عليرضا طبايي، عمران صلاحي را داراي دو جنبهي شاخص، يكي جنبهي انساني و پاكي در ذات و ديگري جنبهي ممتاز آثار شعر و طنز او دانست كه هر دو نمونه هستند.
اين شاعر در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، يادآور شد: كمتر كسي را ميشناسم كه پاكي، صداقت، دوستي و خوبي صلاحي را تا آخرين لحظات زندگياش داشته باشد و در عين حال شعرش هم - چه از ديدگاه طنز و چه از نگاه جد - براي خود شاخص باشد.
به گفتهي وي، طنز و شعر صلاحي در نوع خود خاص هستند و ويژگي ممتاز و برجستهاي كه در آثار طنز و جدي او ديده ميشود، اين است كه هر دو را درهم ميآميزد. در عين حال كه جديترين اثر او را ميخوانيم، در آن لحظه چراغها و لحظاتي از طنز در كار او ميدرخشند و ادغام اين دو را در هم جابهجا ميبينيم كه در كار شاعران ديگر كمتر ديده ميشود.
طبايي در ادامه گفت: صلاحي چهرهاي بود كه ادب كلاسيك را ميشناخت، با دستمايههاي كلام و سرودن در قالبهاي كهن، نيمايي و آزاد آشنا بود و بنابراين ميدانست ارزش هر كلمه چيست. هر كلمه را سبك و سنگين ميكرد، طعمش را ميچشيد و آن را در جاي درست خود مينشاند.
او همچنين خاطرنشان كرد: در شعر صلاحي با دغدغهي انسان شاعري روبهروييم كه غم انسان و سرنوشت نامفهوم و اندوهبار او را دارد، نگران آينده ميشود و به دنبال وضعيت بهتري از وضعيت كنوني است. هم دنبال ايدهآل است و هم نگران سرنوشت انسان كه دواسبه به سوي تباهي ميرود.
طبايي با بيان اينكه اين نگراني در شعر صلاحي در سادهترين و شايد كودكانه و صميمانهترين شكل بيان ميشود، متذكر شد: او در عين حال كه چهرهي نگراني دارد، سعي ميكند پيامي را كه به مخاطب ميدهد، با چهرهي خندان و گشاده باشد؛ اما در پشت آن چهره، عميقترين و تلخترين نگرانيهاي يك انسان متعهد را ميبينيم. اين ويژگي هم در شخص و هم در آثار صلاحي به چشم ميخورد و اگر نگوييم همهي كارهايش، اما بسياري از آنها ماندني و جزو آثار خوب ادبيات اين صدسال به حساب ميآيند.
علیرضا طبایی - شاعر و منتقد ادبیات گفت : جلال در غرب زدگی و موضوعات مشابهی که با مقوله غرب و استعمار غربی و درماندگی و عقب افتادگی شرق ارتباط دارد ، می کوشد تا خروج از این ورطه را با بهره گیری از فرهنگ ، نشان دهد. او از راه تاریخ به گذشته پیوند می زند و با طرح نقشه گذشته ، ریشه های بیماری را با قیاس ها و طرح موقعیت ها نمایش می دهد.

این شاعر و منتقد ادبیات که درآستانه سالمرگ جلال آل احمد با خبرنگار ادبی " مهر" سخن می گفت ، با بیان این مطلب افزود : من قبل از اینکه آل احمد را از نزدیک ببینم، مثل همه جوانان و دیگر اهالی قلم ، آثار او را که دردسترس بود ، خوانده بودم و چند بار او را در شیراز دیده بودم ، چرا که همسر وی اهل شیراز است و جلال ، گاه همراه با همسرش به آنجا می آمد.
علیرضا طبایی در ادامه گفت : سال 1347 بود که من بعد از اتمام دوران خدمت سربازی برای ادامه تحصیل دانشگاهی به تهران آمدم. در آن سال ها آل احمد وقتی در تهران بود لااقل یک روز از هفته را درکافه ای در خیابان نادری آن روز و خیابان جمهوری امروز که به "کافه فیروز" معروف بود ، می آمد و همه می دانستند که پاتوق او آنجاست.
این شاعر، درادامه بازگویی خاطرات خود از وی اظهار داشت : به خاطر دارم که روزهای دوشنبه ، دوستان و تنی چند از روزنامه نگاران و شاعران برای دیدن او به کافه فیروز می رفتند .
طبایی تصریح کرد : در آن سالها و تا زمانی که ساختمان های آن منطقه ، بازسازی شود ، کافه فیروز پاتوق شاعران جوان تهرانی و شهرستانی بود ، من هم چند بار جلال آل احمد را درهمان کافه فیروز ملاقات کردم ، او ساده و صریح البیان بود و اگر نظرش را درمورد موضوعی می خواستند ، اظهارنظر و راهنمایی می کرد. من بیشتر گوش می دادم و مثل دیگر دوستان ، همواره احترام او را داشتم .
طبایی با بیان این که نوشته های آل احمد تابع تفکر خودش بود ، افزود : جلال از جمله کسانی بود که در طول زندگانی خود فراز و فرودهای گوناگونی را پیمود و عوالم مختلف و گاه حتی متضاد را طی کرد . او در خانواده ای بااصالت و شیعه رشد کرد و مدتی را هم در کسوت روحانیت گذراند.
وی گفت : بعدها یکباره به احزاب روزگار خود پیوسته و به عنوان یک روشنفکر و نویسنده در حزب توده به کار نوشتن و انتشار روزنامه و نشریات دیگر پرداخت ، بعد همگام و همراه با خلیل ملکی، ازحزب توده انشعاب کرده و راه دیگری در پیش گرفت و با جبهه ملی همراه شد .
این شاعر و منتقد ادبیات گفت : او به آمریکا و شوروی سفر کرد و سرانجام به " خانه پدری" بازگشته و سفرحج و زیارت خانه خدا را برگزید ، جلال در تمام این سالها از میان امواج خروشان حوادث رنگ رنگ ، خود را گذر داده و ره توشه های متفاوت گرد هم آورد و آثار ارزنده ای خلق کرد.
وی افزود : آنچه در مورد نوع جهان بینی او با توجه به رویکردهای روزگار و زمانه او می توان گفت ، این است که آل احمد در هر موقعیت ، انسانی کوشا و پویا ، دلباخته فرهنگ و میراث سرزمین خود و علاقه مند به پیشرفت کشور بود و با قلم و گام خود با کژی ها ، کاستی ها ، خرافات ، آداب زیانمند و پوسیدگی و تحجر و ستم به مبارزه برخاست.
طبایی با بیان این که آل احمد تلاش می کرد تا ریشه مفاسد وگمراهی ها و عناصر بازدارنده پیشرفت را درجامعه خود بشناساند ، اظهار داشت : او در این قلمرو با دریافت درست و شناخت عمیق، به تبیین ناکامی های تاریخی و اجتماعی و علل عقب افتادگی و بیان ریشه های درماندگی شرق و شرقیان در برابر هجوم فرهنگ غرب و سیطره نفوذ صاحبان کارتل ها و شرکت های بزرگ ، عوامل سرمایه داری و استعمار پرداخت .
این شاعر تصریح کرد : آل احمد علت اصلی غرب زدگی را در روزگار ما ، درازدستی صنعت و تکنولوژی غرب و کوتاه دستی و احساس نیاز ما در شرق می داند و راه شکستن طلسم غرب زدگی را هم مجهز شدن به تکنولوژی و صنعت غربیان می داند و به دست آوردن جهان بینی درخور آن ؛ اما درتصویر" آدم غرب زده" ، آنچه ارایه می کند ، تصویری است از بی ارادگی ، بی هویتی ، گیجی ، لامذهبی ، تملق گویی ، آب زیرکاهی و ...
طبایی یاد آور شد : او گاه تا آنجا پیش می رود که فرنگ رفتگان را " تفاله " و " پا در هوا" می خواند و پیشنهاد می کند که از اعزام دانشجو به آمریکا و اروپا جلوگیری شود و فقط با هند و ژاپن از نظر تعامل و شناخت فرهنگی ، ارتباط داشته باشیم تا راه کنار آمدن با " ماشین" را بیاموزیم !، اما در آخرین سطور، از موخره "غرب زدگی" خود " ماشین" را عامل همه فاجعه ها و مسبب همه تلخی ها و سرنوشت شوم آدمیان می خواند.
وی اظهارداشت: کتاب غرب زدگی که حاصل جهان بینی جلال در رویارویی با روزگارما وفرهنگ و سلطه غرب است ، دردورانی نوشته شده که شرایط و عوامل و انگیزه های قدرتمندان و اساس سیاست جهانی ، با دوران ما دگرگونی یافته است که باید درپاره ای از نگرش ها ، باورها و پیشنهادات او تجدید نظرشود.
هر شعر فریادی است انفجارآمیز علیه ستم و تباهی
عليرضا طبايي، شاعري كه نخستين غزلهاي حسين منزوي را در نشريات سالهاي اواخر دههي 40 و اوايل دههي 50 منتشر كرد، در مراسم گراميداشت اين شاعر فقيد در زنجان سخنراني كرد.
وي ابتدا با تعريف شعر و شاعر، به بيان ويژگيهايي از حسين منزوي پرداخت.
به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، متن كامل اين سخنراني به شرح زير است:

«آيا در برابر شگفتي روح انسان و آنچه در فاصلهي ميان مرگ و تولد از او، نمود واقعيت ميگيرد، و در جامهي رفتار، گفتار و انديشه تجسم مييابد، با وجود تحليلها و تجزيههاي علمي، تئوريها و فرضيههاي اثبات شده يا نشده، سرانجام، با زهم بايد به همان عقايد و باورهاي زمانهاي باستان و گذشتههاي ناشناخته بازگشت كه باور داشتند هنرمندان در طول حيات خود، سرسپرده و افسونزدهي الهههاي نه گانه، يعني ميوزها - يا دختران ژوپيتر - الهههاي حامي شعر و موسيقي هستند؟ ... و بويژه شاعران را، در تمام طول زندگي، دل باخته و افسون زدهي جذبهي ناشناس و نيرومند اورفه ميپنداشتند؟ چه راز و رمزي در سرشت و سرنوشت شاعران است كه آنان را برميانگيزد تا در افسوني ناپيدا، همچون جادوزدگان، بيخويشتن و بيآن كه توان ايستادگي داشته باشند، فاصلهي ميان تولد تا مرگ را در هالهاي از افسون، در فضايي وهماندود، مانند خواب زدگان بپيمايند و همهي لحظههاي خود را در جستوجويي ابدي، در پي آن ناشناخته كه وراي انديشه و وهم و خيال است، با سودايي عارفانه، به پايان برسانند؟
نه انديشه نام و ننگ، نه اندوه فرزند و همسر و خانواده، و نه سوداي گنج و خواسته و نه هيچ عامل بازدارندهي ديگر، آنها را از اين سفر رازگونه و سهمناك بازندارد؟ آيا شعر همان افسون ناشناخته، همان كيمياي دست نيافتني، و همان جوهرهي جادويي، و سرانجام همان آب حيات و زلال جاودانگي نيست كه شاعر را برميانگيزد تا در مسير رسيدن و دستيابي به آن، پا بر سر هستي نهاده و اگرچه، شبها خشتي زير سر دارد، در همان حال بر تارك هفت اختر پاي نهاده است؟ ... راستي را حقيقت شعر چيست؟ نه از ديدگاهش كل و فرم و تجسد و چگونگي، بل از ديد چيستي و چرايي؟ ... شعر عرفان، شعر زلال شعري سر تا پا جوهرهي حقيقت، نور، كمال و زيبايي و ....
شعر هر شاعر، تصويري از روزگار او، و تصويرگر هستي مردمان عصر اوست. ادعانامهاي است عليه سياهي. گزارش خوابگرديهاي شاعرانهي او، در فضاي ناشناخته و تو در توي دهليزهاي تاريك و روشن زندگي كه گويي قرنها، در آن زيسته و هستي را تجربه كرده است. صيد لحظههاي كشف و مشهود است. دريافت امواج اشراق گونهاي كه از آفاق بيشكل و دور، آفاق وهمآلود ازلي - ابدي به سوي او ميوزد. پاسخ به پرسش مجهول و هميشگي هستي، يعني چرايي و چيستي مرگ و زندگي، هر شعر فريادي است انفجار آميز عليه ستم و تباهي. اعتراضي عصيانوار در برابر سرنوشتي فاجعه آميز. سرنوشت فاجعهبار انسان، و انسانيت مخدوش شدهي عصر خود. او به ياري همين فريادهاست كه همه ديوارها را ويران ميسازد، زنجيرها را از دست و پا و گردن انسانيت فرو ميريزد و به آيندگان گزارش ميكند. گزارشي از روزگار تلخ و مصيبت زده انسان معاصر كه زير آوار سنتهاي سيماني و هجوم مدرنيسم كه پا بر پيكر نيمه جان انسانيت در حال زوال نهاده، و او را بدل به ابزاري ماشيني ميخواهد، دست و پا ميزند. آن هم با چهرهاي مسخ شده، و قامتي كه اگاه از شدت گرسنگي و حسرت به اسكلتي متحرك مينمايد، و گاه از فرط فربهي و آماس در حال تركيدن است. شعر، گزارشي است به آدميان، به آينده. تا در لحظههاي داوري، آنان را به سوي حقيقت رهنمون باشد. شعر هر شاعر، برآيند تجربههاي زيستي اوست كه فرجام در شكلي از حديث نفس، و در جامعهاي از تصوير صحنههاي گوناگون، و در قالب بيان تجربههاي انساني - تاريخي او، به مخاطب عرضه ميگردد و اگر از آبشخور پاك آگاهي و آدميت برخوردار باشد، سكوي پرش او به سوي جاودانگي خواهد بود. موفقيت و كمال شعر هر شاعر را بايد در ميزان خطر كردن او، در تجربههاي زباني و ارايه شكلي تازه از برداشتي ديگرگون از زندگي، در زير آسماني دانست كه قرنها پيش از اين درباره آن گفتهاند در زير آسمان خدا، هيچ چيز تازه نيست!
و شاعر كيست؟ انساني همسان سيزيف و هم سرشت پرومته. استوار مردي پاك نهاد كه هر صبحدم، سنگ سرنوشت را بر دوش گرفته و پاهايش، سپيده را به غروب ميپيوندد. روح او، همپاي تن او، عرق ميريزد، رنج را تجربه ميكند و با ديدگان ناباور در مييابد كه در سپيدهدم ديگر، آن سنگ نه بر فراز قله كه بر دامنهي فرودين بر دوش اوست.
شاعر امروز، در خيابانهاي بيانتهاي جهان معاصر، سرگردان و درمانده راه گم كرده، قدم ميزند، و از پرسههاي بيسرانجام خود با زبان گنگ مانند خوابزدگان گزارش ميدهد؛ آن هم به كساني كه يا نميشنوند يا خودش گوشهاي خويشتن را در هجوم در هم آميختهي فريادها و اصطكاكها با سيمان پر كردهاند. شاعر آفريننده، اما از لوني ديگر است. انساني است آزاده، خليفهي خداوندي كه اگرچه او را به دانايي و نيرو، يگانگي و پاكي، و عالم در همهي قلمروهاي دانش و بينش و علم و عمل ميستايد و عارفانه و خاضعانه ميپرستد، اما خطايي كه به باور او بر قلم رفته است بر نميتابد و بر ديدگان خطاپوش و نظر اغماضگر، درود و آفرين ميفرستد. گاه در عصياني زودگذر، ارجوزهگويان، فرياد برميآورد كه اگر بر فلك دست مييافت، آن را از گردش ميانداخت و آن چنان فلكي از نو، پي ميافكند كه زير رواقهاي آن آزاده آسان به كام دل برسد و ديگر هستي ميدان تاخت و تاز زورمداران تاريخ نباشد كه چون زر در ترازو دارند، زور در بازوان نهفتهاند.
شاعر، واژهآفرين و از ديدگاهي هستي بخش است. به ياري واژهها، دنيايي ديگر خلق ميكند و ابزار او كلماتند. به يگانگي با اشياء و به سخن ديگر به يگانگي با واژهها ميانديشد، عرق ريزي روح خود را در كار خلق دنيايي آرماني ميكند. همان گونه كه در آغاز كلمه بود و كمله نزد خدا بود و كلمه خدا بود. او هم با آميختن با واژهها، با يگانگي با اشيا و كلمات خود واژه ميشود. به خلاقيت ميرسد و جهاني از نو ميآفريند. گاه ويران ميكند تا به سازندگي برسد. بزرگان راه را به او نمودهاند، او هم ميخواهد حرف و گفت و صوت را بر هم بزند، و با دهاني به پهناي فلك با انسان آرماني خويش سخن بگويد، طرح دنيايي نو را بريزد، سقف آسمان را بشكافند، طرحي نو درافكند و به ياري كلمات و انديشه لشكر غم را فرو كوبد، پرده از رخ طامات بافان برافكند و پاي چوبين استدلاليان و آنان كه از عقل ميلافند را بكشند. عالمي از نو بسازد و آدمي از نو. با چراغ روشن، در روز به جستوجوي انسان آرماني خود برميخيزد و اگر از همراهان سست عناصر، دلش گرفت رستم دستاني را خلق ميكند كه يك تنه با گرز گران خود، لشكر اختران را به مرزهاي دور پراكنده سازد.
اين جامه بر اندام و بالاي شاعراني زيبنده است كه زبان روزگار خود و مردم عصر خويشند. شناوري او در لحظههاي كشف و شهود شاعرانه و رفتار سنتي و حسي او با زبان، و اشتهاي او به نوجويي و بازآفريني شعر او را بدل به منشوري ميكند كه ميتوان، جاودانه در آن انعكاس رويكردها، خلاقيتهاي زباني و تصويري و رفتار تازه با زبان و چهره انسان و حقيقت هستي را ديد و دريافت.
اين درآمدي بود براي شناخت چرايي و چيستي شعر و شاعر. و امروز كه در اين مكان گرد آمدهايم تا نام و آثار يكي از چهرههاي شعر معاصر و تلاش پرثمر او، يعني حسين منزوي را پاس بداريم، ميتوان گفت كه منزوي به راستي مصداق همان باور باستاني در مورد دلسپردگي به افسون جادوگر شعر بود. در طول زندگيش حتا دمي از جذبه اين افسون رها نشد. گويي براي يافتن دلدادهاي ناشناخته، اثيري و دست نيافتي، بايد از همه چيز بگذرد. لحظه لحظه زندگي را شيفتهوار، به جرياني زودگذر و فريبنده بسپارد. با تلخيها پنجه درافكند و خود را به خشم و خروش امواج حوادث زمانه بسپرد. و از سفر رنگين خود، در عرصهي حقيقت و واقعيت، در قلمرو رؤيا و بيداري، هديههايي ارزشمند، سرودههايي سخته و به آيين پرداخته و سرشار از خون و عصب و تپش، و آكنده از شيوايي و حرارت به دامن روزگار بريزد. هديههايي گاه رشكانيز، و در همه حال زيبا و تازه. حلههايي در خور و زيبندهاي بالاي عروس شعر. تنيده ز دل و بافته ز جان. نام حسين منزوي، همراه با آثارش درخشان و تابنده به تاريخ گره خورده است.
