایمان من ، عظیم تر از روح ترس بود
روشن تر از تلالو ایینه در ضیافت خورشیدهای شرقی اغاز
تا زخم تازیانه و دشنام را
بر پیکر برهنه خود ، ازمون کنم
تا قامت برهنه انسان را
تن پوشی از محبت باشم
تا با لبان زخم بخندم
وانگاه ، در سپیده دم اخر
با چشم های بسته ، ایمانی از یقین
تا نحرگاه ، عرصه ی میدان را
با گام اشتیاق بپویم
تا لحظه ی همیشه دراید
تا لحظه ی همیشه ،
ـ غریو من
افاق را به بانگ اناالحق ،
ـ بشکافد
تا لحظه همیشه ، معراج خون من
رخسار اسمان را ، برتابد
***
ای کاش
ـ از شمایان بودم
از مجموعه " خورشیدهای ان سوی دیوار "
شاعر همیشه مسافر
دستانش از نوشتن افاق
و پایش از تلاش نمی ماند
همزاد باد بود
و از تبار موج
همبال با پرنده ی خورشید
از مبدا پگاه می اغازید
و کوله بار خود را
از تازه های راه می اکند
او شاعر همیشه مسافر بود
***
صیاد لحظه های نبوت
با اب و باد و اتش
ـ با خاک ، الفتی داشت
با ریشه های تشنه سخن می گفت
اواز ماهیان را ، می نوشید
و شعر صخره ها را ، می خواند
تنهایی سترون دیوارها
و غربت عظیم درختان
عریانی زمین ،
و اسمان یائسه را می دید
اوار دست ها را ، حس می کرد
بیم نگاه ها را درمی یافت
و سوگ قلب ها را ، می گریید ...
همزاد باد بود
و از تبار موج ...
***
فرجام ،
ان لحظه مقدر رویید
صیاد لحظه های نبوت
با لحظه مقدر امیخت :
پاهایش از نوشتن افاق
و دستش از تلاش ، فرو ماند
وز حلقه های روز و شبان ،
ـ تاریک
بر گرد خویشتن ، قفسی ساخت
***
اینک درون اینه ، روح پرنده ای ست
در پشت چهره ای مسخ
یاداور اسارت اعصار
***
اه ای پرندگان رها در اوج !
با بادها ، به شکوه بگویید
در گوش موج ها ، بسرایید :
همزادی از تبار شمایان ،
در ژرف این حصار فلک سای ،
ـ می پوسد
پروازتان به کام ، گوارا باد .
از مجموعه " خورشیدهای ان سوی دیوار "
پری قصه های کودکی ام ... !
پري قصههاي كودكيام
شهرزادم ...! زن عروسكيام!
آرزوي هزار و يك شب من!
قصههاي هزاره و يكيام!
ماه چيني ...! عروس غول و چراغ!
شور عباسه ، شوق برمكيام !
شب و مهمان و عشق ... شمع به كف!
تاي تهمينه ... ماه دزدكيام!
شرم ديدارهاي مدرسهاي
در همان جامههاي ارمكيام!
حلهي شعر ، باغ آينهپوش
عطر حافظ، شميم رودكيام!
روح گرد آفريديات آميخت
با غرور نجيب بابكيام!
چنگ در خاك ، ريشه در خورشيد
تكيهگاه غرور پيچكيام!
شعلهي ويسه ، شرم ليلايي
مطلع آفتاب پوپكيام!
تو يكي بودي و به جز تو نبود!
سالها ، در پي همان يكيام!
ميشناسم تو را ، هماني ! ... «او»!
من ...؟ ولي ، از دلت بپرس كيام!
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
رهگذر ...
شعر من کوچه ی پیچاپیچی است
ـ کوچه باغی ست
ـ که تنها ، یک شب
تو از این کوچه گذشتی ارام
تو از این کوچه گذشتی مغرور
***
سال ها می گذرد ...
سال ها ، در گذر کوچه ، نگاه دیوار
دیده بس رهگذران را ، خاموش
دیده بس رهگذران را ، پر شور
لیک ای رهگذر یک شبه ی کوچه ی من ...
جای پای تو ، در این کوچه ، به جا مانده هنوز
از مجموعه " از نهایت شب "
کتاب سبز شکفتن را ...
