از آن سوی دیوار شیشه ای...
چه بر تو می رود، ای آفتاب زندانی
در آن مکعب بی روزن زمستانی!
چه بر تو می رود آیا که گام زخمی تو
چو موج، پر شده از لحظه های ویرانی
کدام بالش، نوشیده اشک های تو را
در آن شبانه ترین فصل های ظلمانی
کدام واژه تو را تازیانه زد بر روح!
کدام عدل، تو را داغ زد به پیشانی؟
تو را، از آن سوی دیوار شیشه ای، پیداست
هراس غربت و تشویش های پنهانی
چو عمق دریا، آرامشی شگفت، تو راست
نهفته داری، اما خروش توفانی
چو چشم آینه، خاموش واری و... پیداست
به هر نگاه تو، هنگامه ی پریشانی
***
چه می توان کرد با پای سنگی مفلوج!
«و ناتوانی این دست های سیمانی!»
از مجموعه "شاید گناه از عینک من باشد"
نوشته شده توسط کامروز در ساعت 13:34 | لینک