و سخن آخر اينكه اين افسوس و دريغ از من روي بر نميتابد كه چرا زمانه را با اهل هنر، آشتي و الفت و مهر نيست. چه تلخ است آزمودهها را آزمودن، كه باز هم پس از رويكرد مرگ، نام و آثار هنرمندي را گرامي ميداريم. آيا هنگام آن نيست كه زنگها به صدا درآيد؟ همين امرز، و همين امروزها هستند كساني از اهالي هنر و شعر كه اگر به ياري آنان، برنخيزيم اگر دست كم، گوشهاي از زندگي آنان را سامان ندهيم، باز هم در گردهمآيي ديگري بر كوتاهي خود افسوس خواهيم خورد. آرزو ميكنم گوشهاي شنوايي باشد. چنين باد»
حسين منزوي را مي توان يكي از آن شاعراني دانست كه فضاي شعر معاصر را به خوبي مي شناخت و تسلط خوبي به شعر كلاسيك داشت اما وي هرگز خود را به هيچ يك از اين دو محدود نكرد. چنان كه عليرضا طبايي مي گويد: «منزوي هميشه به دنبال تازگي ها، نوآوري ها و خلق آثار تازه بود. با اين همه هيچ گاه فريب جريان هاي زودگذري مثل شعر حجم ، موج نو و شعر فرم را نخورد. آن جريان ها، همان هايي بود كه بعدها به شعر پست مدرن و معناگريز ختم شد كه هيچ ارتباطي به شعر نداشتند.» طبايي كه به تازگي و بعد از گذشت 25 سال ، مجموعه شعر «شايد گناه از عينك من باشد» را به چاپ رسانده ، در مورد ديگر خصوصيت هاي شعري حسين منزوي مي گويد: «او با ميراث ادبي و فرهنگي گذشته ما آشنا بود و من طي 30 سالي كه با او آشنايي دارم ، به اين شناخت او آگاهي كافي دارم .» شاعر مجموعه «جوانه هاي پاييز» به وجود قريحه شاعرانه در منزوي به عنوان سومين علت ماندگاري و تاثيرگذاري وي اشاره مي كند و مي گويد: «منزوي ذاتا شاعر بود. يعني آن قريحه اي كه بايد در وجود كسي وجود داشته باشد تا بتواند شاعر خوبي باشد، در او بود.»
غزل هاي زيبا، ماندگار و تاثيرگذار منزوي از اواخر دهه چهل در مطبوعات به چاپ رسيد. صفحه هاي شعر هفته نامه جوانان ، يكي از صفحه هاي قابل توجه ادبيات آن روزگار شمرده مي شود كه عليرضا طبايي ، مسوول اين صفحات بود. وي كه كتاب «از نهايت شب » را همزمان با مجموعه «حنجره ي زخمي تغزل » سروده منزوي و «باغ لال » محمدعلي بهمني در سال 1350 منتشر كرده است ، در پايان به محدوديت هاي غزل اشاره مي كند و مي گويد: «به هر حال غزل با وجود ظرفيت هاي خودش ، داراي محدوديت هايي نيز هست . كساني كه اهل سرودن هستند، اين نكته را با پوست و خونشان حس كرده اند. به همين دليل منزوي در سال هاي پايان عمرش به شعرهاي نيمايي و استفاده از ظرفيت هاي آن روي آورد.»
روزنامه اعتماد ملی شماره ۷۷
به اعتقاد عليرضا طبايي، منوچهر آتشي از چهرههايي است كه آثارش در ادبيات معاصر خواهد ماند و بهخصوص آثار اوليهي او فراموش نشدني است.
اين شاعر در گفتوگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا) عنوان كرد: آتشي به عنوان يكي از شاگردان بلاواسطهي نيما از شاعران نسل بعد از او بود كه همراه با شاعران ديگري مثل اخوان ثالث، شاملو، نادرپور، سپهري، فرخزاد و چند چهرهي ديگر راه نيما را ادامه دادند.
طبايي با اشاره اينكه آتشي فرزند بوشهر و دشتستان است، افزود: او در شعرش از همان سالهاي اول و قبل از انتشار كتابش، نشان داد كه يك روايتگر صميمي از محيط جنوب، مردم، فضا و محيط اطراف خودش است و شعرش به همين دليل از شعر ديگران متمايز بود.
او همچنين متذكر شد: يك ويژگي خاص حماسي در زبان شعرهاي اوليهي آتشي بود كه اوج آن را در شعرهايي مثل "اسب سپيد وحشي" و "عبدوي جط" و چند شعر ديگر كه در همان دهههاي 40 و 50 منتشر شد، ميتوان ديد. به علت دارا بودن ديناميسم خاصي از زبان و بيان حماسي همراه با يك خشونت ذاتي، استواري و صميمت معصومانه، شعر آتشي بيانگر محيط جنوب، تشنگي و سوختگي سرزمينش و دردهاي مردمش بود، به همين دليل هم بعد از انتشار "آهنگ ديگر" در نيمهي اول دههي 40 نشان داد كه دوستداران شعر معاصر و نيمايي با چهرهي تازهاي مواجهاند كه شعرش با ديگران تفاوتهايي دارد.
طبايي در ادامه يادآور شد: آتشي اين زبان را در سالهاي بعد هم ادامه داد، اما هيچ كدام از كتابهاي بعد از "آهنگ ديگر" آن موفقيت اوليه را به دنبال نياورد. با نزديك شدن به سالهاي انقلاب، آتشي هم مثل خيليهاي ديگر در كوران زندگي گداخته و دچار افت و خيز شد. چندين و چند سال به دليل زندگي خاص و فقدان تلخ پسرش و دلايل ديگري از ادبيات دور شد. بعد از دههي اول انقلاب با زبان ديگري به اين عرصه وارد شد؛ اين بار اگرچه هنوز به آن پيشينه و زبان خودش وفادار بود، اما زبان تازهاي برگزيد و به شعري منثور روي آورد، با زبان ويژهاي كه بعدها اين زبان و شعر بيشتر به پست مدرن شهره شد. آتشي همراه با چند نفر ديگر به عنوان يكي از كساني كه در اين زمينه راه و روش خاصي را ايجاد كرد، مورد توجه گروهي از شعردوستان و جوانان قرار گرفت.