كتاب سبز شكفتن را ، گشود دست بهاران باز
نسیم شعله ور آتش زد ، به دودمان زمستان باز
در آسمان سحر یكچند ، كلاف ابر به هم پیوست
زمین به بوسه باران ها ، سپرد پیكر عریان باز
غبار خواب زمستان را ، در آبشار سحر شستند
درختها ، كه یقین كردند به باغ ، آمده مهمان باز
گشود چشم زهم نرگس ، بنفشه را به تماشا خواند
شنید از نفس صحرا ، كه شب رسیده به پایان باز
درخت بید ، هوس آلود ، در آب بركه نگاهی كرد
به روی شانه باد افشاند ، حریر زلف پریشان ، باز
به یك دو جام می از لاله ، نسیم مست به تاب افتاد
به نوش خواری میخواران ، خوش است نم نم باران باز
در این بهار ، به پیرانه ، مرا حضور تو می باید
به پیشواز تو خواهد شد ، تمام شهر ، چراغان باز
چه حسرتی كه نصیبی نیست درخت عمر مرا ، هر چند
درخت خانه همسایه ، شكوفه كرده به دامان باز
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
سکه ساز
چه کسی می دانست ؟
چه کسی هرگز باور می کرد ؟
دست هایی که از اندیشه ی ویرانی ،
ویرانی ،
ویرانی باروها
ـ یک لحظه نمی اسود ،
دست هایی که به پرواز کبوترها می اندیشید
و سخاوت را جاری می کرد ،
دست هایی که به بیداری ، رویای حقیقت می دید .
و درختان را از کوچه به مهمانی دریا می برد .
دست هایی که دعا می کرد ،
خواب ماهی ها را
در زلال خنک چشمه ، نیاشوبند .
دست هایی که گره می خورد
تا که سنگینی هر چکمه نسوزاند ،
نفس سبز گیاهان را .
اینک ، اینجا ، با شمشیری چوبین در کف ،
ـ دستپوشی ز فریب ـ
سکه می سازد ،
و حصار ، و حصار ،
و حصار .
***
شرمت باد ، ای دست .
از مجموعه " از نهایت شب "
تا در هم امیزد مرا با من ...
امشب كسي درمن تو را مي خواهد ازمن ، هم صدا با من بی خواب تر، بي تاب تر، بيگانه اي دير آشنا با من
نوميدتر، ويران تر از من ،زير اين آوارها ، با من
با بُغض ، پلك لحظه ها و يادها را مي گشايد ، نرم
جان مي دمد در سايه روشن هاي ذهنم ، جابه جا ، با من
تا بار ديگر ، درنهان، شور شكفتن را برانگيزد
مي گويد از پرواز ، از آيينه، از گل، ماجرا با من
مي خواهد ازمن تا كه ديوار زمان ها را فرو ريزم
تا درهم آميزد بهاران و زمستان را ، مرا با من!
برگيرم از پيشانيِ خود چين و ازمو، برف پيري را
تا در نوردد سال هاي رفته را ، او ... پابه پا با من
با مُشت ، بر ديوارهاي سينه مي كوبد كه برخيزم
از خاكدان پر بركشم ، تا بال و پر گيرد، رها با من
مي گويد ازمعراج، از آن برترين ، از با تو پيوستن
تا بنگرند آيينه ها و پرده ها و شب ، تو را با من
هم زبان با سعدی ...
پس لرزه ها و لرزه ها ،
ـ یک لحظه ، از جنبش نمی مانند !
تا بوده و بوده ست ،
هر روز خشت دیگری از پایه های کهنه ی پوسیده ، می ریزد
دیوار و سقف و هرچه ... فرسوده ست !
ایا نمی بینند ؟ ...
ـ یا خوابند !
ـ یا ... اما نه ، بیدارند !
***
همسایه ها ، چشم انتظارانند !
موران و موش و موریانه ،
ـ در نهان سقف و در ، ناخوانده مهمانند !
دیوارها ، از پایه ، ویرانند
ان خواجه و ، این خواجگان ... افسوس !
امروز هم ، مانند دیروز و پریروز
در بند نقش و رنگ ایوانند !
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
... زندانی تشویش فرداها
این خواب را ، تعبیر هم آیا توانی کرد ؟
یک یک ، طلسم هفت خوان را ، وا توانی کرد ؟
در من کسی زندانی تشویش فرداهاست
آزادم از اندیشه ی فردا ، توانی کرد ؟
گم گشته ام در ازدحام جنگل اشباح
خورشید زندانی ، مرا پیدا توانی کرد ؟
مرداب در پیش است ، راه دیگرم بنمای !
این جوی را ، هم بستر دریا توانی کرد ؟
بی خویشتن پیموده ام این راه را در خواب
این گنگ مادرزاد را ، گویا توانی کرد ؟
افراشته دیواری از تقدیر گرد من
با مهربانی ، رخنه در خارا توانی کرد ؟
***
خاکسترم را منگر ، آتش در نهان دارد
از آتش من ، شعله ها برپا توانی کرد ؟
ای نفس گویایی ! ... کلامم را بلاغت بخش
شعر مرا ، با سحر خود ، شیوا توانی کرد ؟
از مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد "
