تبليغاتX
بر جاده هاي شعر ...
دیدگاه ، شعر و آثار علیرضا طبایی

 

حمیدرضا رحیمی

به یاد دارم که در شماره های آغازین طی سلسله مقالاتی از خواستگاه و خاستگاه شعر (فارغ از فرم) سخن گفته بودم و اینکه پیشینه ی ادبیات کلاسیک ما چه میراث گرانبهایی است و چه مایه می تواند در قوام و دوام شعر مدرن مان کارساز باشد. آنکه جانش با شعر آمیخته باشد، می داند که:

شور و وجد آمد غزل را تار و پود

هرکه شورش بیش، او خوشتر سرود

آتشی در دیگدان می بایدش

تا ز روزن دود بیرون آیدش

و دعوا دقیقا بر سر همین "دود" است و البته آتشی که ماخذ و خاستگاه آنست. هم از این روست آنانی که به ناگهان تصمیم می گیرند که شاعر بشوند! تا پایان دوران شاعری خودخواسته ی خود! ، از تبعات این "آتش" و "دود" بی بهره می مانند و آنچه صادر می فرمایند جز موجودی ابتر با بیانی بی بنچاق و کلافی آشفته از واژگانی سرگردان نیست هرچند که در این ارتباط، مدارکی مبسوط را هم یدک بکشند. به گمان من، شاعری که از دنیای شگفت انگیز شعر کلاسیک می آید، جان و نفسی عطرآگین دارد و در رهگذر این ورزش ذهنی آموخته است که باید زیبا و در عین حال بسامان بیاندیشد و بگوید. و باز به باور من، چنین شاعرانی به شرط آنکه آهسته و پیوسته روند و در این راستا محضر جهان و مردم معاصر را نیز درک کنند، آنگاه که به گستره ی شعر امروز / مدرن می رسند، شعرشان از جلا و استحکامی چشمگیر برخوردار می شود. باری مطلب را از بیم آنکه یک وقت مقدمه از موخره بیشتر نشود، درز می گیریم.

«شاید گناه از عینک من باشد» مجموعه شعری از علیرضا طبایی را پیش رو دارم که خود از پیشکسوتان در این عرصه است. از طبایی در عرصه شعر، تاکنون جوانه های پاییز ۱۳۴۴ / از نهایت شب ۱۳۵۰ / و خورشیدهای آن سوی دیوار ۱۳۶۰ پیش از این منتشر شده اند. طبایی از آن دسته از شاعرانی است که کم اما گزیده می گوید و سبب نیز به باور من آنست که او شعر را از آنجا که باید، آغاز کرده است . شاعر در این کتاب گزیده ای از آثارش را در عرصه ی غزل (شیوایی ها) و در عرصه ی شعر مدرن (نیمایی ها) گرد آورده است و پیرامون نیمایی ها در مقدمه می گوید: " در حقیقت در امتداد آثار گذشته ی من هستند و شاید تنها، زبان شعرها دیگرگونی گرفته است ..." که سخن درستی است چرا که شاعر وقتی به شعر رسید، زبان و فرم دیگر فرقی نمی کند. قالب های بخش نخست اگرچه کلاسیک اند اما نگاه و واژگان از جنس امروزند: 

می آیی و جوانی ام آغاز می شود

لب های من، به روی سحر، باز می شود

ای معنی گشایش با واژه واژه ات

هر پنجره، دریچه ی پرواز می شود

می آیی (۶۳) 

و همین ویژگی در ساختار کلی و نهایی، فارغ از فرم (نه زبان) است که شعری را معاصر می کند یا نمی کند:

تا می شکفت گاه سحر یاس چشم تو

می تافت عطر صبح، از احساس چشم تو

طیف هزار رنگ فلق را که چیده بود

می ریخت سوی بال زمان، داس چشم تو

در آخرین تلالو الماس چشم تو (۱۶۷)

بدیهی است بزرگوارانی که این نکته ظریف اما نه چندان پیچیده را در نمی یابند، طرح آن را نیز به ناگزیر، به مثابه ی ضدیت و عناد با شعر کلاسیک منظور می فرمایند. طبایی در بخش "شیوایی ها" که غیر از غزل، قصیده و نیز مثنوی هم دارد (۱۷۳ و ۱۷۶) شاعری تواناست و زبان و بیانی محکم، استوار و بسامان دارد و افزون بر آن، در مضمون و محتوا و پرداخت معنی نیز موفق است که نمونه های بسیاری در این راستا قابل نقل است. از سوی دیگر، طبایی که از معبر دشوار اما خیال انگیز و رنگین شعر کلاسیک به شعر امروز رسیده است، آثارش در عرصه ی "نیمایی ها" نیز بسامان است و حتی پیش از بررسی آثار او در در عرصه ی شعر کلاسیک، می توان به پیشینه و دستمایه ی نیرومند ادبی او پی برد. این بخش، مشتمل بر شعرهای نیمایی و نیز آزاد است:

اینجا چه عابرانی دارد!

ارواحی از سکوت و پذیرفتن!

با شانه های کوژ

با خط هر شیار

که تکرار رنجنامه ی خاک است

پوشیده در ردای زمستانی

با چتر مهربانی خاکستر

بر مطلع سپیده و خاکستر (۱۸۹)

یا این منظره که در مطلع شعر زایش ص ۱۹۶ به خوبی تصویر شده است:

چه لحظه های تری دارند

درخت های نگونسار

در برهنگی آب های پاییزی!

و نیز در ادامه (بند سوم):

چه لحظه های تری بر زمینه می گذرد

چه انتظاری، طولانی!

کسی گلوی زمان را

فشرده است به هم

...

که بند بعدی (شگفت نیست) چیزی به این شعر نمی افزاید و شعر می توانست پس از آن تمام شده باشد و نیز این شعر که شاید کوتاهترین شعر این بخش است:

خواب می بینم!

خواب می بینم

رفته ام از نردبان آسمان بالا

خواب می بینم (۲۰۷) 

که در این شعر نیز سطر واپسین ( خواب کو ...؟ اما! ) به باور من زائد و جز آسیب رساندن به تصویر زیبا و فشرده ای که پیش از آن ساخته شده است، سود دیگری ندارد و می شد که از خیرش گذشت. و همین مفهوم حتی به وجهی زیباتر در آغاز شعر نیشخند ص ۲۳۰ که در اوزان نیمایی است:

خواب را در نسخه ای پیچید

و سایر ترکیبات خوب و تازه از جمله: (ناخن دلشوره) و (وحشت تقویم):

باز هم کابوس

چهره های ناشناس دور یا نزدیک!

خانه ها و کوچه ها و

کودکی ها و مصاحب های نامانوس

ناخن دلشوره های مبهم و تاریک

وحشت تقویم

...

طبایی در این شعر و نیز دهکده ی بازی ص ۲۰۹ و از شعر شرمتان باد ص ۲۴۷ تا حدودی به حوزه ی طنز نزدیک شده اما به آن نرسیده است:

بر سردر ورودی دروازه ی قدیمی این روستای خاکی مخروبه

دستی نوشته:

                  ـ «دهکده ی بازی!»

اخطار!

بازی کنید، پرسش ممنوع!

در انتخاب نقش

                    ـ آزادی گزینش ممنوع!

یا:

هشیارکار باشید!

همدست ابتذال، برانید

مانند مار، پوست بیندازید:

روزی قصیده، روزی نیمایی

روزی سپید و حجم

امروز، روز پست مدرن است

روز متال و رپ

تحمیق، یاوه، هذیان

***

اما همانگونه که پیشتر اشاره شد، طبایی در بخش نیمایی نیز موفق است. به ویژه در فطعاتی که همه یا اکثر عناصر شعر به میزانی درخور و چشمگیر در شعر حضور دارند:

آسمان، پیراهن شب را که بر تن داشت

پولک افشان کرده بود از نقره، از آویز

باز هم، از پله ی تنهایی خود، رفته بود آهسته بالا، ماه

تا شود لبریز

بر سکوی جذبه

                   از افسون روح آسمان آخر پاییز

آسمان، پیراهن شب را ... (۲۵۱)

یا این تصویر فشرده در مطلع شعر شهر و ابر و باد ص ۲۴۴ :

کفش بر پا کرد

                  باد جفت جوی مست

شنگ و بازیگوش، از جا جست

«شاید گناه از عینک من باشد» از جمله کارهای خوبی است که در این روزگار منتشر شده است. علیرضا طبایی شاعری مضمون گراست. واژگان و ترکیبات "تازه" و "بکر" در کارهایش هست با زبانی عمدتا آهنگین و در عین حال ساده و صمیمی و روان. ایجاز و فشردگی کلام جز در چند مورد، به قدر کفایت رعایت شده است. موضوعات شعر او برگرفته از مسایل عاطفی، اجتماعی، فرهنگی و گاه سیاسی است که از گذرگاه هایی نه چندان بلند به مخاطب می رسد. تاثیر مثبت شعر کلاسیک در شعرهای مدرن شاعر به راحتی قابل تشخیص است و او را در هر دو عرصه، شاعری توانا می نماید....


مجله جوانان (لس آنجلس) شماره ۱۰۹۵ 

              

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 14:33 | لینک 

 

شاعران ايران از «عليرضا طبايي» گفتند

 

در آستانه‌ي مراسم بزرگداشت عليرضا طبايي به پاس 50 سال فعاليت ادبي‌، شمس لنگرودي، محمدعلي بهمني، پرويز خائفي،‌ اكبر اكسير، محمدجواد محبت و اكبر آزاد درباره‌ي اين شاعر، ترانه‌سرا و مسؤول صفحات شعر  «مجله‌ي جوانان» در دهه‌ي 50 سخن گفتند.

عليرضا طبايي

نوآوري در سن بالا

محمد شمس‌ لنگرودي در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره‌ي طبايي گفت: بسياري از افراد با بالا رفتن سن‌شان از نوآوري شعرشان كاسته مي‌شود؛ اما در اين عرصه، طبايي برعكس عمل كرده و آخرين مجموعه‌ي شعرش شامل بهترين شعرهايش است كه تا امروز از او خوانده‌ام.

او همچنين شعر عليرضا طبايي را شعري معتدل، ميانه‌رو و بين شعر نيمايي و سنتي توصيف كرد و يادآور شد: آشنايي من با عليرضا طبايي به وقتي كه در لنگرود زندگي مي‌كردم و عشق شعر، مرا به طرف همه‌ي مجلات از جمله «مجله‌ي جوانان» مي‌كشيد، بازمي‌گردد. شعر مورد علاقه‌ي او، شعري معتدل و ميانه‌رو و بين شعر نيمايي و سنتي بود كه باب پسند هم‌سن و سال‌هاي من بوده و هنوز هم مورد پسند بسياري از جوانان است.

شمس‌ لنگرودي از جمله‌ مزاياي طبايي را نسبت به هم‌سالانش در آن سال‌ها، دانش او نسبت به شعر نيمايي ذكر كرد كه باعث انتشار بسياري از شعرهاي خوب نيمايي در «مجله‌ي جوانان» شد.

او ادامه داد: من با مجلات ارتباط تنگاتنگي نداشتم. در آن سال‌ها از من در سه مجله، شعر چاپ شد، كه نيمايي‌ترين و يا شجاعانه‌ترين شعرم در عرصه‌ي شكل، شعري بود كه در «مجله‌ي جوانان» و زير نظر عليرضا طبايي چاپ شد.

به اعتقاد اين شاعر، شعرهاي مجموعه‌ي شعر «شايد گناه از عينك من باشد» طبايي، دقايق و ظرايفي دارد كه هرگز در شعر مثلا «ويتنام» او كه در سنين جواني خوانده است، وجود ندارد.

شمس همچنين گفت: شعرهاي گذشته‌ي طبايي در مجموع، روايي و احساسي بود كه با اتكا به وزن نمودي مي‌يافت؛ حال آن‌كه شعرهاي اخيرش در اين مجموعه از اشعار خوب و قابل دفاع نيمايي است.

خود ما هم شاگردي طبايي را كرده‌ايم

محمدعلي بهمني هم درباره‌ي طبايي معتقد است: جايگاه طبايي در شعر و پرورش بچه‌هاي شعر، در زمان خودش تا امروز كم نيست.

اين شاعر متذكر شد: طبايي تا امروز تلاش زيادي كرده است؛ حتا بيش‌تر از شعر خودش، روي شعر ديگران وقت گذاشته است. او حتا در حوزه‌هاي ديگر مانند ترانه نيز كار كرده است و دوره‌اي با نام شهرام يا شهرام طبا، ترانه‌هايش را منتشر مي‌كرد و كارهاي باارزشي داشت.

بهمني يادآور شد: اگر بخواهند براي طبايي بزرگداشت بگيرند، بحق‌ترين كاري است كه مي‌توان براي او انجام داد. او نه تنها به شعر بچه‌هاي شعر تعالي بخشيده؛ بلكه نقطه‌نظراتش در ابتداي كارش در «مجله‌ي جوانان» بسيار باارزش است.

اين شاعر ساكن بندرعباس افزود: شاعران بسياري نزد طبايي شاگردي كرده‌اند. سپيده كاشاني اولين مجموعه‌ي شعرش را با همت عليرضا طبايي منتشر كرد و او در تعالي ‌بخشيدن شعر كاشاني، كمك بسياري به وي كرد و درواقع، كاشاني يكي از شاگردان طبايي است.

بهمني در پايان تصريح كرد: امثال سپيده كاشاني كه شاگردي طبايي را كرده باشند، بسيارند؛ حتا خود ما هم شاگردي او را كرده‌ايم.

طبايي بر شعر ما حق پدري دارد

اكبر اكسير نيز عليرضا طبايي را نماينده‌ي شاعران شهرستان دانست و گفت: قبل از انقلاب، تنها مجله‌اي كه صفحه‌ي ادبي پرباري داشت، «مجله‌ي جوانان» بود كه در آن، شعر شاعران شهرستان منتشر مي‌شد.

اين شاعر افزود: «مجله‌ي جوانان» دوشنبه‌ها منتشر مي‌شد و شاعران دوشنبه، شاعران بي‌تريبون شهرستان بودند كه به دليل مشكلات عديده، نيمي از آن‌ها قادر به ادامه‌ي راه نشدند و نيمي ديگر بعد از انقلاب درخشيدند كه اين به بركت حضور عليرضا طبايي بود كه به تمام شاعران شهرستان‌ توجه داشت.

اكسير متذكر شد: خيلي از شاعراني كه بعد از انقلاب به نام و ناني رسيده‌اند، از اين حقيقت سر باز زدند كه بگويند «مجله‌ي جوانان» پايگاه اوليه‌شان بود؛ اما در برهوت آن موقع، اين مجله واقعيتي بود كه خيلي‌ها از جمله خود من مديون آن هستيم.

او افزود: خيلي دلم مي‌خواست در جلسه‌ي بزرگداشت اين شاعر بودم و درباره‌اش حرف مي‌زدم. اگر طبايي در آن زمان نبود، شايد خيلي از استعدادها به هرز مي‌رفت و بسياري از چهره‌هاي درخشان شعر ظهور نمي‌كردند. شاعران شهرستان، زخم نداشتن تريبون را مي‌خورند و اكثر شاعران از اين دست، با اين مجله رشد كردند.

اين شاعر ساكن آستارا در پايان عنوان كرد: در خانه‌ي هنرمندان، از بزرگ‌مردي حرف زده مي‌شود كه بر گردن شعر شهرستان حق پدري دارد. بايد قدرش را بدانيم. سه‌شنبه، شاعران دوشنبه به پاس اين بزرگ‌مرد برخيزند و كلاه از سر بردارند كه طبايي بر شعر ما حق پدري دارد.

يكي از ترانه‌سرايان خوب

اكبر آزاد هم طبايي را از ترانه‌سرايان خوب دوران خود دانست و يادآور شد: اين شاعر كارهاي خوب بسياري در عرصه‌ي ترانه انجام داده، كه يكي از معروف‌ترين آن‌ها، ترانه‌ي «هر عشقي مي‌ميرد» است.

اين ترانه‌سرا همچنين درباره‌ي فعاليت طبايي در «مجله‌ي جوانان» آن دوره گفت: زماني كه طبايي در «مجله‌ي جوانان» كار مي‌كرد، بسياري از شاعران جوان را به جامعه‌ي شعري ما معرفي كرد. او فردي بود كه در آن زمان، اولين جلسات شعرخواني را راه انداخت.

دريچه‌اي براي انعكاس حرف جوانان

محمدجواد محبت نيز عليرضا طبايي را يكي از چهره‌هاي خدمت‌گزار ادبيات در سال‌هايي كه جوانان ايران حرف‌هايي براي گفتن داشتند، توصيف كرد.

اين شاعر ساكن كرمانشاه يادآور شد: آن زمان كه جوانان ايران حرف‌هايي براي گفتن داشتند، طبايي صفحات شعر «مجله‌ي جوانان» را اداره مي‌كرد و موجب انعكاس حرف‌هاي جوانان آن روزگار مي‌شد. در آن روزگار در مجله‌هاي «تهران مصور»، «جوانان» و «اطلاعات هفتگي»، شعرهايي مي‌داديم؛ اما «مجله‌ي جوانان» براي ما دريچه‌اي بود.

وي افزود: در سال 39، يك شعر نوشتم و به طبايي دادم. شعر مرا در «مجله‌ي جوانان» چاپ كرد و اين آغاز آشنايي من با او بود. ديداري نيز در سال‌هاي پيشين با او داشتم و از غزل‌هاي نابش حظ بردم. هر از گاهي، چند غزل با عنوان اين‌كه ديگران را يادآور شاعر‌ي‌اش شود، مي‌سرايد.

محبت‌ همچنين متذكر شد: هرچقدر او را نوازش كنيم، حقش است؛ زيرا او از شاعران بزرگ است. طبايي از افرادي كه با شعر و غزل امروز مؤانست دارند و در رديف غزل‌سرايان ما، هيچ‌چيز كم ندارد.

كارهاي تازه در اوزان نيمايي

اما پرويز خائفي درباره‌ي طبايي به ايسنا گفت: عليرضا طبايي شاعري است كه سعي كرده در شرايط مختلف زمانه، با چشم‌اندازهاي تازه‌اي ببيند.

اين شاعر متذكر شد: عليرضا طبايي از دوستان صميمي من است. در شيراز مجله‌اي به نام «دريا» را چاپ مي‌كرديم كه طبايي چند شعر و يك كتاب به نام «جوانه‌ها» را به من داد كه در همان شيوه‌ي كارهاي فريدون توللي بود و بارقه‌ي شعري در كارهاي اوليه‌اش پيدا بود. بعد از مدتي رفت تهران و مسؤوليت صفحات ادبي «مجله‌ي جوانان» را گرفت.

خائفي كار مهم عليرضا طبايي را در آن دوره، معرفي بسياري از چهره‌هاي جوان شعر در اين صفحات دانست و متذكر شد: در آن دوره از اغلب شهرستان‌ها برايش شعر، عكس و نامه مي‌آمد و با كمال محبت آن‌ها را چاپ مي‌كرد.

او افزود: طبايي بعدا شيوه‌ي كارش تغيير كرد و در اوزان نيمايي، كارهاي تازه‌اي كرد و از چهره‌هاي خوب شعر معاصر ما شد.

اين شاعر ساكن شيراز در پايان يادآور شد: چند سال بعد، طبايي را در كنگره‌ي خواجوي كرمان ديدم و فهميدم كه زمينه‌ي فكري‌اش تغيير يافته است و نوآوري‌هاي بديعي در شعر دارد.

مراسم تجليل از عليرضا طبايي

مراسم تجليل از عليرضا طبايي - شاعر و روزنامه‌نگار پيشكسوت - به‌همت جمعي از شاعران و پيشكسوتان و با همراهي مؤسسه‌ي اطلاعات و سازمان فرهنگي - هنري شهرداري تهران، از ساعت 17 روز سه‌شنبه (20 اسفند) در تالار بتهوون خانه‌ي هنرمندان برگزار خواهد شد.

طبايي متولد سال 1323 در شيراز، از سال 1337 به انتشار آثارش در نشريات پرداخت و از سال 47 تا 61، مديريت صفحات شعر و ادب مجله‌ي «جوانان امروز» را برعهده داشت.

در ميان آثار او، چهار مجموعه‌ي شعر «جوانه‌هاي پاييز» (پيروز، 1344)، «از نهايت شب» (بامداد، 1350)، «خورشيدهاي آن‌سوي ديوار» (توس، 1360) و «شايد گناه از عينك من باشد» (آيينه‌ي جنوب، 85 - كتاب سال جايزه‌ي شعر خبرنگاران) به‌چشم مي‌خورد.


همین خبر در : مهر ، فارس ، ایلنا ، ايبنا ، شبستان ، برنا ، اطلاعات ، ايران ، جام جم ، قدس ، فرهنگ آشتی ، دينگ دانگ ، لوح ،  کتاب نیوز ، آتي بان ، کانون ادبیات ایران

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 13:51 | لینک 

 

محمدعلی بهمنی

تا به یاد دارم علیرضا طبایی برایم جایی نه، جایگاهی فراتر از آشنایی دو شاعر داشته است. ارادت من به او به مصداق الفت شاگرد و معلمی است هم سن و سال ، که دلبستگی به شعر نه به دلیل رفتار مهر ورزانه معلم بلکه به پاس کردار آگاهانه و خردورزانه اوست در توام ساختن تحسین و انتقاد.

آن سالیان که شعر سرپناهی نداشت و تهران رو به بزرگ شدن، شاعران جوانش را به جلوه‌های ویژه ( کاخ جوانان) در حال ساخت وعده می‌داد. آن روزگاران که انجمن‌های ادبی پایتخت جز یکی دو ایمن‌گاه مابقی تفرجگاه تنی دلخوش به چاپلوسی‌ها و چپ زدن هم پالگان خویش بود. آن ایام که بسیاری از شاعران جوان و شوقمند، توانِ فیض بردن از محضر بزرگان کافه نادری نشین و کافه فیروزه گزین را نداشتند و شادروان عمران صلاحی به درستی می‌گفت: «با منزوی پیاده‌روی می‌کنیم ما، خود را بدین وسیله قوی می‌کنیم ما»، طبایی عزیز عطر شهرش شیراز را به تهران آورد و در کنار آفرینش‌هایش ـ شعر و ترانه و نقد و ... ـ دبیری صفحه شعر جوانان را نیز بر عهده گرفت و ابتدا در گوشه‌ای از تحریریه و بعد در سالن اجتماعات روزنامه اطلاعات، دعوتگاهی بی دریغ و فضا ساز برای شاعرانِ جوانِ رو به افزایش پدید آورد. من بخت دیگری هم برای بیشتر با او بودن در رادیو داشتم و ترانه‌های زیبای طبایی شاید شوق درونی ترانه سرایی من هم می‌شد.

طبایی که غزل خوب گفتن یکی از تعداد کارستان‌های اوست تاثیر حضور بی ریا و بی‌دریغش بر من و هم‌نسلان من و او فراموش ناشدنی است.


روزنامه فرهنگ آشتی شماره ۱۶۵۶

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 17:41 | لینک 

 

اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ ، حدودا یک هفته پس از انتشار تازه ترین مجموعه شعر علیرضا طبایی با عنوان شاید گناه از عینک من باشد ، جلسه ای برای نقد این مجموعه در کانون ادبیات ایران برگزار شد که در آن عبدالعلی دستغیب ، زنده یاد عمران صلاحی و علیرضا بهرامی با حضور شاعر مجموعه ، به نقد و بررسی آن پرداختند .

در این جلسه ، دستغیب پس از ارایه نظراتش ، به ذکر خاطره ای از رهگذر سال ها دوستی و آشنایی با علیرضا طبایی پرداخت که بسیار جالب و شنیدنی بود :

« در سال ۱۳۴۴ ، درست در بحبوحه حمله ی نظامی آمریکا به ویتنام ، طبایی که در آن زمان بسیار جوان بود ، شعری در اعتراض به جنایت های صورت گرفته در حق مردم مظلوم ویتنام سرود و آن را برای عباس پهلوان سردبیر وقت مجله ی فردوسی فرستاد . پهلوان این شعر را با عنوان " آه ... خاموش کنید " ، در یک صفحه ی کامل مجله به همراه عکس یک مادر ویتنامی که نوزادش را در آغوش گرفته بود ، منتشر کرد .  

چندی بعد ، وقتی برای کاری به دیدار پهلوان رفته بودم ، با شگفتی به من گفت :

ـ این علیرضا طبایی کیه ؟ بیشتر از شصت سازمان جهانی دفاع از حقوق بشر با دفتر مجله تماس گرفتند و از چاپ این شعر و شاعرش تشکر کردند ! » 


وبلاگ سايه روشن

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 11:15 | لینک 

 

سعید اسلامی بیدگلی

چندی پیش چندین کتاب شعر به دستم رسید. شروع کردم به ورق زدن اولی. مجموعه شعری از همان دست مجموعه شعرهای امروزی بازار. به زحمت می‌توانستی چند جمله پیدا کنی که خیلی رقت انگیز و ضعیف نباشد. کتاب دوم هم همین‌گونه بود و کتاب سوم و ...

مجموعه کتاب‌ها را پرت کردم. کتاب‌ها هر کدام به سویی افتادند (نگران نباشید؛ این رسم اتاق من است.) شعری از سایه بزرگ خواندم که:

رود رونده سینه و سر می‌زند به سنگ              یعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریم

کمی از حس عذاب آن شعرها کم شد. از روی تخت که بلند شدم تا از اتاق بیرون بروم نگاهی دوباره به عنوان‌ کتاب‌ها انداختم و ناگهان ... تصویر آشنای پیرمردی توجهم را جلب کرد. کتاب را برداشتم و روی جلد آن‌را نگاه کردم: شاید گناه از عینک من باشد اسم کتاب زیبا بود اما مهم‌تر از آن نام آشنای شاعر مجموعه بود: "علیرضا طبایی"، معلم سال‌های دور من در دبیرستان علامه حلی. راه را برگشتم و شعرهای کتاب را خواندم. خوب بود، خیلی خوب.

***

علیرضا طبایی در مجموعه شعر شاید گناه از عینک من باشد دو گونه شعر دارد. شاید بهتر باشد بگویم که این مجموعه از دو قسمت تشکیل شده است. قسمت اول، "شیوایی‌ها"، مجموعه غزل‌های علیرضا طبایی از سال 1338 است تا اکنون و در دفتر دوم "نیمایی‌ها" آورده شده است که البته نیمایی‌ها هم شیوا هستند. خود علیرضا طبایی معتقد است تنها زمان قاضی خوبی برای ماندگاری اشعارش خواهد بود.

اگر چه معلم خوب من اشاره کرده است که شعرها در هر دو دفتر محصول سال‌های متمادی است و از این‌رو ممکن است در گفتار و ساختار همگون و همسان نباشد اما می‌توان تم‌های مشترکی در هر دو دفتر یافت. شاید گناه از عینک من باشد که توسط انتشارات آیینه جنوب به چاپ رسیده است در سال 86، برگزیده‌ی دومین دوره‌ی جایزه‌ی شعر خبرنگاران شد.

در زیر نگاهی به خصوصیات دو دفتر شعری که در این کتاب آمده است انداخته‌ام: 

دفتر اول : شیوایی‌ها

در دفتر شیوایی‌ها که مجموعه غزل‌های علیرضا طبایی است عشق و پیری و مفاهیم ترکیبی این دو غالب است. گوییا طبایی به بی‌فایدگی عشق پیرانگی رسیده است و افسوس به خاطر از دست رفتن زمان در بسیاری از شعرها نمایان است. شاعر در این شعرها مرگ را خیلی نزدیک خود تصویر کرده و در بازی فصل‌ها دائم حکایت از پاییز و زمستان کرده است:

1. از شعر تا درهم آمیزد مرا با من... (ص 21)

امشب کسی در من تو را می‌خواهد از من، هم صدا با من

بی‌خواب‌تر، بی‌تاب‌تر، بیگانه‌ای دیر آشنا با من

***

در هم شکسته زیر این آوار بی‌هنگام پیری، حیف!

نومید‌تر، ویران‌تر از من، زیر این آوارها، با من

...

2. از شعر "... با برف زمستان آخرین گل" (ص 25)

در برگریزانی چنین ای سرخ گل، تنهاترین گل

آیا چه خواهی کرد با برف زمستان، آخرین گل

...

3. از شعر "او را که می‌جویی..." (ص 31)

بیهوده این‌جا آمدی، دیر است، می‌بینی؟

او را که می‌جویی دگر پیر است، می‌بینی...؟

***

پشتش خمیده زیر برف چیره بهمن

نومید از مرداد و از تیر است، می‌بینی؟

***

شیر است و می‌خواهد برآرد نعره تا آفاق

اما دگر تندیسی از شیر است، می‌بینی؟

...

4. از شعر "این نیمه راه مانده را ..." (ص 57)

ما را زمان از نیمه هم بگذشت، پس کی رام خواهی شد

این نیمه راه مانده را، با پای من همگام خواهی شد

***

دیری نمی‌پاید، مرا می‌بلعد این گهواره‌ی خاکی

یک روز، یا یک شب، تو صید دیگر این دام خواهی شد

...

5. از شعر "ای روح بی‌کرانگی ناشناس" (ص 80)

سر در پی‌ام نهاده کسی با لباس مرگ

دستی به تیغ پیری و ... دستی به داس مرگ

...

6. از شعر "بنگر چه برفی بر سرت بنشسته!" (ص 96)

اینک زمستان، نیمه‌ی همزاد من، اسطوره پیری

پاپوش برفی، جامه‌ای خاکستری‌گون، گیسوی شیری

...

7. از شعر "کسی است چشم به راه من!" (ص 108)

در این شبانه‌ترین بن‌بست، که صبح را جرسی نیست

دلم هوای کسی دارد که مثل هیچ‌کسی نیست

***

درون غربت آیینه که پر ز خالی پیری است

کسی است چشم به راه من، که غیر مرگ کسی نیست!

...

8. از شعر "پاداش لبخندهایم" (ص 138)

پشتی از این سان خمیده، میراث پیوندهایم!

کتفی نشان‌گاه خنجر، پاداش لبخندهایم

***

هر لحظه از هیچ سرشار، هر روز لبریز خالی!

یک رنگ و یک طعم دارند، مرداد و اسفندهایم

...

در پایانِ روایتِ مروری که بر دفتر اول دارم شعری زیبا از این دفتر را کامل آورده‌ام تا سخنم کوتاه شود و شما لذت غزل ، این یادگار پارسی کهن را لمس کنید:

غزل "پاییز می‌آید، زمستان نیز" (ص 92)

دیر آمدی ای سبزگون، پاییز در راه است

پاییز می‌آید، زمستان نیز در راه است

 

لبخند تابستان نمی‌پاید به لبهایت

این سان که پاییز و زمستان، تیز در راه است

 

با غنچه‌های عطرگون، دیر آمدی در باغ

این باغ را، بی‌رحمی گلریز در راه است

 

از من گذشت اما تو را می‌ترسم ای سرسبز!

پاییز، با خشمی جنون‌آمیز در راه است

 

با من اگر همراه گردی خستگی با توست

ما را بیابان‌های خوف‌انگیز در راه است

 

در انتظار من، شبی سرد و زمستانی است

اما تو را گرمای شورانگیز در راه است

 

این میوه‌ها، ارزانی دستی جوان‌تر باد

پیرم من و زنهاری پرهیز در راه است

 

این سایبان را آهویی چالاک می‌زیبد

من خسته، دست و خنجری خون‌ریز در راه است

 

چون شهر نیشابور، آبادم مبین امروز

این شهر را ویرانی چنگیز در راه است!

 

دفتر دوم: نیمایی‌ها

برای من شکی وجود ندارد که نیمایی‌ها شیواتر از شیوایی‌ها از کار درآمده است و این شاید به همان دلیل تکراری باشد که کلام طبایی در شعر نو (و نه سپید و تصویر و ...) بیشتر شکل گرفته است. شاید هم دغدغه‌های آشناتر این بخش از شعرها، دلنشینی کلام را برای من بیشتر کرده بود. طبایی در این بخش هم با پیری و دیری دست و پنجه نرم کرده است، اما این‌بار پیری تنها گریبان علیرضا طبایی را نگرفته و خزان برگ‌ریز و زمستان سرماخیز بر گریبان دیار و یاد و همه چیز آویز است. اگر چه تم اصلی آثار عاشقانه نیست و اصولا به همان دلیلی که در بالا ذکر شد (که اشعار در دوران‌های مختلف سروده شده‌اند) نمی‌توان یک عنصر اصلی در اشعار پیدا کرد، اما در این مجموعه طبایی از عشق هم سروده است؛ از جمله شعر زیبای "پیوندها".

پیری و انتظار مرگ عنصر دیگری است که در این نوشته‌ها به چشم می‌خورد و البته این‌بار به پررنگی غزل‌ها به تصویر نیامده است.

چه لحظه‌های تری دارند

درخت‌های نگون‌سار، در برهنگی آب‌های پاییزی!

چه لحظه‌هایی:

            آمیزه‌ی سکون و سکوت و برگ!

چه لحظه‌هایی: آمیزه‌ی سکوت و سکون، مثل ایستایی مرگ!

(از شعر زایش)

 

چه خشم بی‌ثمری دارد!

چه یأس تاریکی!

چه می‌توانی کرد، ای مرد

جهان گذرگاهی‌ست

غریب، هایل، تاریک!

و مرگ عابر بی‌چهره گرسنه، که پشت نقاب حادثه نزدیک است

کنار خواهر همزادش، در سایه می‌سپارد راه

و زیستن یعنی رفتن به میهمانی مرگ

(از شعر و مرگ عابر بی‌چهره گرسنه ...)

طبایی ایده‌های جالب را به تصویر کلام درآورده است. مثلا در شعر روح سنگی حکایت مجسمه حافظ بیان شده که جان می‌گیرد و اندوهی سترگ به جانش می‌نشیند که چه بر سر فرهنگ و هنر این مرز و بوم آمده است.

اما بهترین‌های مجموعه نیمایی‌های شاید گناه از عینک من باشد اشعاری است که تم اصلی آن‌ها ناامیدی برای آبادانی میهنی است که کهن شده (همان تم آشنای برخی از شاهکارهای مهدی اخوان ثالث اما با زبانی دیگر):

بر سر درِ ورودیِ دروازه‌ی قدیمی این روستای خاکی مخروبه

دستی نوشته:

- "دهکده‌ی بازی!"

اخطار!

بازی کنید، پرسش ممنوع!

در انتخاب نقش

- آزادیِ گزینش ممنوع!

(از شعر دهکده‌ی بازی)

و عجیب این‌جاست که شعرهای این‌گونه‌ای علیرضا طبایی که طعنه بر شرایط این‌روزهای جامعه ما می‌زند، نه در سال‌های اول شاعری این بازمانده از دوران اوج شعر نو که روزگاران خفقان دهه 30 بوده است، که در همین روزگاران نزدیک‌تر سروده شده‌اند. فضای این روزها را پیری علیرضا طبایی سنگین‌تر کرده و شعر حالت بیانیه سیاسی ندارد، بلکه تنها روایت تلخی است از ناکامی آرمان‌ها.

شعری که در پایان آورده‌ام این‌جا همیشه باد می‌آید است که روایتی‌ست از سرزمینی که همه چیز را در گذشته داشته است و اکنون ... طبایی حتی نشانه‌های جغرافیایی و تاریخی آشنایی برای این سرزمین می‌دهد. او به زیبایی، خصوصیات جامعه امروز ایران را بیان کرده و می‌گوید که مرگ در این سرزمین غنیمت است:

 

من فرصتی ز مرگ نمی‌خواهم!

حاشا!

این‌جا که خانه دارم

مانند هر محله دیگر، محله‌ای است به روی خاک

در قطعه‌ای رها شده نزدیک ضلع شرقی تاریکی

شالوده‌های خانه، اگر چند، باستانی و پیر است

و خشت و چوب و سقف و ستونش

بر شانه فلات کویر است

اما، چهار عنصر اصلی در آن

از عصر باستان

با یکدیگر، تعامل رشک‌انگیز

دارند

تنها نقیصه این است:

این‌جا همیشه باد می‌آید

***

گل‌های بادگردان می‌گویند:

باید کلاه خود را محکم نگاه داشت!

در جانبی که باد می‌آید

                                    رو کرد!

با ساز باد رقصید

و با صدای باد هم‌آوا شد...

***

- این سنت قدیمی،

قانون نانوشته، ولی رایج و طبیعیِ این خانه است-

 

شاید شگفت باشد، امّا

حتّا زمان نشانیِ این قطعه را

از ذهن شسته است!

دیگر نه جنب و جوشی، لبخندی، فریادی

حتّا نشانه‌ای ز هیاهوی کودکانه

- اگر چند بی هدف!-

 یا شور و حال رهگذری نیست

تنها صدای خواهش مغموم سائلان و نواخوانیِ مکرّر و محزون قاریان جاری‌ست

***

این‌جا بهشت خاطره و یاد است!

آینده، مثل حال، در این خانه وام‌دار گذشته است!

و هر که ناگزیر در این خطّه

                                    محکوم بودن است

زان پیشتر که زاده شود حتّا

باید که وام‌دار طبیعی باشد.

***

تقویم روزها

از کوله‌بار خاطرهو یادهای دور، گران‌بارند

- هر روز، یادروز کسی

سوگ و سور و مرگ و عزا و عروسی‌ست-

شاید نفس کشی نیست!

اکنون و حال هیچ

                        که آینده

                                    وام‌دار گذشته‌ست

این‌جا در این محله متروک، این بهشت بی‌آزار

فهرست زندگان،

از یاد روزگار فراموش است

هر کس که بود باشد

-        وقتی گرامی است-

که زیر خاک، خفته و خاموش است!

***

در این محل اهالی این خانه، سکنان بی‌آزارند

با چشم دیده‌اند که همسایگان آن‌ها

از پشت بام، یا سر دیوار

هر وقت خواستند، می‌آیند و می‌روند

و گاه‌گاه گرسنه مهمانند!

آنان شنیده‌اند که این‌ها به کار هیچ‌کسی، هیچ‌گاه، کار ندارند

- گفتم که این محلّه بهشت است-

***

جایی که بی تعارف

معنای زنده بودن و مفهوم مرگ،

هر دو به هر صورتی حساب کنی، پشت و روی کهنه یک واژه، یک حقیقت تاریخی است!

من فرصتی زمرگ نمی‌خواهم!

حاشا! 


وبلاگ سعید اسلامی بیدگلی 

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 13:37 | لینک 

 

گناه صنعتگری

یزدان سلحشور

يك
«دلم، بى تو تنهاست، تنها هميشه
تو را دارد از من تمنا، هميشه
تو را مى روم گم كنم من.‎.. ولى دل
تو را مى كند باز پيدا، هميشه
به افسوس مى گيرم از سايه خود
سراغ تو را، نيمه شب ها، هميشه
جدا از تو در مشت خود مى فشارد
غم تو، دلم را ، دلم را هميشه
به ويرانى ام مى كشاند، خدا را
از اين گريه سيل آسا، هميشه
به من گفتى: آيا مرا دوست دارى
تو را دوست دارم، تو را تا هميشه»
عليرضا طبايى- متولد ۱۳۲۳ - نامى بسيار آشنا در دهه پنجاه است. او در آن زمان ، در مؤسسه اطلاعات هم مسئوليت پرمخاطب ترين صفحات شعر نشريات ايران را برعهده دارد و هم نشست هايى را در اين مؤسسه اداره مى كند كه بعدها، دو نسل از شاعران دهه هاى بعد را ، به عنوان شاعرانى جوان، به مخاطبان معرفى مى كند:«شاعران غزل نو» و «شاعران انقلاب». بهمنى، منزوى، رجب زاده و پدرام از گروه نخست اند و نصرالله مردانى، سيدحسن حسينى، حسين آهى، سهرابى نژاد و ... از گروه دوم. قصد اين متن البته «اشارت» است نه تاريخ نگارى؛ وگرنه تعداد شاعران گروه دوم، بسيار بيشتر از اين تعدادى است كه نام بردم.
طبايى، هم نوگوست هم غزلسرا و در دهه پنجاه، هر دو گروه كارهايش، مبدأ و منشأ حركت هاى بعدى شعر ايران شده است. شعر آئينى طبايى، بى گمان در روزگارى كه شاعران نوگراى چنين ديدگاهى به تعداد انگشتان يك دست هم نمى رسيدند، در ترسيم خط ميانه، ميان نوگرايان راديكال شعر آئينى و كهن گويان گذشته گرا، بسيار مؤثر بوده و نسل شاعران آئينى پس از انقلاب، بيش و پيش از آن كه از شعر موسوى گرمارودى يا طاهره صفارزاده تأثير گيرند، از نشست هاى ادبى مؤسسه اطلاعات و صفحات شعر مورد اقبال جوانان و البته، ذهن و زبان طبايى تأثير پذيرفته اند.
طبايى اما، در سال هاى پس از انقلاب، ديگر چندان فعال نيست؛ لااقل تا اواخر دهه شصت چنين است. خود من ، پس از سال ها، با دو غزل از او در تحريريه روزنامه اطلاعات، در بهار ،۷۳ مواجه شدم كه از سوى يكى از شاعران مطرح انقلاب، به دست يكى از دوستان رسيده بود تا در صفحات نشريه اى نوپا [كه مسئوليت صفحات شعرش را برعهده داشتم] به چاپ برسد. آن غزل ها، در همين كتاب [شايد گناه از عينك من باشد] حضور دارند و مؤيد تلاش شاعر، براى گريز از فضاى شعر پنجاه و نوشدن مدام اند؛ با اين همه شعرهاى نوى وى- باز هم به روايت همين كتاب - چندان از آن سالها فاصله نگرفته اند و هنوز، همان طنين و همان فضا و همان عدم كنش مندى نسبت به فرامتن هاى ادبى و حتى اجتماعى را به همراه دارند؛ چيزى كه مورد پسند نيست نه اين روزها و نه آن روزها؛ گرچه شعرهايى بر اين نظم و نسق، روزگارى نشان از آينده اى درخشان بود اما اكنون ، ما در همان آينده به سر مى بريم!
«آيا ز مين نفس نكشيده ست
يا خاك ، در طلسم زمستان است!
آيا كسى نشانى اين خانه را، به سادگى ، از ذهن باغ برده ست!
آن شاهزاده اى كه در افسانه هاى كودكى ، از كوچه باغ قصه،
- بر اسبى سپيد ، بايد ، مى آمد
تا دختر ترنج پرى زاده را ز خواب برانگيزد و ز شاخه بچيند بر ترك اسب خود بنشاند،
- چرا نيامده !...»
دو
آيا شعرهاى نوى طبايى، شعرهايى نازيبايند من چنين حرفى نزدم! مشكل، عدم كنش مندى نسبت به ادبيات و اجتماع است يعنى ما با استناد به همان قطعه شعر ياد شده، نمى توانيم بفهميم كه زمان سرايش اين شعرها، دهه هاى چهل و پنجاه بوده يا فروردين ۱۳۸۲ [كه تاريخ پاى شعر است] نمى توانيم بفهميم كه زمانه ادبى و زمانه تاريخى شاعر چگونه بوده است نمى توانيم بفهميم كه شاعر، اكنون چند ساله است چرا كه شاعر سى ساله ،۱۳۵۳ همانگونه مى سرود - با همين جهان نگرى - كه شاعر ۵۹ ساله ۱۳۸۲ مى سرايد! اثرى از بالا رفتن سن در مصراع ها ديده نمى شود. شاعر مى تواند برآشوبد كه اين مزخرفات چيست ! اما واقعيت امر آن است كه خود واقف است به تفاوت هايى كه يك مرد سى ساله با مردى ۵۹ ساله دارد و تفاوت نگاهى كه بايد موجود باشد. فقط قضيه موى سفيد نيست. ادراكاتش متفاوت مى شود و حسگرهاى محيطى اش ارتقا مى يابند و از همه مهمتر، صاحب يك ديدگاه مستقل، نسبت به هستى و جهان پيرامونى و تاريخ و جايگاه انسان مى شود. چيزى كه در جوانى - مگر با حضور درخشنده نبوغ - ممكن نيست.
«از ديو زخم خورده است
يا در عبور اسب سرآسيمه، از تقاطع بى رحم جاده هاى شلوغ شهر
پشت چراغ ممتد قرمز، در ازدحام بلاتكليف
برماديان مضطربش مرده ست
شايد، كليد نقره اى باغ را به ديو سپرده ست »
اين، «دهه پنجاه» گرايى حتى در استفاده زرق و برق دار - نه طبيعى - از قافيه هم نمايان است. گمان نكنم در اين سال ها، ديگر كسى، به اين شكل قافيه ها را رديف كند و موسيقى كاذب به شعر خود تحميل نمايد؛ به گمانم بر اين امر، حتی خود شاعر - به دليل تسلط اش بر غزل - واقف است و جاى شگفتى ست كه چطور، هنوز قافيه ها در شعرش، به جاى نقش ضربه زننده و همچنين پيشبرنده فضا و حركت شعرى، صرف تزئين مى شوند
اين تزئين، فقط مختص قوافى نيست بلكه در تصاوير هم نفوذ كرده است و گرچه ممكن است منتقدانى، مصراع هاى زير را استادانه بنامند، اما از نظر من، حرام كردن يك لحظه ناب شاعرانه است در «زبان آورى مصنوع» و حاصل نگاهى اشتباه است به ذهن و زبان اخوان ثالث كه استاد چنين شگردها و زبان آورى هايى بود.
«سوى ميدان رفت
زير رگبار تگرگ و برف
لحظه هايى چند، برجا ماند!
ناگهان آكنده شد از آرزوى گريه
اما نه!
ناگهان آكنده از آوار هق هق شد!»
اين شعر هم متعلق به فروردين ۱۳۸۲ است. اما اگر در صفحه اى از تذكره اى آن را مى ديدم، مى توانستم به راحتى سوگند بخورم كه متعلق به دهه سى و حداكثر اوايل دهه چهل است!
با اين همه، بايد اذعان كنم كه به رغم «مصنوع» بودن شعرهاى نوى طبايى در اين كتاب، نمى توان از احاطه وى بر ابزار كار شعرى غافل بود، چه در غزل چه در شعر نو. تنها، تفاوت در اين است كه غزليات او، متعلق به همين روزگارند و زبان، نرم است و همه چيزش «طبيعى» ست اما او براى رسيدن به شعرى مستقل - و نه الزاماً موفق و تأثيرگذار - بسيارى از شهودهايش را، در مذبح «صنعتگرى غيرضرورى» قربانى كرده است و خود و خوانندگانش را از رسيدن به شعرى «منعطف» [و شايسته شاعرى با آن ميزان تأثيرگذارى و سال ها تجربه و البته هنوز مستعد پرش به منظرى بهتر] محروم كرده است.


روزنامه ایران شماره ۴۰۵۹

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 16:53 | لینک 

 

جور ديگر ديدن

عليرضا بهرامي

شنيدن اين خبر كه سرانجام پس از ۲۵ سال، عليرضا طبايي مجموعه‌ شعر جديدي را به‌دست چاپ سپرد، به‌خودي خود جالب توجه است.
مجموعه‌اي با عنوان «شايد گناه از عينك من باشد»، شامل دو دفتر شيوايي‌ها با حدود 80 غزل و نيمايي‌ها كه حدود 30 اثر از اين شاعر پيشكسوت معاصر را شامل مي‌شود و ازسوي انتشارات آيينه‌ جنوب (تهران) انتشار يافته است.

از اين شاعر متولد ۱۳۲۳ در شيراز، پيش‌تر سه مجموعه شعر با عنوان‌هاي جوانه‌هاي پاييز (۱۳۴۴، پيروز، تهران)، از نهايت شب (۱۳۵۰، بامداد، تهران) و خورشيدهاي آن‌سوي ديوار (۱۳۶۰، توس، تهران) منتشر شده بودند.

وي در اين مجموعه‌ها، شعرهايي را در قالب‌هاي چارپاره، نيمايي، دوبيتي و غزل منتشر كرده بود و حالا حاصل سال‌هاي تمركزش بر غزل را با ۸۰ اثر درخور توجه و چشمگير، به منصه ظهور رسانده است.

عليرضا طبايي خود را بيشتر شاعر شعر نيمايي و علاقه‌مند به اين قالب مي‌داند، ولي نسل جديد، او را به‌عنوان غزلسرا بيشتر مي‌شناسد و نزد كساني كه غزل نو كار مي‌كنند، چهره‌ شناخته‌شده‌اي است. از انتشار نخستين غزل طبايي درسال ۱۳۳۷ نيم قرن مي‌گذرد، اما در هر كدام از مجموعه‌هاي پيشين، تنها يك غزل منتشر كرده بود. از اين رو، آنان كه او را به‌عنوان شاعري غزلسرا مي‌شناسند، بيشتر به‌واسطه انتشار غزل‌هايش در نشريات مختلف در دو سه دهه اخير بوده است. علاوه بر مجله جوانان امروز، در سال‌هاي نخستين دهه هفتاد، دو مجموعه سه و شش‌ تايي از غزل‌هاي او در مجله‌هاي «شعر» (شماره ششم، شهريور و مهر ۱۳۷۲) و «ادبستان» (شماره ۴۳، تير ۱۳۷۲) به‌چاپ رسيدند كه به‌جرات مي‌توان گفت بر سير تكويني غزل نو نزد غزلسرايان جوان، بسيار مؤثر بوده‌اند. 

از اتفاق‌هاي روي‌داده در آن غزل‌ها، علاوه بر استفاده از اوزان بلند، پيشنهادهايي در كم يا زياد كردن سيلاب‌ها در برخي اوزان بوده (ازجمله در غزل با مطلع: بيهوده اينجا آمدي دير است، مي‌بيني؟ / او را كه مي‌جويي دگر پير است، مي‌بيني...؟ - ص ۳۱ و ۳۲ كتاب) همچنين استفاده‌هاي بكر در حيطه رديف (علاوه بر مورد پيشين، در غزل با مطلع: مي‌خواهم اين ميلاد را باور كنم، اما... / تن‌پوشي از پندار را بر تن كنم، اما... - ص ۴۱ و ۴۲ كتاب و شعرهاي ديگري از اين مجموعه با رديف‌هاي: با آن، با من، هميشه، مي‌آري و...)، كه بعدها در غزل‌هاي برخي غزلسرايان، بارها استفاده و چه‌بسا يكي از موجبات تمايزبخشي به آثار آنان شدند. ازسوي ديگر، اين استفاده‌ها موجب شده است كه وقتي خواننده‌اي براي نخستين‌بار با برخي از غزل‌هاي طبايي برخورد مي‌كند، احساس ‌كند آنها را پيش‌تر جايي خوانده است؛

براي نمونه، علاوه بر دو مورد يادشده، غزل‌هايي با مطلع‌هاي:
تو اوج سنگي و از آبگينه، بال مراست
به همسرايي تو وحشت زوال مراست

كوته كن اين ماجرا را، اين قصه پايان ندارد
تا عشق اينجا غريب است، اين خانه، مهمان ندارد

عطش خاك و شكوفايي باران با توست
شوق بارآوري روح بهاران با توست

از شهر آفتاب، حكايت كن
با لهجه شراب، حكايت كن

دلم، بي‌تو تنهاست، تنها هميشه
تو را دارد از من تمنا، هميشه

بيا يك شب شريك سفره تنهايي من باش
شب موعود معراج دل سودايي من باش

شب دميده‌ست، بادبان بفرست
قايقي از ستارگان بفرست!

امشب، كسي در من، تو را مي‌خواهد از من، همصدا با من
بي‌خواب‌تر، بي‌تاب‌تر، بيگانه‌اي ديرآشنا با من

از اين‌رو مي‌توان گفت، در سال‌هايي كه به قول خود طبايي؛ «چند تن كوشيده‌اند - و هنوز هم مي‌كوشند - تا شكل گرفتن تحول در محتوا - و حتي شكل غزل - را به‌خود نسبت دهند»، او با دقت و نيتي كارساز، به راهگشايي در اين مسير مشغول بوده است؛ ضمن آن‌كه در اين مسير، انبان خود را آن‌چنان از توشه انباشته است كه در برابر اين حاصل تركيب نوآوري و وفاداري به اصالت‌ها، نمي‌تواني سر تمكين فرود نياوري. پس مي‌توان گفت، طبايي از تاثيرگذاران بر سير تكويني غزل معاصر بوده است؛ سيري كه بي‌شك، ريشه‌هاي آن را در ابتداي عصر حاضر و روند مدرنيته ايراني مي‌توان جست‌وجو كرد و به قول خود او، «شاعران نام‌آشنا يا گمنام بسياري در حركت بخشيدن به سير تحول آن، سهم داشته‌اند.»

عرصه مؤثر ديگري كه طبايي در آن سال‌ها و در اين مسير گام برداشت، مسئوليت حدود ۱۵ساله‌اش در بخش شعر مجله جوانان امروز بود. او در اين فعاليت مستمر كه برگزاري هفتگي جلسات شعرخواني را در كنار خود داشت، «در روزگار غربت غزل كه تكرار بر فرم آن سايه افكنده بود» و نيز در روزگاري كه محافل روشنفكري ما به انكار اين قالب اصيل و همچنان كارا برخاسته بودند، به تجربه‌هاي نو در اين زمينه ميدان بروز داد كه حاصل آن، پر و بال گرفتن شاعران بعدها بنامي چون حسين منزوي ‌شد. همچنين با رويكرد - در آن روزگار - خاص خودش، توجه ويژه‌اي را براي نفس كشيدن بسياري از جوانان شهرستاني در عرصه شعر معاصر، فراهم ساخت كه درنتيجه آن، به‌قول دوستي، حدود ۱۵۰ شاعر بعدها فعال يا نيمه فعال، با شهرت بسيار يا متوسط، در اين صفحه‌ها، نخستين شعرهاي منتشرشده‌شان را ديدند و قوت گرفتند.

ازسوي ديگر، طبايي را به‌جد، شاعري متعهد مي‌توان شناخت كه در عين بي‌تفاوتي نسبت به احراز «اولين‌»ها – آن‌گونه كه اين روزها رايج شده است - گويا اولين شعر فارسي را براي ويتنام سروده بوده كه در همان زمان، به زبان ويتنامي نيز ترجمه و از راديو ويت‌كنگ‌ها، به‌عنوان كلامي روحيه‌بخش براي مردم ستمديده اين ديار جنگ‌زده پخش مي‌شود. شاهد اين مدعا، ذكر خاطره عبدالعلي دستغيب در يكصد و پنجاه و چهارمين نشست كانون ادبيات ايران و نيز پشت جلد يكي از شماره‌هاي مجله فردوسي است  و به‌گفته خود او، چاپ اين شعر، حدود ۶۰ پيام تشكر تشكل‌هاي مختلف حقوق بشر جهاني را در پي داشت. يك سال بعد هم شعر طبايي براي مردم تحت ستم آفريقا يك صفحه از اين نشريه را به‌خود اختصاص داد و اين روزها هم شعرهاي طبايي براي «بهاران زخمي بغداد» (ص ۱۵۴ و ۱۵۵ كتاب) و مردم فلسطين، گواهي بر توجه او به غربت انسان در عصر حاضر و فرياد اعتراضش بر هرگونه ستمگري‌ است.

اين حس تعهد، در شعرهاي نيمايي مجموعه «شايد گناه از عينك من باشد»، بروز بيشتري يافته و در شعر «تا چتر مرگ‌تاب هيروشيما» (ص ۲۵۴ تا ۲۶۲ كتاب)، گونه‌اي از عرفان ايراني را در محتواي شعر عرضه كرده است - بر اين پايه كه خداوند جهان را در هفت مرحله به‌وجود آورد و نيز تجلي انسان در خدا و خداوند در انسان. به هر صورت، خوانش شعرهاي اين مجموعه نشان مي‌دهد كه توجه ويژه‌ طبايي به مشكلات انسان روزگار ما در عصر زندگي ماشيني، در شعرهاي نيمايي‌اش نمود بسيار دارد. در اين ميان، در شعري چون «روح‌سنگي» نيز به انحراف‌هاي موجود در جريان شعر امروز مي‌پردازد و در آثار ديگر، به جريان‌هاي سياسي – اجتماعي روزگار خود نظر دارد.

پايان‌بخش بخش شيوايي‌هاي كتاب نيز سه غزل بسيار تاثيرگذار براي اميرالمومنين(ع) و حضرت عباس(ع) است.

طبايي در غزل‌هايش به رويكرد خاصي در انتخاب وزن‌ها تمايل نيافته و اگر مثلا در جايي از كتاب مي‌گويد: «خسته‌ام از شبان بي‌پايان/ از شب‌آلودگان شب‌رايان» (ص ۱۱۸ و ۱۱۹)، بلافاصله حرفش اين‌گونه است: «زمين زير پايم، گليمي قديمي، فراز سرم چتري از كهكشان است/  سحر مي‌تپد، مثل خون در رگانم و در دست من، جامي از شوكران است» (ص ۱۲۰ تا ۱۲۲).

وي در زمينه قالب‌هاي نوتر معتقد است كه «متأسفانه نسل امروز و حتي نسل گذشته شاعران ورزيده ما آنچنان تلاشي در گسترش اوزان نداشتند.» اما ويژگي قابل تاملي كه براي تلاش‌هاي خودش در اين زمينه مي‌توان عنوان كرد، در برخورد با اوزاني است كه قابل انبساط نيستند؛ درواقع تفاوت كار او در اين است كه ديگران هم اين اوزان را گسترش داده‌اند، اما خواننده ضمن خواندن اثر، به برخي سكون يا نكته‌هاي غيرضروري مزاحم دچار مي‌شود؛ ولي در كار طبايي، اين‌گونه نيست؛ مثلا به اين سطر از يك شعر نيمايي او توجه كنيد:

«معناي زنده بودن و مفهوم مرگ، هر دو به هر صورتي حساب كني، پشت و روي كهنه يك واژه، يك حقيقت تاريخي است!»

با اين اوصاف، در كنار مقيد نبودن به كوتاهي يا بلندي وزن‌ها در غزل‌ها كه اشاره شد، در مفهوم غزل‌ها، انگار به دو نكته، توجه خاصي داشته است؛ يكي استفاده از مفاهيم و روايات مندرج در كتاب‌هاي ديني اديان مختلف، مثلا در شعرهاي: «با دودمان خوني پرواز...» و «... با من تكلم كن.»

و ديگري، رويكرد تاكيدي كه بر استفاده از اساطير ملي و ملل مختلف در غزل‌ها و نيمايي‌هايش دارد. البته در اينجا هم سعي داشته كه بين اسطوره‌ها و اسطوره‌واره‌هايي چون دقيانوس، كاووس، تهمتن، سيمرغ، سهراب، ضحاك، باغ بابل، شيرين، زندان اسكندر، روح گندم، ليلا، هفت‌شهر عشق، هزارويك شب، باغ عدن، بيژن، شهرزاد، گاو سامري، شوكران، خون ياسا، چاه شغاد و تشت زر، رودابه، بودا، برمك، هاروت و ماروت، عباسه، تهمينه، ويسه، فرانك، آرش، كيكاووس، سيزيف و حتي موسي، يوسف، ابراهيم، قابيل، حوا، خضر، مسيح، منصور، بهلول و... با روزگار معاصر ما ارتباط برقرار كند؛ يا اصلا هدفش استفاده از اين اساطير در به‌گويي سخني امروزي بوده است. مثلا در شعرهاي: «نسيم پرده به يك‌سو زد» و «باز هم كاووس و دقيانوس!.»

خصلت مبرز ديگري كه به‌عنوان يكي از عوامل موفقيت و دلنشيني آثار طبايي مي‌توان در نظر گرفت، صداقت صميمي شعرهاي اوست. به‌ويژه هرچه به آثار متاخرترش مي‌رسيم، اين صداقت نمود بيشتري مي‌يابد و اوج آن‌را در غزل با عنوان «زن ستاره‌اي‌ام» (ص ۱۶۸ و ۱۶۹ كتاب) مي‌توان ديد و دريافت. در پايان اين مجال نمي‌توان از جالب توجه بودن لذتي كه در خواندن غزل‌هاي ص۱۲۰ و ص۱۸۱، با وجود بلند بودن اوزان و طولاني بودن تعداد ابياتشان، به خواننده دست مي‌دهد، چشم‌پوشي كرد. شايد علت اصلي اين پارادوكس، وجه روايي كنجكاوي‌برانگيزي است كه در اين نوع غزل‌هاي طبايي وجود دارد. اين در حالي است كه استفاده افراطي از عنصر روايت در بسياري از اين دست غزل‌هاي امروزي، موجبات رنجش خواننده را فراهم و آثار را بسيار شخصي مي‌كند.

اين البته از هنرهاي شاعر ۶۲ ساله ماست كه در عمل ثابت كرده است، مي‌شود بين سنت و مدرنيته پل زد؛ بدون قرباني كردن يكي براي ديگري. در هر صورت، هر چند انتشار مجموعه شعري با حجم ۲۶۵ صفحه كه تنها سه يا چهار شعر آن در كتاب‌هاي ديگر شاعر منتشر شده‌اند، در دست‌كم دهه اخير، از اتفاقات نادر باشد، اما بي‌شك اين تعداد غزل - آن‌هم در اين سطح آثار - براي شاعري چون طبايي، در طول ۲۵ سال، رقم زيادي به‌شمار نمي‌رود. اينجاست كه بايد از انزواي خواسته يا ناخواسته چنين شاعراني در چند دهه گذشته، متأسف باشيم كه بي‌چون و چرا، متضرر هستيم. به‌قول عمران صلاحي، «اميدواريم چاپ پي‌ در پي شعرهاي طبايي را شاهد باشيم تا نسل امروز ما يادش بيايد چه شاعراني داشته‌ايم كه حتي شاعراني كه امروز شعر مي‌گويند، به‌نحوي مديون آنان هستند.»


روزنامه همشهري شماره ۴۶۰۸

ماهنامه نافه شماره ۳۶

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 13:59 | لینک 

 

این روح سبز کیست ... ؟

اکبر اکسیر

*پيش‌تر گفته‌ام كه غزل، تكه‌اي از ميراث فرهنگي ماست. عزير و مقد‌س، مثل كاشي‌كاري مسجد‌ شيخ لطف‌الله، مثل ستون‌هاي تخت جمشيد‌، مثل قالي كرمان... اين قالب عزيز شعر فارسي با ما مي‌ماند‌ و همگام با شعر امروز ايران قد‌ مي‌‌كشد‌ و جزئي از هويت فرهنگي‌ ما مي‌‌شود‌ (چنان كه هست) د‌ر جهاني به وسعت حافظ و نيچه.

آنچه شرط قبول است شعوري است كه د‌ر لابلاي سطور و ابيات منتشر مي‌‌شود‌.

با اين تفاوت كه پيام و زبان، همراه با گذر ايام تغيير مي‌‌يابد‌ تا نيازهاي انسان امروز را به واگويه نشيند‌. اگر روزگاري حكيم و عارف و خواجه، و شيخ و مولا و ميرزا نقش شاعر را بازي مي‌‌كرد‌ند‌، اين نقش به واژه‌ي شاعر منحصر شد‌ه است تا فارغ از هر پيشوند‌ي به توليد‌ فكر بپرد‌ازد‌. خواه د‌ر قالب كلاسيك، خواه د‌ر قالب نو...

پس، صد‌ور حكم فلّه‌اي، برمحكوميت غزل د‌ر روزگار ما، حكم عاد‌لانه‌اي نيست! همان قد‌ر كه شاعران معاصر، د‌ر پيشبرد‌ اهد‌اف نيما كوشيد‌ه‌اند‌، غزل‌پرد‌ازان معاصر ما نيز، د‌ستي به سر و روي غزل كشيد‌ه‌اند‌ و با نوآوري‌هاي شگفت خود‌، اين قالب را د‌لپذيرتر كرد‌ه‌اند‌.

جوانان زير 25 سال نيز، باتمام نوجويي و جسارت، سهمي د‌ر گسترش فضاي اين اتاق فكر د‌ارند‌ كه بايستي د‌ر جاي خود‌، آن را شكافت و به ضعف ياقوّت آن، بطور فني پرد‌اخت.

                                شايد گناه از عينك من باشد

*مجموعه شعر «شايد‌ گناه از عينك من باشد‌» از شاعر نجيب شيرازي، عليرضا طبايي است كه د‌ر د‌و د‌فتر، تنظيم شد‌ه است:

بخش اوّل، شامل غزل‌ها و با نام «شيوايي‌ها» و بخش د‌وم با نام «نيمايي‌ها» كه تلاش آقاي محمد‌ولي‌زاد‌ه، ناشر پرتلاش شعر امروز، د‌ر چاپ و نشر آبرومند‌انه اين كتاب، ستود‌ني است.

د‌ر بررسي غزل‌هاي اين مجموعه به غزل مد‌رن متعاد‌ل مي‌‌رسيم. غزل‌هايي كه نه كهنه‌اند‌ و نه فرا مد‌رن. هنرنمايي‌هاي شاعر، د‌ر عرضه پيام‌هاي اجتماعي د‌ر جاي جاي اين غزل‌ها، مشهود‌ است و نشان از تجربه‌اي د‌ير سال د‌ر كار غزل‌سرايي شاعر د‌ارد‌. شاعري كه حق بزرگي برگرد‌ن غزل امروز، و شاعران آن د‌ارد‌.

تنوع وزن، گسترد‌گي قافيه و رد‌يف و طيف مفاهيم انساني، با زباني نرم و ساد‌ه و صميمي از ويژگي‌هاي اين غزل‌هاست:

مي‌‌خند‌م، امّا بغض پنهاني‌ست با من!

بيم شكستن، هول ويراني‌ست بامن!

د‌ر خانه‌ي خود‌ مي‌‌هراسم بي‌تو، اين هول

چون وحشت غول بياباني‌ست با من!

(ص 53 كتاب)

و:

خاك را، سكوت غم گرفته است

مثل آسمان، د‌لم گرفته است

صبح، رنج، كار، قار قار قار

بازهم، غراب، د‌م گرفته است

(ص 55 كتاب)

عليرضا طبايي، ميراث‌د‌ار شعر د‌هه‌ي چهل است. ياس و نوميد‌ي د‌ر بيت بيت شعرها، نشانگر اين واقعيت است اما او د‌ر د‌هه‌ِي چهل توقف نمي‌كند‌ او، ياس و نفرت را به انرژي مثبت بد‌ل مي‌‌كند‌ و از فراز زمان مي‌‌گذرد‌ تا روايتگر اشك‌ها و لبخند‌هاي ملّتي سترگ باشد‌:

چه طرفه‌اي‌ست د‌رخت خشك! سرجوانه زد‌ن د‌اري!

مگر سراغ بهاران را، د‌رون خانه ي من د‌اري!

شب شكفتگي پاكي‌ست، گشود‌ه هر چمني آغوش

مگر خيال سفر كرد‌ن، به ذهن سبز چمن د‌اري؟

(ص 100 كتاب)

و:

سحر، مي‌‌تپد‌ مثل خون د‌ر رگانم، و د‌ر د‌ست من، جامي از شوكران است

من و آسمان، هر د‌و همزاد‌ هستيم، مرا ماه و خورشيد‌ هم مي‌‌شناسند‌

شگفتا كه روئيد‌ه‌ام بر زميني، كه خاكش از آغاز نامهربان است!

(ص 120 كتاب)

*د‌ر شعرهاي نيمايي اين مجموعه، اين عليرضا طبايي است كه حضور د‌ارد‌ و اد‌ا د‌ر نمي‌آورد‌، تقليد‌ نمي‌كند‌، و اسير روزمرگي و تكرار سوژه‌هاي د‌يگران نيست. خوب يا بد‌، خود‌ش را تصوير و منتشر كرد‌ه است.

نمي‌توان نق‌زد‌ كه استاد‌ از شاگرد‌انش عقب ماند‌ه است، نوگرا نيست، محافظه كار است، بايد‌ د‌ر چاپ تأمل مي‌‌كرد‌، يا تن به پالايش شعرها مي‌‌د‌اد‌ و از اين قبيل حرف‌ها... او با اين شعرها، صد‌اقت و صميميت شعر نيمايي را به مخاطب امروز رساند‌ه است. لذا اين فروتني، شعرهاي اين مجموعه را د‌لپذير كرد‌ه است:

ـ خواب مي‌‌بينم

رفته‌ام از نرد‌بان آسمان بالا

خواب مي‌‌چينم

خواب كو امّا؟...

(ص 207 كتاب)

و:

ـ اي بوته‌هاي زخمي صحرائي!

با آن كه از سلاله‌ي خورشيد‌م

من، سهمي از ستاره ند‌ارم...

(ص 208 كتاب)

طبايي، اگر د‌ر د‌هه‌ي هشتاد‌، شعر نيمايي منتشر مي‌‌كند‌، نه اينكه او قاد‌ر به عد‌ول از انحصار نيست و نمي‌تواند‌ پيشرو د‌يد‌ه شود‌، بل او بعد‌ از ساليان د‌راز، بغض فرو خورد‌ه ي خود ‌را منتشر كرد‌ه است و اعتقاد‌ي به گرمي بازار مكاره شعر ند‌ارد‌. او از شيرازِ شعر آمد‌ه است امّا تهران د‌ود‌ گرفته شعر، او را بچه تهرون!! نكرد‌ه است: حقّه‌ي مهر، بد‌ان مُهر و نشان است كه بود‌...

عليرضا طبايي، بد‌ون اد‌ّعا و بي‌هيچ واهمه‌اي، د‌ل نوشته‌هاي خود‌ را، عرضه كرد‌ه، و با اين مجموعه‌ي صميمي، زواياي پنهان زند‌گي شاعرانه‌ي خود‌ را به رخ مخاطب امروز كشيد‌ه است تا بگويد‌:

با گامي از صبوري و تسليم

بر مطلع سپيد‌ه و خاكستر، ايستاد‌ه است و

«فرزند‌ي از تبار شعر» است «از د‌ود‌مان خوني پرواز...»

آري، او «زهر ملال غربت» خورد‌ه و «فرصتي از مرگ نمي‌خواهد‌» و اينجاست كه از گلوي شعر فرياد‌ برآوري: اين روح سبز كيست از اشراق ناشناخته مي‌‌تابد‌!

*شعرهاي اين د‌فتر، با آنكه از كوچه باغ خاطره و ذهنيات سبز گذر د‌ارد‌ امّا به لهجه‌ي انسان امروز است، طنز ظريفي د‌ر لابلاي شعر‌ها پنهان است كه شلاّق‌وار، برهوش ناخود‌آگاه مخاطب فرود‌ مي‌‌آيد‌. آنجا كه روي سخن، با شاهد‌ان بازاري است:

اُعجوبه‌هاي عصر!

تمثيل استحاله پذيري‌ها!

از شعر، شرمتان باد‌!

گل‌هاي باد‌ گرد‌ان!

هر سو وزيد‌ باد‌، بچرخيد‌،

سود‌اگران نام!

(ص 247 كتاب)

*عليرضا طبايي، با انتشار اين مجموعه، شاعران جوان ما را به شناخت و بازخواني د‌وباره‌ي غزل و شعر نيمائي د‌عوت مي‌‌كند‌، و هشد‌ار مي‌‌د‌هد‌:

رنگين كمان نور، تماشائي‌ست!

امّا نه د‌ر قبيله‌ي كوران!...

و من نيز، با اين نوشته‌ي كوتاه كه نتوانسته حق مطلب را اد‌ا نمايد‌ صاد‌قانه‌ مي‌‌گويم:

حق با تو است،

شايد‌ اين بار، گناه از عينك من باشد


روزنامه اطلاعات شماره ۲۴۲۴۳


 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 18:57 | لینک 

 

سید محمود سجادی

" علیرضا طبایی " را سال هاست می شناسم ، سال های سال . از زمانی که هر دو بسیار جوان بودیم و اشعارمان در مجلات معتبر ادبی مثل فردوسی ، خوشه ، دریچه و ... چاپ می شد . اما او در همان زمان ها ، سرپرستی صفحات شعر یکی از پرمخاطب ترین مجلات هفتگی را که مخصوص جوانان بود ، به عهده گرفت و چندین سال به کار سنگین خواندن ، گزینش و چاپ شعرهای جوانان و به خصوص راهنمایی و ارشاد انها در این امر مهم پرداخت و از این رهگذر ، شاعران مطرحی بالیدند . طبایی " جوانه های پاییز " را در سال های اولیه دهه ۴۰ توسط انتشارات پیروز تهران به چاپ رساند که مورد بررسی و بحث عده ای از منتقدان و شعرشناسان قرار گرفت . پس از ان مجموعه شعر " از نهایت شب " را در سال ۱۳۵۰ چاپ کرد و چاپ ان کتاب باعث تثبیت طبایی به عنوان یکی از چهره های جدی و مطرح در شعر جوان ان زمان شد و سال بعد ، در ردیف گزیده اثار کوتاه از شاعران جوان که توسط انتشارات پدیده منتشر شد ، نمونه هایی از شعرهای کوتاه و گزیده اش را خواندیم و سپس ، چند سالی کتاب چاپ نکرد تا این که در سال ۱۳۶۰ " خورشیدهای ان سوی دیوار " او توسط انتشارات توس به بازار کتاب امد و بعدا ، او هم مثل من ، مجموعه شعر مستقل دیگری منتشر نکرد و تنها گاه گاه شعرهایی از او در مجلات و جنگ های ادبی به چاپ می رسید یا در بعضی محافل و همایش های ادبی ، شعری را به خواست حاضران می خواند و همچنان از چاپ کتابی جدید طفره می رفت تا در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران ، کتاب "شاید گناه از عینک من باشد " با امضا وی توسط انتشارات ایینه جنوب منتشر شد و دوستداران اثارش را شگفت زده کرد .

مجموعه شعر " شاید گناه از عینک من باشد " در دو دفتر " شیوایی ها " و " نیمایی ها " تدوین شده که دفتر شیوایی ها ، دربرگیرنده غزل ها و سروده های کلاسیک و شامل ۸۰ غزل است و با توجه به سابقه کارهای طبایی می توان او را مرد غزل نامید . شاعری که نماینده و نماد غزل به شکل نوین است .

دانش و تجربه طبایی و شجاعت و مهارتش در بهره گیری از اوزان جدید ، به کارگیری بحور دورانی در غزل ، جزو تلاش های ارزنده او در این حیطه است . طبایی بدیع و قافیه بلاغت و صناعات شعری را به خوبی می داند . اما در ورا دانسته هایش کار می کند و ارایه های ادبی در شعرش به طور فطری ظاهر می شوند و هرگز ارایه ها را به الایه ها بدل نمی کند .

غزل در سنت شعر و ادب ایران قالبی مناسب و مالوف برای مهرورزی و بی تابی های عاشقانه و کشش و کوشش عاشق و معشوق و توصیف دلربایی ها و جذابیت های مخاطب غزلسرا بوده و هست . حتی وقتی در سبک عراقی ، غزل بیشتر به عرفان متمایل شد و مفاهیمی معنوی وارد در این حیطه گردید ، بعضی شاعران غزل پرداز ، با نوعی اعتراض به طرف همان جذابیت های نیرومند عشق و سرمستی و بیان زیبایی های صوری معشوقه و راز و نیازهای ان عوالم کشیده شدند و عشق را با همان مفاهیم جسمی و صوری و ناسوتی ان مورد تاکید قرار دادند . عشق واقعی ، عشقی که در عوالم بشری وقوع می یابد ، عشق زمینی و مکتب وقوع ، از این رهگذر تاسیس شد و شکل گرفت که در این مختصر مجال ورود به ان نیست .

فضای کلی کتاب طبایی ، فضایی خاکستری ، اندوه زده ، تاریک ، یاس اور و ... است و شاعر مردی است که اندوهان دیرین در دل دارد و سخت دلتنگ است :

این خانه را قرار بر این است

هر شام ، شام بازپسین است

گویی سرشت طرفه این خاک

با طعم خون و فقر عجین است

شعرهای نیمایی طبایی هم دست کمی از شعرهای شیوایی او ندارند و شاعر با انتخاب عنوان " شاید گناه از عینک من باشد " به طور ضمنی و امیخته با طنز ، پاسخ منتقدان را داده است . به این معنی که گناه تیرگی فضای شعرها را به گردن عینکش انداخته که همه چیز را خاکستری می بیند . هرچند روح شاعر به عنوان یک هنرمند بالاتر از این است که با برخورد با هر ناملایمی یا منظره ی نادلخواه ، شکسته شود و به کنج عزلت بنشیند و گله گزاری سر کند .

اسطوره و پرداختن به اسطوره های مذهبی ، ملی و تاریخی یکی از مولفه های دایمی شعر ایران است و نیز یکی از شاخصه های شعر طبایی . علاوه بر احساس تلخ ، اندوه ، پیری و یاس ، بهره گیری از اسطوره و نمادهای گونه گون و جدید از ادم و حوا ، یا گندم و سیب ، از لبخند بودا تا افسانه سیزیف ، از رستم و شغاد و چاه و بیژن و افسانه میر نوروزی که حافظ هم ان را به کار برده ، سهراب و سیاوش و سودابه و ... اما طبایی کوشیده است استفاده از اسطوره در شعرش دستمالی شده و مبتذل نباشد . دفتر دوم کتاب نیمایی ها است مشتمل بر شعرهایی در قوالب ازاد و نیمایی که وزن ، نظم و هارمونی دارند و مطالعه ان ها نشان می دهد طبایی در سال های اخیر ، جریان زبان در شعر معاصر را به دقت تعقیب کرده و از به کارگیری ظرایف زبان در اشعار ازاد خود غافل نمانده ، که اگر فرصتی باشد ، در اینده این وجه از ویژگی سروده های او ، مورد ارزیابی قرار خواهد گرفت .

 


روزنامه ارمان شماره ۳۸۲

                                     

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 13:26 | لینک 

 

                                 اینک زمستان ... نیمه همزاد من !

                                             

دکتر علی بخشی

از انتشار اخرین مجموعه شعری " علیرضا طبایی " بیست و پنج سال می گذرد و ۲۵ سال ، زمان کمی نیست . اینک ، بعد از یک سکوت طولانی ، شاهد انتشار مجموعه تازه ای از او هستیم که " شاید گناه از عینک من باشد " نام گرفته است .

طبایی را از ابعاد گوناگون می توان باز شناسی کرد . اما انچه در این مقاله می اید ، صرفا پرداختن به مجموعه شعر اخیر اوست . " شاید گناه از عینک من باشد " در دو دفتر جداگانه ـ شیوایی ها و نیمایی ها ـ از سوی انتشارات ایینه جنوب و به شمارگان دوهزار نسخه ، در بهار سال ۸۵ به دست چاپ و انتشار سپرده شده و اینک در بازار کتاب در دسترس همگان است .

                                                      ***

طبایی در مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد " دو چهره کاملا متمایز دارد که در نهایت با هم می امیزد و در نقطه ای به اشتراک می رسد . چهره نخست او ، در شعرها ـ چه در قالب غزل و چه در قالب های موزون نیمایی ـ چهره ای از انسان ظلم ستیز است که در برابر ناهنجاری ها و بی عدالتی هایی که بر انسان رفته و می رود ، بر پای ایستاده و با همه توان خود لب به فریاد گشوده است :

رنگین کمان نور ، تماشایی است !

اما نه در قبیله کوران ...

این سالگرد چندم خورشید است ؟ ... 

او در مجموعه اخر خود که در ادامه و راستای تفکر و اندیشه و حس و شعور اشعار مجموعه های دیگر او است ، نگران سرنوشت انسان هایی است که در فضایی اکنده از تیرگی و عدم اعتماد ، شاهد سقوط ارزش های انسانی خود و دیگرانند و تنها واکنش او ، نگاه کردن ، دیدن ، از خشم و تاسف سرشار شدن و سرانجام زبان به اعتراض گشودن است :

از احتضار ساعت این خانه ، چند قرن گذشته است ؟

شب ها ، صدای خستگی از پلکان خانه می اید

و صبح ها ، صدای فرو رفتن ، 

اوار ریختن

پوسیدن

این موریانه های مهاجم چه اشتهایی دارند !

اینان ، چه اشتهای حریصی ...

او در زمانه ای سخت که انسان ها در زیر بار سرنوشتی محتوم و اندوهبار شاهد تاراج لحظه های خود هستند ، در منظرگاهی پوشیده از مه و برف می پرسد :

سقف همیشه ابری این سرزمین ساکت قطبی ، همیشه می بارد ؟

و انگاه با کوله باری از یاس و تلخی ، سرنوشت خود را چون دیگر انسان ها بر شانه فرو افتاده می نهد و تن به پذیرش می دهد و به راه می افتد :

با گامی از صبوری و تسلیم می روم ...

اندیشه مرگ لحظه ای او را رها نمی کند . پایان نقطه حیات و اصولا " مرگ اندیشی " یکی از وجوه عمده چهره شاعر است . او مرگ را " سکوت سترون " و " سکون هراس الود " می بیند که روح انسان به چالش با خود می خواند ، ان هم در بستر جریانی از انتظار . و به باور او " مرگ " چیست ؟ ... مفهوم مرگ " دانایی نزاده " یا " مجهول باستانی " است که هزاران بار به اندیشه درامده است و پاسخی برای ان نمی یابد . همانگونه که خیام و حافظ نیافتند و امروز از زبان طبایی می خوانیم :

ای مرگ

ای لحظه سکوت سترون

سکون هراس الود

دل شوره ای که لرزه بر ایینه غرور می اندازی

و روح را ، به چالش با انتظار می خوانی

دانایی نزاده

مجهول باستانی !

فرمان ایستایی بی پایان ، در جاری زمان

طرفی نبسته پای من از رفتن ...( ص ۲۰۴ )

و این وجه از شعر طبایی در دیگر اشعار او در صفحه صفحه مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد " خود را به روشنی و با تلخی می نماید . از این دیدگاه طبایی را می توان شاعری " مرگ اندیش " با " چهره ای نگران " در میان شاعران معاصر نامید . اما وجوه دیگر در در شعر او کم نیست . اشعاری که درونمایه انها ، اجتماعی و انسانی است و زبان شعرها به رنگ اعتراض است . توصیف ها در فضایی خاکستری ، غمگین و معترض شکل می گیرد و محتوا ، مردم گرایی و تعهد اجتماعی دارد ، بیانگر این حقیقت اند که شاعر در همه حال ، خود را زبان گویای زمانه و عصر خود می بیند و بر این حقیقت متعالی واقف است که هر شعر و هر اثر پویا و زنده ، سندی از روزگار اوست که به دست ایندگان سپرده می شود .

چهره دیگر و یا چهره دوم شعر طبایی را می توان متاثر از " عشق " دانست و دریافت . او شاعری همیشه عاشق است . سرشار از عشقی گاه لاهوتی و گاه ناسوتی ! ... عشقی که گاه رنگ زمینی دارد و گاه طعم اسمانی و زمانی . او به " دعوت پنهان خوشه " و " لبخند پنهان گندم " همانند " ادم " دل سپرده است و گاه گاه خود را در معرض " دستبرد و شبیخون رندانه ان فرصت ناگهان " قرار می دهد و در پایان ، پس از تصویر ان " خواهش شعله ور " بار دیگر با تلخی به یاد گذر زمان و فرصت اندک خود می افتد ، بار دیگر حس خاکستری رنگ پیری او را در بر می گیرد و با تلخی می سراید :

چه سرمای بی رحمی از دو ر و نزدیک ها می تراود ( ص ۲۰۲ )

می توان گفت که شعر از دیدگاهی مبتنی بر زبان است و برخاسته از ترکیب واژگان . زبان شعری طبایی در دفتر " نیمایی ها " ـ و در شیوایی ها هم که مجموعه غزل های امروزی اوست ـ زبانی پر از تصویر ، با تشخص و گویا است . واژگان ، با وسواسی شاعرانه و دقیق ، به شکل کمال یافته ، انتخاب شده و به کار رفته اند . صور خیال در شعر او رنگین و همراه با تنوع است و ارایه ها ـ استعاره ، تشبیه ، مجاز ، حس امیزی ، پارادوکس و ... ـ پذیرفتنی و همراه با نواوری است و این همه دستمایه هایی است که شاعر ، برای سفر خود در در افاق رنگین " عشق " به همراه دارد تا ره اوردی با خود بیاورد .

سهمی را که عشق در شکل گرفتن شعرهای مجموعه " شاید گناه از عینک من باشد " به عهده دارد ، اندک نیست . طبایی اگرچه دیگر جوان نیست ، اما انگونه به زندگی می نگرد و انگونه لحظات زندگی را در پرداخت و بیان عشق ترسیم می کند که خواننده باور نمی کند او به باور خود ، در استانه پیری است و همین جا بگویم که پرداختن به پیری و نگرانی از رویارویی با ان ، یکی از دغدغه های طبایی شاعر است .

دیگر زمستان ، نیمه همزاد من ، اسطوره پیری !

پاپوش برفی ، جامه خاکستری گون ، گیسوی شیری ! ( ص ۹۶ )

و یا در غزلی دیگر انجا که می گوید :

دیر امدی ، ای سبزگون ، پاییز در راهست

پاییز می اید ، زمستان نیز در راهست

لبخند تابستان نمی پاید به لب هایت

این سان که پاییز و زمستان ، تیز در راهست

از من گذشت اما تو را می ترسم ای سرسبز

پاییز با خشمی جنون امیز ، در راهست

این میوه ها ، ارزانی دستی جوان تر باد

پیرم من و زنهاری پرهیز در راهست ... ( ص ۹۲ )

" عشق " که به گفته حافظ " یک نکته بیش نیست " ولی " از هر زبان که می شنوی نامکرر است "در اثار طبایی و به خصوص در مجموعه " شاید گناه ... " جلوه ای دیگر و یا شاید جلوه هایی دیگر و نمودهایی دیگر یافته و در زبانی تازه و با کلامی رنگین و نو ، جذابیتی ویژه دارد . به چند مطلع از غزل های طبایی گوش فرا دهیم تا بهتر دریابیم :

خاک را بیدار کن از خواب ، اعجازی بهاری کن

گونه های باغ را با بوسه هایت ، گل اناری کن ... ( ص ۱۶۵ )

یا :

شب دمیده ست ، بادبان بفرست

قایقی از ستارگان بفرست ... ( ص ۱۶۳ )

گهواره شکفتگی ام را تکان بده

در من بریز و بر تن هر واژه جان بده ... ( ص ۱۶۱ )

و یا :

بیهوده این جا امدی ، دیر است ، می بینی

او را که می جویی دگر پیر است ، می بینی ... ( ص ۲۹ )

می توان از این گونه کلام و از این سطرها و مطلع ها نوشت و نوشت و نوشت که هرکدام عطری دیگر و طعمی دیگر دارد و از سفر عشق روایتی ...

یکی از شاخصه های زبانی و از وجوه متمایز کننده شعر طبایی از اثار دیگران ، کاربرد اسطوره در بیان و به کارگیری چهره ها و ویژگی های اساطیری در اثار او است .

طبایی همانگونه که خود در مقدمه کتاب نوشته است ، در لحظه های سرودن و خلق شعر خود ، از جاذبه سنگین کهن الگوها و کشش اساطیر خالی و برکنار نمانده است و حضور انها را می توان در اشعار او دید و خواند و حس کرد . اگرچه به باور بعضی از منتقدان او در به کارگیری اساطیر ، گاه راه افراط در پیش گرفته است ، اما به عقیده من ، اساطیر در شعر طبایی نقشی تصنعی بر دوش ندارند و حضور انها ضرورتی است که هم شاعر حس کرده ، و هم خواننده شعر ان را درک می کند . به نمونه های زیر دقت کنید :

کاووس و نوشدارو و زخمی که ... بگذرم

ای روزگار تلخ ، مرا شوکران بده ! ( ص ۱۶۲ )

یا :

باز غفلت زد شبیخونی دگر در خوابمان

مرگ را نوشید بر دست پدر سهرابمان ... ( ص ۱۵۶ )

نمونه ها فراوان است و با رنگ و عطر دیگر . می توان مصراع ها و ابیاتی دیگر را خواند و دید و بر انها انگشت نهاد که در انها سهراب ، کاووس ، ادم و حوا ، نوح و کشتی ، تبر و ابراهیم ، موسی و اتش و بوته شعله ور ، بهشت و دوزخ ، پهلوی چپ ادم و افرینش حوا ، میر نوروزی ، دختر نارنج و ترنج و شاهزاده ای براسب سفید ، هبوط ، قابیل و سیزیف ، زئوس ، نوشدارو ، شوکران ، پرده و مثل افلاطون ، نیلوفر و گندم و سیب و هزاران واژه دیگر که دارای بار و مفهوم اسطوره ای است به کار گرفته شده و یاداور فضا و مفاهیم اساطیری است . اینها علاوه بر واژه هایی دیگر چون شب و موریانه و همسایه و یا چراغ قرمز و خفاش و کلاغ و تبر و سرو و ... است که بیش و کم شاعر از انها مفهومی نمادین اراده کرده و در جامه ای از نماد و استعاره و ایهام ، برای بیان مفاهیم و دیدگاه خود سود برده است . اینها هم به سخنی دیگر ، حضوری اساطیری در روزگار معاصر دارند .

                                                      ***

اخرین مجموعه شعر علیرضا طبایی را باید در فرصتی بهتر و در جایگاهی فراخ تر از این مجال اندک ارزیابی کرد .

 


هفته نامه نیمروز شماره های ۱۴ و ۱۶                           

         

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 21:23 | لینک 

 

                           دوشنبه های شعر ، جوانان و باقی قضایا ...

اکبر اکسیر

خبر اهد‌اي د‌ومين جايزه شعر شاعران خبرنگار توسط خبرنگاران شاعر آقايان محمد‌هاشم اكبرياني و عليرضا بهرامي به استاد‌ عليرضا طبايي (پنجشنبه 2/12/86 ضميمه اطلاعات) موجي از شور و شعف د‌ر د‌ل شاعران د‌هه پنجاه برانگيخت. به راستي كه اقد‌ام جانانه‌اي بود‌. د‌اوران نكته‌سنج جايزه شعر شاعران خبرنگار با تكريم اين پير فرزانِه جوان د‌ل ثابت كرد‌ند‌ كه قد‌ر آد‌م‌هاي مخلص را مي‌د‌انند‌ و به يك عمر تلاش اد‌بي بها مي‌د‌هند‌. نام عليرضا طبايي د‌ر د‌ل يكايك شاعران شهرستان نامي ماند‌گار است. شاعري كه بي‌هياهوي راسته مسگران، چونان سروي سرفراز به حمايت از شعر شاعران بي‌تريبون برخاست و امروز پس از سال‌ها به موفقيت شاگرد‌ان خود‌ خرسند‌ است. او يك تكه از نجابت شعر شيراز است كه از لابلاي آهن و سيمان پايتخت سر برآورد‌ه و پيرانه سر با فروتني تمام اعتراف مي‌كند‌: شايد‌ گناه از عينك من باشد‌!

* سالهاي آخر د‌هه چهل كه آغاز شعر و شاعري من است د‌وشنبه‌ها سر از پا نمي‌شناختم. خد‌اخد‌ا مي‌كرد‌م شنبه و يكشنبه بگذرد‌ و برسم به د‌وشنبه، مجله جوانان به آستارا برسد‌. كيسه‌هاي روزنامه باز نشد‌ه، سر وقت بسته مجله بروم و با شتاب تمام مجله را ورق بزنم برسم به صفحه شعر و نام خود‌ را د‌ر ستون نامه‌هاي رسيد‌ه بخوانم. آخ چه لذتي د‌اشت حروف مقــطع سربي د‌ر مرز 16 سالگي!

«آستارا، اكبر اكسير! آثارتان رسيد‌، منتظر آثار بهترتان هستيم» و يا گاهي نامه‌اي از مجله مي‌رسيد‌ با يك سطر برجسته از استاد‌ طبايي: «روح زمان را د‌رياب!»...

* سال‌ها گذشت. از حوالي سالهاي 1352 د‌يگر پاي ثابت صفحات شعر مجله جوانان شد‌ه بود‌م. چه لذتي د‌اشت شعرهاي شور و شيد‌ايي د‌ر كاد‌رهاي رنگارنگ... د‌هه پنجاه د‌ر غياب نشريات برتر اد‌بي وجود‌ مجلاتي مثل زن روز، د‌ختران – پسران، اطلاعات هفتگي و جوانان امروز، به لحاظ بخش‌هاي شعري و اد‌بي‌شان غنيمتي بود‌ند‌ د‌ر برهوت سكوت شهرستان. و اين ميان، مجله جوانان يك تنه جولانگاه شعر جوانان بود‌. آن هم جوانان شاعر شهرستان. هر شعر با نام شاعر و محل سكونت آن د‌رج مي‌شد‌ و اين يك نوع ارتباط از نوع سوم بود‌. شاعراني كه بد‌ون هرگونه امكانات و راهنما شب و روز شعر مي‌سرود‌ند‌. آن هم د‌ر يك آموزشگاه مكاتبه‌اي به نام «مجله جوانان».

هزاران قطعه شعر د‌ر هفته به مجله مي‌رسيد‌ و استاد‌ عليرضا طبايي با علاقه شگفت‌انگيزي به بررسي و گلچين و چاپ بهترين آنها د‌ر پرتيراژترين مجله روزگار همت مي‌نمود‌. چاپ شعر د‌ر جوانان خيلي زود‌ جايش را د‌ر د‌ل خوانند‌گان شهرستاني باز مي‌كرد‌ و شاعرش را د‌ر اند‌ك مد‌تي زبانزد‌ عام و خاص مي‌كرد‌. امروز كه به نامهاي آشناي آن روزگار مي‌اند‌يشم، اسامي زياد‌ي د‌ر ذهنم رد‌يف مي‌شوند‌ كه بسياري از آنها د‌يگر د‌ر بين ما نيستند‌. بعضي‌ها شعر را كنار گذاشته‌اند‌ و گروه اند‌كي با حوصله تمام شاعر ماند‌ه‌اند‌.

بسياري از اين نامها به كوشش شاعر و محقق همد‌وره جناب آقاي شفق (م.زورق) د‌ر مجموعه‌هاي د‌وبيتي (انتشارات فتحي) و غزل (انتشارات سنايي) به ثبت رسيد‌ه‌اند‌. نام‌هايي كه ما را هر هفته به هم معرفي مي‌كرد‌ و بد‌ون اينكه همد‌يگر را د‌يد‌ه باشيم به د‌وستي‌هاي عميقي بد‌ل مي‌شد‌. ياد‌آوري نام‌هايي از شاعران آن روزگار خالي از لطف نيست: حسين الهامي – ناصر و حسن اجتهاد‌ي – سيروس احمد‌ي‌فر – احمد‌ استوار – مصطفي اوليايي – حسن اسد‌ي – هوشنگ اقد‌امي – م.اند‌يش – م. اولاد‌ – عباس باقري – محسن و باقر بافكر ليالستاني – اكبر بهد‌اروند‌ – فتاح پاد‌ياب – فرهاد‌ پاك‌سرشت – شاپور پساوند‌ – قاسم چنگيزي رازي – محمد‌ و حميد‌ حاجي‌زاد‌ه – كاووس حسن‌لي – احمد‌ خوانساري – عباس خوش‌عمل – عباس د‌رويشي – ذبيح‌اله ذبيحي – غلامرضا رحمد‌ل شرفشاد‌هي – كريم رجب‌زاد‌ه – عزيزاله زياد‌ي – مسعود‌ زند‌ي – محمد‌ جواد‌ سپاهي – شهرام شمس‌پور – مجيد‌ شفق – فتح‌اله و ابراهيم شكيبايي – عباس صاد‌قي پد‌رام – غلامرضا ظهيري – مهرد‌اد‌ علوي – محمد‌رضا عبد‌الملكيان – علي عبد‌لي – حسين غبار آستانه – فياض آزاد‌ – عمر فاروقي – ميراحمد‌ فخري‌نژاد‌ شيون فومني – منوچهر فيلي – ناصر قلعه‌وند‌ – عليرضا كريم – حسين كريميان – شيرينعلي گلمراد‌ي – حسن لرني (فرازمند‌) – فيروز ناپلئوني – نصراله مرد‌اني – مرتضي ميرد‌ورقي – محمد‌جواد‌ محبت – هاشم ميري – جواد‌ محقق – عباس مهري آتيه – جلال‌الد‌ين ملكشاه – رشيد‌ مقد‌م – حسين وثوقي رود‌بنه‌اي – همايون يزد‌ان‌پور و... (نام شاعره‌هاي محترم را به شاعره و محقق گرانقد‌ر سركار خانم د‌كتر روح‌انگيز كراچي وامي‌گذارم تا به نحو احسن حق مطلب اد‌ا شود‌).

* امروز كه حد‌ود‌ 35 سال از اين نام‌ها مي‌گذرد‌، تقد‌يم د‌ومين جايزه شعر شاعران خبرنگار به استاد‌ طبايي به نوعي جايزه شاعران شهرستاني نيز محسوب مي‌شود‌. به راستي اگر انسان صبور و مهرباني چون عليرضا طبايي د‌ر مجله جوانان آن روز نبود‌ و اساتيد‌ي چون استاد‌ تيمور گرگين د‌ر اطلاعات هفتگي و نصرت رحماني د‌ر زن روز و... شاعران شهرستاني هرگز نمي‌توانستند‌ به جايگاهي د‌ر شعر معاصر برسند‌.چقد‌ر خوب مي‌شد‌ اگر مؤسسه اطلاعات براي تكريم اين همكار قد‌يمي و مقام شاعري و شاعرپروري استاد‌ عليرضا طبايي مجلس بزرگد‌اشتي با حضور شاعران شهرستان ترتيب مي‌د‌اد‌ تا شاعراني كه از نوجواني با صفحه شعر مجله جوانان و همت آقاي طبايي د‌رخشيد‌ند‌، د‌ر مقابل استاد‌ شعر بخوانند‌ و آخرين شعرهاي استاد‌ را به بهانه چاپ مجموعه شعر جد‌يد‌شان «شايد‌ گناه از عينك من باشد‌» بشنوند‌ و لحظاتي برگرد‌ند‌ به ساليان پيش و صد‌اي استاد‌ د‌ر گوش جان‌ها بپيچد‌ كه: روح زمان را د‌رياب!...


روزنامه اطلاعات شماره ۲۴۱۵۲

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 17:49 | لینک 

 

سهیل محمودی

شعر جاری ، تپنده و زنده امروز ، در هر شکل و هیاتی وامدار نیمای بزرگ است . نیما با ارا و شعرهای خود ـ که تجسم همان ارا بود ـ " نگریستن " و " خوب نگریستن " را به شاعران زمانه خویش ،  و روزگاران پس از خود اموخت . در شعر نیما و پیروان او ، تخیل ، تفکر و زبان پیوندی مسالمت امیز یافتند و همراهی این سه عنصر ، چهره واقعی " زندگی " را در شعر امروز نمایان ساخت . شاعران پیرو نیما ، چهره روشن زندگی را ، با همه غم ها ، شادی ها ، شکست ها ، فتح ها و فرودها و فرازهایش ، در هر قالبی از شعر ، به تصویر کشیدند .

با تلاش این گروه ، نه تنها شعر نو ، به عنوان یک شکل زنده در باورها جایی گرفت ، بلکه قالب های شعری بازمانده از روزگاران دور نیز ، تولدی دیگر یافت .

بسیارها غزل ، مثنوی ، رباعی ـ و حتی قصیده ـ در این روز و روزگاران پدید امدند ، که با هرچه از این قالب ها در گذشته بود ، متفاوت بودند ، و شعر معاصر فارسی نیز در تمام این قالب ها متجلی شد .

البته زنده بودن و ریشه در زندگی داشتن را ، شعر معاصر ما ، به تمامی مدیون کسانی است که در هر شکلی ، رویه و نام نیما برایشان تعیین کننده و الهام بخش بوده است .

نمونه های روشن این گونه اثار که در اسالیب کهن شعری ، ساخته و پرداخته شده اند ، و با زبان و زندگی امروز پیوند خورده اند ، بسیار است که اشاره مفصل به ان ها مقال و مجالی دیگر می طلبد .

علیرضا طبایی ، یکی از ان گروه شاعرانی است که در چند دهه از زندگی شعری خود ، به ایین و طریقی که نیما پیشنهاد کرد ، پای بند بوده است .

طبایی " از نهایت شب " را در ابتدای دهه پنجاه منتشر ساخت ، که این مجموعه بشارت حضور شاعری را می داد ، که در پی کشف دنیاهای دیگری است . البته یکی ـ دو تجربه از اسالیب گذشته نیز ، به قالب غزل در این مجموعه ، جلب نظر می کند .

" خورشیدهای ان سوی دیوار " نیز که دربرگیرنده تعدادی از شعرهای او تا سال پنجاه و هشت بود ، باز از حضور شاعری دردمند و سرشار از شور و شوق برای تلاش و تکاپو حکایت می کرد که دیدگاه اجتماعی اش ، جذاب و جالب بود .

تنها غزل این مجموعه نیز ، از توانایی شاعری خبر می داد که می تواند بر اندام این قالب افسونگر شعر پارسی ، جامه ای دگرگونه بپوشاند . غزلی که تاریخ شهریور سال ۵۱ را در انتهای خود داشت ، در " خورشیدهای ان سوی دیوار " این گونه اغاز می شود :

تا بر لبان تو نروید شعله ی تلخ پشیمانی

دریاب دستان مرا در فصل بی برگی و عریانی

در دهه اخیر نیز طبایی ، ارام ، به دور از هیاهوی متداول ، سر به زیر و چله نشسته در عزلت معنوی خود ، همچنان به افرینش ، و تصویر زندگی با کلمات زنده شعرش ، مشغول بوده است .

چند دفتر به شیوه نیمایی ، و تعداد درخور توجهی غزل ، رهاورد او ، از سفر در " کوچه کوچه زندگی " و تامل در " لحظه لحظه زیستن " است که امیدواریم تمامی ان ها مجال نشر بیابند . ( چنین باد ! )

شعرهای نوایین طبایی ، در این سال ها ، عمق ، تامل و ارامش و گستردگی افزون تری یافته است ، و نگاه فلسفی ـ اجتماعی شاعر ـ با انکه ریشه در تجربه های شخصی وی دارد ـ در پیام ، عمومیتی درخور پیدا کرده است .

او ، تجربه های جرقه سان غزل را ، در این سال ها به استمراری شعله وار رسانده است . غزل های طبایی همان ویژگی هایی را دارد ، که هر شاعر توانایی ، پس از نیما به تجربه و سپس استمرار ان دست زده است .

غزل طبایی گرچه گاه تا حدی از " تغزل " فاصله می گیرد ، اما از حال و هوایی اجتماعی تر و متفکرانه تر برخوردار است .

در پس پشت غزل های او ، اندوهی محسوس و گاه با رنگی از حماسه ، به چشم می خورد که با تخیلی پیچیده و زبانی سلامت و استوار ، گره خورده است .

او برکنار از موج بازی های ادبی ، و گروه گرایی های شعری ، به ثبت دقایق زندگی در غزل ـ چونان کارهای نوایینش ـ پرداخته و برایش سیر در افاق اجتماعی ، و سفر در انفس انسانی ، در هر قالبی ، گرامی تر از فرم گرایی های مقطعی و توجه به جریان های کاذب " باری به هر جهت " در شعر بوده است .

او ، مانند هر شاعر فرزانه دیگری ، فارغ از هیاهوها ، فقط به حوزه هنر و جان نجیب شعر می اندیشیده است .


ماهنامه نوید فضیلت شماره ۵

                

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 20:6 | لینک 

 

نشست نقد و بررسي مجموعه‌ي شعر جديد عليرضا طبايي با عنوان «شايد گناه از عينك من باشد»، در كانون ادبيات ايران برگزار شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا)، طبايي كه در اين مجموعه، غزل‌ها و شعرهاي نيمايي خود را ارايه كرده است، با اشاره به اين‌كه غزل را پابه‌پاي قالب نيمايي ادامه داده، ولي كارهايش را در اين زمينه كم‌تر چاپ كرده است، با اشاره به اقبال خوب غزل در دو سه دهه‌ي اخير، از نام‌هايي همچون هوشنگ ابتهاج، منوچهر نيستاني، نادر نادپور، فريدون توللي، و فروغ فرخزاد نام برد و آن‌ها را از تاثيرگذاران بر روند تكويني غزل معاصر دانست.                                 

عليرضا طبايي

او همچنين به اشاره به جريان بعدي يادآور شد: سيمين بهبهاني هم از دهه‌ي 50 به بعد غزلش پوسته مي‌اندازد و دگرديسي پيدا مي‌كند، اما قبل از او هم خيلي‌ها بودند كه تجربه‌هاي ارزنده‌اي داشتند.

او با يادي از حسين منزوي و محمدعلي بهمني، به جريان نسل تازه رسيد كه تجربه‌هاي ارزنده‌اي در غزل داشته و جسارت‌ها و جرأت‌هايي كه ما را به آينده‌ي غزل اميدوار مي‌كند.

او همچنين پيش‌بيني كرد كه بعد از سعدي، حافظ و مولوي، مجددا طلوع جريان تازه و شكل و محتواي همراه با زندگي امروز را در غزل شاهد خواهيم بود.

به‌اعتقاد طبايي، بعضي تلاش‌ها براي كم و پررنگ كردن بعضي چهره‌ها، اگر برپايه واقعيت نباشد، بعد از مدتي از بين مي‌رود.

او همچنين با اشاره به اين‌كه به هيچ ايسمي اعتقاد ندارد و شعر زنده و پرتپش را از ايسم‌ها جدا مي‌بيند، هيجان‌ها و التهاب‌هاي سال‌هاي پيروزي انقلاب و پس از آن را ازجمله دلايل چاپ نكردن شعرهايش عنوان كرد.

عبدالعلي دستغيب نيز با سخناني درباره‌ي شعر، غزل را نوعي از شعر دانست كه فقط به تغزل و عشق مي‌پردازد.                              

عبدالعلي دستغيب

او با اشاره به اين‌كه طبايي در به‌كار بردن واژه‌ها دقيق است، «شايد گناه از عينك من باشد» را داراي دو نوع غزل دانست كه نوع اول بيش‌تر مدرن است و نوع دوم، طبق حال و هواي قديمي گفته شده است كه البته بيت‌هاي درخشاني هم در اين بين وجود دارد؛ اما به اعتقاد او اين تعابير قديمي را نمي‌توان پذيرفت.

دستغيب در عين حال در مقابل تركيب‌هايي كه به اعتقاد او كهنه هستند، به تركيب‌هايي در شعر طبايي اشاره كرد كه كاملا تازگي دارند و برخي از آن‌ها نوعي آشنايي‌زدايي است.

به گفته‌ي او، در تحول غزل و حركت از مفاهيم قديم به سوي مفاهيم جديد، نمونه‌هاي بسيار خوبي در كتاب طبايي هست. او از منزوي، صلاحي، بهبهاني و طبايي به عنوان تاثيرگذاران در تحول غزل ياد كرد و غزل « شعري براي دست‌هايت» مجموعه‌ي يادشده را از نمونه‌ي اين كارها دانست.

اين منتقد در پايان، خاطره‌ي شعر «آه خاموش كنيد» طبايي را براي ويتنام، تعريف كرد كه عباس پهلوان آن را در فردوسي چاپ كرده و زماني به دستغيب گفته 60 دفتر آزادي‌بخش و حقوق بشر به آن توجه نشان داده‌اند.

عمران صلاحي، ديگر سخنران اين مراسم بود كه يادآور شد: طبايي با سابقه‌ي كاري طولاني، در چاپ شعر امساك كرده و با اين‌همه اگرچه آثار او كم است، ولي محتوا هميشه ارزشمند بوده است.                                         

عمران صلاحي

به اعتقاد او، در اين سال‌ها در حق بعضي شاعران ظلم و سكوت شده كه يكي از آن‌ها طبايي است. او از سيروس مشفقي، اصغر واقدي و جعفر كوش‌آبادي هم ياد كرد.

صلاحي با ياد كردن از مجله‌ي پرمخاطب جوانان كه صفحه‌هاي شعرش توسط طبايي اداره مي‌شد، افزود: علاوه بر اين صفحه‌ها، تالار اجتماعات مؤسسه‌ي اطلاعات، دوشنبه‌ي هر هفته، جلسه‌هاي شعرخواني به همت طبايي داشت كه سال‌هاي سال برگزار شد و چه شاعراني كه از آن‌جا پيدا شدند. تأثير طبايي بر شعر معاصر خيلي زياد بود؛ هم با قلم و هم با قدمش.

صلاحي ويژگي غزل‌هاي طبايي را هم آشنايي‌زدايي آن‌ها دانست و گفت: به وزن‌ها و قافيه‌ها و اجراي معمول شعر معتاد شده‌ايم كه طبايي در غزل‌هايش سعي كرده در وزن‌هاي غزل دخالت كرده؛ گاهي وزن‌هاي غريب به‌كار برده و گاهي با اضافه يا كم كردن يكي دو سيلاب به وزن‌هاي معمول، آشنايي‌زدايي كند.

او همچنين معتقد است: خيلي شاعران نوپرداز وزن‌هاي معمول را گسترش داده‌اند و وزن عروضي را كش داده‌اند، ولي اكثرا به دست‌انداز دچار شده‌اند؛ اما طبايي همان وزن عروضي را در شعرهاي نيمايي‌اش گسترده كرده، بدون اين‌كه در دست‌انداز بيفتد.

صلاحي مضمون غزل‌هاي طبايي را هم عاشقانه و اجتماعي دانست و افزود: اگرچه به تعبير دستغيب، غزل به مفهوم واقعي‌اش عاشقانه است، ولي در كار طبايي، غزل‌هايي كه با ديد نيمايي گفته شده، ديد اجتماعي دارد.

او همچنين گفت: طبايي خيلي از پيري صحبت كرده، اما در اين پيري، يك نوع جواني است؛ طبايي با ضد پيري، پيري را به تأخير مي‌خواهد بيندازد و از عشقي كه دارد مدد مي‌گيرد و به همين دليل با اين‌كه از پيري مي‌گويد، شعرش افسرده نيست.

اين شاعر طنزپرداز، به طنز، بخصوص در شعرهاي نيمايي طبايي اشاره كرد و از شعرهاي «روح سنگي»، «دهكده‌ي بازي»، «شايد گناه از عينك من باشد» و «من و حوا» در اين زمينه ياد كرد.

او در پايان ابراز اميدواري كرد كه چاپ پي‌ در پي شعرهاي طبايي را شاهد باشيم تا نسل امروز ما يادشان بيايد چه شاعراني را داشته‌ايم و حتا شاعراني كه امروز شعر مي‌گويند، به نحوي مديون آن‌ها هستند.

در ادامه اين نشست، عليرضا بهرامي با اشاره به تأثيرگذاري طبايي بر چند نسل از شاعران معاصر، به عنوان نماينده‌اي از نسل واپسين سخن گفت و يادآور شد:‌ علاقه‌ي طبايي بيش‌تر به شعر نيمايي است و آن‌را قالب اصلي شعري خود مي‌داند، ولي نسل من او را به عنوان غزل‌سرا بيش‌تر مي‌شناسد و در نزد كساني كه غزل نو كار مي‌كنند، چهره‌ي محبوبي است.

او با اشاره به انتشار غزل‌هايي از طبايي در نيمه‌ي دوم دهه‌ي 70 در مجله‌هاي «ادبستان» و «شعر» گفت كه به‌جد معتقد است اين غزل‌ها روي نسل او بسيار تأثيرگذار بوده است و وزن و اتفاقي را كه در رديف آن‌ها افتاده، ازجمله‌ي اين تأثيرگذاري‌ها دانست؛ مثلا رديف «اما...»، كه بعدا توسط بعضي‌ها به‌كرات استفاده شد؛ نوعي رديف كه يك كلمه به نمايندگي از جمله يا مفهومي ناتمام مي‌آيد در پايان مصرع مي‌نشيند كه البته بعد افراط ‌هايي در اين زمينه شد.

او سپس با ياد كردن از فعاليت طبايي در صفحه‌هاي شعر مجله‌ي جوانان امروز، يادآور شد: نام‌هاي بزرگي از حال حاضر عرصه‌ي شاعري، شعرهاي اوليه‌شان را آن‌جا چاپ كرده‌اند، بخصوص شاعراني كه آن‌زمان ساكن شهرستان بوده‌اند، به‌خاطر رويكرد طبايي به اين طيف.

بهرامي سپس با برشمردن ويژگي‌هايي از طبايي، به اين موضوع پرداخت كه شاعر امروز از شاعر پيشكسوت چه انتظاري دارد.

او قضاوت و داوري منصفانه، ميل به پويايي و نوگرايي در عين پرهيز از وادادگي، هنرمندي در تلفيق بين متانت و صراحت بي‌رحم در برابر شعر و تعهد مستدام و بدون هيچ چشم‌داشت! را از ويژگي‌هاي طبايي برشمرد و از صرف انرژي 25 ساله‌ي اين شاعر توانمند و تاثيرگذار، در تدريس انشا در دبيرستان‌هاابراز تأسف كرد.

او همچنين غزل‌هاي مدرن طبايي را هم مديون صداقت در شاعري‌اش دانست.

محمد رمضاني فرخاني نيز كه اجراي اين برنامه را بر عهده داشت، در پايان تأكيد كرد: شاعر ناچار از نوعي روابط عمومي است كه انتشار اثر در اين زمينه نقش مهمي دارد.

وي همچنين اين پرسش را مطرح كرد كه چرا باب شعر نيمايي بسته شده است.  

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 17:17 | لینک 

 

در جستجوی آرمانشهر  

 

سرانجام پس از نزديك به 25 سال، <عليرضا طبايي> شاعر برجسته و انزوا گزيده، سكوت خود را شكست و چهارمين مجموعه شعرش را با عنوان <شايد گناه از عينك من باشد> منتشر كرد. طبايي پيش از اين، مجموعه شعرهاي <جوانه‌هاي پاييز> 1344، <از نهايت شب> 1350 و <خورشيدهاي آن سوي ديوار> 1360 را منتشر كرده است كه غالب اشعار اين مجموعه‌ها در شكل نيمايي بوده و در هر مجموعه، تنها يك غزل - آن هم به عنوان نمونه - قرار گرفته است.

اما در <شايد گناه از عينك من باشد> كه دربرگيرنده دو دفتر شيوايي‌ها (در قالب غزل) و نيمايي‌ها (اشعار نيمايي) است، به نوعي جبران مافات شده و حجم بيشتري از كتاب به غزل‌هاي مدرن شاعر اختصاص يافته است.‌

اين كه طبايي كه خود از پايه‌گذاران غزل نو به شمار مي‌آيد و علاوه بر تجربيات ارزنده‌اي كه در سرودن اين قالب دلنشين شعر فارسي داشته، بسياري از غزلسرايان نامي را استادي كرده است، تا پيش از انتشار مجموعه حاضر، رغبت چنداني به چاپ و عرضه غزل‌هايش نشان نمي‌دهد، جاي بسي تعجب و البته تأسف دارد.‌

با اين وصف، همين كه پس از ربع قرن، اين شاعر كم‌كار اما گزيده‌گوي نوپرداز، به انتشار اشعارش تن داده است، اتفاق مبارك و مغتنمي محسوب مي‌شود. چه آنكه در مقدمه اين كتاب به قلم مؤلف مي‌خوانيم: <شيوايي‌ها> كارنامه من است در قلمرو غزل معاصر. غزل‌هايي را كه خود در آن ساليان سروده‌ام، در مجموعه <شيوايي‌ها> آورده‌ام، تا داوري خوانندگان شعر و جايگاه هر شاعر، روشن‌تر گردد... <نيمايي‌ها> در حقيقت در امتداد آثار گذشته من هستند و شايد تنها، زبان شعرها، دگرگوني گرفته است.‌

غزل‌هاي طبايي ويژگي‌هايي دارد كه آن را از كار غزلسرايان ديگر متمايز مي‌كند، تا جايي كه حتي نيازي به امضاي او در پاي غزل‌هايش نيست. زبان حماسي غزل‌ها - كه شايد در ابتدا يك پارادوكس به نظر مي‌آيد، از آن جهت كه اغلب عادت كرديم غزل را با لحني تغزّلي و ملايم بشنويم - از ويژگي‌هاي بارز و نوآوري‌هاي او در اين قالب شعري است.‌

در‌ برگ‌ريزاني چنين، اي سرخ گل، تنهاترين گل‌

آيا چه خواهي كرد با برف زمستان، آخرين گل‌

اي آتش عريان روح، اي از تبار وحي و الهام‌

با من چه خواهي كرد، با اين سرد، اين خاكسترين گل...‌

‌(صفحه 25 و 26 كتاب)

‌هرچند در اين مجموعه با تنوع اوزان عروضي مواجهيم كه حكايت از توانايي‌ و چيره‌دستي شاعر در به كارگيري و استفاده بجا و مؤثر از عامل وزن دارد - كه متأسفانه در اين روزگار همانند سدي مستحكم در برابر كساني كه قصد ورود به عرصه شعر و شاعري دارند، ايستاده است - اما شاعر گاه با انتخاب اوزان بلند و دشوار، ظرفيت‌هاي بياني و كلامي خود را افزايش مي‌دهد.‌

بهاران زخمي كه بر كاكلت نقش خون داري و رنگ باروت‌

بهاري كه جاي گل و خنده، بر دوش خود، داغ داري و تابوت‌

تنت خون‌فشان از شيار زره‌پوش، از زخم خمپاره و بمب‌

در آميزه ضجه‌ي ريشه‌ي نخل و زيتون و نارنگي و توت...‌

‌(صفحه 154 و 155 كتاب)

طبايي به شدت شاعر متعهدي است. حتي در زمانه‌اي كه شايد صحبت از تعهد در هنر چندان خريداري نداشته باشد، باز هم او نمي‌تواند نسبت به جامعه و همنوعان خود بي‌تفاوت باشد و شعرش را از مفاهيم انساني و آرماني تهي نمايد.

چه آنكه او در دهه چهل شمسي نخستين شعر را در مذمت جنگ ويتنام و در دفاع از ملت تحت ستم آن ديار سرود كه در اين زمينه پيشگام شد و انتشار آن در مجله وزين فردوسي در آن سال‌ها، پيام تشكر و قدرداني حدود شصت سازمان جهاني دفاع از حقوق بشر را برايش به ارمغان آورد.‌

طبايي از رهگذر اين سال‌ها همچنان بر استمرار حركت آغازين خود اصرار ورزيده و شعرش را بدل به آينه تمام‌نماي دردها، رنج‌ها، آرزوها و آرمان‌هاي انساني فارغ از رنگ‌ها، زبان‌ها، نژادها و قوميت‌ها نموده است.‌

اين خاك، پاره‌اي ز بهشت است‌

اما،

حيفا....!

بر چهره‌اش، 

              ـ‌ هنوز، پس از سي قرن‌

جا پاي خشكسالي و،

                           ـ‌ نقش دروغ و،

                                             ـ‌ فقر

زشت است!

(صفحه 263 كتاب)

ديگر شاخصه‌ مهم و برجسته اشعار طبايي، كاربرد وسيع و مناسب اسطوره‌هاست كه نشان از مطالعه جدي و شناخت كامل او از اساطير و نقش و جايگاه آن در ادبيات دارد. تا آنجا كه مي‌توان او را از حيث توجه و به كارگيري اساطير ملي ايران‌زمين‌ و نيز اساطير ساير ملل در شعر معاصر، از سرآمدان به شمار آورد. اسطوره‌هايي كه نام هريك افسانه‌اي دلنشين و جذاب را در ذهن زنده مي‌كند و استفاده مناسب از آن‌ها بر زيبايي و اثرگذاري شعر مي‌افزايد.‌

‌... ديدي؟!

وقت گل ني‌ آمد، اما همچنان ... افسوس!

بر بام قصرش ايستاده‌

                           ـ‌ بر عصاي نقره ترصيع‌كاري تكيه داده‌

                                                                         ـ‌ حكم مي‌راند به مرگ‌آباد دقيانوس!

و باز پيش چشم اشك‌آلود تهمينه‌

سهراب، بر دوش پدر خم گشته، خونين يال و خونين پر...

(صفحه 214 و 215 كتاب)

پري قصه‌هاي كودكي‌ام!

شهرزادم...! زن عروسكي‌ام!

آرزوي هزار و يك شب من!

قصه‌هاي هزاره و يكي‌ام!

ماه چيني...! عروس غول و چراغ!

شور عباسه، شوق برمكي‌ام!‌

شب و مهمان و عشق... شمع به كف!‌

تاي تهمينه ... ماه دزدكي‌ام!...