او افزود: در اين سالهاي آخر به اين دليل كه مجبور بود براي گذران زندگي در جاهاي مختلف كار كند و در طول روز ناگزير به قلم زدن بود، فشار مضاعفي را بر خود وارد ميآورد. چندين و چند سال مسووليت صفحات شعر "كارنامه" را داشت كه بعضي كارهايش در اين مجله ديگر نشاني از كارهاي گذشته نداشتند و آن فخامت زبان و مضامين برآمده از دل مردم ديگر در اين نوع آثار ديده نميشد. او در اين سالها بيشتر به نقد روي آورد.
سایه ای که طلیعه افتاب غزل شد
هوشنگ ابتهاج ، ه . الف . سایه ، از نسل شاعران نام اشنایی است که سال ها پیش ، با رهنمودهای نیما ، گام در راهی تازه گذاشتند و فصل دیگری را در قلمرو شعر پارسی رقم زدند .
از این شاعران چند تن درخششی دیگرگونه یافتند و تا اخر ، راه را درنوردیدند و بر گنجینه شعر پارسی اثاری افزودند : اخوان ، شاملو ، فروغ ، سپهری ، نادرپور و ...
تنی چند هم اگرچه در اغاز ، اثاری درخور خلق کردند ، ولی گام های انها ، تا پایان به استواری گام های اغازین نبود و اندک اندک کم توان شدند . فریدون توللی ، کسرایی ، مشیری ، هنرمندی ، رحمانی و ...
" سایه " بعد از زمانی دراز ، پس از همگامی با اینان ، چهارپاره را رها کرد و به تجربه در غزل دست زد . ان هم در روزگاری که غزل را قالبی سنگ شده می پنداشتند و روح تکرار بر محتوای ان سنگینی می کرد .
"سایه " و به همراه او نیستانی ، غزل دیگر را طرح کردند . با نگاهی دیگر و زبانی تازه . در واقع انها تابوی غزل گفتن را شکستند و بعدها نوذر پرنگ و سیمین بهبهانی و حتی نادرپور و فروغ و دیگران از غزل نو استقبال کردند . اما این بذر در صفحات مجله جوانان امروز به بار نشست و شاعران هم نسل من و بعد از ما هم شاعران جوانتر امروز برای غزل کتابی گشودند سرشار از تازگی و اندیشه ، اکنده از حس و پیام و طراوت .
اما اعتبار " سایه " به همراه نیستانی در گشودن فصل دیگری در تاریخ غزل سرایی به ثبت خواهد رسید و می توان گفت " سایه " ، شاعری است که مژده طلوع افتاب غزل نو را در کارنامه خود دارد و این مبارک است .
هفته نامه چلچراغ شماره ۲۸۷
تحول در غزل، راه خود را به خوبي يافته است و ما بايد اين جريان را ادامه بدهيم و از تندرويها و بازي هاي بچه گانه بپرهيزيم.
در يكصد و بيست و يكمين نشست هفتگي كانون ادبیات ایران ، "سير تكويني غزل از مشروطه تا امروز" بررسي شد، در اين نشست، "عليرضا طبايي"، شاعر و منتقد با اشاره به آغاز فعاليت هايش در عرصه غزل افزود : در دهه هاي 50 تا 60 ،غزل كم كم به صورت جريان شناخته شده اي در آمد و در دهه 60 تا 70 به اوج خود رسيد و بين دهه هفتاد تا هشتاد شاخصها و چهرههاي ويژه اي در اين زمينه به وجود آمد.
وي در ادامه گفت: غزل در روزگار ما از مشروطه تا امروز سير پر فراز و نشيبي داشته است. در اين عرصه فقط 10 درصد شاعران به طور جدي به سرودن غزل پرداختند و 90 درصد آنها از سر تفنن و در حال و هوايي كلاسيك در انجمنهاي ادبي به غزل خواني پرداختند.
طبايي همچنين اظهار داشت: در آن سال ها، كساني كه در اين جريان توانسته اند تاثيرگذار باشند,در شكل دادن به غزل به معناي اصيل كلمه پرداختند.حتي كساني مثل "حميدي" و "رعدي آذرخشي" كه اشعار "شاملو" را مورد تخطئه قرار مي دادند، در پيشبرد غزل موثر بوده اند.
وي درباره شكل گيري جريان غزل به "عارف", "ميرزاده عشقي"," فرخي يزدي" و "ايرج ميرزا" اشاره كرد و افزود : اينها تلاش مي كردند در زبان شعري شان از بيان تازه اي استفاده كنند، بعد از اين گروه "رهي معيري" در شكوفايي غزل تلاش بسياري كرد و آن را در ميان مردم جا انداخت . او بيشتر به سبب داشتن زباني نرم و ملايم و به كاربردن تعابير تازه در ذهن و زبان شاعران غزلسرا موثر بوده است.
طبايي ضمن بيان اينكه در ميان شاعراني نظير "اخوان", "همايي", "صورتگر", " نادرپور" و "خويي"، تنها مي توان "نادرپور" را در زمينه زبان غزل مورد بررسي قرار داد, گفت: در سالهاي 40 و 50 جوان ترهايي بودند كه به طور جدي به كار غزل پرداختند."ابتهاج" و "منوچهر نيستاني" كوشيدند, تا نوآوري را در غزل ادامه دهند و نوآوري هايي كه "نيستاني" در غزل به كار برده، بسيار بديع است و تا آن موقع كمتر به كار برده شده است.
اين شاعر با اشاره به فعاليت های "سيمين بهبهاني", تصريح كرد : "سيمين بهبهاني" از ابتدا به كار غزل پرداخت , اما تا قبل از سال 50 كار برجسته اي در زمينه غزل انجام نداد. ولي هر چه به دهه 50 و پس از آن نزديك مي شويم، مي بينيم كه نوآوري در كار او نمود بيشتري پيدا مي كند.
وي در ادامه به شاعراني چون "محمد معلم","نوذر پرنگ", "عمران صلاحي" ,"حسين منزوي" ," محمد ذكايي" و" عباس صادقي" اشاره كرد و گفت: در دهه هاي 40 و 50 كه غزلسرايي چندان مورد اقبال نبود , اين شاعران به سرودن غزل پرداختند.
طبايي در پايان خاطر نشان كرد : شاعران ديگري مانند "قيصر امينپور"," سپيده سامانی", "حسين آهي" و "سهيل محمودي" با نگرش به آنچه در روح زمانه جاري است، غزل مي سرايند و در كارشان بارقه هايي از غزل معاصر ديده مي شود. به نظر من تحول در غزل، راه خود را به خوبي يافته است و ما بايد اين جريان را ادامه بدهيم و از تندرويها و بازي هاي بچه گانه بپرهيزيم.
دانشجویان علاقه مند به شعر و ادبیات ، در تالار شیخ انصاری دانشکده حقوق دانشگاه تهران از شخصیت ادبی خیام و تلاش های حسین منزوی در احیای غزل جدید تجلیل کردند.
به گزارش خبرنگار ادبی " مهر" در این نشست دانشجویی که فانوس خیال نام گرفته بود ، حاضران با تجلیل از حکیم عمر خیام - شاعر ، فیلسوف و ریاضیدان ایرانی ، در ارتباط با آثارفکری و ادبی وی یه گفت و شنود پرداختند .
در ادامه مراسم که با استقبال گرم دانشجویان و علاقه مندان به حوزه ادبیات توام بود ، تنی چند از دانشجویان شاعر به قرائت سروده های خود پرداختند.
سپس علیرضا طبایی شاعر معاصر و منتقد ادبیات ، به جایگاه فرا خوانده شد.
وی که از اولین شاعرانی بوده است که همزمان با کار سرودن و نوشتن ، حرفه مطبوعاتی را نیز دنبال کرده است ، برخی از آثار و اشعار خوانده شده توسط دانشجویان را در سطحی کیفی خواند.
طبایی که سالها مسئولیت صفحه شعر مجله جوانان امروز - قبل و بعد از انقلاب - را بر عهده داشته است ، یاد آور شد : بازخوانی ادبیات گذشته و آثار پر بار قدیم می تواند برای ما موثر باشد.
طبایی که اولین شعرهای مرحوم حسین منزوی را در صفحه شعر مجله جوانان امروز منتشر کرده است و برای وی نقش راهنما را داشته است ، درباره سابقه دوستی و همکاری خود با حسین منزوی مطالبی عنوان کرد.
وی گفت : نمی توانم بگویم که حسین منزوی آغازگرغزل جدید در ایران بود ، اما می توانم بگویم که نام او در فهرست آغازگران این مسیرقرار دارد ، زیرا تعهد او به قالب های شعر کلاسیک ، مثال زدنی است.
طبایی خاطرنشان کرد : حسین منزوی ، درست در زمانی به غزل پردازی روی آورد که فضای شعری آن دوره ، فضای شعر نیمایی و موج های شعر سپید بود ، اما منزوی و چند شاعر دیگر با اهتمامی که از خود نشان دادند ، به مخاطبان شعر فهماندند که شعر کلاسیک ( سنتی ) هنوز می تواند پویا و اثرگذار باقی بماند .
این شاعر و منتقد ادبیات یاد آور شد : بسیاری از همان غزل های اولیه حسین منزوی ، انصافا امروز می تواند به عنوان نمونه های برتر نسل شعری حسین منزوی مورد توجه و بررسی قرار بگیرد.
طبایی تصریح کرد : من هم مثل خیلی های دیگر از مشکلات متعدد و مسائل روزمره حسین منزوی با اطلاع بودم ، او با مشکلات و فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم می کرد ، اما هیچگاه تسلیم آن نشد و همواره حرکت دروادی ادبیات را در اولویت کاری و زندگی خویش قرار داد.
طبایی با اشاره به جریان نقد شعری در سالهای اخیر گفت : حالا وقتش رسیده است که چهره های برتر شعر امروز را بهتر و بیشتر بشناسیم و این نکته را بدانیم که شعر افراد ، بزرگترین و بهترین دفاع از آنان در برابر منتقدان است.