(صفحه 158 تا 160 كتاب)

در جاي جاي اين كتاب، با اندوهي نوستالژيك در مضمون اشعار روبرو مي‌شويم. اندوهي برخاسته از دلتنگي‌ها، جدايي‌ها، ناكامي‌ها، حسرت‌ها و تنهايي‌هاي شاعر كه اگرچه تأمل‌برانگيز و گاه گزنده است، اما بر دل خواننده اثر مي‌نشيند؛ چنانكه گويي با خويش مي‌پندارد شاعر از زبان او سخن گفته است.‌

بر خاك مي‌افتند يك‌يك لحظه‌هايم، در هجوم باد

آيا كسي از اضطراب باغ، در توفان خبر دارد

(صفحه 127 كتاب)



جز يادي آن هم دور و مبهم، از عبور ما نخواهد ماند

اين سان كه اين گردونه با دندانه‌هاي مرگ، مي‌سايد

(صفحه 99 كتاب)



چون شهر نيشابور، آبادم مبين امروز

اين شهر را، ويراني چنگيز، در راه است‌

(صفحه 93 كتاب)

به هر روي، اين كتاب نقطه عطفي است در شعر امروز ايران كه با بحراني جدي به نام بحران مخاطب روبروست. باشد كه انتشار اين مجموعه و مجموعه‌هايي از اين دست، اعتماد ازدست‌رفته مخاطبان نسبت به شعر را در اين روزگار، يك بار ديگر به آنان بازگرداند.‌

 


روزنامه اطلاعات شماره ۲۴۰۶۹


 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 20:14 | لینک 

           

                    از شيراز تا ري با عليرضا طبايي *

 

منصور اوجي :

عليرضا طبايي از نئورمانتيك هاي شعر معاصر است ، همراه با كساني مثل فريدون توللي ، نادر نادرپور ، فريدون مشيري ، پرويز خائفي .

شعرش روشن ، كوتاه و شفاف است كه با يك بار خواندن خودش را بر خواننده اهل شعر مكشوف مي كند . و اين ويژگي شعر روشن ، كوتاه و شفاف اوست .

 

پرويز خائفي :

عليرضا طبايي از روزي كه او را مي شناسم انساني دوست و دوستي انسان و شاعري مايه ور بوده و هست . از شيراز اغاز كرد و در تهران مطرح شد و عامل رواج شعر امروز در بسياري از نشريات بود . خيلي زود وزن و قافيه و دوبيتي هاي پيوسته را رها كرد و در قالب هاي تازه انديشه اش را بازگو نمود .

انچه براي من مهم است صداقت و پيوند روحي درازي است كه با او در طي اين سال ها از دور و نزديك داشته ام . با همه مشكلات و فراز و نشيب هاي اجتماعي ، او همچنان شعر را رها نكرد و در عرصه مطبوعات فارسي اثاري به ياد ماندني از خود به جا گذاشت .

ارزومندم كه باز هم تندرستي را همراه با فعاليت هاي ادبي داشته باشد .

 

غلامحسن اولاد " م ـ انديش " :

علرضا طبايي را به عنوان شاعر ، منتقد و صاحب نظر ديرزماني است مي شناسم .

در مصاحبه هاي مختلف با مطبوعات و خبرگزاري ها گفته ام كه نخستين غزل من در مجله اطلاعات جوانان و اولين شعر نيمايي ام در روزنامه پيغام امروز چاپ شد كه در ان روزگار دبير فرهنگي و شعر اين دو نشريه عليرضا طبايي بود و از ان پس همكاري ما سال ها ادامه داشت .

معيار انتخاب او در چاپ شعر ، اصالت و محتواي اثار بود . بدون اينكه اهل زد و بند هاي ژورناليستي زمانه باشد و نان به كسي قرض دهد . بعدها با هم اشنا و دوست شديم . كتاب تازه اش كه مجموعه اي از غزل و شعر ازاد است وانتشارات ايينه جنوب ان را چاپ كرده با اقبال اهل مطالعه روبرو گرديده است .

طبايي شاعري است با فرهنگ ، و دردمند و در قلمرو شعر و انديشه صاحب نظر . اين روزها نيز دبير سرويس فرهنگ و ادب ماهنامه وزين رودكي است ... با ارزوي موفقيت براي عليرضاي عزيز . اندوهش كم باد .

 

شاپور پساوند :

كمتر شاعري از نسل خود و پيش از خود را مي شناسم كه كار جدي با مطبوعات را بدون عليرضا طبايي شروع كرده باشد . حتي ان سال ها كه من با مطبوعات ديگر تهران نظير اطلاعات هفتگي ، فردوسي ، سپيد و سياه همكاري داشتم بيشتر اثارم را در مجله جوانان كه مديريت بخش فرهنگي ان را شاعر " اي طلسم ارزوها ، ديگرت امشب شكستم " يا همين عليرضا طبايي شاعر همشهري و خوب معاصر به عهده داشت منتشر مي كردم و خودم نيز سال هايي كه در تهران درس مي خواندم سبب اشنايي طيف وسيعي از شاعران امروز كه ان روزها جوان بودند و راهي به جايي نمي بردند با عليرضا طبايي شدم و اين شاعر اراسته ، زمينه چاپ اثار انها و طبعا تشويق هاي بعدي انان را فراهم كرد .

از همين جا شصت و دومين بهار زندگي او را به خود و فرزندانش تبريك مي گويم . صحبت بر روي شعر عليرضا طبايي را در اينده اي نه چندان دور در همين صفحه و مجموعه جديدش " شايد گناه از عينك من باشد " خواهم نوشت ...سر سبز باشد .

                               

 همایون یزدانپور :

از پس چهل سال خاطرات دیر و دور که با علیرضا طبایی دارم ، بر این باورم که نسل میانسال شعر امروز وامدار تلاش های صمیمانه این شاعر گرانسنگ و فرهیخته علیرضا طبایی است ، این شاعر خوش قریحه و خوش ذوق در بارور ساختن طبع و معرفی شاعران دهه ۵۰ در گستره ای به وسعت ایران سهم قابل توجهی دارد . احاطه طبایی بر اوزان عروضی و قالب های شعری و سلیقه و دقت و تامل او در بررسی و گزینش شعرهایی که به دفتر مجله اطلاعات جوانان می رسید پشت گرمی بزرگی برای شاعران جوان ان سال ها بود . یادش به خیر در سفرهایی که با دوست شاعرم شهرام شمس پور داشتیم هر وقت به تهران می رفتیم حضور در دفتر شعر مجله اطلاعات جوانان و دیدار طبایی و دیگر دوستان شاعر در صدر کارهای مهمی بود که انجام می دادیم . والایی و سلامت او را ارزومندم .     

 

شهرام شمس پور :

بدون تردید از کسانی که موجب شکوفا شدن شعر شاعران نسل من در اواخر دهه چهل و پنجاه به بعد شد از علیرضا طبایی شاعر و منتقد خوب شیرازی می توان نام برد . طبایی با سخت گیری هایش در چاپ شعر جوان ان روز موجب گردید شاعران نوخاسته زحمت بیشتری برای مطالعه و سرودن شعر به خود بدهند .

و همین دیدگاه بود که رقابتی سازنده و پر شور را در میان شاعران جوان و کارهای تازه با محتوا و به دور از تکرار و مضمون های نو در پهنه غزلسرایی به منصه ظهور رساند . شاید اغراق نباشد اگر بگوییم صفحه هنر و ادبیات طبایی در مجله جوانان رونق چشمگیری یافت و شاعرانی که بعدها مطرح شدند کار خود را از این صفحه اغاز کردند .

کسانی مثل محمدعلی بهمنی ، حسین منزوی ، سپیده کاشانی ، جواد محبت ،  حسین اهی ، محمدرضا عبدالملکیان ، مرحوم حمید حاجی زاده  ، عباس صادقی ( پدرام ) و تعدادی از شاعران جوان فارس مانند کاظم شیعتی ،  غلامحسن اولاد ، شاپور پساوند ،  حسن اجتهادی ،  عطاالله کشاورز ، همایون یزدانپور ، افسر نیک روی ، پروین نگهداری ، نزهت اسدپور ، نسیم رنجبر ، زنده یاد محمدجواد سپاهی(شاهد) ... به هر حال کسانی مثل علیرضا طبایی در هر زمان سرمایه ای برای پیشبرد ادبیات ما خواهند بود . 

 

   صدرا ذوالریاستین :

... بودن علیرضا طبایی در شیراز می توانست اثر غیر قابل انکاری در لبریز شدن این شهر از خرد و رای داشته باشد . هرچند هرجای دیگری هم که می زیست ، مقوله شیرازی بودن او ، ان چیزی نبود که تن به نسیان دهد . بودنش راه به " چراغ راهی " می برد که به طور مثال کسانی مثل فریدون توللی ، هاشم جاوید ، سید علی مزارعی ، سید احمد حجتی ، پرویز خائفی ، منصور اوجی ، شهرام شمس پور و ده ها شاعر دیگر شیرازی در این شهر افروخته بودند و امروز نیز روشن است اما نبودنش نیز علاوه بر اینکه او را از اتش خودی گدازان به دور داشت ، توان مدیریت و احاطه او را به کل ایران زمین تعمیم داد و مرکزیتی شد برای نشان دادن استعداد شاعران جوان و در مجموع همه شاعران ، یا حداقل بخش قابل ملاحظه ای از این طیف .

او با زیر چشم داشتن صفحات و بخش های فرهنگی نشریات خاصه شعر ، حرکتی اثرگذار در بروز و ظهور شاعران جوانی داشت که امروز شماری از انان از چهره های اشنای شعر معاصرند .

خدمات کسانی مانند فریدون مشیری ، منوچهر اتشی ، عباس پهلوان ، کامیار عابدی و علیرضا طبایی و ... بی تردید در ذهن تاریخ پنجاه سال اخیر فرهنگ و ادب پارسی خواهد ماند .

 


*برگرفته از روزنامه نیم نگاه شماره ۲۷۰۲ 

 

 

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 20:6 | لینک 

 

                                هر شام، شام بازپسين است*

نويسنده: ولي ا... دروديان

 

                            شايد گناه از عينك من باشد 

پژوهشگران تاريخ ادب پارسي برآنند كه زايش و رويش و بالش غزل پارسي از نخستين روزهاي پيدايش شعر دري آغاز گرديد و با غزل هاي دل انگيز رودكي و شهيد بلخي به صورت يك <نوع ادبي> رواج و روايي يافت و در قرن هاي بعد، شاعراني چون فرخي سيستاني، انوري، جمال الدين اصفهاني، ظهيرالدين فاريابي، نظامي و خاقاني گنجوي در كمال آن كوشيدند.
    
    
    از اواخر قرن پنجم، متصوفه، غزل را براي آموزش آرا و عقايد خود به كار بردند و غزل صوفيانه با سنايي و عطار و مولانا به اوج كمال خود رسيد. غزل عاشقانه در قرن هفتم با سعدي و غزل عاشقانه - عارفانه با حافظ به مرتبه اي از رشد و كمال رسيد كه ديگر حدي برآن متصور نيست و پس از حمله و هجوم مغول در ابتداي قرن هفتم با كساد شدن بازار قصيده سرايي، به شكل مسلط ترين و رايج ترين ساخت و صورت شعر پارسي درآمد. غزل پارسي كه از نظر ساختار بيروني تا روزگار ما تغييري نيافته، در طول قرن ها از نظر درونمايه، فراز و فرود فراوان ديده است. از قرن هشتم و نهم به بعد هم در شيوه وقوع و هم در سبك هندي و هم در جنبش مشروطيت و هم در كنار شعر نيمايي مدام در تغيير و تحول و حركت و حيات بوده است. باري، از عليرضا طبايي (شيراز: 1323 ش) پيش از اين سه دفتر شعر <جوانه هاي پاييز> (1344)؛ <از نهايت شب> (1350) ، <خورشيدهاي آن سوي ديوار> (1360) و چندين و چند مقاله در نقد و بررسي شعر شاعران مطرح امروز ايران چون محمد زهري، سهراب سپهري، نيما و ... خوانده ايم. اينك چهارمين دفتر شعر وي منتشر شده است. كتاب داراي 265 صفحه است كه 165 صفحه آن حاوي غزل ها و بقيه آن دربرگيرنده شعرهاي نيمايي او است. طبايي از دوستداران و معتقدان نيما است و جوهر نخستين آموزه نيما را گفته است هر شاعري بايد با چشم خود به جهان و زمان و زمانه خود بنگرد.
    
    
    نه با چشم پيشينيان خود، به درستي دريافته و بدان عمل كرده است. در همين بخش نخست، نهايت تلاش او را در ساخت و پرداخت غزل امروز پارسي مي بينيم. اين غزل ها نه با واژگان غزل سنتي بلكه با نگاهي نو و زباني نو سروده شده اند. اين غزل ها، نقد حال او است و نقد حال ما نيز هم. اگر تعريف شهيد عين القضات همداني كه شعر را آيينه اي مي داند كه هركس مي تواند تصوير خود را در آن ببيند بپذيريم، طبايي آيينه اي بلند و پاك فراروي ما داشته كه انسان ايراني، تصوير خود را به روشني در آن باز مي يابد:
    
    
    اين خانه را، قرار بر اين است    
    
    هر شام، شام بازپسين است    
    
    گويي سرشت طرفه اين خاك    
    
    با طعم خون و فقر، عجين است    
    
    هرگوشه را كه مي سپري، در تو     
    
    احساس ترس، چله نشين است    
    
    گويي كه سايه ات به خيانت    
    
    با دشنه اي نهان، به كمين است    
    
    هر روز، بي نصيب زخورشيد    
    
    شب نيز، بي ستاره ترين است    
    
    بربام، خاك مرده نشسته    
    
    داغ ستم به پشت و جبين است

    تا قله مي كشاني و فردا     
    
    آن بار، باز روي زمين است 
    
    
    (خاك سيزيف، صص 82- 83 )

    
    
    طبايي با ما از آوار پيري مي گويد، از آن برف كه چون باريدن آغازد، ديگرش سر باز ايستادن نيست. از بي خوابي ها، از خواب ها آغشته به كابوس هاي سنگ و سرب و رسن، از جشن سخن سوزي، از خون و آسياب، از فروپاشي خانه اي كه خداوندش را انديشه آباداني آن نيست. از نوشيدن جام شوكران مرگ به ناگزيري، از هواي سنگين خانه، از سايه هاي وحشت، از شام غريباني كه هرگز دريچه اي به روشناي صبح ندارد، از تب مرگ و يال افشاني پاييز در گستره باغي كه ديري است از آواز شاد قناري ها تهي است. از سرماي استخوان سوز پيري، از داغ و درد مرگ بي هنگام همسري مهربان كه شاعر را در آستانه كهولت به خود وانهاده است. از بيزاري و سيري از خويش و بيگانه...
    
    
    طبايي مي نويسد: <اساطير، بويژه اساطير ايراني، با زندگي ما و ادبيات ما آميخته است و شعرما، از گذشته تا امروز، بدون سودجستن از بن مايه هاي اساطيري و جدا از مفاهيم زندگي شمول و نمادين اساطير ايراني - اسلامي، يوناني و رومي و حتي هندي و ... ناكارآمد و ناتمام است. مفاهيم اساطيري و شخصيت هاي هميشه زنده اسطوره اي، تاريخ انسان اين آب و خاك را و زندگي امروز فرد فرد ما را، با گذشته فرهنگ و تمدن و سرزمين ما پيوند مي زند. شخصيت هاي اسطوره اي، در شعر معاصر نفس مي كشند و نبض تپنده ميراث انساني ما هستند. حضور اساطير در زندگي معاصر و در شعر معاصر نمادين نيست، حقيقتي عيني است. انسان امروز، حضور آ نها را با خون و عصب و شعور و نبض خود حس مي كند.
    
    
    من هم در لحظه هاي سرودن، از جاذبه كهن الگوها و كشش اساطير خالي نبوده ام. اساطير، چه ايراني و يوناني، در همه لحظه هاي شعر من حضور دارند. همانگونه كه در فضاي زندگي من و در زمانه من... >(از مقدمه كتاب) 
    
    
    باري، لذت بردن از شعر طبايي، بخشي در گرو آشنايي با اين اساطير و افسانه ها است. اين اساطير، به طبيعي ترين شكل خود بدون هيچگونه تكلف و تصنعي در اين مجموعه آمده و شاعر در بيان حس و انديشه خود از آنها بهره برده است.
    
    
    بسياري از غزل هاي اين دفتر از نظر قالب و محتوا در كمال هماهنگي و تناسب اند و غزل ها فرم نهايي خود را باز يافته اند. نام بردن از تمامي آنها سخن را به درازا مي كشاند. براي مثال مي توان از غزل هاي <امشب كسي در من تو را مي خواهد از من، همصدا با من>(ص 21)، <كوتاه كن ماجرا را اين قصه پايان ندارد.>(ص 33)، <عطش خاك و شكوفايي باران با توست>(ص 35)، <ديده برهم مي نهم هر دم كه آرم ياد از تو>(ص 45)، <بيا يك شب شريك سفره تنهايي من باش>(ص 47)، <مي خندم اما بغض پنهاني ست با من>(ص 53)، <آمد خزان داغ هزاران نيز با آن>(ص 67) و <پاييز مي آيد زمستان نيز>(ص 92) نام برد.
    
    
    از شعرهاي نيمايي اين مجموعه نيز يادي كنيم. اين شعرها صفحه 189 تا پايان كتاب را دربرمي گيرد شعرهاي نيمايي طبايي همه مطابق اسلوب و بهنجار است. اين شعرها نيز حس و انديشه شاعر را به روشني و كمال بازتاب مي دهند.
    
    
    
    
    
    * نگاهي به مجموعه شعر <شايد گناه از عينك من باشد>، سروده عليرضا طبايي، انتشارات آئينه جنوب، 1385.


   اين مقاله در روزنامه اعتماد ملي شماره ۲۷۶ منتشر شده است .

 

                        

نوشته شده توسط کامروز در ساعت 10:28 | لینک