وی با تاکید مجدد بر مشکلات عدیده حسین منزوی در سالهای زندگی اش ، تصریح کرد : مناسب است که برای رفع ، و یا حداقل کاهش گرفتاری های شاعران و نویسندگان ، تدابیری از سوی مسئولان امر ، اتخاذ گردد.
این مراسم ، با اهدای جوایزی به دانشجویان شاعر در ساعت 20 پایان یافت.
نشست يكصد و نود و سوم كانون ادبيات ايران به بررسي و نقد عطسه هاي عصباني اختصاص داشت. ناهيد يوسفي شاعر مجموعه و عليرضا طبايي ـ شاعر مؤثر و راهنماي بسياري از جوانان دهه 50 و 60 در شعر ـ و هادي خوانساري شاعر جوان و ناشر مجموعه عطسه هاي عصباني در اين نشست حضور داشتند.
عطسه هاي عصباني ، آخرين مجموعه شعر ناهيد يوسفي، موضوع نقد و بررسي نشست هفته كانون ادبيات بود. شاعر ابتدا چند قطعه از اشعار اين مجموعه را خواند و سپس عليرضا طبايي ـ شاعر مجموعه شايد گناه از عينك من باشد ـ درباره شعر ناهيد يوسفي گفت: من راجع به شعر خانم يوسفي از آغاز تا به امروز صحبت مي كنم. او در عطسه هاي عصباني از شيوه هاي شاعري گذشته فاصله گرفته است.
طبايي با اشاره به بحران مخاطب در شعر معاصرگفت: آن چه شعر امروز را درگير كرده اين است كه چرا انتشار كتاب شعر مورد استقبال مواجه نمي شود. من فكر مي كنم براي پاسخ به اين امر بايد به دو مؤلفه در شعر توجه كرد. اول چه گفتن و بعد چگونه گفتن. بحران امروز در شعر ، چگونه گفتن است. چرا كه چه گفتن سبك و شيوه تفكر شاعر است و در تمام جهان امري شخصي است. البته اين را هم بايد گفت كه شاعران امروزي به نظر مي رسد كه حرفي براي گفتن ندارند وحرف ها تكراري و كليشه اي شده است. طبايي افزود: من با شعر يوسفي از سال هاي 50 و صفحه مجله جوانان آشنا شدم. شعر او در آن سال ها با شعر امروز عطسه هاي عصباني متفاوت است هم در نحوه بيان و هم در نگرش او به دنيا.
طبايي با بيان اينكه يوسفي شاعري را با شعر كلاسيك آغاز كرد و به شعر نيمايي رسيد گفت: آن چه از همان سال ها براي من در شعر يوسفي جالب بود ، نوآوري هاي او در قالب نيمايي بود. در اين اشعار جذابيت افسون كننده و روح گريزنده روستايي وابسته به خطه شمال ديده مي شود. او در اشعارش دلش مي خواهد با طبيعت يكي شود و بياويزد.
عليرضا طبايي با اشاره به وزن در اشعار يوسفي و ارائه نمونه هايي از اشعار بيژن جلالي ، شاملو و احمدرضا احمدي گفت: آنچه باعث شده يوسفي اين زبان را در اين مجموعه به كار بگيرد ويژگي خاص روزگار ما و زندگي ماشيني است كه لحظه اي مجال تأمل را فراهم نمي كند. طبايي گفت: يوسفي در اين مجموعه در بعضي از ابيات در ساختار دستوري دست برده و پيشنهادهايي راارائه داده است مانند فعل "بپروازان" در جايي كه مي گويد« از من كناره بگير و مرا بپروازان» و يا "نمي خروشانمت" وقتي كه مي نويسد «بيشتر از اين نمي خروشانمت».
وي افزود : يوسفي احساس خود را از زندگي به شعر آورده است و دغدغه انساني را دارد كه محكوم به زندگي در شهر است و از طبيعت دور افتاده است.
در ادامه نشست ، هادي خوانساري ـ شاعر مجموعه "چريكهاي جوان" ـ درباره عطسه هاي عصباني گفت: اين مجموعه از جهات مختلف مجموعه اي موفق است.
او در ادامه درباره روابط عمومي شاعران و اهميت آن در انتشار اثر و خواندن آن گفت و به شاعران روابط عمومي اشاره كرد كه كساني هستند كه به واسطه نبودن استاندارهاي مشخص در شاعري ، در اين سطح مطرح مي شوند. خوانساري به رويكردهاي مختلف اين اثر اشاره كرد و گفت : عطسه هاي عصباني نيز نوعي اعتراض شاعر است وحدت و متافيزيك تعيين كننده و رويكردهاي عرفاني از رويكردهاي شاعر در اين مجموعه است. يوسفي روايت گر نوستالژي است كه در اشعارش نيز ديده مي شود. او به زندگي شهري مي پردازد و به قواعد دست و پا گير آن اعتراض مي كند.
اين نشست روز دوشنبه هشتم مردادماه در محل كانون ادبيات ايران برگزار شد.
